آخرین مقاله‌ها

خاستگاه مارکسیسم جامعه‌­شناسانه/ مایکل برآوُی

polanyigrmasci

کارل پولانی و آنتونیو گرامشی

نخستین بار نیست که مارکسیسم درصدد برآمده است فرصت­های انتقادیِ جامعه­شناسی را تصاحب کند. می­توان گفت خود مارکس کوشید مفاهیم جامعه­شناسانه را از هگل و سن­سیمون در خود بگنجاند اما حرف مفت است اگر بگوییم مارکس از «جامعه» برداشت دقیقی داشت. به قراری که آلوین گولدنر نیز تأیید می­کند، جامعه دستِ­بالا مقوله­ای ته­مانده در نوشته­های مارکس و انگلس است.[1] اما گولدنر مسلماً به نوشته­های مارکس و انگلس درباره­ی سرمایه­داری اشاره می­کند نه به نوشته­هاشان درباره­ی کمونیسم که قصه­ی کاملاً متفاوتی است. غلبه بر بیگانگی در دست­نوشته­های پاریس را در نظر بگیرید، یا اصرار مکرر در ایدئولوژی آلمانی مبنی بر این که افراد فقط در وضعیت اشتراکی می­توانند استعدادهای خویش را در همه­ی جنبه­ها شکوفا سازند، یا دفاع از مفهوم جماعتی در مانیفست کمونیست که پرورش آزادانه­ی هر فردْ پیش­شرط پرورش آزادانه­ی همه­ی افراد است، یا برداشت عینی­تری از سوسیالیسم که مارکس از کمون پاریس یا نقد برنامه­ی گوتا برمی­گیرد، یا تولیدکنندگان وابسته­به­هم که در سرمایه اشاره می­شود، یا حتی ایده­ی تحلیل­رفتنِ دولت که در سوسیالیسم: آرمان­شهری یا علمیِ انگلس یافت می­شود، باری، در همه­ی نوشته­هایی که از مارکس و انگلس باقی مانده این یا آن برداشت از جامعه در مرکز کمونیسم جای دارد. آن­چه مارکس و مارکسیسم کلاسیک نتوانست تحقق بخشد عبارت بود از تحلیل مکملی از جامعه تحت حاکمیت سرمایه­داری، تحلیل مکملی که می­توانست به بینش منسجم­تری درباره­ی کمونیسم انجامیده باشد. پروژه­ی مارکسیسم جامعه­شناسانه همین است.

وقتی مارکسیسم الحق جامعه­شناسی را برای تحلیلی که از سرمایه­داری به دست می­داد مهار کرد، شگفت­این­که اصلاً مهار کرد تا بر فقدان جامعه زاری کند! به «مارکسیسم غربیِ» سالیان بین دو جنگ جهانی اول و دوم می­اندیشم که جامعه­شناسی را در خود جذب کرد. مارکسیسمِ برآمده از شکست با چالشی مضاعف مواجه بود: چرا در غرب هیچ انقلاب سوسیالیستی به وقوع نپیوست و چرا انقلاب روسیه به دیکتاتوری نزول کرد؟ در این پروژه­ی مضاعف، مارکسیسم غربی و خصوصاً مکتب فرانکفورت و پیشاهنگانش یعنی کُرش و لوکاچ عمیقاً به نوشته­های وبر و فروید گرایش داشتند و نه به نظریه­های­شان درباره­ی جامعه­ی خودگردان بلکه به نظریه­های­شان درباره­ی استیلا و عقلانیت و در حقیقت درباره­ی خسوف جامعه متشبث می­شدند. مارکسیست­های غربی، مجهز به زرادخانه­ای نونوار، هم با مارکسیسم مکانیکیِ بین­المللِ دوم که جاده­ای بی­دست­انداز از سرمایه­داری به سوسیالیسم را نشانه می­گرفت و هم با جزم­گرایی انقلابی مارکسیسم­لنینیسم درافتادند. متناسب با روزگار، مکتب فرانکفورت نظریه­هایی یأس­آور دربارۀ (نا)عقلانیت و ماندگاری سرمایه­داری پرورانْد و بخشی از این یأس از جامعه­شناسی آلمانی سرچشمه می­گرفت.

باوجوداین، مارکسیسم غربی دیگری وجود داشت که مقهور یأس روزگار نشد اما شدیداً از اندیشه­ی ایدئالیستی کمک گرفت تا مبانی مارکسیسم جامعه­شناسانه را پی­ریزی کند. دو نماینده­ی اصلی­اش آنتونیو گرامشی و کارل پولانی بودند، بسیار بانفوذ اما نامتعارف از لحاظ جدیتی که مفهوم جامعه را طرح کردند. گرچه مسیرهای بسیار مختلقی را پیش گرفتند اما هر دو از ایده­ی جامعه استفاده کردند تا هم بینش سوسیالیستی را حفظ کنند و هم پیوند تنگاتنگ­شان را با طبقه­ی کارگر. اما «جامعه،» در درجه­ی اول، ابداعی مفهومی بود برای درک دوام سرمایه­داری و شکست­ناپذیری­اش در برابر قوانینی که مارکس درباره­اش پیش کشیده بود. بدین­سان، مارکسیسم جامعه­شناسانه نهایتاً با معنای جامعه دست و پنجه نرم کرد، چیزی که جامعه­شناسی به­طرزی شگفت­آور نتوانسته است به انجام برساند.[2]

 جامعه در دستان مارکسیست­ها مفهوم فراگیری نیست که به­طرزی تاریخ­شمول برای جها­ن­های باستان و سده­های میانه و نظام­های قبیلگی و پیچیده و نظم­های سنتی و مدرن به کار گرفته شود و همه­جور نهادهای متمایز و به­لحاظ کارکردی مستقلی را دربربگیرد که با هم به کلیت منسجم و سرزنده­ای شکل می­دهند. برعکس، گرامشی و پولانی به برداشت­های خویش از جامعه وضوحی تاریخی بخشیدند. از نگاه گرامشی، جامعه عبارت است از جامعه­ی مدنی که همیشه در قالب پیوند متضادش با دولت فهمیده می­شود. جامعه­ی مدنی مربوط است به رشد اتحادیه­های کارگری و احزاب سیاسی و آموزش همگانی و سایر انجمن­های داوطلبانه و گروه­های ذی­نفع که همه­شان در اروپا و ایالات متحدِ اواخر سده­ی نوزدهم تکثیر شده بودند. درعین­حال، شکل­های جدید حمل­ونقل (اتومبیل و راه­آهن) و ارتباطات (خدمات پستی، روزنامه­ها) و مقررات (پلیس) مردم را هم به یکدیگر و هم به دولت پیوند می­داد. از یک سو، جامعه­ی مدنی با دولتْ همکاری می­کند تا مانع نزاع طبقاتی شود. از سوی دیگر، استقلال جامعه­ی مدنی از دولت می­تواند منازعه­ی طبقاتی را ارتقا دهد.

از نگاه پولانی، جامعه چیزی است که من جامعه­ی فعال می­نامم که همیشه در قالب تنش متضادش با بازار فهمیده می­شود.[3] پولانی درباره­ی مشارکت­کنندگان جامعه­ی فعال همیشه چندان روشن حرف نمی­زند اما در انگلستان سد­ه­ی نوزدهم مشتمل هستند بر اتحادیه­های کارگری و تعاونی­ها و سازمان جنبش کارخانه برای کاهش ساعات کار روزانه و جنبش چارتیستی برای گسترش حقوق سیاسی و توسعه­ی جنینیِ احزاب سیاسی. از یک سو، بازار به نابودسازیِ جامعه گرایش دارد و، از دیگر سو، جامعه برای دفاع از خویشْ واکنش نشان می­دهد تا بازار را تابع خودش سازد.[4] پولانی غالباً به جامعه در شکلی اشاره می­کند که از واقعیتی از آنِ خودش برخوردار است و از طرف خودش اقدام می­کند، حال­آن­که گرامشی جامعه­ی مدنی را در حکم میدان منازعه می­فهمد. از نگاه هر دو اما «جامعه» فضای نهادیِ خاصی را درون سرمایه­داری میان اقتصاد و دولت اشغال می­کند، هرچند اگر «جامعه­ی مدنی» به دولت رخنه می­کند «جامعه­ی فعال» در بازار رسوخ می­کند. به زعم هر دو، سوسیالیسم عبارت است از سرسپردگی بازار و دولت به جامعه­ی خودتنظیم­گر که گرامشی جامعه­ی انتظام­یافته نام­گذاری­اش می­کند.

 مارکسیسم جامعه­شناسانه، مجهز به همین برداشت از جامعه، خودش را از جامعه­شناسی از چهار جهت متمایز می­کند. یکم، «جامعه­ی مدنی» و «جامعه­ی فعال،» به قراری که پیشاپیش تأکید کرده­ام، نه مفاهیمی جاودانه بلکه فرآورده­های تاریخیِ مشخصی درباره­ی سرمایه­داری اروپایی در سدۀ نوزدهم هستند. در حقیقت، «جامعه،» در هر دو تجلی­اش، دقیقاً با تکوین جامعه­شناسی کلاسیک نمایان می­شود و بادِ دعاوی جهان­شمول جامعه­شناسی کلاسیک را خالی می­کند. غرض نه این است که ما نمی­توانیم پیش از اواخر سده­ی نوزدهم از «جامعه» دم بزنیم بلکه حرف بر سر این است که «جامعه» اهمیت و معنای متفاوتی داشته است. در عصر مدرن، هم قوت یا ضعف «جامعه» و هم آرایش خاص و رابطه­اش با دولت و اقتصاد از پیامدهای سرنوشت­سازی برای گسترشِ هم سرمایه­داری و هم سوسیالیسم برخوردار بوده است.

دوم، جامعه سپهرِ مستقلی نیست که در مایعی از اجماع خودجوش بر سر ارزش­ها شناور باشد. مارکسیسم جامعه­شناسانه با تأکید بر جامعه به­منزله­ی فضایی نهادی که به اشغال احزاب سیاسی و آموزش همگانی و انجمن­های داوطلبانه و اتحادیه­های کارگری و کلیسا و حتی خانواده درآمده است بر مناسبات میان بازار و جامعه (به زعم پولانی) و بر مناسبات میان دولت و جامعه (به زعم گرامشی) تمرکز می­کند. اگرچه این موضوع در کانون توجه نوشته­های گرامشی و پولانی قرار ندارد اما خطا خواهد بود اگر فرض کنیم جامعه یکپارچگی و انسجامی از آنِ خویش دارد. بلکه جامعه را قدرت­های مویرگ­­واری درمی­نوردند غالباً تقطیع­شده و دوشاخه­شده در قالب بخش­های نژادی یا قومی و قطعه­قطعه­شده در قالب استیلاهای جنسیتی.

سوم، درحالی­که جامعه­شناسیِ امروزیْ مفاهیم مرتبطِ «جامعه­ی مدنی» و «حک­شدگیِ[5]» بازارها و «سرمایه­ی اجتماعی» را به­منزله­ی شرایط ثبات و کارآمدیِ نهادهای سرمایه­داری به تصاحب خودش درآورده است، از نگاه مارکسیسم جامعه­شناسانه اما جامعه چهره­ای ژانوسی و دورو است چندان که از سویی برای تثبیت سرمایه­داری عمل می­کند اما از دیگر سو برای عبور از سرمایه­داری زمینه­چینی می­کند. ازاین­رو اگر نقطه­ی عزیمت گرامشی عبارت است از نحوه­ای که جامعه­ی مدنی به مدد پیوندش با دولت به سازمان­دهی رضایت و محدودسازی منازعه­ی طبقاتی مبادرت می­ورزد، نقطه­ی عزیمت پولانی نحوه­ای است که جامعه­ی فعال بر ضد پیامدهای انسانیت­زدای اقتصاد بازار از خود واکنش نشان می­دهد. اما پرسش هر دو نهایتاً این است که جامعه چگونه می­تواند سامان کاملاً جدیدِ سوسیالیستی را تأسیس کند، سامانی که هم اقتصاد و هم دولت را تابعِ جامعه­ی خودتنظیم­گر سازد.

چهارم، مارکسیسم جامعه­شناسانه هم از انزجار جامعه­شناسی از فایده­گرایی و توتالیتاریسم کمک می­گیرد و هم به شعله­های چنین انزجاری دامن می­زند. دعاوی جهان­شمول جامعه­شناسی و نظریه­هایش درباره­ی کنش اجتماعی و جامعه را به ابزارهای انتقادی بدل می­سازد. ازاین­رو، نظریه­ی پارسونز درباره­ی نظام اجتماعی توأم با مساعی­اش برای ناچیزشماریِ قدرت و برقراری اجماع بر سر ارزش­های بنیادین و توقع­آفرینی برای نقش­های مکمل و نوعی خودتنظیم­گریِ برخوردار از تعادل حیاتی، که جملگی برای مقابله با انواع فردگرایانه و عقلانیِ سرمایه­داری مدرن طراحی شدند، در دستان مارکسیست­ها به سند محکومیت­ قطعیِ سرمایه­داری تبدیل شدند. همین را درباره­ی جماعت­گرایانی چون اتزیونی و سلزنیک می­توان گفت که «جماعت­گرایی» قانونی­شان که اصلاً شبیهِ امریکای واقعاً موجود (یا حتی امکان­های بالقوه­اش) نیست به سند محکومیت کوبنده­ای بدل می­شود. برداشت جامعه­شناسی از جامعه در نادیده­انگاری بازارها و دولت­ها به آرزوی جنینیِ جامعه تبدیل می­شود. سخن کوتاه، درست همان­طور که جامعه­شناسی با جذب مارکسیسمْ اهلی­اش کرده است، به همین ترتیب نیز مارکسیسم جامعه­شناسانه درصدد مهار جامعه­شناسی برای پروژه­ی سوسیالیسم دموکراتیک خودش است!

متن بالا ترجمه‌ی بخشی از مقاله‌ی زیر است:

Michael Burowoy, “For a Sociological Marxism: The Complementary Convergence of Antonio Gramsci and Karl Polanyi,” Politics and Society, 31(2), 2003, pp. 193-261, 2003.

 


[1] Alvin Gouldner, The Two Marxisms: Contradictions and Anomalies in Development of Theory (New York: Seabury, 1980), chap. 12.

[2] همان­طور که فرد بلاک در اظهارنظرهایش به من گفت، «مقاله­ات همان پوچی را نشان می­دهد که سنت جامعه­شناسانه به مدت 150 سال نتوانسته است مفهوم­پردازی کافی یا سودمندی از “جامعه” به ما ارائه کند، چیزی که علی­الظاهر موضوع اصلی تحلیل جامعه­شناسی است.»

[3] باید روشن باشد که استفاده­ی من از مفهوم «جامعه­ی فعال» تا چه حد با جامعه­ی فعالِ آمیتای اتزیونی متفاوت است. بنگرید به:

Amitai Etzioni The Active Society (New York: Free Press, 1968).

 برداشت اتزیونی از «جامعه­ی فعالْ» توازن متقابلاً تقویت­کننده میان «جامعه­ی پاسخ­ده» و «نیازهای افراد» است. این آرمان­شهری نسبتاً انتزاعی است، حقیقتاً یادآور برداشت مارکس از کمونیسم. برخلافِ جامعه­ی فعال پولانی که واکنشی است به انحطاطی که بازار سبب می­شود، جامعه­ی فعال اتزیونی واکنش به هیچ است. در عوض، ویژگی ذاتیِ نظم پست­مدرن است. باوجوداین، به قراری که خواهیم دید، جامعه­ی پولانی هم­چنین از نوعی برابری آرمان­شهری به طریقی که او گاه به­منزله­ی خودکنش­گر درکش می­کند برخوردار است.

[4] این دو برداشت از جامعه، یعنی جامعه­ی مدنی و جامعه­ی فعال، هم­پوشانی دارند اما یکی نیستند. وانگهی، استفاده­ی گرامشی و پولانی از این مفاهیم آکنده از ابهام است. من در صراحت­بخشیدن به معنای «جامعه­ی فعال» در حکم مفهومی شبیه و هم­پوشان با «جامعه­ی مدنیْ» جواز خاصی گرفته­ام. برکلی فلمینگ، در دست­نوشته­ای منتشرنشده، بخشی از تبادل آرا میان کارل پولانی و مایکل پولانی درباره­ی دست­نوشته­ی دگرگونی بزرگ را بازتولید کرده است. مایکل پولانی می­کوشد به عمق کاربرد «جامعه» به دست برادرش پی ببرد آن­هم به­منزله­ی موجودیتی که از لحاظ تاریخی برآمده و متمایز از بازار است. کارل فقط از این راه می­تواند این ایده را تداوم ببخشد که بازار به نابودسازیِ همان جامعه­ای گرایش دارد که لازمه­ی خودش است. بنگرید به:

Berkeley Fleming, “Three Years in Vermont: The Writing of Karl Polanyi’s TheGreat Transformation” (unpublished manuscript presented to the Eighth International Karl Polanyi Conference, Mexico City, Mexico, 2001), 20-21.

دیدگاه پولانی درباره­ی جامعه به­منزله­ی موجودیتی مجزا و مستقل از بازار را ارجاع مکررش به «واقعیت جامعه» تقویت می­کند. به پیروی از جان لای، من معتقدم بازار پولانی در جامعه­ی مجزایی حک نشده است بلکه چنین جامعه­ای بازار را در خود دارد. درعین­حال، همیشه بنیان­های اجتماعیِ بازار، یعنی درک­های مشترک و اعتماد و غالباً ریشه­دار در شبکه­ها، هستند که مبادله را میسر می­سازند. اما بنیان­های اجتماعی یا رگه­های غیرقراردادیِ قرارداد دورکیم چیزی نیست که پولانی از جامعه مراد می­کند. بنگرید به:

John Lie, “Embedding Polanyi’s Market Society,” Sociological Perspectives 34 (1991): 219-35.

[5] embeddedness