آخرین مقاله‌ها

دستان آلوده­ی نولیبرالیسم / مزدک دانشور

خشونت، اصطلاحی است که در این زمانه بسیار به گوش می­رسد. رسانه‌های دیداری و شنیداری پر از وقایعی است که با خشونت پیوند خورده، گویی بدون اتفاقی ناگوار خبری نیز ساخته نمی­شود. در همین  رسانه ها از مفهوم خشونت آن­چنان تفسیرهای موسّعی می­شود که حتی زلزله، سیل وسونامی هم «قهر» طبیعت نام می­گیرد. در اختلافات خانوادگی ما شاهد تکرار کلمه­ی خشونت هستیم. حتی در عرصه­ی سیاسی نیز به کنش و واکنش­های قهرآلود در خیابان، عرصه‌های عمومی یا دستگاه دولت «خشونت» گفته می­شود. خشونت می­تواند بر کنش­هایی اطلاق شود که فرد علیه خود به کار می­بندد، چنان­که خودکشی در ادبیات غربی، «خشونت علیه خود» نام گرفته است.

به نظر می­رسد با کاربرد وسیع مفهوم «خشونت» نیازمند تعریفی از این مفهوم هستیم که در عرصه­های کاربردی جامع و مانع باشد.

خشونت می­تواند از نگاهی ابژکتیو و قانونی معنا شود. وارد آمدن آسیب و درد به خود و دیگری را می­توان خشونت دید. اما تعریف ابژکتیو ما، در اولین قدم، خود به عرصه­های ذهنی وام‌دار است چرا که آسیب فقط و فقط در صورت وارد شدن و اعمال در سطح فیزیولوژیک (هیستوپاتولوژی) قابل رصد و شناسایی است. سوختگی، جای ضربه و شلاق، پاره شدن نسوج درونی، کبودی و غیره مواردی است که سال­های سال در دروس پزشکی قانونی تدریس می­شود و برای شناخت و تمایز آنها از یکدیگر روش­های پزشکی به پیشرفت­های بزرگی نائل آمده­اند. اما خشونت اگر به صورت درد اعمال شود نه از لحاظ کمّی و نه از لحاظ کیفی قابلیت ابژکتیوشدن را حداقل تا حال حاضر ندارد، چرا که ادراک درد و ناراحتی جز از طریق بیان آن برای دیگری ممکن نمی­گردد و هر نوع بیانی در جوهره­ی خود سوبژکتیو و آزمون­ناپذیر است.

اما آیا اگر در اثر یک تصادف رانندگی، وسیله‌­ی نقلیه‌ای با یک رهگذر برخورد کند و هم آسیب جسمی قابل رصد و هم شوک روانی قابل بیان برای رهگذر پیش بیاید، می­توان به عمل راننده مفهوم خشونت را اطلاق کرد؟ حداقل جواب نگارنده که منفی است و به نظر می­رسد که به تعریف یادشده باید قصد و نیت عامل خشونت را نیز گنجاند یعنی وارد کردن آسیب و درد به خود یا دیگری به قصد و نیّت خاص. غیر از تصادفی و غیرعامدانه بودن، خاص بودگیِ قصد و نیت نیز خود باز مولفه­ی سوبژکتیو دیگری را به تعریف ما اضافه می­کند. یعنی اگر اعمال­کننده­ی درد وآسیب به خاطر نیّت خوب خود ـ که خوب بودنش را یا خود تایید می­کند یا عرف، فرهنگ، مذهب یا مناسک ـ به خود یا دیگری آسیب بزند باز هم اعمال خشونت کرده است یا خیر؟ البته ادراک نیت خاص نه تنها از سوی اعمال­کننده بلکه از سوی مورد خشونت نیز می­تواند به مفهوم ما خدشه وارد کند مثلا قمه زدن در مراسم عاشورا (که هم عامل و هم مورد آسیب یک فرد است) از نگاه درون ـ فرهنگی خشونت معنا نمی­شود بلکه معانی دیگر چون عشق و حبّ و از «خودبی‌خودشدگی» برآن سوار می­گردد. یا در مواردی که ختنه­ی زنان از سوی خود زنان آن جامعه نه تنها پذیرفته بوده بلکه به عنوان بخشی از روند «زن شدن» یا «زن کامل شدن» تلقی می­شود باید باز هم به این عمل خشونت نام داد یا در مقابل درد و رنج انسان­ها به واسطه‌ی فرهنگ­شان سکوت کرد؟

از جبهه‌ی دیگری نیز می­توان به این مفهوم نظر کرد. مثلاً می­توان پرسید که آیا فقر درد و رنج تولید نمی­کند. آیا تبعیض نهادینه موجب آسیب نمی­شود؟ آیا سوء­تغذیه و کمبود تسهیلات زندگی، آسیب بدنی، به طوری که در سطح هیستوپاتولوژی نیز قابل رصد باشد، ایجاد نخواهد کرد؟ آیا استبداد و انسداد سیاسی موجب رنج و آسیب­های روانی نخواهد شد؟ پس به نظر می­رسد که به تعریف خشونت باید چیزی افزوده شود. یعنی خشونت می­تواند وارد کردن درد و رنج بر یک فرد باشد و به جای این­که خشونت از سوی فرد یا افراد و با نیّت خاص اعمال شود از سوی ساختار اقتصادی- اجتماعی و بدون عاملیت فرد وارد شود.

به خشونت از منظری جمعی نیز می­توان نگریست. یعنی به جای اینکه صرفا فرد، محور ادراک و محل برخورد باشد یک قوم، جنس یا طبقه محمل آن باشد و عضویت فرد در آن قوم یا طبقه یا جنس موجب طرد اجتماعی، تحقیر و برخورد یا بالعکس عاملیت آن شود. به بیان دیگر مرزهای اعمال یا پذیرش خشونت به جای آنکه در سرحد بدن تعریف گردد، می­تواند در حدود یک گروه اجتماعی فهمیده شود. حال این خشونت می­تواند عامدانه (چون نسل کشی و تحقیر قومیتی و …) باشد یا شکل ساختاری (چون به فقر کشاندن و تبعیض نهادینه) به خود بگیرد. (Farmer, 2005: 29-50)

با توجه به آنچه گفته شد به نظر می­رسد که خشونت را می­توان در یک نمودار دو بعدی فهمید که یک محور آن از عامدانه به ساختاری امتداد دارد و محور دیگرش نیز از فرد به اجتماع. البته در مرکز این نمودار «چشم ناظر» (eyes of beholders) نشسته است که به خشونت معنا می­بخشد. چشمی که مسایل را «از دیدار خویشتن» می­بیند و با بیان آنچه دیده ما را به ادراک درد می­رساند. دردی که ممکن است از «ظلم ظالم، تفرعن متکبر، عشقی شکست خورده یا تحقیرهایی باشد که نالایقان بر لایقان صبور» وارد می­کنند یا از دردهایی که مقصری برای آن نمی­توان یافت و جز به ساختار و سامان اجتماع برنمی­گردد.

چرا خشونت اعمال می­شود؟

اگر قصد و نیت را در معنای خشونت لحاظ کنیم، باید به چرایی اعمال این نیت نیز بپردازیم. یعنی از خود بپرسیم که خشونت به چه منظوری اعمال می­شود. آیا برای پاسخ به این سوال ما می‌توانیم به ذهن خشونت‌گران وارد شویم و در لابه‌لای سلول­های خاکستری و سیم­کشی­های سفید مغز به دنبال قصد درونی آنها بگردیم؟ بدیهی است که اگر هم اینکار شدنی باشد فعلا فقط داستان­های علمی تخیلی نوید آن را می­دهند و نه علمی که بر زمین سخت ایستاده باشد. پس چه باید کرد؟ تنها راهی که پیشارو قرار می­گیرد دنبال کردن نشانه‌هایی است که در جهان واقع وجود دارد. باید دید که خشونت‌گران در اعمال خشونت­شان به چه مقصودهایی رسیده‌اند، چه چیزهایی را به دست آورده‌اند و از چه فضایی متنفع شده‌اند.

خشونت عامدانه intentional، عملی که در تلقی عمومی به نام خشونت خوانده می­شود، عموما خواهان اطاعت است (Scarry, 1985). اگر از نقد روانشناسان راستگرا بگذریم که خشونت‌گران را افرادی سادیستیک معرفی می‌کنند که از صِرف اعمال خشونت لذت می‌برند، می­توان فرض کرد که خشونت برای مقصودی به غیر از خود آن به کار می­رود.

 اگر به تاریخ، تنها آزمایشگاه در دسترس علوم انسانی، نگاهی بیندازیم می‌بینیم که شکنجه یعنی حادترین شکل خشونت عامدانه که می­تواند از منظر طبقاتی (چون آمریکای لاتین در دهه‌ی هفتاد میلادی) یا قومی(Daneil,1992) (چون صربستان، سریلانکا، لیبریا و غیره) یا جنسیتی (چون ختنه‌ی دختران در برخی کشورهای مسلمان)، اعمال شود، نه برای ارضای میل سبعانه‌ی شکنجه‌گران بلکه برای دو منظور صورت می‌گیرد: بیرون کشیدن اطلاعات برای سرکوب مقاومت سازمان‌یافته یا شکستن مقاومت فردی و جایگزین کردن اطاعت یا  در کل  تبدیل فرد و جامعه به شکلی که عامل درد و رنج خواهان آن است. این اطاعت­خواهی و هم‌شکلی‌طلبی می­تواند در راستای خواست و نیت طبقه‌ی حاکم باشد یا از قصد و غرض زعمای قوم و قبیله یا حتی پدر و برادر برخیزد. این اطاعت می­تواند تایید سیاست­های رژیم سیاسی در برابر دوربین­های تلویزیونی باشد یا نفی هویت جنسی، شخصی و جمعی. مخلص کلام آنکه خشونت عامدانه همراستای سلطه (sovereignty) پیش می­رود و فقط به همسانی با آنچه دیکته می­شود راضی خواهد شد. نفی دیگری بودن (دیگربودگی) در جوهره‌ی خشونت عامدانه است.

با آنچه گفته شد به نظر می­رسد که تفارق خشونت­عامدانه و ساختاری در نبود  قصد و نیت است. اما می­توان  شباهت دیگری را در این راستای بین این دو شکل از خشونت دید. خشونت عامدانه از سوی فرادستان (طبقاتی، قومی و جنسیتی) برای این اعمال می­شود که انتخاب­های دیگربودگی محکومان را از آنان بگیرد و انتخاب­های آنان را در راستای خواست و نظر خود پیش ببرد. اما مگر خشونت ساختاری چنین نمی­کند؟

به دنیا آمدن در مهاجرنشینان فقیر حاشیه‌ی شهرهای بزرگ، انتخاب­های زندگی را به طور مداوم محدود می­کند. اولین محدودیت در رشد و تکامل اندامی- مغزی در دوران جنینی و نوزادی است. نبود تغذیه­ی مناسب، عفونت­های احتمالی دستگاه تناسلی مادر یا پدر، حضور گسترده‌ی آنتی‌ژنهای عفونت­های تنفسی (چون سرخجه) یا انگلی (چون توکسوزپلاسموز) احتمال نقایص مادرزادی را بالا می­برد، عدم رسیدگی شهری، ناخالصی‌های آب آشامیدنی، رادیاسیون خاک و محیط، گذر کابل­های فشار قوی از منطقه‌ی زندگی آنان آنومالی­های جنینی را باز هم محتمل­تر می­کند، کوچک بودن محل زندگی و تعدد فرزندان یا حضور چند نسل در یک چهاردیواری علاوه بر محدود شدن تغذیه­ی کودک، رشد عاطفی و جنسی او را مختل می­کند. کتک خوردن و دستمالی شدن همیشگی (اگر از احتمال تجاوز خانگی از سوی پدر یا برادر یا دیگر افراد مذکر خانواده صرفنظر کنیم) حرمت dignity بدن را مداوماً خدشه‌دار می­کند. مهاجر یا نامشروع بودن، غیرقانونی بودن و نداشتن شناسنامه احتمال تحصیل و افزایش مهارت­های مدون را کاهش می­دهد، حضور اقتصاد سیاه با ارزش افزوده‌ی بالا (مواد مخدر، فحشا، باج‌گیری و دزدی یا حتی خدمت در شبه‌نظامیان سرکوبگر) اولین انتخاب­های زندگی آنان را شکل می­دهد. خرده­فرهنگ­های هر یک از این شغل­ها با خشونت نهادینه­شده در آنان در ادبیات و کلام آنان بازنمایی می­شود و امکان برقراری ارتباط با نیروهای مترقی را از آنان می­گیرد و انقیاد ساختاری آنان را هر چه بیشتر مسجل می­کند. زندگی در فقر و حاشیه­نشینی انتخاب­های محدودی پیشا‌روی افراد می­گذارد. انتخاب­هایی که در یک دور باطل یکدیگر را تشدید و تقویت می­کنند و بیرون آمدن از این چنبره را هر چه بیشتر ناممکن می­گردانند. حضور خشونت ساختاری در حقیقت شکلی دیگر از اطاعت-طلبی است. بستن انتخاب­های افراد و فروکاستن راه­ها هر چقدر هم که «فاعلی» نداشته باشد، باز هم به همان نتایجی منجر می‌شود که از خشونت عامدانه برمی‌خیزد. بستن راه­های تعالی انسان، جلوگیری از انسان شدن او و در یک کلام تحمیل بیگانگی از خود و جامعه، از نتایج خشونت ساختاری است.

در این حال باید پرسید آیا کسانی که سیاست­های اقتصادی را در تثبیت فقر و حاشیه­نشینی دیکته می­کنند، سرکوب سیاسی را در لوای رشد اقتصادی توجیه می­کنند و در راندن روشنفکرانی که طالب تغییرات ساختاری هستند از سپهر سیاسی و دانشگاهی کوشا هستند، «فاعلان» خشونت ساختاری نیستند؟

دستان آلوده

هانا آرنت در اثر درخشان خود، ابتذال شر(Arendt,2006) ، دست روی نکته‌ای می­گذارد که بعدها دغدغه‌ی تمامی کسانی می‌شود که به مسئولیت بشری در انقیاد ساختارها می­اندیشند. آیشمن، جنایتکار نازی، را گروهی از کماندوهای اسراییلی در آمریکای لاتین می­دزدند (که البته این نکته مورد اعتراض آرنت انسان‌دوست واقع نشده!) و به اسراییل می­برند تا برای جنایت‌هایش محاکمه شود. مسأله‌ای که در دادگاه مطرح می‌شود این است که آیشمن خود در هیچ یک از جنایت­ها به صورت مستقیم شرکت نداشته و فقط به صورت ماشین امضایی در یک «دستگاه بوروکراتیک قفس‌مانند» عمل کرده است. خصلت­های شخصی آیشمن آن­قدر به یک انسان فرهیخته نزدیک است که کشتن یک قناری به دست او و امثالهم دور از ذهن به نظر می­رسد. گوش دادن به سونات­های بتهوون خصیصه­ی آیشمن بود، اما مانع این نشد که از امضای حکم امحای یهودیان، خودداری کند. چرا؟ چون یک ساختار بوروکراتیک خشونت را تقسیم کرده و به هر یک از عاملان آن فقط نقشی سپرده است. این­گونه است که شر هولناک نسل‌کشی و شکنجه­ی مبتذل شده و نقش آمران به یک امضای کوچک تقلیل می-یابد. آمران لطیفی که با زن و فرزندان خود به بهترین وجه رفتار می­کنند، از رسوایی­های جنسی و مالی سیاستمداران روزگارشان به‌دورند و از شنیدن یک موسیقی ناب سرشار می شوند. این است ابتذال دیو!

هانا آرنت جنبه‌ای از رابطه‌ی خشونت و ساختار بوروکراتیک را نشان داده است. اما وجه مد نظر ما سیاست­های اقتصادی یا به عبارت بهتر اقتصاد سیاسی جامعه است، این­که سیاست­های اقتصادی یک جامعه چگونه تعیین می­شود و سیاست­ها پس از اعمال چه تأثیرات اجتماعی‌ای باقی می­گذارند. هاروی در تاریخچه‌ی نولیبرالیسم (Harvey,2005)، هارمن در انقلاب در قرن بیست‌ویکم (Harman, 2007)، فیلیپ بورجس در مقاله‌ی معروف خود(Bougois, 2004)، به تغییر ساختاری سرمایه و بازآرایی طبقه‌ی کارگر در مرکز  Centre و بر مورد خاص نیویورک و البته نتایج اجتماعی آن پرداخته‌اند. آنها نشان داده‌اند که بیرون رفتن صنایع از مرکز و جایگزین شدن امور خدماتی در کنار کاهش هر دم فزاینده‌ی خدمات شهری باعث تغییر در بافت شهری و ایجاد حاشیه­نشینی­هایی شده که با اقتصاد سیاه و گروه­های مافیایی پیوند خورده‌اند، حاشیه‌نشین­هایی تحقیرشده که در روابط تولیدی سرمایه دارانه بازندگان همیشگی هستند. این سه انسان‌شناس و اقتصاددان مارکسیست، خواننده را به این نتیجه می­رسانند که شیوه‌ی تولید تعیین­کننده‌ی روابط اجتماعی است و روند تولید و بازتولید جایگاه انسان­ها و میزان دسترسی یا برخورداری آنان از منابع را تعیین می‌کند. سپس بر این نکته تأکید می­ورزند که امواج نولیبرالیسم در چند دهه‌ی اخیر «باعث» ایجاد فقر و حاشیه­نشینی در شهرهای مرفه مرکز شده است، شبیه به همان حاشیه ‌های داغ و پرالتهابی که انگلس در وضعیت طبقه‌ی کارگر انگلیس توصیف کرده یا اریک هابسبام در عصر سرمایه توضیح داده است. گویی که یافتن رابطه‌ی علت و معلولی میان سیاست­های اقتصادی دولت­ها و ایجاد خشونت ساختاری (محرومیت، فقر، تبعیض نهادینه) وظیفه‌ی مارکسیست­ها و زیر سؤال بردن این رابطه مسئولیت نولیبرال­هاست تا بتوانند حداقل وجدان خویش را آسوده کنند که نه سیاست­های نولیبرالی بلکه خرده­فرهنگ­های عقب­مانده‌ی سیاهان، لاتین­تباران و دیگر بلاگردان­ها scapegoats «باعث» اعتیاد و خشونت خیابانی و فحشا می‌شود.

اگر از این منظر به خشونت ساختاری بنگریم، برای آن فاعلانی نیز خواهیم یافت. فاعلانی روشنفکر، بعضاً لطیف و حساس، در جایگاه استادی دانشگاه یا سردبیری مجله که نسخه‌های نولیبرال برای رشد و حتی «سعادت» جامعه می­پیچند و نه تنها از طریق نشریات و رسانه‌ها‌ی دیداری و شنیداری که با کمک لابی‌ و برپایی گروه­های فشار بر سیاست‌سازان تأثیر می‌گذارند. آنها دانشگاه­ها را از لطف خود بی‌نصیب نمی‌گذارند و در راندن روشنفکران چپ­گرا از کرسی­های دانشگاهی نه فقط کوشا هستند بلکه در گماشتن اساتیدی که همراستای هژمونی سخن می‌گویند و مطلب می‌پراکنند نیز یدی طولا دارند. آنها مشوّقان و توجیه‌گران و بعضاً سیاستمدارانی هستند که یا بر مقررات‌زدایی از سرمایه deregulation اصرار دارند یا امضای خود را بر اعلامیه‌های بستن کارخانه‌ها و اخراج کارگران می‌گذارند.

با توجیه‌گران و مشوّقان خشونت ساختاری، فقر و تبعیض به راستی چه باید کرد؟ آیا دادستان شجاعی به وکالت از فرودستان و سرکوب‌شدگان برخواهد خواست و دادنامه‌ای علیه ایشان اقامه خواهد کرد؟ آیا چپ‌گرایان توان نشاندن معنای خشونت ساختاری را در چشم ناظران خواهند داشت؟ این را البته نتیجه‌ی پیکار طبقاتی بازخواهد گفت، آن­جایی که ضدهژمونی بر هژمونی فائق شده و «شهریار مدرن» پا به عرصه‌ی اجتماع بگذارد تا در فردای انحلال، درد و رنج، چه ساختاری و چه عامدانه، اندکی فروکاهد.

منابع

–          Arendt, H. (2006) Eichmann in Jerusalem: A Report on Banality of Evil. London: Penguin Books.

–          Bourgois, P. (2004) “US Inner-city Apartheid: The Contours of Structural and Interpersonal Violence.” In Violence in War and Peace: An Anthology. Oxford: Blackwell Publishing.

–          Daniel, V. E. (1992) “Charred Lullabies.” In An Anthropology Of Violence. Princeton: Princeton University Press.

–          Farmer, P. (2005) Pathologies of Power: Health, Human Rights and the New War on the Poor. Berkeley: University of California Press

–           Harman, C. (2007) Revolution in the 21th Century. London: Bookmarks Publications

–          Harvey, D. (2005) A Brief History of Neoliberalism. New York: Oxford University Press

–          Scarry, E. (1985) The Body in Pain: The Making and Unmaking of the World. New York: Oxford University Press.