آخرین مقاله‌ها

جامعه­‌شناسی و مارکسیسم / مایکل برآوُی

مایکل برآوُی

رابطه میان جامعه­‌شناسی و مارکسیسم همیشه رابطه­‌ی همزیستی بوده است. جامعه­‌شناسی کلاسیک اواخر سده­‌ی نوزدهم و اوایل سده‌­ی بیستم دست­‌کم تا حدی یک­جور واکنش به مارکسیسم در زمانی بود که سوسیالیسمْ جنبش کارآمد و جذابی در اروپا محسوب می­شد. مارکسیسمْ شبحی بود که دورنمای فکری انتهای سده­ی نوزدهم را به تسخیر درآورد و قلمرویی را شکل داد که وبر و دورکیم و زیمل و پاره­تو عمارت­های نظریِ خلاقانه­شان را در همان خاک بنا کردند. انقلاب روسیه مارکسیسم را به مسیرهای کاملاً جدیدی کشانْد و یک­بارِ دیگر نظریه­ی اجتماعی بورژوایی را به واکنش واداشت. وقتی جهان پس از جنگ جهانی دوم به دو بلوک تقسیم شد، جامعه­شناسی به حامیِ «جهان آزاد» و نقطه­ی مقابلِ ایدئولوژیکِ مارکسیسم­لنینیسم بدل شد. در همین دوره یعنی در دهه­های 1950 و 1960 بود که جامعه­شناسی امریکایی از بیش­ترین فرادستی برخوردار بود، علمی جدید با رسالتی جدید که بساط همه­ی داروسته­های مارکسیسم را جمع می­کرد. بعدتر، طغیان جامعه در دهه­های 1960 و 1970 جامعه­شناسی را به بحران کشانْد هرچند مسبب احیای مارکسیسم شد. در دهه­ی 1980 جامعه­شناسی با وام­گیری از مارکسیسم بهبود یافت، درست همان­طور که، بنا بر استدلال من، امروزه راه نجات مارکسیسم از افسردگیِ پساکمونیستی­اش به وام­گیری از جامعه­شناسی بستگی خواهد داشت. هر فرزند مارکسیستی از اصالت و استقلالی از آن خویش برخوردار است که به والدین خودش تقلیل­پذیر نیست.

 

 

از درگیری تا آشتی

سنتزی که تالکوت پارسونز در میانه­‌ی سده‌­ی بیستم بر اساس همگرایی مستقل نوشته­های دورکیم و پاره­تو و مارشال و وبر از اندیشه­ی اجتماعی به دست داد در کنارگذاریِ نوشته­های مارکس خیلی مؤثر واقع شد[1] پارسونز در اواخر عمرش نظریه­ی مارکسی را به دیده­ی فایده­گراییِ ازمُدافتاده­ای می­نگریست که اهمیتش یکسره به سده­ی نوزدهم منحصر می­شد.[2] معتقد بود چون مبانی مارکسیستی عمیقاً اشکال دارد، بررسی میراث مارکسیستی هیچ فایده­ای ندارد. بدین­سان، کارکردگرایی ساختاری، یعنی رمزگذاریِ نظریه­ی پارسونزی در قالبِ یک­جور علم مسیحایی، مارکسیسم را فقط نادیده گرفت، نه فقط نتیجه­ی محتومش یعنی مارکسیسم شوروی بلکه سایر انواع مارکسیسم را نیز.

 صرف­نظر از عداوت ایدئولوژیکِ برخاسته از جنگ سرد، شالوده­ای نظری برای این رویارویی نیز در بین بود: جامعه­شناسی پارسونزی، خصوصاً کتاب نظام اجتماعی[3]، بر خلأ مارکسیسم شوروی متمرکز بود. جامعه­شناسی پارسونزی بر «جامعه» در حکم نظامی خودگردان و فراگیر و واجد تعادل حیاتی و خودتعادل­بخش تمرکز می­کرد، حال­آن­که مارکسیسم شوروی در طرح نظری­اش درباره­ی زیربنا و روبنا هیچ جایی برای «جامعه» باقی نمی­گذاشت. ازاین­رو هیچ زمینه­ای برای برخورد این دو وجود نداشت، یکی بی­بهره از اقتصاد و دولت و دیگری بی­بهره از جامعه.[4] در طرف امریکایی دیدیم نظریه­پردازان «پایان ایدئولوژیْ» قدرت ثبات­بخشِ «جامعه» را چون سد دفاعیِ دموکراسی لیبرال ستودند، دقیقاً همان­طور که در طرف شوروی دیدیم اقتصاد برنامه­ریزی­شده مدعی رشد بی­پایان نیروهای مولد و توزیع عقلانی منابع شد. هر دو طرفْ مخالفان خودشان را داشتند: سی. رایت میلز و برینگتون مور اومانیسم انتقادی­شان را با تحلیل طبقاتی درآمیختند حال­آن­که مکتب بوداپست و کولاکوفسکی کوشیدند هگل و مارکسِ جوان را بر ضد کمونیسم تمامت­خواه بشورانند. در این دوران، یعنی دهه­ی 1950، اینان منادیان آینده اما جریان­های کوچکی در دو اقیانوس تعبد و سرخوشی بودند. هر دو طرف می­بایست دچار هراس می­شدند، ابتدا جامعه­شناسی و سپس مارکسیسم.

ماکس هورکهایمر و تئودور آدورنو، 1965

درست هنگامی که به نظر می­رسید جامعه­شناسی نهایتاً مارکسیسم را به گور سپرده است، دهه­های 1960 و 1970 انتقام­جویی کردند. حمله نه از جانب مارکسیسم رو به موتِ شوروی بلکه از جانب جایی بود که اصلاً انتظارش نمی­رفت، باری، از خود جامعه­شناسی. جنبش­های اجتماعی (جنبش­های آزادی بیان، جنبش­های حقوق مدنی، جنبش­های ضدجنگ) طغیان کردند تا صلح امریکایی را هم در داخل و هم در خارج برهم­زنند. جامعه­شناسیِ «توافق» را به محاکمه کشاندند و نگاه بی­اندازه خوش­بینانه­ی جامعه­شناسی به جامعه­ی امریکایی را زیر سؤال بردند و مارکسیسم پرقوتی را احیا کردند که مجموعه­های جدیدی از نظریه­ها را پیش کشید: نظریه­های مانتلی ریویو[5] درباره­ی سرمایه­داری انحصاری، نظریه­های توسعه­نیافتگی، نظریه­ی انتقادیِ مکتب فرانکفورت، تاریخ اجتماعی انگلیسیِ طبقه، تحلیل سیستم­های آلمانی، و ساختارگراییِ مارکسیسم فرانسوی. درست همان­طور که جامعه­شناسی هیچ ویژگی ارزش­مندی در مارکسیسم نیافته بود، به همین ترتیب اکنون نیر نوبت مارکسیسمِ نونوارشده بود که جامعه­شناسی را بدون ملاحظه کنار بگذارد. اتهامی که نظریه­ی رادیکال و انتقادی وارد می­کرد سازش­ناپذیر بود: اتهام می­زد که «توافق» در جامعه­شناسی همان­قدر «جعلی» بود که در جامعه «توهمی.»

پری اندرسون که آن­وقت­ها مجادله­گری درخشان و سردبیر نیو لفت ریویو[6] بود حتی گامی فراتر گذاشت.[7] ناراضی از حمله به دشمن بدون تاختن به دشمنی که در درونْ جا خوش کرده است به پاک­سازی خودِ مارکسیسم از همه­ی آلودگی­های بورژوایی مبادرت کرد. «مارکسیسم غربیِ» هورکهایمر و آدورنو، گرامشی و لوکاچ، سارتر و آلتوسر را سخت به تیغ نقد کشید آن­هم به خاطر هم­نشینی­شان با شر و جداافتادگی­شان از طبقه­ی کارگر و نابرخورداری­شان از بصیرت انقلابی. اندرسون اصرار می­ورزید که ما باید به مسیری انقلابی بازگردیم که لئون تروتسکی باب کرده بود. به قراری که جایی دیگر گفته­ام، بازبینی نوشته­های تروتسکی درباره­ی اتحاد جماهیر شوروی درس­های زیادی در خود دارد که با کمال اندوه دستخوش حوادث جهان سرمایه­داری پیشرفته شده است.[8] تروتسکی با تأمل در جهان روسی و سپس شوروی که مثل کف دست می­شناخت­شان در نادیده­انگاری واقعیت جامعه هم در نظر و هم در عمل از مارکسیسم کلاسیک پیروی کرد. انتقادِ اندرسون از مارکسیسم غربی که در فورانی از خوش­بینی انقلابی به رشته­ی تحریر درآمده بود تقبیحِ اندیشه­ی بورژوایی را به اوج رسانْد اما اوجی که چنین تقبیحی از آن فروافتاد. اندرسون مارکسیسم را از همان ابزارهای مفهومی محروم کرده بود که در مواجهه با سقوط کمونیسم و غلبه­ی بازارهای جهانی نیازشان داشت.[9]

 آلوین گولدنر که به­درستی فرارسیدن بحرانِ جامعه­شناسی غربی را تشخیص داد پیشاپیش از یورش مارکسیستی خبر داده بود.[10] وانگهی، سیاستِ جلوگیری از بحران وسیعاً از نسخه­ای تبعیت کرد که او پیچید، یعنی دربرگیری بهترین­های مارکسیسم انتقادی. جهان مانَویِ «جنگ سرد» که در آن جامعه­شناسی درصدد خنثی­سازیِ مارکسیسم بود اکنون دیگر به نامزدی و آشتیِ سازنده جای سپرده بود. جامعه­شناسی که از مبانی فرسوده­اش سلب اعتماد شده بود و با افول دولت رفاه نیز از چشم­ها افتاده بود مارکسیسم را در خیلی از حوزه­هایش در خود جذب کرد. جامعه­شناسیْ درس دهه­ی 1960 را فراگرفته بود و اقتصاد و دولت را توأم با تحلیل جامعه به جایگاه­های مناسب­ خود بازگردانْد. جامعه­شناسی اقتصادیِ احیاشده به دگرگونی و تباهیِ کار توجه کرد. جامعه­شناسی سیاسی به سرشت دولت سرمایه­دار یا دولت در جامعه­ی سرمایه­داری پرداخت. نظریه­ی قشربندیْ دل­مشغولیِ نظریه­ی قشربندی عبارت بود از نابرابری و اهمیت طبقه. جامعه­شناسی فرهنگی بر قدرت استیلای ایدئولوژیک تمرکز یافت. پژوهش تاریخیِ تطبیقی عمیقاً بر تاریخ اجتماعی مارکسیستی و نظریه­اش درباره­ی تاریخ متکی شد. در سرِ دیگرِ طیف جامعه­شناسی، قوم­نگاران از نظریه­های مارکسیستیِ بازتولید اجتماعی کمک گرفتند. نظریه­پردازان بزرگ روزگار، هم بوردیو و فوکو و هابرماس و هم فمینیسم و نظریه­ی نژادی، زیر سایه­ی مارکسیسم قرار گرفتند. کلاسیک­ها از نو تفسیر شدند: دورکیم و وبر به نظریه­پردازان استیلا و ناقدان سرمایه­داری و حتی مدافعان سوسیالیسم بدل شدند. مارکسیسم حالا دیگر بی­آن­که افترا بخورد برای گنجینه­های نهفته­اش کاویده می­شد تا به جامعه­شناسی پژمرده و درهم­شکسته جانی تازه بخشد. چنین جذبی به­ناگزیر تیغ انتقادی مارکسیسم را کُند کرد اما درعین­حال به جامعه­شناسیْ نیرو بخشید.

به موازات خروج جامعه­شناسی از بحرانی که دامن­گیرش شده بود، مارکسیسم وارد بحران خودش شد. دهه­ی 1990 شاهد فروپاشی کمونیسم و فرادستی جهانیِ بنیادگرایی بازار و عزلت­گزینی اعتراض­ و انقلاب­ بود. همه­ی این­ها آن­چه را که از خوش­بینیِ دهه­ی 1970 باقی مانده بود نابود کرد. تز رساله­ی حاضر همین است که امروزه احیای مارکسیسم به جذب ایده­های جامعه­شناسانه بستگی دارد. به عبارت دیگر، کمک­کردن به مارکسیسم و جامعه­شناسی باید از دو مسیر تحقق یابد: همان­طور که جامعه­شناسی از بینش­های تاریخی و تطبیقی مارکسیسم وام گرفت، اکنون نیز مارکسیسم باید مفهوم رهایی­بخشِ جامعه را از جامعه­شناسی برگیرد. مارکسیسم و جامعه­شناسی با پشت­سرگذاردن سی سال درگیری یا آن­چه آنتونیو گرامشی «جنگ متحرک» می­نامید به پیکار بسیار متفاوتی وارد شده­اند، به آن­چه گرامشی «جنگ سنگر» می­نامید. به جای این که دیگری را از میدان به در کنند هر کدام در پیِ توافقی سلسله­مراتبی با دیگری است، توافق­هایی که بر حسب این که کدام­یک دیگری را در خود تحلیل می­برَد فرق می­کنند. تفاوت میان جامعه­شناسی مارکسیستی و مارکسیسم جامعه­شناسانه همین است. این دو ملغمه البته می­توانند هم در وضعیتی که به یکدیگر متقابلاً نیرو ببخشند و هم در وضعیتی که به یکدیگر متقابلاً خصومت بورزند شانه­به­شانه دوام بیاورند.

متن بالا ترجمه­ای است از بخشی از مقاله­ی زیر:

Michael Burawoy, «For a Sociological Marxism: The Complementary Convergence of Antonio Gramsci and Karl Polanyi,» Politics and Society, 31(2), 2003, pp. 193-261, 2003.


[1] Talcott Parsons, The Structure of Social Action (New York: McGraw-Hill, 1937).

درست همان­طور که پارسونز نظریه­ی اراده­گرایانه­ی کنش را از هماهنگ­سازیِ همگرایی وبر و دورکیم و پاره­تو و مارشال به دست آورد، من نیز می­کوشم مارکسیسم جامعه­شناسانه­ی متعارف را ازهمگرایی گرامشی و پولانی به دست بیاورم. اما اگر پارسونز مارکسیسم را نادیده می­گرفت، من به فرصت­های رهایی­بخش جامعه­شناسی دل می­بندم.

[2] پارسونز در نطقی که در نشستی عمومی درباره­ی کارل مارکس در گردهمایی سالانه­ی انجمن جامعه­شناسی امریکا به سال 1965 ایراد کرد چنین جمع­بندی کرد: «کارل مارکس احتمالاً بزرگ­ترین نظریه­پرداز اجتماعی بود که آثارش به­تمامی در سده­ی نوزدهم نگاشته شد. جایش در تاریخ فکریْ محفوظ است. اما در مقام نظریه­پرداز به معنایی مشخصاً علمی به مرحله­ای از توسعه تعلق داشت که از دُور خارج شده است. در جامعه­شناسیِ امروزی اگر مارکسی باشید، به معنای اکیدی که نافیِ هر گونه پیشرفت نظری چشمگیر از زمان مارکس به بعد است، جایگاهی قابل­قبول نخواهید داشت.» بنگرید به:

Talcott Parsons, “Some Comments on the Sociology of Karl Marx,” in Sociological Theory and Modern Society, by Talcott Parsons (New York: Free Press, 1967) p. 135.

وقتی پارسونز به «پیشرفت نظری چشمگیر» اشاره می­کند می­توانید یقین داشته باشید که در خواب هم نمی­دید مارکسیسم از مارکس جلو بزند! ابن نطق را دقیقاً قبل از هنگامی ایراد کرد که نوزایی مارکسیسم اصلاً عمارت نظری خود پارسونز را وا ژگون سازد و کنار بگذارد. همان­طور که زمانی پارسونزدربارۀ اسپنسر گفت، چه کسی اصلاً امروزه پارسونز می­خواند؟

[3] Talcott Parsons, The Social System (New York: Free Press, 1951).

[4] درست همان­طور که مارکسیسم «جامعه» را دربرمی­گیرد، به همان ترتیب نیز پارسونز طرح مشهور خودش را گسترش می­دهد که «انطباق­پذیری» (اقتصاد) و «دستیابی به هدف» (تنواره­ی سیاسی) و «یکپارچگی» (اجتماع یا «جامعه») و «نهفتگی» (خانواده و سایر سازمان­هایی که از ارزش­ها حمایت می­کنند) را در حکم سپهرهای نهادیِ جداگانه می­داند. برای مثال بنگرید به:

Talcott Parsons and Neil Smelser, Economy and Society(New York: Free Press, 1956); Talcott Parsons, “An Outline of the Social System,” in Theories of Society, by Parsons et al. (New York: Free Press, 1961), 30-84; and Talcott Parsons, Politics and Social Structure (New York: Free Press, 1969).

[5] Monthly Review

[6] New Left Review

[7] نگاه کنید به:

Perry Anderson, Considerations on Western Marxism (London: New Left Books, 1976).

[8] بنگرید به:

Michael Burawoy, “Two Methods in Search of Science: Skocpol versus Trotsky,” Theory and Society 18 (1989): 759-805.

[9] در گرامی­داشتِ یک­صدمین شماره­ی نیو لفت ریویو، اندرسون بررسی طولانی و مفصلی درباره­ی برداشت گرامشی از «هژمونی» به عمل آورْد و به ناسازگاری­هایی اشاره کرد که بزرگ­نمایی­اش از اهمیت رضایت و کوچک­نمایی­اش از قدرت سرکوب­گرانه­ی دولت و چشم­پوشی­اش از شکل­های متفاوت دولت و ازاین­رو جهت­گیری­اش به سوی سیاست رفورمیستی در تدارک کمونیسم مخوف اروپایی را در خود فرامی­گیرند. بدین­سان، اندرسون مدعی شد که آن­چه در تحلیل گرامشی بازیافتنی بود پیشاپیش در جامه­ی رفورمیستی­اش از زبان کائوتسکی (در مجادله­هایش با لوکزامبورگ) یا در جامه­ی انقلابی­اش از زبان تروتسکی گفته شده بود. مقاله­ی اندرسون با تکریم نظریه­ی تروتسکی درباره­ی قدرت دوگانه پایان می­یابد. باوجوداین، هیچ­یک از مارکسیست­هایی که بنا بر ادعای اندرسون پیشاپیش نظریه­ی گرامشی درباره­ی هژمونی را گفته بودند نه پیوندش با جامعه­ی مدنی را دریافته بودند و نه جامعه­ی مدنی را در حکم نشانه­ای از سرمایه­داری پیشرفته شناخته بودند و ازاین­رو هیچ­کدام­شان را نمی­شد بنیان­گذار مارکسیسم جامعه­شناسانه محسوب کرد. بنگرید به:

Perry Anderson, “The Antinomies of Antonio Gramsci,” New Left Review 100 (1976-77): 5-80.

[10] بنگرید به:

Alvin Gouldner, The Coming Crisis of Western Sociology (New York: Basic Books, 1970).