آخرین مقاله‌ها

علیه شبه‌مارکسیسم / رایا دونایفسکایا /ترجمه نوید قیداری

dunayevskaya-raya

/ بازگویی برخی از اصول اساسی مارکسیسم علیه شبهمارکسیسم /

مقدمه­ی ویراستار: این متن، برگزیده­ای از بحث و جدلی است که دونایافسکایا در سال 1943 دربرابر جو کارتر (Joe Carter) نظریه­پرداز برجسته­ی حزب کارگر [ایالات متحده] درباره­ی مفهوم مارکسی «تولید برای تولید» سرمایه­داری نوشت. «بازگویی برخی از اصول اساسی مارکسیسم علیه مبتذل­سازی کارتر» (14 نوامبر 1943) در مارس 1944 در یک اعلامیه­ی استنسیلی حزب کارگر به چاپ رسید و از مقاله­ی «تولید برای تولید» نوشته­ی ج. ر. جانسون (C. L. R. James) که موضوع مجادلات درون حزب کارگر شده بود، دفاع کرد. (نک: مجموعه آثار دونایافسکایا، صص. 225-240). متن کامل مقاله­ی دونایافسکایا را می­توان در مجموعه آثار دونایافسکایا، صص 167 تا 191 پیداکرد.* شماره­ صفحه­ی ارجاعات به جانسون و کارتر در متن ذکر شده است. دونایافسکایا شماره­ صفحه­ی ارجاعات به جلد یکم و سوم سرمایه­ی نسخه­ی کر (Kerr editions 1906-1909) را در پانویس ثبت کرده است. به دنبال آن، شماره صفحه­ی ارجاعات به نسخه­ی Vintage Books editions (1977-1981) افزوده شده است.**

شیءانگاری مردم و بتوارگی کالاها

وقتی رفیق جانسون گفت که در سرمایه­داری، ماشین­ها انسان را استثمار می­کنند رفیق کارتر به شدت جا خورد. «پس سرمایه­داری شیئی مادّی است که کار را استثمار می­کند» (ص. 13). کارتر به جای تحلیل فرایند کار در سرمایه­داری و کشف چگونگی تبدیل اشیاء مادی به نیرویی استثمارگر، جانسون را متهم کرد که به دام بتوارگی کالاها افتاده است و به طرزی گزنده به او تذکر داد که از نظر مارکسیست­ها، سرمایه نه یک شیء، بلکه مناسبات اجتماعی تولید است که به وسیله­ی اشیاء برقرار می­گردد. امّا کارتر در نمی­یابد به سبب آنچه که مارکس «تضاد میان شخص­انگاری ابژه­ها و بازنمایی افراد توسط اشیاء» می­نامید، اشیاء یا همان وسایل تولید به مناسبات اجتماعی یا همان سرمایه تبدیل شده­اند.1

نقد تولید سرمایه­داری، نقطه­ی کانونی تحلیل مارکس از جامعه­ی سرمایه­داری است. ایدئولوژی برآمده از این شیوه­ی تاریخی تولید در لفاف رابطه­­ی کژدیسه­ی کار زنده و کار مرده پوشانده می­شود. مارکس خاطر نشان می­سازد که این رابطه­ی ساده و سرراست – سرمایه از نیروی کار استفاده می­کند – تجلی «شخص­انگاری اشیاء و شیءانگاری انسان­ها» است.2 بدین معنا وسایل تولید با تبدیل شدن به سرمایه، به منزله­ی سرمایه­داران شخص­انگاشته و کارگران نیز در همان حین شیءانگاشته می­شوند. به این معنا که نیروی کارشان به صورت دارایی­های دیگران ابژه می­گردد.

نقد مارکس بر جامعه­ی سرمایه­داری در درجه­ی نخست بر رابطه­ی وارونه میان کار زنده و کار مرده در محلّ تولید متّکی است. این نقد به سطح جامعه (بازار) نیز تعمیم می­یابد. در آنجا نیز مناسبات میان مردم «به شکل وهم­آلود مناسبات میان اشیاء» نمودار می­گردد.3 این رابطه همان بتوارگی کالاهاست. رفیق کارتر این امر را درمی­یابد اما مناسبات وارونه­ی کار زنده و کار مرده را نمی­بیند. دریغ از حتی یک خط در تئوری­پردازی رفیق کارتر درباره­ی مناسباتی که بدون آن، اقتصاد سیاسی مارکس بی­اثر می­شود. او با مسامحه هر دو تز مارکس را خراب می­کند. اگر کارتر طرح مارکس را برای جلد یکم [سرمایه] به خاطر می­سپرد، این موضوع بر او آشکار می­شد.

در بخش یکم جلد یکم سرمایه، مارکس به ثروت سرمایه­داری، آنگونه که به نظر می­رسد می­پردازد: [ثروت] تظاهر می­کند که «انبوهه­ی عظیمی از کالاهاست.»4 از آنجا که مارکس در این مرحله تنها با امور ظاهری یا به قول خودش با پدیدارهای سرمایه­داری سر و کار دارد، به تحلیل مناسبات طبقاتی در سرمایه­داری نمی­پردازد. در اینجا سرمایه­دار ما هنوز آقای کیف­پول است که یک کالا یعنی نیروی کار را خریداری کرده. به همین خاطر مارکس در بخش «بتوارگی کالاها» به جای «مناسبات سرمایه­داری» از واژگانی چون «مناسبات اجتماعی» یا «رابطه­ی شخصی» استفاده می­کند. پس در بازار یعنی آنجایی که «آزادی، برابری، مالکیت و بنتام»5 حاکمند، در آنجایی که پیوند اصلی میان انسانها مبادله است، مناسبات اجتماعی انسانها به مثابه­ی مناسبات اشیا ظاهر می­شوند. تا زمانی که آقای کیف­پول بازار را ترک نکرده و به کارخانه نرفته است، مارکس نیز با درایت فراوان دست به تحلیل مناسبات طبقاتی نمی­زند. در کارخانه است که سرمایه­ی این آقا می­تواند گسترش یابد و او به سرمایه­داری واقعی تبدیل می­شود. در اینجاست که مناسبات طبقاتی آفریده می­شوند.

مارکس در پی تجزیه و تحلیل شیوه­ی تولید سرمایه­داری است. اکنون که کارگر در کارخانه است، مناسبات اجتماعی هم به مناسبات تولید تبدیل می­شوند. به موجب این واقعیت، مناسبات میان کارگر و کارفرما بسیار روشن و شفاف است و هرگز ظاهر وهم­آلود مناسبات اشیاء را به خود نمی­گیرد. کاملاً برعکس، در اینجا کارگر در مورد توانایی سرمایه­دار غلو می­کند. کارگر به جای آنکه علت گرفتاری­اش را در شیوه­ی تولیدی بازیابد که سرمایه­دار نماینده­ی آن است، اینچنین می­پندارد که سرمایه­دار به تنهایی مسئول تمامی بدبختی­های اوست. در اینجا کارگر به اشیاء شخصیت می­بخشد: وسایل تولیدی که به منزله­ی سرمایه مورد استفاده قرار می­گیرند، به سرمایه­دار تبدیل می­شوند. ما در اینجا با آن چیزی روبروییم که مارکس «شخص­انگاری اشیاء و شیءانگاری مردم» می­نامیدش. مارکس بر نمایان کردن «شیءانگاری مردم» تأکید زیادی داشت، زیرا لب کلام نقدش از اقتصاد سیاسی «شیءانگاری مردم» بود. او این امر را خیلی پیشتر دریافته بود. مارکس جوان در سال 1844 می­نویسد: «هنگامی که کسی از مالکیّت خصوصی دم می­زند به چیزی بیرون از انسان می­اندیشد. اما هنگام سخن گفتن از کار باید بالافاصله به خود انسان بپردازیم. این صورت­بندی جدید از مسأله، راه حل آن را نیز در بر می­گیرد.»

تولید به اضافه­ی توزیع، یا «تولید به منزله­ی کلیت»؟

کارتر کشف کرده که «جانسون با تردستی، ازمفهوم سرمایه­داری به مفهوم «فرایند محض» تولید سرمایه­داری رسیده است. اما نمی­توان با هیچ معجزه­ی خارق­العاده­ای سرمایه­داری را به «فرایند محض تولید» فروکاست» (ص. 14). تئوریسین ما مشتاق است نشانمان دهد که نبض زندگی را در دست دارد نه منطق هگل را. او دوست دارد مخالفتش با «تردستی­های جانسون» را به نمایش بگذارد. از اینرو میان درک خویش از «فرایند محض تولید» با درک جانسون تمایز می­گذارد:

«بدون توزیع اجتماعی اولیه­ی عوامل مادی تولید، بدون فرایند اولیه­ی گردش که طی آن محصولات به فروش می­رسند و سود دوباره به صورت سرمایه درمی­آید، فرایند بیواسطه­ی تولید، انتزاعی بیمعنا و مطلقاً غیرممکن است». (ص. 15)

بدون شک مارکس چه در رابطه با توزیع وسایل مصرفی و چه در رابطه با توزیع عناصر تولید تأکید داشت که تولید همان عامل تعیین­کننده­ای است که نوع مشخصی از توزیع از آن ناشی می­شود. او علیه کسانی که یا توزیع یا تصرّف را عاملی تعیین­کننده می­پنداشتند، جدالی پرطول و تفصیل به راه انداخت. او حتی ثابت کرد که تاراج روسیه توسط مغول­ها، به نحو منطقی ناشی از شیوه­ی تولید مغولی بوده است.6

به همین ترتیب، در رابطه با توزیع اجتماعی یا گردش سرمایه­ی انباشته، مارکس به همین اندازه پافشاری می­کرد که چه چیز عامل تعیین کننده و چه چیز تابع است. بگذارید به مارکس رجوع کنیم. عنوان فرعی جلد یکم سرمایه «فرایند تولید سرمایه­داری»، جلد دوم «فرایند گردش سرمایه­داری» و جلد سوم «فرایند تولید سرمایه­داری به منزله­ی یک کلیّت» است. واضح است که در اینجا، سرمایه­داری فرایند تولید به اضافه­ی فرایند توزیع نیست، آن هم به نحوی که اهمیت هر دو حرکت در تکامل جامعه­ی سرمایه­داری به یک اندازه باشد. بلکه لبّ تحلیل سرمایه­داری عبارت است از فرایند تولید سرمایه به منزله­ی یک کلیّت. زیرا گردش یا توزیع اجتماعی صرفاً روی دیگر سکه­ی تولید است.

مارکس می­گوید که جلد سوّم سرمایه به این موضوع می­پردازد: «حرکات تولید سرمایه­داری به منزله­ی یک کلیّت … [حرکاتی که] قدم به قدم به شکلی در سطح جامعه می­رسند که در فعل و انفعالات متقابلشان، در رقابت و در آگاهی متداول عوامل انسانی این فرایند پدیدار می­گردد.»7

کارتر همواره در این نقطه باز می­ایستد. امّا ما از این [جلد] می­آموزیم که کالاها نه بر اساس ارزش بلکه بر اساس قیمت تولید به فروش می­رسند. ما می­آموزیم که ارزش اضافی امری انتزاعی یا کار [اضافی] پرداخت نشده­ی منجمد نیست بلکه ارزش اضافی، شکل مشخّص سود، اجاره­بها و بهره را داراست. سرمایه صرفاً مناسبات اجتماعی تولید نیست، بلکه از شکل تجسّدیافته­ی پول-سرمایه برخوردار است. ما از این جلد نه تنها نقش بستانکاری را در می­یابیم، بلکه در مورد قمار و کلاهبرداری نیز آگاهی به دست می­آوریم.

نتیجه­ی مهمّی که از فراگرفتن همه­ی این واقعیّات زندگی حاصل می­شود چیست؟ مارکس برای دریافتن علّت واقعی بحران، بایستی از «معاملات قلّابی و سفته­بازی­های مطلوب نظام اعتباری» یک انتزاع می­ساخت.8 ما نیز برای تعیین علّتی که تولید سرمایه­داری را به فنا می­دهد، به قانون حاکم بر تولید بازمی­گردیم: قانون ارزش و بنابراین قانون ارزش اضافی.

«هنگامی که سرمایه­ی ثابت به کار گرفته شده توسّط یک کارگر، به میزان ده برابر افزایش یابد، برای تولید نرخ سودی به همان اندازه­ی [پیشین]، باید کار اضافه نیز به میزان ده برابر بیشتر شود. به زودی حتّی اگر همه­ی زمان کار و در نهایت کلّ 24 ساعت یک روز به سرمایه اختصاص یابد [برای حفظ نرخ سود] کفایت نخواهد کرد.»9

بدینسان مارکس ما را به عقب بازمی­گرداند و در فرایند محض تولید و کالای اعظم یعنی نیروی کار «محصور» می­کند.

در قیاس با مارکس، کارتر هرگز از سطح ظاهری جامعه جدا نمی­شود؛ حتّی اگر به خیال خودش به اندرونی تولید راه یافته باشد: «… شاید نتوان حضور فیزیکی سرمایه­دار را در فرایند بی­واسطه­ی تولید کالاها بازیافت. اما در این موارد آنان توسّط مدیران، سرکارگران و غیره نمایندگی می­شوند». (ص. 14) احتمالاً او می­خواهد به جانسون بیاموزد که اگر چه «سرمایه­داران حضور ندارند» اما مدیران و سرکارگرها و غیره نماینده­ی آنانند!

ارزش و سود

نمود و ذات در صورت­بندی فکری کارتر همواره همانند هستند. قصور کارتر در درک نقل قول صفحه­ی 1028-1029 [1022] از جلد سوم سرمایه مثال خوبی است. بگذارید ساختار فصل «شرایط تولید وتوزیع» را که نقل قول در آن یافت می­شود، بررسی کنیم. مارکس در ابتدا نشان می­دهد که شرایط توزیع چگونه بر «ذهنیّت متداول» آشکار می­شود10 و سپس «تحلیل علمی»11 را رویاروی آن قرار می­دهد. او بخش مربوط به شرایط توزیع را با این نتیجه­گیری کامل می­کند که شرایط توزیع «صرفاً تجلّی شرایط تولیدی است که به لحاظ تاریخی تعیین شده است».12

متعاقباً مارکس بدون آنکه روش مواجهه­ی خود را مجدّداً بازگو کند، به نمود شرایط تولید در ذهنیّت متداول بازمی­گردد: «سود رابطه­ای است که بر بازتولید حکم می­راند.»13 مارکس می­گوید: «سود در اینجا همچون عامل اصلی خود تولید، و نه توزیعِ تولید ظاهر می­شود.»14 او با گفتن [این گزاره] مفهوم ذهنیّت متداول را تجزیه و تحلیل می­کند. امّا می­افزاید که این [ذهنیّت] به هیچ وجه صادق نیست. از نظر ذهنیّت علمی، سود «در درجه­ی نخست از تکامل سرمایه به منزله­ی ارزشی خودگُستر و آفریننده­ی ارزش اضافی ناشی می­شود.»

کارتر هیچ کدام از این­ها را نمی­بیند و اطمینان دارد که نقل قول را خارج از زمینه به کار نبرده است. او با نقل «شواهدی مؤثّر» از تحلیل مارکس بر دل­نگرانی­های ریکاردو، نظر خویش را «به اثبات می­رساند»: «نرخ سود یعنی اصل محرّک تولید سرمایه­داری» در حال کاهش است. کارتر باز هم نقل قولی اشتباهی را برگرفته است. او می­توانست چند خط پایین­تر این [جمله] را بخواند که این قسم خصلت­یابی سود ناشی از «نظرگاهی بورژوایی محصور در مرزهای درکی سرمایه­داری» است.15

از قضا مارکس تئوری قانون رشد نزولی نرخ سود را اینگونه توضیح داده است: «بنابراین سقوط نرخ سود بیانگر کاهش نسبت خود ارزش اضافه به کلّ سرمایه است».16 اقتصاددانان بورژوا از این قانون سر در نمی­آورند. آنان فقط با تجلّی این قانون، یعنی با شیوه­ای که قانون خود را اظهار می­دارد آشنا هستند، یعنی با رشد نزولی نرخ سود. ریکاردو نشان می­دهد که به نحو «ابهام­آمیزی احساس می­کند» که «چیزی عمیق­تر» از رشد نزولی نرخ سود در خود زوال نهفته است و مارکس اهمیّت نگرانی اقتصاددان بورژوا را از بابت این قانون تشخیص می­دهد. این «چیز عمیق­تر» ترس از آن است که مبادا شیوه­ی تولید بورژوایی نه مطلق، بلکه فقط شیوه­ای تاریخاً گذرا از تولید اجتماعی باشد. مارکس نمی­توانست این امر را با نطقی درباره­ی تکامل تاریخی کار (Labour) به اقتصاددان بورژوا ثابت کند. امّا از آنجا که نظرگاهی مشابه «به طریقی صرفاً اقتصادی، یعنی از نقطه­نظر بورژوایی» به مخیّله­ی [ریکاردو] رسید، او نخستین علامت­های فهمیدن را ابراز کرد: سردرگمی و تشویش.

اگر کارتر از «زبان سرمایه­داران»17 استفاده نمی­کرد، معنای نقل قول صفحه­ی 1028-1029 [1022] را می­فهمید و همچنین دلیل علمی [این امر] را تشخیص می­داد که چرا مارکس در جلد یکم زیر بار تجزیه و تحلیل سودها نرفت. او در جلد اول سرمایه­داری «ناب» را که تمام پدیدارها و اشکال مغشوشش را از تن کنده، تجزیه و تحلیل می­کند: «در جلد سوم به محض فهمیدن قوانین ارزش اضافه نشان خواهیم داد هیچ رمز و رازی در نرخ سود نیست. اگر این روند را معکوس کنیم نمی­توانیم نه بر این یک و نه بر آن یک احاطه پیدا کنیم.»18

رفیق کارتر این روند را معکوس کرده و به همین خاطر نه این یک [ارزش اضافی] و نه آن یک [رشد نزولی نرخ سود] را نفهمیده است. او اگر بخواهد می­تواند تکرار کند که میزان تولید را سودی تعیین می­کند که سرمایه­دار می­پندارد عایدش می­شود. (ص. 15) امّا من هم برای کمک به او، تأکید می­کنم که مارکس چنین زبانی را «زبان سرمایه­داران» می­دانست. نظریه­پردازی کارتر مبتذل­سازی مارکسیسم است. از آنجا که ما در جهانی بورژوایی می­زییم و با هزاران بند به مفاهیم بورژوایی بسته شده­ایم، ساده-اندیشان به راحتی زبان «محصور در مرزهای فاهمه­ی سرمایه­داری» را می­فهمند. به همین خاطر است که شبه-مارکسیسم، ظاهراً همیشه بامعناتر است.

پانویس­ها

 1. CAPITAL, I, p. 128; p. 209

2. ARCHIVES OF MARX-ENGELS, p. 159 [ECONOMIC-PHILOSOPHIC MANUSCRIPTS OF 1844, «Alienated Labor,» Russian edition]

3. CAPITAL, I, p. 83, p. 165

4. Ibid., p. 41; p. 127

5. Ibid., p. 195; p. 280

6. CRITIQUE OF POLITICAL ECONOMY, p. 288

7. CAPITAL, III, p. 38; p. 117

8. Ibid., p. 568; p. 615

9. Ibid., p. 468; p. 523

10. Ibid., p. 1022; 1017

11. Ibid., p. 1023; p. 1018

12. Ibid., pp. 1028-9; p. 1022

13. Ibid

14. Ibid

15. Ibid., p. 304; p. 368

16. Ibid., p. 250; p. 320

17. Ibid., p. 303, my emphasis; p. 367

18. CAPITAL, I, p. 239, footnote; p. 209

* :

Raya Dunayevskaya Collection:  Marxist Humanism:  A Half Century of Its World Development. WayneStateUniversity Archives of Labor and Urban Affairs.  Detroit,  Michigan

** :

در صورت­بندی حزب کارگران سوسیالیست آمریکا، اتحاد جماهیر شوروی نظامی بود نه سوسیالیستی و نه سرمایه­داری. مطابق این تئوری، شوروی یک نظام بوروکراتیک اشتراکی به شمار می­آمد. بدین معنی که شوروی دارای یک نظام اقتصادی اشتراکی است که یک طبقه­ی حاکم از بوروکرات­ها بر آن حکم می­رانند. با این همه نظرات سراپا متفاوتی در مورد بوروکراسی اشتراکی وجود داشت: برخی باور داشتند که این نظام مترقّی‌تر از سرمایه‌داری است در حالی که عده­ای دیگر با این نظر مخالف بودند. شماری از اعضا این شیوه­ی تولید را به منزله­ی یک پدیدار اجتماعی گذرا در نظر می­گرفتند اما عده­ای دیگر استدلال می­کردند که این سیستم می­تواند به وضعیتی ثابت و ماندگار تبدیل شود.

تا قبل از سال 1940، جو کارتر به اقلیّتی تعلّق داشت که اتحاد جماهیر شوروی را به هیچ وجه دولتی کارگری نمی­دانستند. در این دوره او بر این باور بود که به دلیل ضعف طبقه­ی کارگر، بورکراسی جای آن را گرفته است. بنابراین بوروکراسی نقشی دوگانه ایفا می­کرد: بوروکراسی تا جایی که حامی مالکیّت ملّی بود، نیرویی مترقّی؛ و تا جایی که بر مالکیّت ملّی دست می­یازید، نیرویی ارتجاعی به شمار می­آمد. کارتر باور داشت که بوروکراسی صرفاً مبارزه­ی پرولتاریا علیه بورژوازی را به تأخیر نمی­اندازد، بلکه یکی از نیروهای اساسی ضدانقلاب است. اکثر اعضای حزب کارگران سوسیالیست، این تز را بر خلاف «دفاع بی­قید و شرط از اتحاد جماهیر شوروی در برابر تجاوزی امپریالیستی» تشخیص دادند.

سرانجام کارتر و اقلیّت پیرو او، به خاطر مخالفت با سیاست دفاع از شوروی، از حزب کارگران سوسیالیست انشعاب زده و حزب کارگر ایالات متحده را در سال 1940 تأسیس کردند. در حین این جابجایی، کارتر تغییری اساسی در نظم و ترتیب استدلال­هایش به وجود آورد. او در توضیح جایگزینی بوروکراسی به جای نیروی سیاسی کارگران چنین استدلال کرد که اشکال قدرت بورژوایی و پرولتری از بیخ و بن متفاوتند. زیرا طبقه­ی بورژوا می­تواند حکمرانی خود را از طریق اقتصاد اعمال کند حال آنکه کارگران برای کسب قدرت اقتصادی، نیازمند حمایت از جانب قدرت سیاسی هستند. طبق فورمول­بندی جدید کارتر، بوروکراسی نه تنها مالکیّت ملّی را تهدید نمی­کرد، بلکه تنها روش ملّی­سازی اقتصاد بود. (م.)