آخرین مقاله‌ها

جایگاه نظریه­پرداز / فروغ اسدپور

رابرت آلبریتون [1] برای موضوع رابطه­ی بین هستی­شناسی سرمایه با شناخت­شناسی آن اهمیت زیادی قائل است. در وهله­ی نخست در بالاترین سطح تجرید، شناخت عمیق­ترین و اصلی­ترین ساختارهای سرمایه و پردازش مفاهیم مناسب با آن یا به عبارتی نظریه­پردازی منطق سرمایه از نظر او بسیار مهم است. جایگاه نظریه­پردازی مانند مارکس در همین راستا اهمیت می­یابد. اگر هنوز امکان نظریه­پردازی درباره­ی عینیت را قبول داشته باشیم و بپذیریم که شناخت واقعیت عینی ممکن است، در این صورت باید به بحث پیرامون جایگاه نظریه­پرداز و رابطه­ی او با این عینیت بپردازیم.

به عبارت ديگر، در بستر اين بحث باید پرسید که مارکس چه‌گونه توانست منطق سرمایه را بشناسد و درباره‌ي آن نظریه­پردازی كند؟ به نظر می­آید برای ساده شدن بحث ابتدا باید به وضعیت تاریخی ـ اجتماعی ـ فکری مارکس به مثابه نخستین نظریه­پرداز منطق سرمایه توجه کرد. مارکس در جایگاهی قرار داشت که از سویی امکان مطالعه­ی تجربی ــ علمی واقعیت مادی و رشد و تکامل و بلوغ تاریخی آن (ابژه­ی واقعی به بیان آلتوسر یا ابژه­ی پایدار علم به بیان باسکار، در این‌جا یعنی سرمایه­داری لیبرالی قرن نوزدهم) را داشت، و از سوی دیگر وارث نظریه­های متفاوت ایدئولوژیک ــ علمی بود كه به لحاظ اجتماعی در زمینه­ی اقتصاد سیاسی سرمایه­داری پیش‌تر به آن پرداخته بودند (ابژه­های شناخت به بیان آلتوسر یا ابژه­­های موقتی علم به بیان باسکار). ماركس با روش دیالکتیکی هگل در علم منطق نيز آشنا بود که برای فهم مهم­ترین مضمون عصر مدرن (سرمایه) اهمیت قاطعی داشت و بدون آن گسست از نظریه­های پیشین دشوار بود. او همچنین شاهد مبارزات جدّی سیاسی ــ طبقاتی دوران خود بود و به دلیل روش عمیقاً دیالکتیکی­اش در برخورد به سرمایه­داری، و اتخاذ موضعي انتقادی ــ پرولتری در میانه­ی جدال­های اجتماعی قادر شد نظریه­ای از اقتصاد سیاسی سرمایه­داری را به وجود آورد که علاوه بر خصوصیت علمی و ابژکتیوش، عناصر جدی آرمانی ـ اخلاقی و هنجاری نیز دارد.

ماركس به­ویژه با داشتن این دو خصوصیت یعنی روش دیالکتیکی رشدیافته برای قالب­گرفتن انبوه مفاهیم و مقولات اقتصاد سیاسی سرمایه­داری که روابط درونی میان مقولات گوناگون ارزش را از یک سو و وارونگی هستی­شناختی ناشی از چیرگی منطق سرمایه بر جامعه­ی انسانی را از سوی دیگر نشان می­دهد، و موضع پرولتری خود را از دیگر نظریه‌پردازان اقتصاد سیاسی سرمایه­داری متمایز می­کند. اين تمايز خود را در گسست رادیکال ماركس از نظریه­های پیشین و نیز روش شرح و عرضه­داشت نظریه­هایش نشان می­دهد.

به این ترتیب نظریه­ی ­شناخت­شناسی مارکس نه تنها نسخه­ی دیگری از نظریه­ی شناخت بازتابی یا تناظر یک به یک بین ابژه­ی از پیش معلوم شناخت و سوژه­ی منفرد شناسا (امپریسیسم و پوزیتیویسم) یا شناختِ به لحاظ اجتماعي پردازش­شده (به این موضوع در این­جا نخواهم پرداخت) نیست، بلکه چنین نظریه­هایی را نیز رد می­کند. به نظر آلبریتون در این بحث توجه به انتقاد آلتوسر از نظریه­ی شناختِ بازتابی بسیار مهم است. آلبريتون مي‌گويد:

لویی آلتوسر (1918-1990)

«آلتوسر علیه شناخت به­مثابه فرایندي تجریدي كه از رابطه­ای بین سوژه­ی دانا و  موضوع شناخت از پیش معلوم برآمده باشد، قدرتمندانه استدلال می­کند. به اعتقاد او چنین الگویی موجب ایجاد افسانه­های شناخت بازتابی می­شود، به این معنا که گویا سوژه­ی دانا [بی­واسطه] در تلاش براي نسخه‌برداري از موضوع شناخت است.» (آلبریتون 1999)

آلتوسر معتقد است که برای گسست از چنین پارادایمی باید فرایند شناخت را نوعی فرایند تولید تلقی کرد که نقطه­ی آغاز آن تجریدهای ایدئولوژیک و نقطه­ی انتهای آن شناخت است.

«به نظر آلتوسر … شناخت فرآیندی نیست که با حواس یا دریافت­های بی­واسطه شروع و به تجرید ختم شود. از نظر آلتوسر کسب شناخت به­واسطه­ی نوعی فرایند تولید میسر می­شود که آغازگاه آن مفاهیم مجرد است… ظهور یک علم هنگامی ممکن است که فعالیت نظری تعیین­کننده‌اي به نوعی گسست معرفتی با ایدئولوژی‌های «علمی» پیشین بیانجامد. ابژه­ی شناختی که علم جدید تولید می­کند به جهاتی شایسته­ی ابژه­ی واقعی (یا دست‌کم دارای شایستگی بیشتری نسبت به آن) است.» (آلبریتون 1999)

 به نظر آلبریتون کاربرد استعاره­ی «تولید» در این­جا درواقع به معنای انکار نظریه­ی شناخت بازتابی است که مطابق آن سوژه­­ی دانا مستقيماً خصوصیات ابژه­ی واقعی را در نظریه وارد می­کند. آلبریتون در عین حال انتقادی را نیز متوجه استعاره­ی قدرتمند «تولید شناخت» نزد آلتوسر می‌كند، چرا که به نظر می­رسد آلتوسر به فرایند دیالکتیکی شناخت که ناشی از دخالت واقعیت عینی در شکل­گیری نظریه­ی علمی است بی­توجه است. اما از سوی دیگر، آلبریتون با آلتوسر و گفته­ی او مبنی بر این که «ساختارهایی وجود دارند که توأمان تکامل ابژه و تکامل آن فعالیت نظری را هدایت می­کنند که به تولید شناخت می‌‌انجامند» (1969، ص­ص. 9-198 برگرفته از آلبریتون 1999)، موافق است. به نظر آلبریتون این ساختارها همان سازوکارهای منطق سرمایه هستند که آلتوسر به دلیل «خوانش صرفاً فلسفی» خود از سرمایه به آن­ها توجه زیادی نشان نمي‌دهد.

 

اما برای درک این گفت‌وگوی انتقادی شاید بهتر باشد که ابتدا بپرسیم اصولاً ظهور علم اجتماعی به طور کلی و نظریه­پردازی به معنای اخص کلمه در حیطه­ی اقتصاد (سیاسی) چه هنگامی ممکن می­شود؟  

آلفرد زون ـ رتل (1899-1990)

 زون رتل[2] در کتاب خود با عنوان کار دستی و کار فکری ، آغاز مبادلات نظام­مند در اوايل تکوین نطفه­های سرمایه­داری را مبنای ظهور علوم طبیعی گوناگون به­ویژه علم فیزیک و تجرید­هایش و همچنین مهم­ترین شاخه­ی علوم اجتماعی یعنی اقتصاد سیاسی سرمایه­داری می­داند. به نظر او  مبادلات نظام‌مند موجب چشم­پوشی از تفاوت­های کیفی بین اشیا می­شود زیرا ارزش در شکل پول باعث یکسانی همه چیز در قالب­های کمّی می‌شود و در نتیجه ارزش مبادله به معنای واقعی کلمه بر ارزش مصرفی برتری می­یابد، يعني همان چیزی که به نام «تجرید واقعی» شناخته می­شود. آلبریتون با پرهیز از ذات‌گرایی تلویحی در این مدعای رتل بحث خود را به حیطه­ی اقتصاد سیاسی سرمایه‌داری محدود می­کند. او بر این نظر است که مقولات اقتصادی اصلی و اولیه هم­چون «کالا» و «پول» هر دو ریشه در اعماق تاریخ جوامع بشری دارند، و از ساده­ترین دادوستدهای فعالیت اقتصادی برآمده­اند. آن­ها مهر قرن­ها فعالیت دادوستدگرانه را بر خود دارند. چون در این قبیل دادوستدها خریدار و فروشنده آزادانه وارد معامله­ی اجناس خود می­شدند و هر خرید و فروشی امری تصادفی تلقی می­شد، در نتیجه لازم نبود نظریه‌اي برای ایجاد ارتباطات درونی بین آن‌ها و کشف قانون­مندی­های تنظیم­کننده­شان مطرح شود. هنگامی که در اثر رشد و تکامل روابط ­به­هم­پیوسته­ی بازار­های یکپارچه، دادوستدهای پیش‌تر مستقل به هم مربوط می­شوند و سازوکارهای بازار موجب ایجاد قیمت­هایی در مقیاس اجتماعی و همچنین ایجاد صدمات جدی و نیز آشفتگی­های بسیار می­شوند، نیاز به نظریه­ی (اقتصادی) حس می­شود. به بیان دیگر در جامعه­ی پیشاسرمایه‌داری نمی­توان از ارزش و مبادله تحت حاکمیت قانون ارزش مبتني بر کار سخن گفت؛ زیرا چنین جامعه­­ای فاقد سازوکارهایی برای پیدایش و اعمال این قانون است.

فرمول کسب پول بیش‌تر از پول اولیه­‌ای كه به گردش انداخته شده است، از دیرباز در محیط­های تجاری و ربایی شناخته شده بود. مفاهیمی هم­چون «پول»، «قیمت» و «سود» در جوامع پیشاسرمایه­داری شناخته شده بودند و کارکردهای محدود و محلی ایفا می‌کردند. وجود اين فعالیت­های اقتصادی و چنین مفاهیمی در جوامع پیشین نیاز به پردازش نظریه­های منسجم اجتماعی را برای توضیح پدیده­هاي يادشده ایجاد نمی­کرد. همان‌طور که مارکس درجلد يكم سرمایه در باره­ی ارسطو و نظراتش پیرامون مقایسه­ی تخت­خواب و خانه بحث می­کند باید قرن­ها می­گذشت تا با پیدایش و رشد مناسبات سرمایه­داری امکان آن پدید می­آمد تا به معضل نظری ارسطو پاسخ داد. تنها با رشد بازارهای وسیع اجتماعی و سازوکارهای همگون­کننده­ی سرمایه­داری است که روابط درونی ضروری بین مفاهیم و مقوله­های ارزش به­وجود می­آید.

 

اما چه ارتباطی بین تکوین و پای­گیری تدریجی سرمایه­داری در تاریخ معاصر و تکوین و تکامل نظریه­های اقتصاد سیاسی وجود دارد؟

آلبریتون در واقع نوعی درهم­تنیدگی جدی میان تکوین و رشد سرمایه­داری و تکامل نظریه­های اقتصاد سیاسی می­بیند. به نظر او مفاهیم و زبانِ نخستین اقتصاددانان سیاسی تفاوت اندکی با زبان روزمره­ی درگیر در دادوستد به منظور خرید ارزان­تر و فروش گران­تر اجناس داشت. نظریه­های آنها هنوز سخت آغشته به عقل متعارف و درک عامیانه بود. به نظر آلبریتون نظریه­های آن­ها بسیار شبیه نظریه­های مرکانتیلیست­های اولیه و البته کمی نظام­یافته­تر از نظریه­های آنان بود. به این معنا می­بینیم که زبان و مفهوم­سازی برای درک واقعیت عینی جدید در پس آن لنگ‌لنگان در حرکت است و هنوز قدرت فهم سطح نوپدید واقعیت وجود ندارد. به بیان خود مارکس می­بینیم که عبارت نمي‌تواند مضمون را در خود بگنجاند. اما آن­چه اهمیت دارد، درک فرایند بلوغ و جدایی زبان نظری در حیطه­ی اقتصاد سیاسی از زبان خرید و فروش در زندگی روزمره است که به تدریج رشد می­کند تا سرانجام با پردازش مفهوم «سرمایه» نزد مارکس، «عبارت مضمون را در خود مي‌گنجاند» و درک نظام­مند سرمایه­داری به­مثابه پدیده­ای نظام­مند و دارای عقلانیت خاص خویش ممکن می‌شود.

پس در آغاز پیدایش سرمایه­داری هنوز درک ارتباطات درونی و ضروری بین مقوله­های گوناگون ارزش ممکن نبود و این ارتباطات هنوز اموری بیرونی تلقی می­شدند و به همین دلیل هم تبیین سود به معنای اخصّ سرمایه­دارانه­اش ممکن نبود. نظریه­ها هم فاصله­ی انتقادی کمی از دادوستدهای روزانه و زبان آغشته به آنها داشتند و بیشتر به معنای نظم‌دهی به همان درک عامیانه از روابط درونی کمابیش قابل مشاهده بودند. اما به نظر آلبریتون، درک­های رایج از مقوله­های ارزش (مزد، بهره، اجاره­بها، قیمت، سود، و نظایر آن) به نحو فزاینده‌اي در توضیح پرسش­هایی نظیر این‌که «چرا قیمت­ها بالا و پایین می‌روند؟»، «علّت بحران چیست؟»، «خاستگاه سود کجاست؟» و مانند آن در همین فرایند تغییر مي‌كند و به یک معنا مجردتر و «نظری­تر» می­شوند. به این ترتیب شاهدیم که همراه با رشد و گسترش سرمایه­داری زبان نظری هر چه مناسب­تری نیز برای درک آن تکامل می‌یابد.

تحول نظریه­های اقتصاد سیاسی به نظریه­هایی منسجم چه‌طور انجام شد؟ و تفاوت و گسست نظریه­ی مارکس با نظریات اقتصادسیاسی­دان­های پیشین در چیست؟

با گسترش مناسبات سرمایه­داری و رشد بازارهای گسترده‌ی اجتماعي و آغاز چیرگی جدی آن ها بر زندگی اجتماعی، اقتصاد­دان­هاي سياسي تلاش کردند سپهر اقتصادی را چون سپهری جدا از دیگر سپهرهای زندگی اجتماعی تمامیت ­بخشند و آن را در سطح نظریه یکپارچه ­سازند. اين امر ممکن نبود مگر از طريق درک روابط درونی بین مقولات اصلی زندگی اقتصادی. چنین چیزی به دو راه ممکن بود: یا از طريق تعمیق مفاهیمی که در زندگی روزمره یافت می­شدند، یا با ایجاد همزمان مفاهیم جدیدی مانند «ارزش اضافی» يعني مفاهیمی که در گفتمان اقتصادی روزمره یافت نمی­شدند. اقتصاددان­های سياسي سرمایه­داری مي‌توانستند نوآوری­هايي داشته باشند مانند تعمیق­بخشیدن به برخی از مفاهیم قبلي و تحقیق کمابیش تفصیلی درباره‌ي برخی روابط درونی بین مقوله­ها و خلق مفاهیم جدید. اما مارکس علاوه بر این نوآوری­ها که موجب دگرگونی عمیق مفاهیم پیشتر پردازش‌شده­ای مانند «کالا» و «سرمایه» شد، هم­زمان روابط درونی و ضروری (دیالکتیکی) بین مقوله­ها­ی اقتصاد سیاسی را نظام­مندانه رشد داد و در ضمن مقوله­ی جدیدی مانند ارزش اضافی را نيز به نحو دیگری همچون میانجی بین ساير مقولات ارزش درک کرد. به این معنا همانطور که آلتوسر گفته است تجربیات روزانه و عقل متعارف و زبان اقتصادی روزمره می­توانند در حکم مواد خامی برای علم اقتصاد سیاسی تلقی شوند، اما برای پردازش نظریه‌ا­ی علمی گسست با چنین زبانی لازم است تا اقتصاد سیاسی به مثابه­‌ي علم تکوین یابد. به این ترتیب به بیان آلبریتون مشاهده می­کنیم که مثلاً مفهوم جدیدی مانند «ارزش اضافی»، روابط درونی مقولاتی چون «مزد»، «سود»، «بهره» و «اجاره­بها» را سازمان مي‌دهد و تعمیق می­بخشد، و در همان حال مفهوم قدیمی­تري مانند «کالا» به مثابه­ «شکل سلولی» منطق کالایی ــ اقتصادی سرمایه­داری معنای بسیار عمیق و دقیقی نسبت به درك گذشته از آن مي‌يابد و به عنوان آغازگاه مقولات نظام­مند ارزش به کار گرفته می­شود. به همین ترتیب مفهوم «سرمایه» نيز در دست مارکس دچار دگرگونی ژرفی می­شود:

«مفهوم «سرمایه» در سرمایه­ی مارکس یک شکل گردشی متناوب، یک رابطه­ی تولیدی و مجموعه­ای از روابط توزیعی است که در سازگاری با حرکت نظریه در چارچوب نظریه­ی سرمایه­داری ناب از امری مجرد ــ در ــ فکر به امری انضمامی ــ در ــ فکر حرکت می­کند.» (آلبریتون 1999).

به نظر آلبریتون مارکس در مقایسه با دیوید ریکاردو نه فقط پیشرفت عظیمی را درباره‌ي مفهوم­پردازی سرمایه به نمایش می­گذارد بلکه همچنین با تاکید بر هستی­شناسی وارونه­ی سرمایه (جنبه­ی فلسفی مفاهیم اقتصاد سیاسی) و خصوصیت شیء­شدگی و دگرشیء‌کنندگی آن گسستی علمی ــ انقلابی از او و دیگران را نیز به نمایش می­گذارد. توجه مارکس به پیامدهای بسیار گسترده­ی اجتماعی ــ سیاسیِ خصوصیت شیء­شدگی و شئ‌کنندگی سرمایه و نظریه­پردازی سرمایه به مثابه­ی ارزش خودگستر نشانگر گسست رادیکال او با اقتصاد سیاسی سرمایه­داری است. همین توجه عمیق و حساسیت شدید ماركس به هستی­شناسی وارونه­ی سرمایه به او اجازه می­دهد تا با آزاد گذاردن دست سرمایه برای نشان دادن ماهیت واقعی خود در سطح نظریه (جامعه­ی سرمایه­داری ناب که در سرمایه به منصه­ی ظهور می­رسد) سرشت ویرانگر و بی­تفاوتی مطلق سرمایه به دغدغه­های انسانی را نشان دهد. پس «ذهن عمیقاً دیالکتیکی مارکس که حقیقتاً او را قادر مي‌كرد تا در عینیت سرمایه نفوذ كند و موضع پرولتری­اش که موجب ایجاد فاصله­ی انتقادی او از این عینیت می­شد» (آلبریتون 1999) به مارکس کمک می­کند تا گسست‌اش از سنت اقتصاد سیاسی پیشین و بنا‌گذاردن علمي جدید ممکن شود.

 

چه‌گونه مي‌توان در اينجا بحث آلتوسر را درباره­ی وجود ساختارهایی درك كرد که توأمان تکامل ابژه و تکامل آن فعالیت نظری را هدایت می­کنند که به تولید شناخت می‌انجامد؟

به نظر آلبریتون چنین ساختارهای هدایت­کننده­ای در مورد سرمایه­داری همان ساختارهای عمیق سرمایه یا منطق درونی سرمایه است. بنا به نظر آلبریتون دیالکتیکی بین خودمجردکنندگی سرمایه و نظریه­پردازی مجرد آن وجود دارد. زیرا

 «در یک معنا خود واقعیت اجتماعی است که مجردتر می­شود چه منطق سرمایه «دیوارهای چین» متکی بر محلی­گرایی و جزیی­گرایی را درهم می­شکند، به گونه­ای که بازارها پیوسته غیرشخصی و ابژکتیو می­شوند و در نتیجه به تصویر نظری آرمانی‌شان چون نظام­های بسته و خودتنظیم­گر نزدیک می­‌شوند.» (آلبریتون 1999).

به این ترتیب فعالیت نظری از تجرید واقعی کمک می­گیرد که برساخته­ی سازوکارهای سرمایه است.

اما از سوی دیگر باید توجه کرد که با اينکه تجریدهای نظری از تجریدهای واقعی کمک می­گیرند اما تجریدهای واقعی هم توسط انواع نظری آن­ها پشتیبانی می­شوند، یعنی مثلاً سیاست­های لیبرالی و نولیبرالی در زمینه­ی اقتصادی به استحکام و تقویت و تعمیق منطق سرمایه منجر می­شوند.[3]

به این ترتیب، مشاهده می­شود که همین‌که فعالیت­های اقتصادی سرمایه­دارانه در شکل قانون ارزش به نوعی استقلال نسبی در برابر اجتماع انسانی دست می­یابند، به­مثابه ارزش خودگستر از سویی به رشد و گسترش بیشتر مناسبات سرمایه­داري و کالایی‌شدن سپهرهای پیشتر غیرکالاییِ زندگی اجتماعی می­انجامند (پس این ساختارها تکامل ابژه را هدایت می­کنند) و از سوی دیگر فعالیت نظری متناظر با این وضعیت را هم هدایت می‌کنند (اساس کار اقتصاددانان سیاسی­ اولیه هم حتی بر مفاهیم مجردی بنا شده بود که زاییده­ی فرایندهای مبادله­ی واقعی و تجریدهای واقعی بودند). اما باید توجه کرد که فرایند خودمجردکنندگی سرمایه در تاریخ هرگز خود را در هیچ جامعه­ی تاریخاً سرمایه­داری در سطح عقل متعارف تکمیل نمی­کند بلکه تنها در سطح نظریه­ی سرمایه­داری ناب تکمیل می­شود همان چیزی که مارکس با کمک گرفتن از ساختارهای عمیق خود ابژه­ی واقعی سنگ بنای آن را گذاشت.

به این ترتیب ابژه­ی واقعی با تکامل خود هر چه بیش­تر یک­دست، یک­پارچه، نظام­مند و جهانی می­شود و با حاکمیت قانون ارزش بر بازار جهانی هر چه بیش­تر به امری مجرد تبدیل می­شود. اين ابژه كه به ناهمگونی­ها و تفاوت­های واقعی بی­تفاوت است، همه­ی جهان را به­هم می‌پیوندد و به این شکل قابلیت نظریه­پردازی ­خود را در شکل مجرد ممکن می‌کند. به نظر آلبریتون می­توان گفت که سرمایه با نمایش بخش بزرگی از منطق­ خود در تاریخ (دست­کم تا دهه­ی 1870) بر فعالیت نظری کسانی تاثیر می­گذارد که در پرتو تجریدهای آن تجریدهایی به منظور درک آن ایجاد می­کنند، و به این ترتیب خود را در سطح نظریه باز هم مجردتر می­کند (منظور همان نظام بسته یا نظریه­ی جامعه­ی سرمایه‌داری ناب است). توضیحات بالا نشان می­دهد که به نظر آلبریتون اگر چه رشد و تکامل فزاینده­ی سرمایه­داری در تاریخ به شناخت این نظام کمک می­کند اما نظریه­پردازی منطق آن مستقیماً از دل این تاریخ قابل استنتاج نیست، بلکه این منطق فقط به­واسطه­ی پردازش نظریه­ قابل درک است. دیالکتیک سرمایه و نظریه را می­توان به بیان آلبریتون چنین فرموله کرد:

منطق سرمایه… نقش مهمی در تکامل تاریخ مدرن ایفا می­کند، و از آنجا که این منطق در تاریخ فعالانه عمل می­کند درک آن به نحوی نظری ممکن است» (آلبریتون 1999).

به این ترتیب روشن است که استعاره­ی «تولید» نزد آلتوسر می­تواند گمراه­کننده باشد مگر این که آن را به این معنا درک کنیم که تولیدِ ابژه­ی شناخت (جامعه­ی سرمایه­داری ناب در نظریه­ی مارکسی یا انواع و اقسام نظریه­های اقتصاد سیاسی سرمایه­داری) به میانجی ساختار عمیق ابژه­ی واقعی (سرمایه) و خودمجردکنندگی آن انجام­پذیر است.

 

نتیجه­گیری

در بحث بالا به اختصار رابطه­ی پرفراز و نشیب بین ابژه­ی واقعی (سرمایه­داری) و ابژه­ی شناخت (نظریه­های گوناگون اقتصاد سیاسی و سرانجام نظریه­ی مارکس) مورد بررسی قرار گرفت. نکته­ی اصلی در این بررسی تاکید بر نوعی بازتابندگی متقابل عینیت و ذهنیت، ابژه و سوژه یا سرمایه­داری و نظریه­پرداز آن بر یکدیگر بود. نشان داده شد که با یک تناظر یک به یک بین واقعیت عینی و مفاهیم اقتصاد سیاسی سرمایه­داری روبرو نیستیم بلکه با رابطه­ی میانجی­ شده و بسيار دشوار مواجهیم. درباره­ی نقش هدایت­کننده­ی ساختارهای اصلی سرمایه در تکامل بیشتر ابژه (تعمیق و شدت­یابی خودمجردکنندگی آن در نقش قانون ارزش و بازار جهانی) و همچنین تکامل بیشتر نظریه (مجردتر شدن نظریه­های اقتصاد سیاسی و به‌ویژه علم اقتصاد سیاسی مارکسی) سخن گفته شد. در گفت‌وگویی انتقادی با آلتوسر نکته­های درخشان نظرات او برجسته و در بحث جذب شدند و استعاره­ی پرقدرت «تولید شناخت» نزد او معنای دیگری یافت.


[1] Albritton, R. 1999 Dialectics and Deconstruction in Political Economy

[2] Sohn-Rethel, A. 1978 Intellectual and Manual Labour, A Critique of Epistemology

[3] برای درک تاثیر سیاست­ها و توصیه­های اقتصاددانان بورژوا  بر تجریدهای واقعی سرمایه و تشدید آنها در زمینه­ی ایران از جمله نگاه شود به مقاله­ی محمد مالجو به نام اکثریت در گرو اقلیت در همین سایت.