آخرین مقاله‌ها

بافت‌ فرسوده، شهروند فرسوده / محمد غزنویان

/مشارکت محلی مانعی در برابر بازتولید حاشیه‌نشینی/

slum1

از اواسط دهه­ی 1330 و با شدت گرفتن حضور خوش‌نشینان روستایی در شهرهای بزرگ، پدیده­ی حاشیه‌نشینی به‌تدریج در سیمای شهری ایران نمایان شد. توسعه و تحولات اقتصادی پرسرعت ولی نامتوازن از همین دوره، توازن جمعیت شهر و ده را به‌سرعت مختل و حاشیه‌نشینی را به هم ذات فرایند تکوین شهر مدرن، بدل می‌کند.

شاید بتوان بی‌خانمانی، فقر و بزه ساکنان پیرامون شهر را تا پیش از این دوره، ذیل آنچه جعفر شهری خندق­نشینی می‌نامد مورد مداقه قرار داد. در روایت جعفر شهری، خندق‌نشینان عموماً کسانی بوده‌اند که در فرایند تولید اجتماعی مطلقاً فاقد نقش بودند؛ کسانی چون دراویش، تن­فروش­ها، قلندران، قماربازان، اشرار، لشوش و باج‌بگیران در این خندق­ها خانه می­کردند تا به­دور از هرگونه کنترل اجتماعی، روزگار بگذرانند.

اما حاشیه‌نشینان امروزی شهرهای ایران، غالباً دسته‌های بزرگ روستاییانی بوده‌اند که در تولید نقش داشته ولی معمولاً فاقد هرگونه ابزار تولید بوده‌اند. مهاجرت این دسته‌ها به شهرهای بزرگ و سکونت‌شان در جنب صنایع جدید نیز به امید مشارکت در تولید و سهیم شدن در عایدی آن بوده است.

به استناد نتایج تحقیقی که در سال 1351 موسسه­ی مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران صورت گرفته، می­بینیم که 91 درصد از سرپرستان خانواده­های حاشیه‌نشین در تهران روستایی بوده‌اند و از آن میان 72 درصد آنان پیش‌تر دهقان و 59 درصد نیز خرده‌مالک بوده‌اند. همچنین پژوهشی مشابه در سال 1345 نشان می‌دهد که 62 درصد از حاشیه‌نشینان تهران کارگر ساده، 12 درصد کارگر نیمه ماهر و 14 درصد کارگر ماهر بوده اند. (1)

اما آن­چه تأمل در این موضوع را بیش از پیش ضروری می­کند، بازتولید خصلت فرهنگی خندق‌نشینان در همین طبقه­ی فرودست حاشیه‌نشین است. تا جایی که گفت‌وگو درباره­ی حاشیه‌نشینان و محلات فقیرنشین اغلب به تقدم آسیب­های اجتماعی می‌انجامد. از همین روست که همچنان مسئولان و مجریان بهسازی و نوسازی شهری، بیش از آن‌که به تأمل در علت‌های ساختاری بازتولید آسیب‌های اجتماعی بپردازند، دست‌اندرکار انجام طرح‌های ضربتی و مقطعی در کم­رنگ کردن معلول‌های آن می شوند.

نتایج آماری یک تحقیق در سال 87 درباره‌ی وضعیت شغلی زندانیان ساکن مناطق سلطان‌آباد، چوبیندر و خیرآباد قزوین، مشخص می کند که 768 نفر کارگر ساده، 243 نفر گچ‌کار، 110 نفر نقاش، 211 نفر در مشاغل فنی مانند جوشکاری، و 313 نفر در مشاغل خبازی و میوه‌فروشی اشتغال داشته‌اند. چنان­که آشکار است ناپایداری مشاغل، درآمد ناچیز و عدم حمایت نهادهای مربوطه، باعث می­شود کسانی که در جست‌وجوی شغل و مشارکت در تولید اجتماعی روانه­ی شهری صنعتی مانند قزوین شدند، در نهایت به عنوان بزهکار، سر از زندان درآورند. (2)

پیش‌تر در مقاله‌ی «بازتولید حاشیه در کالبد شهر» به اختصار فرایندی را که به بازتولید حاشیه‌نشینی می­انجامد نشان دادیم. در متن حاضر کوشش خواهم کرد تا با تأکید دوباره بر محله­ی هادی‌آباد و به‌اتکای فعالیت میدانی در این محله، به ترسیم خطوط کلی مفهوم «مشارکت واقعی محلی»(3) بپردازم که به گمان من جدی­ترین مانع در بازتولید حاشیه‌نشینی است. لازم است پیش از هر گونه عملیات کالبدی، ساکنین این نواحی را شهروندانی دانست که در اثر نبود توزیع عادلانه­ی ثروت و توانمندی­های اجتماعی، همراه با ساختمان‌ها دچار فرسایش شده‌اند. باید درک کرد که آسیب­های اجتماعی موجود در این محلات برخاسته از همین فرایند ناعادلانه و تبعیض‌آمیز بوده است. در حالی که با توجه به مشارکت و نقش برابر آن‌ها در تولید ثروت، باید نقش شایسته‌ای نیز برای آنها در جهت مشارکت در تصمیم‌گیری‌های شهری قائل شد.

بافت فرسوده، شهروند فرسوده

وجه مشترک اغلب اطلاعیه‌ها و تبلیغات رنگارنگ شهرداری یا شرکت‌های شهرساز، «مشارکت است: مشارکت در توسعه وعمران شهر، مشارکت در نوسازی محله، مشارکت در ساختن شهری پر نشاط و یا مشارکت در ساخت خانه­های مقاوم و زیبا. سازوکارهای تبلیغی حوزه­ی نوسازی، درجهت اذعان به نتایج منجر به توزیع عادلانه‌ی حقوق شهروندان، «مشارکت» را به نقطه اتکای خود تبدیل می‌کنند و چنین می‌نمایانند که فلسفه­ی وجودی چنین پروژه‌هایی بر مشارکت استوار است و در جهت نیل به عدالت اجتماعی. اما با همه‌ی این‌ها، بارها جملات بی‌پیرایه‌ای مانند این را از زبان ساکنین محله های فقیرنشین یا حاشیه‌ای شنیده ام که: » شهرداری و شرکت­های پیمان­کار فقط به فکر نوسازی ساختمان­ها و در نهایت سود هستند. به آن‌ها بگویید که مردم این محله از ساختمان‌هایشان فرسوده‌ترند.»

جملاتی از این دست حامل بدبینی عمیقی نسبت به نگاه طراحان و مجریان نوسازی بافت فرسوده است. نگاهی که در خوش‌بینانه‌ترین حالت، هستی اجتماعی و آینده­ی ساکنان یک خانه­ی فرسوده را فرع بر بنای فیزیکی، متراژ و موقعیت مکانی ملک می بیند.

با استمداد از همین جملات می‌توان هادی‌آباد را بافتی دانست که فرسودگی همچون اثرات رطوبتی عمیق در پایه‌های ساختمان، در ذهن و روان ساکنان‌اش رسوخ کرده است. نهادهای حمایتی و خدماتیِ دولتی، شبه‌احزاب و تشکل­های غیردولتی همواره در این محله غایب بوده‌اند و اکنون که تخریب محله و ساخت‌وسازهای جدید برای مسئولان شهری به یک ضرورت بدل شده است، مردم در برابر بورژوازی املاک و مستغلات مستأصل مانده‌اند. سازمان‌های توسعه­ی شهری و شرکت­های ساختمانی و شهرسازی و بورژوازی مستغلات، در شرایط کنونی از برگزاری برخی جلسات توجیهی و تبلیغی و نوید محله­ی زیبا، مردم با نشاط و شهر توسعه یافته فراتر نخواهند رفت.

برنامه‌های نوسازی شهری با سرعت به پیشروی کالبدی خود ادامه می دهند، و گویا با شعار تحقق عدالت اجتماعی، سعی دارند تا مشارکت در توسعه­ی شهری را به­مثابه یک نقش برای ساکنان هادی آباد درونی سازند. امید به مشارکت و سهیم شدن در نوسازی شهر، در شرایطی که امتداد بزرگراه­ها و مجموعه­های مسکونی مدرن در حال احاطه­ی کامل محله هستند، از برداشتی عمیقاً سطحی حداقلی نسبت به مشارکت خبر می‌دهد. ساکنینی که دهه­ها به طور کامل از مدار حق اظهارنظر بیرون مانده‌اند، اکنون خود را در آستانه­ی بلعیده شدن توسط نیروی فشار بیرونی­ای به نام «نوسازی» می‌بینند. (شاید بتوان این رویکرد شهرداری‌ها را در ورود ناگهانی به محلات و استفاده­ی شعاری از فارغ‌التحصیلان جامعه‌شناسی برای برداشت اطلاعات اجتماعی، اجبار میانجی­گری شده توسط «علوم اجتماعی» نامید!)

طی سال 1388 و از رهگذر دایر شدن فضایی برای فعالیت در حوزه­ی کودکان کار و خیابان، به‌تناوب با ساکنان محله‌ی هادی‌آباد وارد گفت‌وگو می­شدم تا نظرات آنها را پیرامون میزان رضایت از نحوه­ی مداخله­ی شهرداری و تغییرات کالبدی محله جویا شوم. بخش بزرگی از ساکنان از وضعیت اجتماعی و فرهنگی حاکم بر محله و سطح نازل خدمات شهری ابراز نارضایتی می­کردند، و در ضمن می­گفتند که هرگز به نظرات آن‌ها اهمیتی داده نشده است. از مجموع 35 پرسشنامه‌ای که از رهگذر تجمیع پرسش­ها با کمک خانوارهای مشخص پر شد، 73 درصد از این نگرانی داشتند که بعد از هادی‌آباد نمی‌دانستند باید به کجا نقل مکان کنند. آنان معتقد بودند حق انتخابی برای تصمیم‌گیری ندارند و ممکن است فقط «مجبور» به ترک محله شوند. در مقابل، کم‌تر از 13 درصد از ساکنین منافع خود را در گرو نوسازی و آپارتمان سازی می­دانستند.

ساکنین هادی‌آباد ضمن این‌که نسبت به مشارکت محلی در ساخت‌وساز محله خوش‌بین بودند اما نسبت به سودجویی «معاملات ملکی‌ها» و «بساز و بفروش­ها» و «آنها که دستشان در کار است» ابراز بدبینی می‌کردند و اعتقاد داشتند حتی اگر ما بخواهیم محله‌مان را بسازیم و از وضعیت بدنام فعلی خارج کنیم باید امید داشته باشیم که «خودمان خانه­ی خودمان را آباد می‌کنیم». یکی از ساکنان محله می‌گفت: «رنج گل بلبل کشید و فیض گل را باد برد! ما هزاری هم مشارکت کنیم، خب سرآخر آن­که پول حسابی دارد همه را یک­جا می­خرد… «.

به وضوح می شد دریافت که آنها بر اساس تجربه­ی زیسته‌ی خود، سود نهایی را حاصل کسانی می دانستند که «مستحق دریافت» آن نیستند.

در عین حال در این تجربه که نزدیک به یک سال به درازا کشید، به وضوح شاهد آمادگی باور نکردنی مردم برای دریافت آموزش و میل به کار گروهی بودیم. برخلاف تمام تصورات رایج از این محله، امکان متشکل شدن مردم و احیای توان‌مندی­های اجتماعی موجود در محله وجود داشت و با تمرکز بر مطالبات واقعی، آنها به سرعت خود را درگیر برنامه‌های اجرایی می‌کردند. ( می گویم باور نکردنی چون طی دهه های گذشته هیچ گونه فعالیت اجتماعی هدفمندی از سوی نهادها و سازمان‌های مدنی در این محله صورت نگرفته بود ).

هادی آباد تا به امروز از طریق ایجاد شبکه­های اجتماعی محلی مانند صندوق‌های قرض­الحسنه و شبکه­های روابط همسایگی و دوستی و برنامه­های خیریه­ی خود به خودی،امکانی برای مقاومت آفریدند که تا حدی خلاء سازمان و شوراهای محلی پر کرده است. اما این شبکه­های خودجوش برای این‌که تاب مواجهه با مسائل جدید مانند نوسازی محله را داشته باشند، نیازمند جدی گرفته شدن و تقویت هستند.

اعتقاد ندارم که انتقال تجاربی از جنس شورایاری‌های محلات پایتخت، قادر به تحول این شبکه ها به سازمان­های محلی و مشارکت‌محور باشند. این قبیل شوراها که خود در جنب دیوان‌سالاری نزدیک به بورژوازی زمین شکل گرفته‌اند، بیش و پیش از آن­که خود را مدخلی برای تجمیع مطالبات محلی و بالابردن توان چانه‌زنی و مقاومت- مشارکت ساکنان محلات بدانند، سعی دارند تا خود را به عنوان شکل­هایی محلی از پارلمان بازتعریف کنند. در واقع خاستگاه اداری آن‌ها باعث می­شود در دوره های انتخابات محلی، به جای تشریک مساعی و نزدیک کردن خواست‌های طبقاتی مردم محلات به نوعی تبلیغات سیاسی و رقابت­های شکاف انداز دامن بزنند.

زمانی که این شوراها ذیل طرح­های یکسان‌سازی شده و با هدف تحقق نیات متصدیان طرح به محلات پای می­گذارند، د ر نهایت از اِعمال نظرات محلی دور شده به کارگزاران دولتی بدل می شوند. چنان­چه در بسیاری از محلات تهران شاهد آن هستیم که اولویت برنامه‌های شورایاری­ها مسئله­ی نوسازی بافت‌های فرسوده آن­هم ذیل تاکتیک جلب رضایت ساکنان است. این نشان از غیبت استراتژی مشارکت محورانه دارد.

(الگوهایی از این دست از سطح «مشارکت صوری» که آن­هم حول ارائه­ی تضمین های لازم برای حصول سود اقتصادی است فراتر نمی‌روند. چنان­چه این مجموعه و نیز دفاتر نوسازی شهرداری تنها زمانی نسبت به برگزاری کارگروه­های اجتماعی در جهت تشریح اهمیت «مشارکت اجتماعی» برای مردم اقدام می‌کنند، که بخواهند مزایای تجمیع پلاک­ها و مشارکت در ساخت مسکن را القا کنند، که تازه همین هم زمانی به نتیجه می‌رسد که شرکا نسبت به سود اقتصادی اطمینان پیدا کنند.)

 نگاهی گذرا بر تجربه­های موفق مشارکت محلی در امر مسکن

در محلات حاشیه­­ای رابطه­ی شهروند با محیط اجتماعی بیرون از محله پرتنش است. افراد ساکن محله تا حدودی هویتی یکسان (با همه­ی اختلافات و تناقضات درونی آن) برای خود ایجاد می­کنند و همین شرایط زندگی را تا حدودی از یک هماهنگی حداقلی برخوردار می­کند. اما زمانی که از آنها سلب مالکیت شده و بار دیگر به حاشیه پرتاب شوند، رابطه­ی این افراد با جامعه به رابطه­ی فردی خلع سلاح شده می­ماند که در خوش­بینانه‌ترین وضعیت می‌تواند از پسِ پنجره­ی دوجداره­ی خانه­ی نوساز خود به هستی اجتماعی بنگرد.

فرایند نوسازی بافت فرسوده لحظه­ای کلیدی در تاریخ شهر جدید است که می­تواند شهر را به تکوین فرایندهای دموکراتیک یاری کند. آن­هم دموکراسی ای واقعی که جایگاه شهروند و حق را به » حق رای سالیانه» به اعضای شورا تقلیل نمی­دهد. بلکه آنها را در تمام مراحل برنامه­ریزی و استفاده از تجارب زیست اجتماعی­شان توانا می سازد. این در حالی است که شکل­های رایج به­مثابه اعمال فشار یک نیروی خارجی بر تصمیمات و اراده­ی واقعی ساکنین ضربه وارد می کند تا دست از سبک زندگی فعلی بشویند.

در پایین نمونه­هایی از فرایند مشارکت مستقیم و واقعی ساکنین محله­های حاشیه­ای به­دست می­دهم تا درک بهتری از نکات مورد نظر من ایجاد شود. در ادامه از هم­پوشانی­هایی که بین هادی­آباد و فعالیت خودانگیخته­ی مردم و این نمونه­های خارجی وجود دارد از یک­سو و فعالیت­های حذفی نظام­مندی که برای کنار زدن مردم انجام می­شود از سوی دیگر خواهم گفت.

نمایی از زاغه نشینی در اندونزی

نمایی از زاغه نشینی در اندونزی

نمونه­هایی از اندونزی و السالوادور

در اوایل دهه­ی 1970 طرحی تحت عنوان kip در اندونزی شروع به کار کرد که طی 30 سال بعد بیش از 15 میلیون نفر را پوشش داد. طی این برنامه همراه با بهسازی کالبدی توجه بسیار ویژه‌ای به بهبود شرایط اجتماعی و اقتصادی مبذول شد و مشارکتی بودن طرح به کامیابی و رسیدن به اهداف پیش‌بینی‌شده که شامل تأمین آب، مسکن و ثبات برای حاشیه‌نشینان بود نزدیک شد. از مهم­ترین نقاط این طرح این بود که مردم خود را به عنوان صاحبان واقعی پروژه شناسایی کردند و دولت نقش حمایتی ایفا کرد. چنان­که » دولت امنیت سکونت آنها را در مکان شان تضمین کرد و هیچ خانه‌ای به دلایل مالکیتی در سکونت­گاه­های غیررسمی تخریب نشد. برای ایجاد ارتباط بین مدیریت شهری و مردم، هر سکونت­گاه به بخش­هایی تقسیم و هر بخش به دو واحد یکی با 150 خانواده و دیگری با 20 خانواده تقسیم می­شود. در هر واحد یک نفر به عنوان نمانیده­ی واحد انتخاب می­شود. در چنین شرایطی مردم محله می­کوشند مکان مشابهی برای خانواده‌ای که خانه­ی خود را از دست می­دهد پیدا کنند یا بسازند.» (4)

در شهر سان‌سالوادور (پایتخت السالوادور) علاوه بر جایگزینی کار داوطلبانه به جای آورده‌ی مالی، کلیه‌ی اعضای خانوارها به صورت اشتراکی در پروژه همکاری می کردند. تا جایی که مهد کودک و مراکزی برای مراقبت از سالمندان در محل احداث ساختمان‌ها، توسط خود مردم برپا شد و مسئولیت نگهداری و آموزش در این مراکز و نیز انبارداری و خرید نیز بین اهالی تقسیم شده بود. از نکات قابل توجه این طرح نیز استفاده از توان سازماندهی محلی زنان بوده است که به بهترین شکلی در موفق به ایفای این نقش می شوند. (5)

هم­پوشانی­ها و تفاوت­های بین هادی­آباد و نمونه­های یاد شده

با نگاهی گذرا به برخی تجربه‌های موفق در ساخت مسکن مشارکتی مانند آنچه در سان سالوادور تحقق یافته است، می‌توان ساکنان محله­ی هادی‌آباد را به عنوان نیروی تولید لحاظ کرد. در این تجربه برخلاف تجربه­ی مسکن مهر در ایران که برای خانه­دار شدن، پیش شرط حداقل آورده­ی مالی را در نظر دارد، بی خانمان­ها با به کار انداختن نیروی کار خود در مراحل ساخت مجتمع­های مسکونی، فقدان حداقل آورده­ی مالی را جبران می­کردند. تجربه­ی عملی و تاریخی محله­ی هادی­آباد نشان می­دهد کسانی که سال­ها پیش و با اتکا به دستان خود به عنوان ابزار تولید، مسکنی را برپا کرده‌اند و سالیان متمادی در آن زیسته‌اند، توانایی آن را دارند که از همین منظر به عنوان نیروی کار برابر در جامعه تلقی شوند و یک بار دیگر برای نوسازی و بهسازی محیط زندگی خود دست به­کار شوند.

در تجربه­ی خانه­ی کودک در هادی­آباد، اهالی این محله با وجود این­که اساساً با رویکردهای سازمانی و غیرخیریه‌ای آشنا بودند، اما به‌سرعت دریافتند که می‌توانند در ازای مشارکت آگاهی اجتماعی خود را بالا ببرند، نه این­که وجه نقد یا مایحتاج رایگان دریافت کنند. به‌ویژه زنان محله توانایی بالایی در بسیج محلی دارند و قادرند بسیاری از مراحل ساخت را مدیریت نمایند. سخن گفتن از چنین طرح­هایی در حالی ایده­الیستی و خام‌اندیشانه لقب می­گیرد که یک محله با ده­ها هزار جمعیت پیش روی ما قرار دارد که تنها به دست خود ساکنین ساخته شده است و به فراخور نیازها و توانایی‌ها امکاناتی مانند بازار، مسجد، پارکینگ و محل تجمع نیز در آن تدارک دیده شده است. بنابراین باید پرسید که چرا تصور می­شود که توان مدیریت محلی برای مشارکت واقعی و نهادینه کردین شهر دموکراتیک از پابین غیر ممکن است؟ آیا جز این است که منطق سود و بازتولید ارزش افزوده از زمین و مستغلات برچسب خام‌اندیشی را بر چنین ایده‌هایی می‌زند و حتی گامی فراتر نهاده و جمعیت بزهکار و آسیب‌زا را مناسب مشارکت اجتماعی تشخیص نمی­دهد؟ آیا این به معنای حذف نظام­مند مردمی که «صاحب» محله و شرایط زیست خود هستند نمی­باشد؟ آن­چه در این میان خود را نشان می­دهد نادیده گرفته شدن مردم و حق آنها در تعیین سرنوشت­ فردی و جمعی­شان است و تکه‌تکه کردن دوباره­ی هویت و اجتماعی که در کنار یکدیگر و در پی سال‌ها تلاش و زحمت دسته­جمعی برای خود ساخته­اند، می­باشد. در واقع نیازمند تببین و تعریف دوباره­ی بسیاری از مقوله­ها همچون «حق مشارکت»، «حق شهروندی»، «حق زندگی»، «حق خودتعیین­گری»، «حق بازسازی و بهسازی شهر» و «حق به شهر» هستیم تا معنای این واژه­ها را روشن کنیم و پی‌آمدهای آنها را بهتر درک کنیم. باید دریابیم که حق ساکنین یک شهر به آن، حق ساکنین یک محله به آن، حق تصمیم­گیری بر شرایط زندگی شخصی و اجتماعی خود، و حق خودتعیین­گری اصولاً به چه معنایی است و کدام گروه­های اجتماعی را درگیر می­کند و کدام سازوکارها تضمین­کننده­ی مشارکت واقعی شهروندان در تعیین سرنوشت­شان است و کدام سازوکارها آنها را از این حق محروم می­کنند.

سخن آخر آن که سرمایه‌داری با حذف برابری در کار برابری در مالکیت خصوصی را اولویت قرار می­هد. با در نظر داشتن نقش برابر شهروندان در کار و تولید اجتماعی، می­توان پرتوی تازه بر پدیده­ی حاشیه‌نشینی انداخت که بارزترین وجه از توزیع ناعادلانه­ی ثمرات تولید در فرایند کار جمعی است.

1- آمار برگرفته از مقاله‌ی ﺑﺮرﺳﯽ ﻋﻠﻞ ﺣﺎﺷﯿﻪ ﻧﺸﯿﻨﯽ و راه ﺣﻞ رﻓﻊ ﺗﻌﺎرض ﺑﺎ اﺻﻮل ﺷﻬﺮﺳﺎزی

http://www.noandishaan.com/wp-content/uploads/2012/07/%D8%AD%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%87-%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86%DB%8C.pdf

2- سید محمد ابراهیمی و علی مسگریان، ﺁﺳﻴﺐ ﺷﻨﺎﺳﻲ ﺍﻗﺘﺼﺎﺩﻱ ﻧﻘﺎﻁ ﺣﺎﺷﻴﻪ‌ﻧﺸﻴﻦ و ارتباط آن با جرایم، ماهنامه اصلاح و تربیت، شماره 78، مهر 1387، آدرس نسخه‌ی اینترنتی:

3- در زمینه‌ی انواع مدل‌های مشارکت‌محورانه در نوسازی شهری رجوع کنید به اکرم هادیان، سید عبدالهادی دانشور، «نوسازی بافت‌های فرسوده شهری و مشارکت شهروندان» (مقاله‌ی ارائه‌شده در اولین همایش بهسازی و نوسازی بافت‌های فرسوده‌ی شهری در مشهد. 

4- مدیا حکیم و فاطمه روشعلی، بررسی تجارب موفق بهسازی و نوسازی بافت های فرسوده در جهان، از مقالات منتخب اولین همایش بهسازی و نوسازی بافت های فرسوده شهری آدرس اینترنتی :

5- علیرضا علوی تبار، بررسي الگوي مشاركت شهروندان در اداره امور شهرها (جلد اول)، تهران، سازمان شهرداري هاي كشور1379

6- گفتگو با دیوید هاروی: سرمایه داری و مبارزه شهری، دیوید جانسون با دیوید هاروی ترجمه زهره دودانگه