آخرین مقاله‌ها

درباره‌ی مكان و فضا و درهم‌تنیدگی دیالکتیکی‌شان  / اندرو مری‌فیلد / ترجمه آیدین ترکمه

هانری لوفور

هانری لوفور

هانری لوفور از تولید فضا (production of space)، از فضا به‌عنوان فراورده‌ای اجتماعی و ارزشی مصرفی حرف می‌زند. فضایی که هم محصول روابط اجتماعی است و هم تولیدکننده‌ی این روابط. فضایی که وسیله‌ی تولید به شمار می‌رود؛ واسطه‌ای برای تحقق ارزش اضافی. از دید او امروزه نابرابری و مبارزه‌ی طبقاتی پیش و بیش از هر چیز در، بر و به واسطه‌ی فضا عملی می‌شود. او می‌نویسد فضا ــ به‌سان فرایندی اجتماعی ــ درهم‌تنیدگی دیالکتیکی سه لحظه است: پرکتیس‌های فضایی، بازنمایی‌های فضا و فضاهای بازنمایی.

این تعابیر ــ دست کم در نگاه نخست ــ برای خواننده مبهم به نظر می‌رسند. شاید نخستین پرسشی که به ذهن می‌رسد این باشد که آیا منظور از این فضا همان مکان است؟ اگر نیست پس چیست؟ البته معمولاً اگر صفتی برای فضا به کار ببریم از این ابهام‌ها خبری نیست؛ مثلاً زمانی که از فضای شهری حرف می‌زنیم. در این حالت، کم‌تر کسی درباره‌ی معنای واژه‌ی فضا به مشکل برمی‌خورد؛ شاید دقیقاً به این خاطر است که در این حالت اصلاً درباره‌ی فضا نمی‌اندیشیم. به محض این‌که بخواهیم درباره‌ی فضا بیندیشیم به مشکل برمی‌خوریم. زمانی که از تولید فضا حرف می‌زنیم ناچاریم به فضا بیندیشیم. در این حالت به‌هیچ رو به تعابیر رایج و عقل سلیمیِ این مفهوم اشاره نمی‌کنیم. تازه در چنین وضعیتی است که می‌پرسیم فضا چیست؟ آیا منظور فضای هندسه‌ی اقلیدسی است که در آن با نقطه، خط و سطح مواجهیم؟ آیا از فضای ورای سیاره‌ی زمین حرف می‌زنیم؟ یا از طبیعت و…؟ در هر حال، مفهوم مکان برای ما ملموس‌تر است. در زندگی روزمره‌ی ما تجربه‌ی دقیق‌تری از مکان داریم تا از فضا. از همین رو به نظر می‌رسد یکی از راه‌های مؤثر در تبیین مفهوم فضا، پرداختن به رابطه‌ی این مفهوم و مفهوم مکان باشد. منظور ما از فضا و مکان چیست؟ این‌ها چه معنا و چه رابطه‌ای با یکدیگر و چه نقشی در مفهوم‌پردازی ما از واقعیت کنونی‌مان دارند؟ و مهم‌تر از همه، مفاهیم فضا و مکان چه نقشی می‌توانند در پیش‌برد سیاست رادیکال‌ معاصر بازی کنند؟ اندیشه‌ورزی دیالکتیکی با به‌کارگیری این مفاهیم در برخورد ما با مسائل حاد پیش روی ما در موقعیت کنونی ــ که شاید بتوان آن را سرمایه‌داری شهری نامید ــ چه تاثیری می‌تواند داشته باشد؟

در این نوشتار که ترجمه‌ی مقاله‌ی اندرو مریفیلید با عنوان «مكان و فضا: سازش لوفوری»[1] است این مسائل بررسی می‌شود. همچنین نشان داده می‌شود که ناکامی در فهم سرشت هستی‌شناختی مکان ریشه‌ی بسیاری از سردرگمی‌ها در ادبیات مربوط به آن است. دیگر این‌که سرشت مسئله‌زای مكان و رابطه‌اش با فضا را می‌توان به مدد شیوه‌ی دیالكتیكی استدلال‌ورزی رفع كرد. دیالكتیك فضایی‌شده‌ی هانری لوفور، تا جایی که می‌کوشد تا بر برداشت‌های دوگانه‌انگار فضامندی سرمایه‌دارانه چیره شود، چارچوب سودمندی را برای سازش‌دادن برهم‌كنش بین مكان و فضا ارائه می‌كند.

درآمد

بسیاری از جغرافی‌دانان انسانی مفهوم مكان را در سال‌های اخیر بار دیگر در دستوركار خود قرار داده‌اند. این تأكید که ’مكان موضوعیت دارد‘ به شعار رایج دهه‌ی 80 تبدیل شد (Massey, 1984; Massey and Allen, 1984) و در نتیجه استناد مكرر به مسائل ’یکتایی‘، ’موقعیت‌مندی[2]‘ و ’چشم‌انداز مكانی‘ در جغرافیا تشدید شده است (Agnew, 1987, 1989; Agnew and Duncan, 1989). پرورش جغرافیای منطقه‌ای به اصطلاح ’نوین‘ مهر تأییدی بر رشد علاقه به مكان و منطقه در دهه‌ی اخیر بوده است (Gilbert, 1988; Jonas, 1988; Pudup, 1988). در سال‌های اخیر کوشش‌ها برای فائق‌آمدن بر مكان (و مفاهیم مرتبطی مانند منطقه و محلی‌گرایی/مکان‌مندی)، متداول و متنوع شده‌اند.

با این حال در بحبوحه‌ی رواج دوباره‌ی اشتیاق به پژوهش تجربی درباره‌ی مكان، نواقص روش‌شناختی و فلسفی ریشه‌دار معینی آشکار شده‌اند. از دید مریفیلد، مسئله به طور کلی به ناكامی بیش‌ترِ پژوهش‌ها در تأسیس سرشت هستی‌شناختی بنیانی خود مكان برمی‌گردد. به عنوان مثال با نوعی غفلت نسبی نسبت به اصول مبنایی مواجهیم كه بسیاری از نظریه‌پردازان و پژوهش‌گران فهم‌های خود را از مكان؛ یعنی شیوه‌ی بناکردنِ ’ابژه‘ی خاص پژوهش‌شان را، بر آن‌ها بنا می‌کنند. این غفلت به دلایل متعددی مسئله‌آفرین است، به‌ویژه به این دلیل که مانع از تدوین رویکرد دیالکتیکی به مسئله‌ی مکان شده و به این ترتیب عمده‌ی پژوهش‌ها درباره‌ی مکان را (اغلب به طور ناآگاهانه) در قیدوبندهای محدودکننده‌ی فلسفی دکارتی گرفتار کرده است.

مریفیلد در این مقاله می‌کوشد بنیان ضمنی دكارتی برخی از رشته‌های پژوهش {درباره‌ی} مكان را به مدد ضرورت بازتفسیری دیالكتیكی افشا کند. برای این منظور، از صورت‌بندی‌های پیشگامانه‌ی هانری لوفور (1991a,b) درباره‌ی فضا و زندگی روزمره استفاده می‌کند. خوانش فضامندشده و غیرجزمی لوفور از دیالكتیك ماتریالیستی ماركس (پروژه‌ای كه او فضاشناسی می‌نامد) سودمندترین راه را برای پرداختن به پروبلمتیك مكان و نیز ایجاد سیاست قدرتمند مكان در اختیار می‌گذارد. از دید او، تأکید دوباره بر شیوه‌ی دیالكتیكی صریح استدلال‌ورزی می‌تواند گام بزرگی برای نیل به هدفی باشد كه تاکنون از چنگ جغرافی‌دان‌ها گریخته است: آشتی‌دادن شیوه‌ی زیست و ابراز تجربه در مکان، و چگونگی پیوندخوردن این شیوه با، و جای‌گیرشدنش در پركتیس‌های اقتصادی و سیاسی‌ كه در مقیاس‌های فضایی گسترده‌تری عمل می‌كنند.

مریفیلد نخست، دیدگاه‌های دكارتی و دیالكتیكی را با یكدیگر مقایسه می‌کند. دوم، با بررسی کوتاه تز جدید ’دربین‌بودگی مكان‘ اینتریكین کاستی‌ها و محدودیت‌های دكارت‌گرایی را در جغرافیا تبیین می‌کند (Entrikin, 1991). سوم، بر آن است تا با طرح مسئله‌ی مكان در چارچوبی صراحتاً دیالكتیكی، نواقص جغرافیای دكارتی را اصلاح کند. در این‌جا به بحث درباره‌ی رابطه‌ی بین فضا و مكان می‌‌پردازد. می‌توان به كمك گام‌های مفهومی‌ ’سه‌تایی فضایی‘ لوفور (1991a) تنگنای/دوراهی فضا -مكان را برطرف کرد. چارچوب لوفور می‌تواند از اندیشه‌ورزی دكارتی دوگانه‌انگار رایج در بسیاری از رساله‌های جغرافیایی درباره‌ی مكان فراروی کند.

جهان‌بینی دیالکتیکی

دیالکتیک هم شرحی از چیستی جهان و هم روشی برای سازماندهی این جهان با هدف مطالعه و ارائه است (Ollman, 1990, 1993). استدلال‌ورزی دیالکتیکی در فلسفه میراثی دیرینه دارد. با وجود تنوع این میراث، وجه مشترک آن دغدغه‌اش در پرداختن به مسئله‌ی تغییر، گونه‌های متفاوت تغییر (که مثلاً ممکن است خودش را همچون ایستایی ظاهری آشکار کند) و درجه‌های متفاوت حرکت، پیوند و بهم‌کنش است (Engels, 1934; Ollman, 1990; همچنین نک به Harvey, 1993a). بدین ترتیب پویایی از نگاه اغلب دیالکتسین‌ها، بنیان کل ماده و واقعیت است. خودِ ثبات/پایداری ظاهری فقط نمود خاصی از تغییری است که مستلزم تبیین است. همان‌گونه که اولمن (1990, 34) تأکید می‌کند ’با فرض این‌که تغییر همواره بخشی از چیستی چیزها است، بنابراین موضوع بررسی فقط این است که چیزها چه‌گونه  و در چه زمانی تغییر می‌کنند، و به چه چیزی تبدیل می‌شوند و این‌که چرا برخی مواقع ثابت و بدون تغییر به نظر می‌رسند.‘

دیالکتیک برای فهم تغییر، بر فرایند، حرکت/پویش، جریان، روابط، و به‌‌ویژه بر تضاد تأکید می‌کند. در اغلب موارد بر تضاد به‌سان ویژگی اصلی دیالکتیک انگشت گذاشته می‌شود (Kojeve, 1980; Lefebvre, 1968; Mao, 1954)؛ تضاد را می‌توان به‌سان نوعی پرورشِ یا حرکتِ/پویش ناهمساز مؤلفه‌های متفاوت درون کل فهمید که به موجب آن هر مؤلفه‌ای درون یک رابطه مؤلفه‌های دیگر را همزمان پشتیبانی و تضعیف می‌کند (ن.ک. Ollman, 1993).

با این حال تمام تضادها را باید به طور رابطه‌ای/ارتباطی در چارچوب کل‌نگرانه‌ی از لحاظ درونی مرتبط‌ نگریست (Ollman, 1976, 1993). مفهوم تمامیت را این‌جا می‌توان به طور تلویحی دید (Marx, 1973, 101). از این منظر ’هر بخش/جزء به نحوی نگریسته می‌شود که دربردارنده‌ی آن چیزی است که کل روابطش با بیشینه‌ی بخش‌های دیگر است و هرچیزی را شامل می‌شود که در کل نقشی دارد‘ (Ollman, 1990, 38). در نتیجه فهم اجزای به‌هم‌پیوسته‌ی متفاوت کل بدون فهم چگونگی پیوند این اجزا با یکدیگر درون این کل ناممکن است. این موضع صرفاً دلالت بر آن می‌کند که شیوه‌ی ’به‌هم‌پیوستنِ چیزها به ویژگی‌های بنیادی چیستیِ آن‌ها تبدیل می‌شود‘ (Ollman, 1993, 37). تمامیت از این رهگذر ’شیوه‌‌ی ارائه‌ی کل را از مجرای روابط درونی در هر یک از اجزایش‘ بازنمایی می‌کند؛ تمامیت سازه‌ای پویا، در حال تشکیل و گشوده است و نباید آن را با تمامیت‌سازی[3] یا بست/انسداد خلط کرد (Lefebvre, 1968, 111). بنابر گفته‌ی فیزیكدان کوانتم دیوید بوهم (1980, 11) همواره ’باید جهان را همچون کلی یکپارچه نگریست.‘

این دیدگاه، هستی‌شناسی ارتباطی را آشکارا در تقابل با دیدگاه‌های اتمیستی، مکانیکی و تجربه‌گرایانه قرار می‌دهد. این برداشت‌های اخیر ملهم از دکارت، گرایش به آن دارند تا ابعاد متفاوت واقعیت اجتماعی را از یکدیگر جدا و آن‌ها را ’به چیز تبدیل کنند[4]‘ و واقعیت اجتماعی را به‌سان مجموعه‌ای از ’ابژه‌های گسسته‘ که هیچ درهم‌تنیدگی رابطه‌ای‌ای با یکدیگر ندارند تلقی می‌کنند. کاپرا (1982) تأکید می‌کند که دکارت‌گرایی تأثیری شگرف و اغلب بازدارنده‌ بر پرورش اجتماعی و علمی تمدن غربی داشته است. دکارت‌گرایی به عنوان روش، تحلیلی است و مستقیماً در نقطه‌ی مقابل دیالکتیک قرار دارد زیرا دربرگیرنده‌ی ’خردکردن اندیشه‌ها و مسائل به اجزا و ساماندهی آن‌ها بر حسب نظم منطقی‌شان است‘ (Capra, 1982, 44). از این منظر ’کل‘ چیزی بیش از مجموع اجزا نیست. به باور لوینز و لوونتین (1985, 269) روش دکارتی دیدگاهی ’بیگانه‌شده‘ و ’فروکاست‌گرایانه‘ را از جهان بازسازی می‌کند. افزون بر این، دیدگاه دکارتی دربرگیرنده‌ی جدایی مشخصی بین اندیشه‌ورزی و جهان مادی، بین ذهن و ماده، مشاهده‌گر و امر مشاهده‌شده، و بین تحلیل‌گر و امر تحلیل‌شده است. اکثر اشکال تجربه‌گرایی بر نوعی هستی‌شناسی اتمیزه‌شده‌ی دکارتی مبتنی هستند. در دکارت‌گرایی نوعی بازنمایی اساساً مکانیکی و ریاضیاتی از واقعیت فرض می‌شود. دیدگاه مکانیکی و اتمی‌شده‌ی دکارت به طور ژرف بر فیزیک نیوتنی تاثیر گذاشت، که در آن فضا، همچنان‌که به‌راستی امروز نیز بارها در بخش عمده‌ی ادبیات جغرافیایی به چشم می‌خورد (مقایسه کنید با Sayer, 1985)،  همچون چیزی مطلق، ظرف تهیِ کنش‌پذیرِ مستقل از پدیده‌های فیزیکی است (ن‌.ک. Capra, 1982, ch. 2; Smith, 1984, ch. 3).[5]

بحث اخیر انتریکین (1991) درباره‌ی سرشت مکان در دربین‌بودگی مکان گواهی است بر تأیید ناکامی جغرافیا در دورریختن کهنه‌باورهای دکارتی. هر چند تز انتریکین بیانگر جدیدترین تأکید دوباره بر موضوعیت‌داشتن‌ مکان است، اما هدف اعلان‌شده‌ی او مبنی بر فهم ’چندبعدی‌بودنِ مفهوم مکان‘ در نتیجه‌ی وابستگی‌اش به پایه‌های فلسفی دکارتی ندانسته‌اش محدود می‌شود. برای این منظور، این‌جا کوته‌وار محتوای اصلی دیدگاه انتریکین را آشکار می‌کنیم و محدودیت‌هایی این دیدگاه را برای تبیین و برای پراکسیس ــ و به همین ترتیب، نوعی مفهوم‌پردازی دیالکتیکی را برای تبیین و پراکسیس ــ با دقت بررسی می‌کنیم.

دربین‌بودگی مکان؟    

انتریکین تأکید می‌کند که جغرافی‌دانان به بررسی مکان از راه پیوستاری گرایش داشته‌اند که بین تفسیر توصیفی سوبژکتیو، اندیشه‌نگارانه، و منحصربه‌فرد، و فهم تبیینی نسبتاً ابژکتیو، قانون‌مند و عام، قطبی می‌شود. آن‌چه به این ترتیب به وجود می‌آید:

شکاف عقلانی/نظری بزرگی است {که} بین احساس خودمان به‌سان بازیگرانی در جهان، حس ما از همواره بودن در مکان، و ’بی‌مکان‌بودگی‘ که مشخصه‌ی کوشش‌های ما برای نظریه‌پردازی درباره‌ی کنش‌ها و رویدادهای انسانی است شکل می‌گیرد (Entrikin, 1991, 7).

برمبنای گفته‌های انتریکین جغرافی‌دان‌ها در تمام سده‌ی بیستم ــ عمدتاً به طور بی‌ثمر ــ به دنبال آشتی‌دادن دوگانگی بین علم و هنر، تبیین و توصیف، از راه نوعی موضع میانه بوده‌اند. انتریکین نیز بر آن است که فهمی ژرف‌تر از مکان نیازمند دسترسی به واقعیت عینی/ابژکتیو و واقعیت ذهنی/سوبژکتیو هر دو است:

از موضع مسلط مرکززدایی‌شده‌ی دانشمند نظری، مکان، لوکیشن یا مجموعه‌ای از روابط عام است و به این ترتیب بخش بزرگی از اهمیت خود را در کنش انسانی از دست می‌دهد. از منظر سوژه‌ی متمرکزشده، مکان فقط در رابطه با اهداف و منافع فرد یا گروه‌ معنا می‌یابد. {اما} مکان را به بهترین شکل می‌توان از نقاطی/نظرگاه‌هایی در بین نگریست (5).

انتریکین با الهام از فیلسوف و منتقد ادبی فرانسوی پل ریکور استدلال می‌کند که مؤلفه‌ی کلیدیِ که دو سوی این رابطه را به هم پیوند می‌زند ــ یا مکان ’در بین قرارگرفته‘[6] ــ فرایند emplotment [گردآوردن مجموعه‌ای از رویدادهای تاریخی در یک روایت با طرحی داستانی] است (25) است. این شکلی از روایت است که به پیوندهای خاصی که مردم با مکان‌ها دارند ساختار می‌دهد و برای نیل به این هدف ’عاملان و ساختارها، مقاصد و شرایط، امر عام و امر خاص را گرد هم می‌آورد، و همزمان به دنبال آن است تا به نحو علی آن را تبیین کند‘. انتریکین می‌پذیرد که او روش و راهنمایی آموزشی برای مطالعه‌ی مکان ارائه نمی‌دهد، با این حال نقدش معطوف به هدفی نسبتاً متفاوت و مسلماً ژرف‌تر است: یعنی سنت فلسفی محدودکننده‌ای که کتاب او در چارچوب آن تدوین شده است.

نقطه‌ی آغاز آشکارِ انتریکین تجربه‌ی انسانی و معنایی است که افراد آگاه به مکان می‌دهند. هدف او چسبیدن به این چشم‌انداز پدیدارشناسانه‌ در عین ادغام مؤلفه‌ای مرکززدایی‌شده‌تر و عینی‌تر در آن است. اما همه‌ی این‌ها با این فرضیه‌ی تلویحی آغاز می‌شوند که مکان در وهله‌ی اول دوگانه است؛ کوشش‌های انتریکین برای رفع/فیصله‌دادن این دوگانگی از منظر انسان‌گرایانه در حکم بازگشت به دیدگاه دکارتی کلاسیک است هر چند با تأکیدی متفاوت.[7] بنابراین حتی اگر انتریکین خواهان آن بوده است تا تز خود در این قالب بیان کند، از دید من صرفاً به خاطر بنیان دکارتی ضمنی‌اش دیر یا زود متحمل شکست شده است.

همان‌طور که در بالا اشاره شد، دیدگاه دکارتی نوعی دوگانگی بین جهان مادی (بیرونی) و جهان (درونی) آگاهی انسانی را فرض می‌گیرد. دانش عقلی به منبع بالقوه‌ی میانجی‌گری بین بدن و ذهن، بین جهان بیرونی و جهان درونی تبدیل می‌شود. از این رو دوگانگی، ترجیع‌بند واقعیت دکارتی است و این کیفیت به اندیشه‌ورزی انتریکین درباره‌ی مکان تسری می‌یابد. نخست این‌که، استدلال انتریکین بر این فرضیه مبتنی است که مکان را می‌توان با پیونددادن دو انتهای یک پیوستار فهمید. بنابراین نوعی قطبیدگی بین قلمروهای سوبژکتیو و ابژکتیو مکان وجود دارد (گویی نوعی تقسیم پیشینی در کار است)؛ و همان‌گونه که او بارها تأکید می‌کند امر ابژکتیو و امر سوبژکتیو ’هر دو وجوهِ این تقسیم‘ هستند (Entrikin, 1991, 134). افزون بر این، از نگاه او مکان،  درهم‌آمیختنِ فضا و تجربه است (انگار که این دو در وهله‌ی نخست از یكدیگر جدا می‌شوند) و نوعی ’’’یکپارچگی/کلیت[8]‘ یا ’انفراد[9]‘‘‘ به سطح زمین می‌دهد (6). ’یا‘ در این‌جا بر این نکته دلالت دارد که فضا و تجربه، یکپارچگی و انفراد به نوعی دو حوزه هستند. {و} این یک اندیشه‌ی دکارتی تمام‌عیار است. از دیدگاه دیالکتیکی سطح زمین ’کلیت‘ و ’انفراد/جزئیت‘ است، زیرا به پیروی از هگل (1969, 606) کلیت دربرگیرنده‌ی جزءبودگی است و جزء‌بودگی ’به واسطه‌ی تعین‌یافتگی‌اش‘ دربرگیرنده‌ی کل.

’شکاف بزرگ عقلانی‘ (Entrikin, 1991, 7) که او بین حسِ ما از بازیگریِ در مکان و کوشش‌مان برای نظریه‌پردازی درباره‌ی مکان مشاهده می‌کند، ’قطبیدگی بنیانی آگاهی انسان‘ را بازنمایی می‌کند (9). از این رو جغرافی‌دانان با نقل داستان مکان به واسطه‌ی روایت (emplotment)، ناگزیر جایگاهی را ’بین قطب ابژکتیو نظریه‌پردازی و قطب سوبژکتیو فهم همدلانه (4-113) اشغال می‌کنند‘ ــ همه‌ی این‌ها به‌یقین حاکی از آن‌اند که پژوهش‌گر در جهان مادی، به عنوان سوژه‌ی اندیشه‌ورز هم‌سنخ، جایگاهی فطری در وهله‌ی اول ندارد. این نگرش همچون باور دکارت به نظر می‌رسد مبنی بر این که دانش عقلی را می‌توان برای میانجی‌گری تقسیم مفروض بین جهان مادی بیرونی و جهان درونی ذهن به کار بست، هر چند از نگاه انتریکین دانش انسان‌گرایانه‌ی ’عقلانی‘ تاحدودی می‌تواند ’در بین‘ مکان بیرونی و آگاهی درونی قرار ’گیرد‘. در این برداشت به‌یقین نوعی تصدیق تلویحی نهفته است مبنی بر این که مشاهده‌گر (یعنی نگرش نسبت به ابژه) و امر مشاهده‌شده (یعنی خود ابژه) به نحوی جدا می‌شوند. این نیز دکارت‌گرایی ناب است، زیرا به نظر می‌رسد فرض را بر آن می‌گذارد که دانش عقلانی می‌تواند برای رفع این دوپارگی جهان بیرونی/درونی فراخوانده شود.

کاستی‌های استدلال انتریکین برآمده از سرشت هستی‌شناسانه‌ای است که مسئله را در قالب آن طرح می‌کند. اصول کانونی استدلال او نه دیالکتیکی و یگانه[10] که دوگانه‌انگار و خطی است؛ او با به‌میان‌کشیدن مفهوم ’در بین‘ به دنبال فهم آن است که چه‌گونه می‌توان دو قطب متضاد را آشتی ‌داد و نه فهم این‌که چه‌گونه جایگاه[11] مکان، یگانگی/وحدتی است که ابعاد متفاوت را درون خود دربرمی‌گیرد.

دیدگاه دیالکتیکی با شی‌ء‌وارگیِ تجزیه و جداسازی ابعاد متفاوت واقعیت مخالفت می‌کند. در عوض تعهد شناخت‌شناختی و هستی‌شناختی‌اش بر یگانگی دانش و خصلت تام[12] واقعیت تصریح می‌کند. روایتی فضایی‌شده‌ از دیالکتیک در این معنا می‌تواند اصلاحی قدرتمند برای اندیشه‌ی جغرافیایی درباره‌ی مکان که ریشه در سنت دکارتی دارد، ارائه کند.

دیالکتیک فضا و مکان  

پیش از آغاز بحث، توضیح این‌که چه‌گونه اندیشه‌ورزی دیالکتیکی مشخصاً غیردکارتی است، می‌تواند راهگشا باشد. این کار را می‌توان با بازنگری در مفهوم بت‌وارگی که مارکس به مدد آن تفسیری دیالکتیکی را از کالا پروراند، به بهترین شکل انجام داد. مارکس می‌پذیرد که هر چند کالاها به‌سان ’چیزهایی‘ مادی، به واسطه‌ی فرایند کاری تولید می‌شوند که مستلزم روابط اجتماعی خاصی است، اما خصلت چیزگونه (شکل پولی) گرایش به آن دارد تا به محض ورود کالاها به زندگی روزمره، بر فرایندهای اجتماعی بنیادین از راه بازار نقاب بزند. مارکس (1967, 71-83) این مغشوش‌سازی را ’بت‌وارگی کالاها‘ می‌نامد؛ به گمان او در و پس از مبادله‌ی بازار، فهم هر چیزی درباره‌ی روابط اجتماعی، فعالیت‌ها/کنش‌گری‌ها یا مبارزات کار خصوصی در ’منزل‌گاه پنهان تولید‘ کاملاً ناممکن می‌شود (Marx, 1967, 176). مارکس می‌گوید کالا‌ها، مانند دیگر پدیده‌ها، فرایندهایی هستند که در شکل چیزها نمایان می‌شوند ــ نتیجه‌گیری‌ای که تصدیق آن با دریافت‌های تجربه‌گرای ’عقل سلیمی‘ دشوار است، زیرا استدلال مارکس بر این فرض جسورانه تأكید می‌كند که جهان مادی همزمان چیز و فرایند است.[13]

تز ’تولید فضای‘ لوفور ترجمان فضایی‌شده‌ی برداشت مارکس را از بت‌وارگی به طور مؤثری بازنمایی می‌کند.[14] بنابراین:

گرایش از لحاظ ایدئولوژیک غالب، فضا را در همنوایی با تقسیم کار به بخش‌ها و پارسل‌ها تقسیم می‌کند. این گرایش، تصویر نیروهایِ اشغال‌كننده‌ی فضا را بر این ایده استوار می‌کند که فضا ظرفی کنش‌پذیر است. در نتیجه به جای افشای روابط اجتماعی‌ پنهان در فضاها (از جمله روابط طبقاتی)، به جای‌ متمرکزکردن توجه‌مان بر تولید فضا و روابط اجتماعی ذاتی آن ــ‌ روابطی که تضادهای خاصی را وارد تولید می‌کنند، و در نتیجه تضاد بین مالکیت خصوصی بر وسایل تولید و خصلت اجتماعی نیروهای مولد را منعکس می‌کنند ــ ما را در ورطه‌ی تلقی فضا به سان فضای ’در خود/به خودیِ خود‘ می‌اندازد. ما در چارچوب فضامندی آغاز به اندیشه‌ورزی می‌كنیم، و فضا را آ‌‌ن‌چنان به بت تبدیل می‌کنیم که یادآور بت‌وارگی دیرین کالاهاست، جایی‌که مبادله دام بود، و تصور ’چیزها‘ به طور جدا از یکدیگر، به‌سان ’چیزهایی در خود‘ خطا بود (1991, 90).

چنین مفهوم‌پردازی‌ای ما را از این واقعیت آگاه می‌كند که چشم‌انداز مادی (به‌سان سرمایه‌ی پایا[15]) ضرورتاً همچون چیزی در مکان تولید و در پرکتیس‌های اجتماعی مکان‌محور روزمره سرشار از معنا می‌شود. اما این چشم‌انداز مادی و اجتماعی به واسطه‌ی فرایندهایی پدیدار می‌شود که همزمان در مقیاس‌های فضایی و زمانی متغیر عمل می‌کنند و احتمالاً معنای گسترده‌تری در چارچوب کل دارند ــ به بیان دیگر این فرایند‌ها بر قلمروی فضا عمل می‌کنند. برهم‌کنش بین فضا و مکان در این‌جا حیاتی است. آن‌چه به همان اندازه حیاتی است این است که برای فهم ساخت و دگرگونی مکان، ضمن آن‌که باید بین این قلمرو‌های متفاوت تمایز بگذاریم، همزمان باید چگونگی قوام‌یافتن آن‌ها را با یکدیگر در وحدتی دیالکتیکی دریابیم. چشم‌انداز مادی و پرکتیس‌های روزمره‌ که در مکان‌های متفاوت در سرمایه‌داری روی می‌دهند، به طور جدایی‌ناپذیری درون کلِ سرمایه‌دارانه‌ی جهانی جای‌گیر می‌شوند. نظام سرمایه‌دارانه‌ی جهانی تا این حد صرفاً در معنایی انتزاعی نمایان نمی‌شود؛ و برای آن‌که معنادار شود باید خود را روی زمین مستقر سازد و در مکان‌های خاص بروز یابد (مقایسه کنید با Lefebvre, 1991b). بنابراین فضای کل به واسطه‌ی مکان معنا می‌یابد؛ و هر جزئی (یعنی هر مکانی) در پیوندش با دیگر اجزا (مکان‌‌ها) فضای کل را به وجود می‌آورد.

فضا نوعی نظریه‌پردازی انتزاعی در سطح بالا نیست که از قلمرو‌ی انضمامی‌تر و ملموس‌تر مکان ــ که بارها مترادف با واقعیتی به سهولت شناسایی‌شدنی‌ مانند لوکیشن یا ’مكان‌مندی/محلیت[16]‘ مشخص تلقی شود ــ جدا شده باشد. در این‌جا كوشش می‌شود تا با این استدلال که فضا و مکان هر دو شأن/مرتبه‌ی هستی‌شناختی واقعی دارند زیرا هر دو در فرایندهای مادی ــ یعنی کنش‌گری‌های انسانی واقعی ــ پیکرمند می‌شوند، بر این جدایی مطلق چیره شد. از این‌رو، تمایز آن‌ها را نه با شی‌ءکردن شکافی جعلی، که با پی‌بردن به چگونگی تبدیل‌شدن آن‌ها به یکدیگر باید فهمید.

بحث مارکس درباره‌ی سرمایه‌ی پایا[17] و سرمایه‌ی در گردش در گروندریسه نمونه‌ای از بیان درهم‌تنیدگی دیالکتیکی بین فضا و مکان است. به گمان مارکس کل سرمایه سرمایه‌ی در گردش است به این معنا که سرشت سرمایه حرکت و فرایند است (1973, 618-26). با این حال اگر چه سرمایه‌ی در گردش جریان حرکت از یک مرحله به مرحله‌ی دیگر است ــ یعنی از کالاها به پول و از پول به سرمایه و … ـ در عین حال در هر مرحله‌ای، ’در ساحت خاصی آشکار می‌شود، و به شکل خاصی محدود می‌شود که نفیِ خود در مقام سوژه‌ی پویش کلی است‘ (26). کوتاه این‌که سرمایه‌ی درگردش به سرمایه‌ی پایا تبدیل می‌شود:

سرمایه، به‌سان سوژه‌ای که در تمامی مراحل حركت می‌كند، به‌سان وحدتی در حال حرکت، یگانگی‌ـ‌درـ‌فرایند گردش … سرمایه‌ی در گردش است؛ سرمایه ‌که به هر یک از این مراحل محدود می‌شود، و در تقسیم‌بندی‌هایش مسلم گرفته می‌شود، سرمایه‌ی تثبیت‌شده[18] است،‌سرمایه‌ی غیرمنقول[19]. سرمایه همچون سرمایه‌ی در گردش خود را تثبیت می‌کند، و هم‌چون سرمایه‌ی تثبیت‌شده، به گردش درمی‌آید (621).

سرشت فرمال فهم مارکس در این‌جا برای بحث ما معنادار است: ’تمایز بین سرمایه‌ی در گردش و سرمایه‌ی پایا بسته به این‌که به‌سان یگانگی فرایند ملاحظه شود یا به‌سان یکی از لحظه‌های خاصش، در ابتدا به‌سان خصیصه‌ی صوری سرمایه نمایان می‌شود(621) (تأكید دوم افزوده ‌شده است). ازاین‌رو مارکس تمایزی کیفی به وجود می‌آورد و به وسیله‌ی آن سرمایه‌ی ’پایا‘ را تعیین می‌کند که شکل‌اش مستقیماً در تقابل با شکل ’سرمایه‌ی در گردش‘ قرار می‌گیرد، به‌رغم این واقعیت که هر یک {سرمایه‌ی پایا یا درگردش} فقط به واسطه‌ی دیگری معنا می‌یابد، و دست آخر، جز ’لحظه‌های‘ متفاوت یا اشکال خاص همان سرمایه‌ ــ یعنی سرمایه‌ی در گردش ــ نیستند. به بیان دیگر سرمایه‌ی پایا کیفیت چیزگونه-شکلی[20] مادیِ به‌ظاهر ایستای فرایند پیکریافته‌ی سرمایه‌ی در گردش است.

این‌ها حامل چه معنایی برای فضا و مکان هستند؟ با توسل به منطق دیالکتیکی بالا تصویر زیر به دست می‌آید. فضای اجتماعی را باید همچون فرایندی مادی تصور کرد. این فرایند، واقعیت سیال و سرگردان جریان‌های مادی کالاها، پول، سرمایه و اطلاعاتی را بازنمایی می‌كند که می‌توانند در سرتاسر کره‌ی زمین جابه‌جا و پخش شوند. به بیان ساده، فضای اجتماعی سرمایه‌دارانه ذیل قلمروی سرمایه قرار می‌گیرد، زیرا فرمان‌راندنِ سرمایه بر مالکیت، قدرت پولی، فناوری و رسانه‌های ارتباط جمعی به آن امکان سلطه‌یافتن بر و تصرف فضای سرمایه‌دار‌ی جهانی را می‌دهد. این فرمان‌راندن برای بازتولید و گسترش نظامی مبتنی بر تولید و مبادله‌ی کالایی و انباشت سرمایه حیاتی است. از این منظر فضای اجتماعی خود به نیروی تولید تبدیل می‌شود (Lefebvre, 1979; Harvey, 1982; Swyngedouw, 1991, 1992) که همزمان شبکه‌ای از مبادله و جریانی از کالاها، ارتباطات، انرژی و منابع را بازنمایی می‌کند. این خصیصه شبیه این گزاره‌ی هستی‌شناسانه و دیالکتیکی است که کیفیت سرمایه‌داری به‌سان ’چیز‘ (که همچون شبکه‌ای که در فضا سازمان یافته است نمایان می‌شود) را نمی‌توان از ابعاد ’فرایندی‘ آن (یعنی این‌که سرمایه افزون بر این، جریانی پخش‌شونده/انتشاریابنده در فضا است) جدا کرد. افزون بر این، نظریه‌ی كوانتم دقیقاً این تصورات را منعكس می‌كند: به یاد داشته باشید که كل ماده، همزمان،  ذره (موجودیتی متراکم‌شده‌ در فضا) و موج (فرایندی پراكنده‌ که به طور غیرفضایی متراکم‌شده‌) است.

سرمایه  فرایندی است كه به‌ناگزیر گردشی است؛ در فضا منتشر می‌شود، و افزون بر این خود را به‌سان چیز در آن تثبیت و بدین ترتیب محیطی مصنوع را تولید می‌کند. سرشت ثابت (كیفیت چیزگونه)ی چشم‌انداز جغرافیایی، برای امکان‌پذیرساختنِ جریان و سرشت منتشرشونده‌ی سرمایه ضروری است و بر عكس. تثبیت[21] سرمایه ناگریز باید در جایی رخ دهد، و بدین ترتیب مكان را می‌توان همچون شكل خاص برآمده از وقفه‌ی ظاهری، یا به‌سان لحظه‌ی خاصی از، پویایی‌های‌ فضای اجتماعی سرمایه‌دارانه دانست. این خصلت ’چیزگونه‘ و ’جریانی‘ واقعیت همچنین بر درهم‌تنیدگی جدایی‌ناپذیر زمان و فضا دلالت دارد، زیرا هر یک فقط به در رابطه با دیگری معنا می‌یابند و عملاً نمی‌توان آن‌ها را از هم متمایز كرد. فرایند گردش سرمایه باید به‌سان چیزی در جایی رخ دهد تا با ’چیزهای‘ دیگری ترکیب شود (مانند نیروی كار و وسایل تولید) كه خودشان به واسطه‌ی فرایندهای خاص ساخته می‌شوند. از این رو تولید فضا، هم فرایند است و هم پی‌آمد این فرایند (یعنی فضای اجتماعی تولیدشده) است؛ تولید فضا تمامیت كیفیت‌های ’جریان‌گونه‘ و ’چیزگونه‘ی چشم‌انداز جغرافیایی مادی سرمایه‌دارانه است (Lefebvre, 1991a, 86-92). در این‌جا لازم می‌دانم به ناكامی كستلز (1985, 14) در فهم این درهم‌تنیدگی دیالكتیكی دوپهلو‌ اشاره كنم که او در عبارتی ریتوریك بیان می‌كند ’فضای جریان‌ها جایگزین نوعی فضای مكان‌ها می‌شود‘. آن‌چه كستلز نمی‌تواند تشخیص دهد این است كه فضا، این یکی یا آن یکی ــ یعنی فضای جریان‌ها یا فضای مكان‌ها ــ نیست، بلكه همواره جریان و مكان است ــ فضا همزمان فرایند و چیز است. همان‌گونه كه بعداً خواهیم دید فقط در صورت تشخیص این خصیصه به لحاظ نظری است كه پركتیس سیاسی رادیكال ’مكان‌محور‘ محتمل می‌تواند پدیدار شود، زیرا جریان‌ها در مكان شکلی چیزگونه می‌گیرند و به همین خاطر همیشه در آن مكان آسیب‌پذیر هستند.

این ’لحظه‌ی‘ ثبات ظاهری سرمایه در مكان هیچ‌گاه صرفاً یك‌دست نیست، همچنان‌كه هر جزئی از سرمایه به فوریت‌های از لحاظ اقتصادی مشروطِ رقابتی پاسخ می‌دهد. و با این که لوفور به درستی اهمیت سپهر اقتصادی را مورد تأیید قرار می‌دهد، اما افزون بر این مراقب است تا در دام اقتصادگرایی نیفتد. او بی‌تردید سرسختانه بر آن است كه فرایند كلی تولید فضا و مكان، رویدادی عمیقاً سیاسی است. در نتیجه فضا، نیروهای اجتماعی متعارض و متضاد را درونی می‌كند و به موجب آن، تعارض اجتماعی ’در مكان حك می‌شود‘. این تعارض از تنش آشتی‌‌ناپذیر بین استفاده و تخصیص مكان برای اهداف اجتماعی و سلطه‌ بر مكان (و فضا) به‌سان نیرویی تجاری و تولیدی به واسطه‌ی مالكیت خصوصی برمی‌خیزد. بدین ترتیب فقط مبارزات اجتماعی و طبقاتی از توان ’تولید تفاوت‌هایی برخوردار هستند كه ذاتیِ رشد اقتصادی نیستند‘ (Lefebvre, 1991a, 55). در جهان آرمانی سرمایه‌داری، سرمایه صرفاً جریانِ ’آزادانه در حال حركتی‘ است كه از قیدوبندهای فضا و مكان رها شده است. از این رو فضای كلی سرمایه‌داری، فضای اقتصادی همگن ارزش مبادله‌ای را بازنمایی می‌كند. هرچند ممكن است خودِ سرمایه‌داران منفرد حركت نسبتاً آزادانه‌ای داشته باشند، این چشم‌انداز هنجاری را درواقع هرگز نمی‌توان تعمیم داد اگر سرمایه‌داران به دنبال به انجام رساندن نقش تاریخی‌شان به‌سان شخصیت‌وارگی‌های سرمایه باشند، زیرا تولید، تحقق و توزیع واقعی ارزش اضافی ناگریز وابسته به مكان و به همین دلیل همواره در معرض کشمکش سیاسی است.

مكان صرفاً فضایی انتزاعی نیست بلكه قلمرویی است كه در آن پركتیس‌های اجتماعی بنیادی ــ مصرف، تمتع، سنت، خودشناسی، همبستگی،‌ حمایت اجتماعی، بازتولید اجتماعی و مانند آن ــ سپری می‌شوند. مكان به‌سان لحظه‌ای از فضای سرمایه‌‌دارانه جایی است كه زندگی روزمره در آن مستقر می‌شود. به این ترتیب مكان همچون فضای به پرکتیس‌ درآمده تلقی می‌شود. آن‌چه پركتیزه می‌شود:

تصادم بین مصرفِ فضایی است كه ارزش اضافی تولید می‌كند و فضایی كه فقط لذت تولید می‌كند  ــ و از این‌رو ’نامولد‘ است. به بیان دیگر این تصادم، تصادم بین ’بهره‌برداران‘ سرمایه‌دار و ’استفاده‌كنندگان‘ کامیونیتی است (Lefebvre, 1991a, 359, 60).

بدین ترتیب، تضادهای فضایی ــ یعنی تعارضات سیاسی بین منافع و نیروهای اجتماعی‌ـ‌سیاسی ــ خود را در مكان ابراز می‌كنند. بر خلاف تصورات كستلز فقط در مكان است كه چنین تعارض‌هایی عملاً نقش دارند، و به این ترتیب، به تضادهای فضا تبدیل می‌شوند (نک 365). بنابراین مكان لوح سپیدی نیست كه این نیروهای (اقتصادی) فراگیرتر سرمایه‌دارانه روی آن پدیدار شوند، زیرا مؤلفه‌های خاصِ مکان و سیاست مکان در شكل‌گیری کل فضای اجتماعی سرمایه‌دارانه، بی‌طرف و كنش‌پذیر نیستند؛ اهمیت این ابعاد کیفی مکان، و این که چه‌گونه به نوبه‌ی خود فضا را شکل می‌دهند، و تعارض‌های سیاسی و معنای متمرکز حولِ زندگی روزمره را نمی‌توان کم‌اهمیت دانست.

افزون بر این مشاهده‌ی این‌كه چه‌گونه این وضعیت می‌تواند به مبارزه‌ی سیاسی بر سر تعریف مكان (فضا) تبدیل شود چندان دشوار نیست: مكان چه كسی؟ چه نوع مكانی؟ كدام مكان؟ و هم‌چنان‌ كه لوفور خاطرنشان می‌سازد ’افزودنِ این‌كه در این فضا، خشونت همواره مخفی یا پنهان باقی نمی‌ماند به‌ندرت ضروری به نظر می‌رسد. یكی از تضادهای آن این است كه در پس امنیت، تهدید مداوم و در واقع غلیان گاه‌وبیگاه خشونت نهفته است‘ (1991a, 57). بدین ترتیب خشونت همواره با خودانگیختگی كنش و در نتیجه با مجادله‌ی مكان‌محور عجین است (ن.ک. به Lefebvre, 1969). با این حال قدرت سرمایه در سازمان‌دهی، كنترل، بی‌اثرکردن مجادله،‌ و جعل‌کردن مكان در ایماژ ارزش مبادله‌‌ای خاصِ خودش معمولاً بر توانایی برترش در سلطه‌ی بر فضا مبتنی است. (Harvey, 1989; cf. Ross, 1988) همان‌گونه که لوفور (56) هوشیارانه استدلال می‌کند ’تردیدی نیست که بورژوازی همچنان در مبارزه برای (و در) فضا ابتکار عمل دارد‘.

کوتاه این‌که در لحظه‌ی ناب مکان، نوعی هم‌بودی فرایندهای ناهمگون و متعارض نهفته است که بسیاری از آن‌ها در مقیاسی گسترده‌تر از قلمروی خودِ مکان عمل می‌کنند. مکان برآمده از درهم‌تنیدگی نیروهای عینی و ذهنی است؛ مکان ’حالتی از بودن‘ (Relph, 1989; Seamon and Mugerauer, 1989) و نیز نوعی فرایند سیاسی-اقتصادی سازنده/تکوینی است (نک به Harvey, 1993b). با این‌حال این کیفیت‌ها از دیدگاه دیالکتیکی لحظه‌های متفاوت یک یگانگی واحد هستند. هم‌چنان‌که پیش‌تر علیه اینترکین استدلال شد، این کیفیت‌ها را نباید به‌سان یگانگیِ دو قلمروی متفاوت فهم کرد. پروبلماتیک اصلی این‌جا در فهم شیوه تعین‌ بین فضا و مکان، و به‌ویژه در این مسئله است که چه‌گونه این دو قلمرو میانجی‌گری می‌شوند. آشتی‌دادن شیوه‌‌‌ای که تجربه در مکان زیست و بازنمایی می‌شود، و این‌که این شیوه چه‌گونه به پیشرفت‌های سیاسی و اقتصادی در مقیاسی جهانی و ملی پیوند می‌خورد، چالش‌برانگیزترین مسئله‌ی پیش‌روی کوشش‌ نظری باقی می‌ماند. با این حال به کمک مفهوم‌پردازی دیالکتیکی بدیلی که سرچشمه‌اش را می‌تواند در دیالکتیک فضایی‌شده‌ی لوفور یافت، می‌توان بر این دشواری‌ها چیره شد. چارچوب لوفور ابزار اکتشافی به‌شدت الهام‌بخش و منعطفی برای تفسیر شیوه‌ی میانجی‌گری میان فضا و مکان است که می‌تواند سرشت مکان و در نتیجه چگونگی پیوند آن را با کلِ اجتماعیِ گسترده‌تر تبیین کند. از این رو لازم است فضا‌شناسی لوفور را با دقت بیش‌تری شرح دهیم.

به سوی سازش: سه‌تایی فضایی لوفور   

کاوش‌های لوفور در تولید فضا (1991a) در واقع اوج پروژه‌ی فکری دیرینه‌ای است که او در آن به دنبال فهم نقش فضا، سرشت اوربان و اهمیت زندگی روزمره در تداوم و بازتولید گسترش‌یافته‌ی شیوه‌ی سرمایه‌دارانه‌ی تولید است. لوفور پیش‌تر در بقای سرمایه‌داری روشن کرده بود که سرمایه‌داری به‌راستی پروژه‌ای عمیقاً جغرافیایی است:

آن‌چه روی داده، این است که سرمایه‌داری برای یک سده و در نتیجه در طول صد سالی که از نگارش سرمایه می‌گذرد توانسته است تضادهای درونی‌اش را بکاهد (اگر نگوییم آن‌ها را رفع کرده است)، سرمایه‌داری در نیل به ’رشد‘ موفق بوده است. ما نمی‌توانیم محاسبه کنیم که به چه قیمتی اما می‌توانیم بگوییم به چه وسیله‌ای: با اشغال فضا، با تولید فضا (1976, 21).

اما لوفور فقط در سال بعد و با انتشار تولید فضا است که ایده‌ی تولید فضا را با صراحت بیش‌تری پی می‌گیرد. نوآوری لوفور از آن‌جا سرچشمه می‌گیرد که او ضرورت ’نظریه‌ای واحد‘ (1991a, 11) میان ’حوزه‌های‘ متفاوت فضا را یادآوری كرد که تا پیش از این در پرکتیس فکری (دکارتینیوتونی) غرب به طور جداگانه مد نظر قرار گرفته بودند. لوفور به دنبال ’منفجرکردن این وضعیت‘ (24) بود زیرا به‌درستی تشخیص داده بود که پاره‌پاره‌شدن و جدایی مفهومی مشخصاً در خدمت اهداف ایدئولوژیک قرار داشت. رویکرد او ’بازپیونددادن مؤلفه‌هایی که جداشده بودند {و} از نو متصل‌کردن امر پاره‌پاره و تحلیلِ دوباره‌ی امر درآمیخته را هدف قرار داده بود‘ (413). لوفور كوشید نظریه‌ی یگانه‌ای از فضا ارائه دهد که آشتی‌دهنده‌ی فضای فیزیکی (طبیعت)، فضای ذهنی (انتزاع‌های صوری درباره‌ی فضا) و فضای اجتماعی (فضای اشغال‌شده با ’پدیده‌های حسی شامل محصولات تخیل‌ورزی مانند پروژه‌ها و برون‌افکنی‌ها، نمادها و اتوپیاها‘ بود (12)). این پروژه، دربرگیرنده‌ی برداشت خاص لوفور از مارکسیسم بود که بر اهمیت زندگی روزمره، بیگانگی و نوشته‌های مارکس متقدم انسان‌گرا تأکید می‌کند. در نتیجه پروژه‌ی او درباره‌ی فضا صرفاً امر ذهنی را به شیوه‌ی مارکسیستی ’عامیانه‘ به امر مادی فرونمی‌کاهد. از دید لوفور قلمروهای ادراک، نمادگرایی و تخیل‌ورزی، اگر چه از فضای فیزیکی و اجتماعی تمییز‌پذیرند اما جدایی‌پذیر از آن‌ها نیستند.

بنابر گفته‌ی لوفور، با گنجاندن این وجه‌های متفاوتِ فضا در یک نظریه‌ی منفرد می‌توان فضا را افشا کرد، رمزگشایی کرد و خواند. چنین نظریه‌ای فقط از راه اندیشیدن به خصلت دیالکتیکی برهم‌کنش‌ این قلمروها ــ به عبارت دیگر اندیشیدن به شیوه‌ی گردآوردن آن‌ها به‌سان فرایند متعارض آفرینش، به‌سان نوعی فرایند تولیدکردن ــ دست‌یافتنی است. در نگاه نخست لوفور می‌پذیرد که سخن‌گفتن از ’تولیدکردن فضا نامأنوس به نظر می‌رسد، زیرا این ایده که فضایِ خالی مقدم بر هر آن‌ چیزی است که آن را پر می‌کند، همچنان بسیار مسلط است‘ (1991a, 15). با این حال روشی که او به مدد آن این استدلال را روشن می‌کند بحث‌برانگیز، هوشمندانه و هم‌چنان‌كه که امیدوارم به اختصار روشن کنم، سنخیت تنگاتنگی با هدف ما دارد.

لوفور بلافاصله می‌گوید که اگر می‌خواهیم کانون توجه خود را از ’چیزها در فضا‘ به ’تولید واقعی فضا‘ تغییر دهیم، فهم نظری ما باید فرایند زایای فضا را دریابد (37). از نگاه لوفور، فرایند تولید فضا (فرایند) و محصول (چیز) ــ یعنی خود فضای اجتماعی تولیدشده ــ خود را همچون دو وجه جدایی‌نا‌پذیر و نه همچون دو ایده‌ی جداشدنی ارائه می‌کنند. از این رو فضا به‌سان محصولی مادی، فضایی حاضر است: لحظه‌ای جذب‌شده در فرایند پویای پیچیده‌ای که ’شامل انبوهی از وجوه مشترک است‘ (33). لوفور می‌كوشد با استفاده از ’سه‌تایی مفهومی‘، برهم‌كنش پیچیده‌ی میان ابعاد متفاوت این فرایند را در تمامیتش فهم‌پذیر كند (1991a, 33). آن‌چه این سه‌تایی مفهومی دربرمی‌گیرد، سه‌ لحظه‌‌ای هستند كه لوفور آن‌ها را به این قرار بازشناسی می‌كند: بازنمایی‌های فضا، فضای بازنمایی و پركتیس‌های فضایی. اجازه دهید هر یك از این سه را به ترتیب بررسی کنیم.

بازنمایی‌های فضا بر فضای مفهومی‌شده، یعنی فضای به شكل استدلالی ساخته‌شده‌ی متخصصان و فن‌سالارانی مانند برنامه‌ریزان، مهندسان، عمران‌گران، معماران، اوربانیست‌ها، جغرافی‌دانان و افرادی با گرایش علمی، دلالت می‌كند. این فضا دربرگیرنده‌ی نشانه‌های اسرارآمیز، زبان‌واره، رمزگذاری‌ها، و بازنمایی‌های عینی‌شده‌ی گوناگونی هستند كه توسط این عاملان استفاده و تولید می‌شوند. بنابر گفته‌های لوفور این فضا همواره تصورشده و انتزاعی است زیرا ایدئولوژی و دانش را در پركتیس خود می‌گنجاند. این فضا، فضای غالب در هر جامعه‌ای است و ’به روابط تولید و ’’نظمی‘‘ كه این روابط تحمیل می‌كنند، و از این رو به دانش، نشانه‌ها، رمزگان‌ها و روابط ’’صریح‘‘ گره خورده است‘ (33). فضای تصور‌شده از آن‌جایی كه عملاً فضای سرمایه است، ’نقشی كلیدی و تأثیری ویژه بر تولید فضا دارد‘ (42) و ’در یادمان‌ها، برج‌ها، كارخانه‌ها و در اقتدارگرایی بوروكراتیك و سیاسی ذاتیِ فضای سركوب‌گر تجلی عینی می‌یابد‘ (49).

فضاهای بازنمایی مستقیماً فضای زیسته است، یعنی فضای زندگی روزمره. این فضا، فضایی است كه از مجرای نمادها و تصاویر پیچیده‌ی ’باشندگان[22]‘ و ’استفاده‌كنندگانش‘ تجربه می‌شود. این فضا ’همچون پرده‌ای فضای فیزیكی را می‌پوشاند و از ابژه‌های این فضا (39) كه ممكن است به برخی وجوه پنهان و محرمانه‌ی زندگی اجتماعی گره بخورند، استفاده‌ی نمادین می‌كند. فضای بازنمایی زیست‌شده ملزم به فرمان‌برداری از قواعد ثبات یا انسجام نیست زیرا همان‌گونه كه لوفور (1991a, 42) می‌گوید، زنده است:

این فضا سخن می‌گوید. هسته یا مرکزی عاطفی دارد. خود، تخت‌خواب، اتاق خواب، اقامت‌گاه، مسكن؛ یا: میدان، كلیسا و گورستان. این فضا دربرگیرنده‌ی مكان‌های اشتیاق[23]، كنش و موقعیت‌های زیست‌شده است و در نتیجه بی‌واسطه بر زمان دلالت می‌كند. از این رو ممكن است به اشكال مختلف وصف شود: ممكن است جهت‌دار، موقعیت‌مند یا رابطه‌ای باشد زیرا اساساً كیفی، سیال و پویا است.

فضای بازنمایی، همچنین فضایی فریبنده است که تخیل‌ورزی (امر تصورشده) باید به دنبال تغییر و تصرفش باشد. از این رو فضای زیسته، فضای مغلوب و منفعلانه تجربه‌شده‌ای است كه فضای تصورشده، انتظام‌یافته و هژمونیك در آن مداخله می‌كند، آن را رمزگزاری و عقلانی می‌كند و دست‌آخر می‌كوشد آن را تصاحب كند. البته معماران، برنامه‌ریزان، عمران‌گران و دیگرانی از این دست همگی در این کار نقش دارند.

پركتیس‌های فضایی پركتیس‌هایی هستند كه فضای جامعه را ’پنهان می‌كنند‘. از دید لوفور پرکتیس‌های فضایی هر جامعه‌ای از مجرای ’رمزگشایی‘ از فضای آن فاش می‌شوند (38). با این حال ‌پرکتیس‌های فضایی پیوندهای نزدیکی با فضای درک‌شده دارند. به بیان دیگر ادراکات افراد واقعیت هرروزینه‌ی آن‌ها را در مورد استفاده‌ی فضا مشروط می‌کند: مثلاً راه‌های‌شان، شبکه‌ها و الگوهای برهم‌کنشی که مکان‌های اختصاص‌یافته به کار، بازی و تفریح را به یکدیگر پیوند می‌دهد. این پرکتیس‌ها، برآمده از فضای درك‌شده هستند که برای مثال هم تولید و هم بازتولید را دربرمی‌گیرد. پرکتیس‌های فضایی زندگی هرروزینه و واقعیت شهری گسترده‌تری را ساختاربندی می‌کنند و بدین سان انسجام جامعه‌ای، تداوم و توانش فضایی خاصی را تضمین می‌کنند (33).

با این حال لوفور در مورد شیوه‌ی دقیقِ به هم پیوندخوردن سه‌تایی تصورشده – زیست‌شده – درک‌شده مبهم عمل می‌کند. او بی‌تردید شیوه‌ی دیالکتیکی ــ و نه علّی ــ تعین‌یافتگی را پی می‌گیرد؛ اما این مستلزم توضیح بیشتر است. لوفور در فهم رابطه‌ی میان این لحظه‌های متفاوت به بدن مرکزیت می‌دهد. او در این نقطه به مارکسیسم انسان‌گرا و آزادی‌خواهی روی می‌آورد که او را عملاً نسبت به تجربه‌ی زیسته‌ی روزمره حساس می‌کند. به باور لوفور تجربه‌ی بدنی/تنانه فضا آن‌گونه که زیست می‌شود به طرز عجیبی متفاوت از تجربه‌ی آن در زمانی است که به آن می‌اندیشیم و آن را درك می‌کنیم. و پركتیس‌های فضایی پیش از آن‌كه مفهوم‌پردازی شوند مستقیماً زیست می‌شوند. رابطه‌ی ’سوژه‌‘‌ای كه عضوی از گروه یا جامعه است با فضا بر رابطه‌ی معینی با بدن‌شان دلالت می‌كند و برعکس (40). از این رو بحث لوفور درباره‌ی فضا و بدن فرصت‌های فراوانی را برای تبادل نظر هم با چشم‌اندازهای پدیدارشناسانه و هم با جغرافی‌دان‌های فمینیست میسر می‌کند. برای مثال از دید او (1991a, 286ff) فضای انتزاعی فقط فضای سیاسی و اقتصادی سركوبگرانه‌ی سرمایه نیست؛ بلكه به همان اندازه فضای مردانه‌ی سركوبگرانه‌ای است كه همواره در ساحت فالیک برج‌ها ــ نمادهای اجبار، باروری مردانه و خشونت مردانه ــ تجلی می‌یابد. لوفور می‌گوید ’نعوذپذیری فالیک‘ جایگاه ویژه‌ای به فالوکراسی آشکار و عمودی همچون جهت‌گیری فضا اعطا می‌كند‘ (287). از دید لوفور فضای انتزاعی تا آنجا كه فورمال، همگن و كمّی است و تمامی تفاوت‌ها از جمله تفاوت‌هایی را كه از بدن نشأت می‌گیرند (سن، جنس، قومیت) محو می‌كند ’به شكل ابژکتال[24]‘ (49) عمل می‌كند. در مجموع فضای انتزاعی فضای تصور‌شده، فضای قضیبی مردانه‌ی نابی است كه در آن لوگوس (دانش منطقی) بر اروس (دانش اروتیك) غلبه می‌کند. چنین خوانشی به طرز معناداری بر پروگرامی سیاسی و جغرافیایی دلالت می‌كند كه ’بازتصرف بدن، در پیوند با بازتصرف فضا … بخش لاینفک دستور کارش است‘ (167).

روابط میان لحظه‌های تصور‌شده – درك‌شده – زیسته هرگز ثابت نیستند و کیفیت‌ها، صفات و درهم‌تنیدگی‌هایی را نشان می‌دهند كه به طور تاریخی تعریف می‌شوند. اما بنابر گفته‌های لوفور مسئله در سرمایه‌داری این است كه امر تصور‌شده یعنی هر آن‌چه كه سطح ناآگاهانه‌ی تجربه‌ی زیسته را بی‌اهمیت ترسیم می‌کند، برتری می‌یابد (34). آن‌چه زیست و درك‌ می‌شود ذیل امر تصورشده گنجانده می‌شود. فضای اجتماعی تجربه‌ی زیسته توسط آن‌چه لوفور فضای تصور‌شده‌ی می‌نامد، فضایی كه با آهنگ نیروهای همگن‌كننده‌ی پول، كالاها، سرمایه و فالوس به رقص در می‌آید، خرد و درهم‌شکسته می‌شود. این فضا شكوه تفاوت زیسته، سنت، ژوئیسانس، ‌فضای افتراقی جسمانی/حسی را انکار می‌كند. سرمایه‌داری نیازمند فضای مردانه‌ی انتزاعی انباشت سرمایه و سركوبی است كه مطابق با ضرورت‌های بانك‌ها، مراكز تجاری، انبوهه‌های مولد/تولیدی و شبكه‌های اطلاعاتی آن‌ها را طرح‌ریزی/تصور می‌کند. از این نقطه به بعد این مبارزه‌ی اجتماعی و طبقاتی است كه می‌تواند ’سد راه تسلط فضای انتزاعی بر كل سیاره و مانع از سرپوش‌گذاشتن بر تمام تفاوت‌ها شود‘ (55).                ‌‌

   لوفور این‌جا امر زیسته و امر درک‌شده را بر امر تصورشده اولویت می‌بخشد. یا به بیان دقیق‌تر او جدایی ساختگی این فضاها را در سرمایه‌داری مدرن مورد نکوهش می‌کند. پرخاش تند او علیه بیگانگی در زندگی روزمره، ضرورت آشتی بین اندیشه‌ورزی و زندگی‌کردن را می‌طلبد. از دید لوفور این تمایز به جدایی سپهرهای متفاوت کنشگری انسانی و ’تاراج‘ زندگی روزمره انجامیده است، زیرا زندگی روزمره در بندِ فضای انتزاعی باقی می‌ماند. از این رو برای لوفور (1991b, 1971)، هیچ گونه دانش زندگی روزمره بدون نقد زندگی روزمره وجود ندارد. با وجود این، درحالی‌که لحظه‌ی پدیدارشناسانه‌ی قدرتمندی این‌جا در نوشته‌های او به چشم می‌خورد، همان‌طور که می‌توان حدس زد، به همان اندازه طرد پدیدارشناسی افراطی هایدگر را نیز می‌توان دید. نوستالژی لوفور اکیداً به آینده بود و به عنوان مارکسیستی کنشگر در، و بعدها بیرون از حزب کمونیست فرانسه بارها بر ضرورت انقلاب تأکید داشت.

با این همه، سه‌‌تایی تصور‌شده – درك‌شده – زیسته به خودیِ خود هیچ چیزی را درباره‌ی فضامندی سرمایه‌دارانه شرح نمی‌دهد. خود لوفور می‌پذیرد که این سه‌تایی به خودیِ خود اساساً ابزار انتزاعی و پوچی است که باید در موقعیت‌های انضمامی به کار بسته شود. در واقع از دید او اگر این سه‌تایی صرفاً به‌سان مدلی ’انتزاعی‘ تلقی شود، تمام نیرویش را از دست می‌دهد و معنایش به‌شدت محدود می‌شود (1991a, 40). افزون بر این،

پرکتیس فضایی، بازنمایی‌های فضا و فضاهای بازنمایی به شیوه‌های متفاوتی و بر اساس صفات و ویژگی‌های‌شان، بر اساس جامعه یا شیوه‌ی تولید مورد بررسی و بر اساس دوره‌ی تاریخی، در تولید فضا نقش دارند. (46)

بنابراین روابط فضا[25] که لوفور شناسایی می‌کند از طریق روابط اجتماعی که به طور تاریخی تعریف‌شده‌اند معنا می‌یابد و این روابط اجتماعی، آن‌ها {یعنی روابط فضا} را فرامی‌گیرند (و برعکس). اما زمانی که سه‌تایی لوفور به پروبلماتیک فضا ‌ـ ‌مکان نیز تسری یابد برای رفع تنگنای کنونی به طرز چشم‌گیری الهام‌بخش می‌شود. سناریو زیر را مد نظر قرار دهید.

من پیش‌تر مطرح کردم که فضا قلمرو جریان‌های سرمایه، پول، کالاها و اطلاعات را بازنمایی می‌کند و در عرصه‌ی نیروهای هژمونیک در جامعه باقی می‌ماند. از این دیدگاه مکان شامل مکان/بودگاه و به نوعی توقف/ایست این جریان‌ها، یا به عبارتی لحظه‌ی خاصی در پویایی‌های روابط فضا در سرمایه‌داری است. تثبیت[26] (یا اگر می‌پسندید ’چیزشدن‘) این جریان‌های مادی به مكان شکل می‌دهد البته مکان نیز همزمان از طریق مبارزه‌ی اجتماعی و طبقاتی بر سر مکان، که برای مثال مستلزم آن است که سرمایه‌‌‌یِ انتزاعی شکل اجتماعی و فیزیکی خاصی در مکان به خود بگیرد، به این جریان‌های مادی شکل می‌دهد. اینک باید بگویم که فضا همواره بازنمایی تصورشده‌ی خاصی را به وجود می‌آورد، زیرا این تصور غالب ــ گونه‌ی ایده‌آل فضای سرمایه‌دارانه‌ی جهانی همگن/یکدست‌شده ــ است که به روابط هژمونیک تولید و سکسوالیته گره می‌خورد. این تصور، قلمروی ’ابژه‌های‘ خنثایی است که به شکل عقلانی ’در فضا انتظام یافته‌اند‘؛ فضای ازریشه‌برکنده‌شده‌ای که در آن بازنمایی صرفاً بازنمایی گروه‌های حاکم است، درست همان‌گونه که ایده‌های حاکم از دید مارکس این گونه بودند. این‌جا دانش و قدرت می‌کوشند مسلط شوند و دانسته‌های خود را به تجربه‌ی جسمانی/حسی و جنسی[27] زیسته تحمیل کنند. زندگی روزمره نیز به همین نسبت، به کنش‌گری پرکتیکال و جسمانی/حسی تبدیل می‌شود که در مکان بروز می‌یابد. نبرد، به لحظه‌ی مبارزه‌ی بین تصورکردن فضا به واسطه‌ی بازنمایی و زیستن مکان به واسطه‌ی تجربه‌ی جسمانی/حسیِ واقعی و معنایِ بازنمایانه تبدیل می‌شود. مکان به این معنا که پرکتیس‌های زندگی هرروزینه در مکان‌های خاصی حک می‌شوند، مترادف با آن چیزی است که زیست می‌شود. پرکتیس اجتماعی مکان‌محور است، سازمان‌دهی سیاسی مستلزم سازمان‌دهی مکانی است. زندگی به مکان وابسته است و از این رو مبارزه‌ی لوفوری برای ’تغییر زندگی‘ (با اقتباس از تعبیر رمبو) از سکوی مکان آغاز می‌شود. مکان به همین اندازه بیش از زندگی روزمره‌ی زیسته‌ی صرف است. مکان ’لحظه‌ای‘ است که امر تصور‌شده، امر درك‌شده و امر زیسته در آن به (با اقتباس از دانش‌واژه‌ی هاروی) ’انسجام ساختارمند‘ معینی می‌رسند. لوفور این مسئله را در نقد زندگی روزمره (1991b, 6) استادانه بیان می‌کند: زندگی روزمره در مكان ’دادگاهی عالی است که در آن خرد، دانش و قدرت مورد داوری قرار می‌گیرند‘.

این مسئله موضوع‌های مهمی را پدید می‌آورد. نخست این‌که درحالی‌که فضا – مکان/تصور‌شده – زیسته روابط انسانی را جدا می‌کند، این جدایی فقط در مکان‌های خاصی ــ در تجربه‌های زیسته‌ی خاصی ــ عملی می‌شود. همچنان‌که پیش‌تر اشاره شد، این دوگانه‌انگاری نشانه‌ی نوعی مسئله‌ی انتزاعی/انضمامی نیست. آن‌چه در اندیشه تصور می‌شود بیانگر بازنمایی خاصی از فضا است، اما این بازنمایی فقط در مکان به طور مادی فعلیت می‌یابد. به بیان لوفور (1991b) مکان، چیزی است که باید روزمره باشد، یا اصلاً هیچ چیز نخواهد بود {مکان یا روزمره است یا اصلاً نیست}. به همین دلیل باید مکان (زندگی روزمره واقعی) را نقطه‌ی آغاز تحلیل نظری و سیاسی قرار داد. اما پژوهش دیالکتیکی همان‌گونه که اشاره کرده ام افزون بر این، تصدیق می‌کند که پویشی آنتاگونیستی/آشتی‌ناپذیر در مکان وجود دارد. برای مثال در تجربه‌ی زیسته نیرویی عینی نهفته است که می‌اندیشد و این دانش را برای کنترل حوزه‌ی گسترده‌تری از صرف قلمروی امر زیسته‌، سازمان‌دهی می‌کند. و چنین قدرت مادی انتزاعی‌ای است که باید به فهم مکان تزریق و در هر پراکسیس‌ سیاسی‌ای که حولِ زندگی روزمره روی می‌دهد بازشناسی شود.

اما این مفصل‌بندی لوفوری روابط فضا – مکان معنای دیگری دارد که دربرگیرنده‌ی سرشت پرکتیس‌های فضایی است. اگر آن‌چنان‌كه لوفور تأکید می‌کند، پرکتیس‌های فضایی از طریق شیوه‌ی درک فضا، در تضمین تداوم و انسجام در چارچوب فضای اجتماعی سرمایه‌دارانه به طور کلی، بنیادی هستند، در نتیجه نقش میانجی‌گرانه‌ی معینی در بازتولید جداسازی فضا – مکان برعهده دارند. پی‌آمد منطقی این امر آن است که پرکتیس‌های فضایی به طور دیالکتیکی هم در فضای تصور‌شده و هم در مکان زیسته دخیل‌اند. به‌عنوان مثال، تصاویر، نمادها و ادراک‌های مردمان محلی، خرده‌فرهنگ‌ها، باندها همگی دربرگیرنده‌ی پرکتیس‌های فضایی متفاوتی هستند. این تصویرپردازی همچنین ممکن است حول بازنمایی‌های نمادین چشم‌اندازی (یادمان‌ها، رویدادهای بزرگ) متمرکز شود که هنگامی که به واسطه‌ی پرکتیس‌های فضایی مسلط در مکان قرار داده ‌شود، در زندگی روزمره سرشار از معنا شود. از این رو می‌توان تصدیق کرد که پرکتیس‌های فضایی چه‌گونه با توجه به تمایز (فضای) تصورشده / (مکان) زیست‌شده، مبهم می‌شوند (مثلاً ن.ک. به Merrifield, 1993, 107-18).17

همه‌ی این موارد بیانگر این هستند که پرکتیس‌های فضایی نقش تنظیم‌كننده‌ی مبهمی را به انجام می‌رسانند. این پرکتیس‌ها اهرم فشاری برای کنارهم  و در عین حال جدا نگاه‌داشتن رابطه‌ی فضا ‌ـ ‌مکان هستند. شیوه‌ی درك فضا در مكان در زندگی روزمره عملی می‌شود. اما این پرکتیس‌های فضایی هرروزینه سلسله‌مراتبی فضایی و سیاسی را بازتولید می‌کنند كه آن را به‌سان دوگانه‌انگاری فضا – مکان شناسایی کرده‌ام. افزون بر این، تداوم فضای جهانی سرمایه‌داری هم این پرکتیس‌های فضایی را بازنمایی می‌کند و هم بر این پرکتیس‌های فضایی مبتنی است و مانند آن‌ها عمل می‌کند. هر چالشی بر ضد این قدرت سیاسی باید این نکته را مد نظر قرار دهد که قدرت سیاسی فضای بازنمایی‌شده بر فضای زیسته‌ی بازنمایی، نوعی جداسازیِ نیروهای متفاوت نیست. لوفور (1991a, 366) این مسئله را در قطعه‌ای که برای بحث فعلی ما شدیداً اهمیت دارد بیان می‌کند:

در این زمینه ترسیم مقیاسی سلسله‌مراتبی‌ که بین دو قطب امتداد می‌یابد و در آن اراده‌ی متحد قدرت سیاسی در یک کران و پراکنش واقعی مؤلفه‌های متمایز در کران دیگر قرار دارد، اشتباه خواهد بود. زیرا همه‌چیز (کل) بر سطح پایین‌تر یا ’میکرو‘، بر امر محلی و محلی‌شدنی ــ و كوتاه این‌که بر سپهر زندگی روزمره ــ سنگینی می‌کند. همه‌چیز (کل) به این سطح وابسته نیز هست: بهره‌کشی و سلطه، محافظت و  ــ به شکل جدایی‌ناپذیری ــ سرکوب. پایه و بنیان این ’کل‘ تفکیک و جدایی است و به معنای دقیق کلمه به مدد اراده‌ی متحد سیاسی حفظ می‌شود؛ این تفکیک و جدایی از این حیث که پی‌آمد تاریخ، پی‌آمد تاریخ انباشت، هستند گریزناپذیرند، اما به محض آن‌که با این شیوه استمرار بیابند مرگبار می‌شوند، زیرا لحظات و مؤلفه‌های پرکتیس اجتماعی را از یکدیگر جدا نگاه می‌دارند. پرکتیس فضایی پرکتیس اجتماعی را نابود می‌کند؛ پرکتیس اجتماعی خودش را به وسیله‌ی پرکتیس فضایی نابود می‌کند.

’پرکتیس فضایی پرکتیس اجتماعی را نابود می‌کند؛ پرکتیس اجتماعی خودش را به‌وسیله‌ی پرکتیس فضایی نابود می‌کند‘. این عبارت خیره‌کننده‌ای است. اما دال بر چیست؟ مسلماً فهم معنای آن به‌ویژه به شیوه‌ای بستگی دارد که هر نظریه‌ای درباره‌ی درهم‌تنیدگی فضا – مکان به كمك آن می‌تواند قسمی پروگرام سیاسی واقعی حول مکان شکل دهد، دستور کاری که همیشه به‌روشنی در کانون بحث لوفور قرار داشت.

لوفور این‌جا در چارچوب راهبرد سیاسی سخن می‌گوید که به‌وضوح نقش خاصی را برای پرکتیس‌های فضایی قائل است. از دید لوفور هر سیاست رهایی‌بخشی مستلزم نوعی دیالکتیک فضا، یعنی مجموعه‌ی خاصی از پرکتیس‌های فضاییِ به لحاظ نظری آگاهانه‌ای است که چیرگی بر جدایی و تفکیک میان ’کل‘ جهانی و روزمره‌ی ’محلی‘ را هدف قرار داده‌اند. فهم این ‌که حفظ کل جهانی تصور‌شده به سطح زیسته‌ی محلی متکی است، تا حدودی برای شکل‌گیری پرکتیس‌های فضایی براندازانه لازم است. از این رو لوفور به تبعات مهلک اندیشیدنِ به و بازنمایی پرکتیس‌های فضایی هرروزینه‌ی آدمی بر حسب جداسازی اشاره می‌کند: از سویی امر جهانی وجود دارد و از سویی دیگر امر محلی، امر روزمره. مطابق با این تلقی، سلطه‌ی ’کل‘ بر ’اجزا‘ به طور کنش‌گرانه بازتولید می‌شود. به این ترتیب، سلطه‌ی ’كل‘ بر ’اجزا‘ به شكل فعالانه بازتولید می‌شود. به بیان دیگر، سرجمع اجزا به نوعی بر هر جزئی تسلط می‌یابد. این مفهوم‌پردازی اخیر، دکارتی است و لوفور به عنوان دیالکتیسینی تمام‌عیار می‌کوشید تا از آن فاصله بگیرد. همان‌گونه که او به‌درستی بیان می‌کند ’جداکردن لحظه‌ها و مؤلفه‌های پرکتیس اجتماعی از یکدیگر… فاجعه‌بار است‘ (1991a, 366). از این رو او به شیوه‌ی درک و تداوم این دوگانه‌انگاری، در سطح زندگی روزمره، از مجرای شیوه‌ی بروز پرکتیس‌های فضایی محلی‌شده می‌پردازد.18 این ایده ظاهراً این استدلال را تأیید می‌کند که جهان‌بینی اتمیزه‌شده‌ی دکارتی عمیقاً در آگاهی همگانی ریشه دوانیده است (Capra, 1982).

با این حال، لوفور بی‌تردید بر آن بود که پرکتیس اجتماعی و پرکتیس فضایی در هر مقیاسی درهم‌تنیده‌اند؛ و همان‌گونه که پیش‌تر مطرح کرد، پرکتیس فضایی از توان نابودسازی پرکتیس اجتماعی برخوردار است. افزون بر این، او نشان می‌دهد که آن فضاهایی که به کارآمدترین شکل تصرف شده‌اند فضاهایی هستند که در اشغال نمادها هستند: پرکتیس‌های فضایی عمیقاً تحت تأثیر چشم‌انداز نمادینِ درك‌شده هستند. برای مثال معنای نمادین پارک‌ها و بوستان‌ها (که بر طبیعتی مطلق تأکید می‌کنند) بناهای مذهبی (که خرد، تقدیس و قدرت مطلق را نمادینه می‌کنند) و یادمان‌ها (که آکنده از قدرت روان‌شناختی، بازنمایی امیال، رویدادهای گذشته و جنگ‌های کنونی یا آینده و… هستند) بی‌شمارند. بنابراین چشم‌انداز، سرشار از نمادها و تصویرپردازی‌ای است که تأثیری صریح اما حیله‌گرانه بر پرکتیس‌های فضایی زندگی روزمره دارند. از دید لوفور چشم‌انداز نمادین برای این منظور آکنده از اسطوره‌ها و افسانه‌ها است و از این رو وسیله‌ی نیرومندی برای تصرف فضا باقی می‌ماند.

از سوی دیگر، درحالی که سطح ’میکرو‘، ’هم منابع ضروری و هم خطرات مورد بحث را دربرمی‌گیرد‘، اما همیشه سپهری نیست که نیروهای رقیب در آن صف‌آرایی کنند (1991a, 366). به یاد بیاورید ‌که مکان (آن‌چه می‌توان به اشکال مختلف امر ’محلی یا ’جزء‘ نامید) به‌وجودآورنده‌ی جریان‌ها و پرکتیس‌هایی است که در مقیاس‌های فضایی متغیری عمل می‌کنند. از نگاه لوفور نتیجه این می‌شود كه به‌چالش‌کشیدنِ هژمونیِ کل نیز باید پرکتیس‌هایی فضایی را دربرگیرد که این که کل عملاً چه‌گونه شکل می‌گیرد و از این گذشته این‌ را درك كند که چه‌گونه بنیان این کل بر شالوده‌ای دکارتی مبتنی است که بر جداسازی و سپهرها تأکید می‌کند. این شناخت عمیق‌تر کل و جزء، فضا و مکان، امر جهانی و امر محلی را باید از لحاظ سیاسی نیز اثرگذار دانست. مؤلفه‌ی اتوپیایی استدلال‌های لوفور درباره‌ِ‌ی فضا و پرکتیس سیاسی گواه بسنده‌ای است. اما هنوز موضوع بسیار مهمی وجود دارد که باید در این‌جا بدان پرداخت. زیرا پیام او حاوی این نکته است که پرکتیس‌های فضایی مکان‌محور را باید چنان صورت‌بندی كرد که بتوانند با سپهر فضایی‌ای که نیروهای هژمونیک در آن صف‌آرایی کرده‌اند مقابله کنند: به بیان دیگر این پرکتیس‌های فضایی که در مکان روی می‌دهند باید پرکتیس‌های فضایی تصورشده‌ی مسلطی را در نظر بگیرند که بر فضا عمل می‌کنند. از این رو مکان از منابع و توان لازم برای دگرگونی فضا برخوردار است، اما این، صرفاً از منظر برتریِ مکان امکان‌پذیر نیست: بنابراین، پرکتیس‌های سیاسی باید  در شکل پیرامون مکان سازماندهی شوند با این همه،  در محتوا چنان امتداد / گسترش یابند که بتوانند فضا را در خود بگنجانند. از دید لوفور، درهم‌تنیدگی دیالکتیکی این گسستگی ظاهری، تنگنایی مبرم برای نظریه‌‌پردازی و مهم‌تر از همه برای سیاست پرکتیکال به شمار می‌رود. سیاستی که تا این حد، تحت تاثیر نظریه‌ای‌ِ مبتنی بر دوگانه‌انگاری و جداسازی ــ نظریه‌ای که فضا، آگاهی و جهان مادی، همچنین بدن و فضامندی را جدا و قطعه‌قطعه می‌کند ــ باشد به احتمال نهایتاً در پراکسیسش ارتجاعی / واپس‌گرا خواهد بود. کوتاه این‌که مخاطرات تز ’دربین‌‌بودگی‘ اینتریکین در این‌جا نهفته است.

هیچ‌چیز و هیچ‌‌کس را هرگز گریزی از مواجهه‌ با فضا نیست.

 

 

منابع

AGNEW, J. (1987) Place and politics: the geographical mediation of state and society (Unwin Hyman, London)

AGNEW, J. (1989) ‹The devaluation of place in social science›, in AGNEW, J. and DUNCAN, J. (eds) The power of place (Unwin Hyman, London) 9—29

AGNEW, J. and DUNCAN, J. (eds) (1989) The power of place (Unwin Hyman, London)

BACHELARD, G. (1969) The poetics of space (Beacon Press, Boston)

BERGER, J. (1992) Into their labours (Granta, London)

BOHM, D. (1980) Wholeness and the implicate order (ARK Paperbacks, London)

BOHM, D. and PEAT, F. (1989) Science, order and creativity (Routledge, London)

BOURDIEU, P. (1977) Outline of a theory of practice (Cambridge University Press, Cambridge)

BUDD, L. (1992) ‹An urban narrative and the imperatives of the city›, in BUDD, L. and WHIMSTER, S. (eds) Global finance and urban living (Routledge, London) 260-81

CAPRA, F. (1982) The turning point — science, society and the rising culture (Flamingo, London)

CASTELLS, M. (1985) ‹High technology, economic restructuring, and the urban-regional process in the United States›, in CASTELLS, M. (ed.) High technology, space and society (Sage, Beverly Hills) 11—40 CERTEAU, M. DE (1984) The practice of everyday life (University of California Press, Berkeley)

CHTCHEGLOV, I. (1989) ‹Formulary for a new urbanism›, in BLAZWICK, I. (ed.) A Situationist scrap- book (Verso, London) 24—5

COOKE, P. (1987) ‹The changing urban and regional system in the United Kingdom›, Regional Studies 20: 243-51

COOKE, P. (1989) (ed.) Localities (Unwin Hyman, London)

COX, K. and MAIR, A. (1989) ‹Levels of abstraction in locality studies›, Antipode 21: 121-32

DANIELS, S. (1989) ‹Marxism, culture and the duplicity of landscape›, in PEET, R. and THRIFT, N. (eds) New models in geography (Unwin Hyman, London) 196-220

DEBORD, G. (1967) The society of the spectacle (Rebel Press, London)

DEBORD, G. (1989) ‹Detournement as negation and preclude›, in BLAZWICK, I. (ed.) A Situationist scrap- book (Verso, London) 29

ENGELS, F. (1934) The dialectics of nature (International Publishers, New York)

ENTRIKIN, J. N. (1991) The betweenness of place (Johns Hopkins University Press, Baltimore)

GILBERT, A. (1988) ‹The new regional geography in English and French-speaking countries›, Progress in Human Geography 12: 208—28

GRAHAM, J. and ST MARTIN, K. (1990) ‹Knowledge and the localities debate: meditations on a theme by Cox and Mair›, Antipode 22: 168-74

HARAWAY, D. (1990) ‹A manifesto for cyborgs: science, technology and socialist feminism›, in NICHOLSON, L. (ed.) Feminism/postmodernism (Routledge, London) 190-233

HARVEY, D. (1982) The limits to capital (Basil Blackwell, Oxford)

HARVEY, D. (1987) ‹Flexible accumulation through urbanisation; reflections on «postmodernism» in the American city›, Antipode 19: 260-86

HARVEY, D. (1989) The condition of postmodernity (Basil Blackwell, Oxford)

HARVEY, D. (1993a) ‹The nature of the environment: the dialectics of social and environmental change›, in The Socialist Register 1993 (Merlin Press, London) 1—50

HARVEY, D. (1993b) ‹From space to place and back again: reflections on the condition of postmodernity›, in BIRD, J., CURTIS, B., PUTNAM, T., ROBERTSON, G. and TICKER, L. (eds) Mapping the futureslocal cultures, global change (Routledge, London) 3—29 HEGEL, G. W. F. (1969) The science of logic (George Allen & Unwin, London)

HEIDEGGER, M. (1971) Poetry, language, thought (Harper & Row, New York)

JAMESON F. (1988) ‹Cognitive mapping›, in NELSON, C. and GROSSBERG, L. (eds) Marxism and the interpretation of culture (Macmillan, London) 347—57

JOHNSTON, R. J. (1992) ‹Review: Entrikin’s «The betweenness of place'», Trans. Inst. Br. Georg. N.S. 17: 504-5

JONAS, A. (1988) ‹A new regional geography of localities?›, Area 20: 101-10

KELLY, M. (1982) Modern French Marxism (Basil Blackwell, Oxford)

KOJEVE, A. (1980) Introduction to the reading of Hegel: lectures on the phenomenology of spirit (Cornell University Press, Ithaca, New York)

LEFEBVRE, H. (1959) La Somme et le Reste (La Nef de Paris, Paris)

LEFEBVRE, H. (1968) Dialectical materialism (Jonathan Cape, London)

LEFEBVRE, H. (1969) The explosion – Marxism and the French Revolution of 1968 (Monthly Review Press, New York)

LEFEBVRE, H. (1971) Everyday life in the modern world (Penguin, Harmondsworth)

LEFEBVRE, H. (1972) The sociology of Marx (Penguin, Harmondsworth)

LEFEBVRE, H. (1976) The survival of capitalism (Allison & Busby, London)

LEFEBVRE, H. (1979) ‹Space: social product and use value›, in FREIBERG, J. W. (ed.) Critical sociology: European perspectives (Irvington Publishers, New York) 285-95

LEFEBVRE, H. (1991a) The production of space (Basil Blackwell, Oxford)

LEFEBVRE, H. (1991b) Critique of everyday lifevolume one (Verso, London)

LEVINS, R. and LEWONTIN, R. (1985) The dialectical biologist (Harvard University Press, Cambridge, Mass.)

LUKACS, G. (1971) History and class consciousness (MIT Press, Cambridge, Mass.)

LYNCH, K. (1960) The image of the city (MIT Press, Cambridge, Mass.)

MAO TSE-TUNG (1954) ‹On contradiction›, in Mao Tse-Tung: an anthology of his writings (Mentor Books, New York) 214-41

MARX, K. (1967) Capital – Volume One (International Publishers, New York)

MARX, K. (1973) Grundrisse (Penguin, Harmondsworth)

MASSEY, D. (1984) Spatial divisions of labour (Macmillan, London)

MASSEY, D. (1991) ‹The political place of localities studies›, Environment and Planning A 23: 267—81

MASSEY, D. (1992) The politics of space/time›, New Left Review 196: 65-84

MASSEY, D. and ALLEN, J. (eds) (1984) Geography matters! (Cambridge University Press, Cambridge)

MERRIFIELD, A. (1993) ‹The struggle over place: redeveloping American Can in Southeast Baltimore›, Trans. Inst. Br. Geogr. N.S. 18: 102-21

OLLMAN, B. (1976) Alienation – Marx’s conception of man in capitalist society (Cambridge University Press, Cambridge)

OLLMAN, B. (1990) ‹Putting dialectics to work: the process of abstraction in Marx›, Rethinking Marxism 3: 26-74

OLLMAN, B. (1993) Dialectical investigations (Routledge, London)

PUDUP, M.B. (1988) ‹Arguments within regional geography›, Progress in Human Geography 12: 369-90 RELPH, E. (1989) ‹Geographical experiences and being-in-the-world›, in SEAMON, D. and MUGERAUER, R. (eds) Dwelling, place and environment (Columbia Univer¬sity Press, New York) 15-31

ROSS, K. (1988) The emergence of social space: Rimbaud and the Paris Commune (Macmillan, London)

SAYER, A. (1985) ‹The difference that space makes›, in GREGORY, D. and URRY, J. (eds) Social relations and spatial structures (Macmillan, London) 49—66

SEAMON, D. and MUGERAUER, R. (1989) ‹Dwelling, place and environment: an introduction›, in SEAMON, D. and MUGERAUER, R. (eds) Dwelling, place and environment (Columbia University Press, New York) 1-12

SMITH, N. (1984) Uneven development (Basil Blackwell, Oxford)

SMITH, N. (1987) ‹Dangers of the empirical turn: some comments on the CURS initiative›, Antipode 19: 59-68 SOJA, E. (1989) Postmodern geographies (Verso, London)

SWYNGEDOUW, E. (1991) ‹The production of new spaces›, unpublished PhD. dissertation, The Johns Hopkins University, Baltimore

SWYNGEDOUW, E. (1992) ‹Territorial organization and the space/technology nexus›, Trans. Inst. Br. Geogr. N.S. 17: 417-33

TREBITSCH, M. (1991) ‹Preface›, LEFEBVRE, H. Critique of everyday life (Verso, London) ix-xxviii

WERLEN, B. (1993) Society, action and space (Routledge, London)

 

پی‌نوشت‌ها

[1] Merrifield Andrew: “Place and Space: A Lefebvrian Reconciliation”, Transactions of the Institute of British Geographers, New Series, Vol. 18, No. 4. (1993), pp. 516-531.

[2] contextuality

[3] totalization

[4] thingify

[5]. به عنوان مثال نظریه‌ی نسبیت انشتین كه درهم‌تنیدگی میان زمان، فضا و ماده را نشان می‌دهد محدودیت‌های فیزیك دكارتی را آشكار می‌كند. امروزه فیزیك كوانتم به شكل متقاعدكننده‌ای بر كاستی‌های دكارت‌گرایی تأكید می‌كند (1980(Bohm,

 

[6] ‹getting between› place

[7]. رجوع كنید به نقد ورلن از سنت پدیدارشناختی و شباهتهایش با جهان‌بینی دكارتی.

[8] wholeness

[9] individuality

[10] unitary

[11] locus

[12] total

[13]. بنیان هستی‌شناختی و روش‌شناختی فیزیك كوانتم دقیقاً همین برداشت از ماده است. علاوه بر این چنین دیدگاهی محدودیت‌های جهان‌بینی دكارتی-نیوتونی را نیز به شكل متقاعدكننده‌ای نشان می‌دهد ( Capra, 1982 ch 3). در واقع نظریه‌ی كوانتم به سرشت دوگانه‌ی ماده و نور اشاره می‌كند: این سرشت همزمان می‌تواند ’ذره‘ –یعنی هستی- و ’موج‘- یعنی نوعی فرایند یا جریان باشد. همان‌گونه که کاپرا شرح می‌دهد، ’درحالی‌که {ماده} همچون نوعی ذره عمل می‌کند، از توانایی بسط سرشت موجی‌اش به زیانِ سرشت ذره‌اش برخوردار است و بالعکس، در نتیجه دستخوش دگرگونی‌های دائمی از ذره به موج و از موج به ذره می‌شود‘. این بدان معناست که نه الکترون و نه هیچ ’ابژه‌ی‘ اتمیک دیگری خواص ذاتی مستقل از محیط پیرامون‌شان ندارد {خطای فیزیک نیوتن مطلق‌گرا}. خواصی که ماده از خود نشان می‌دهد –ذره‌مانند یا موج‌مانند- به زمینه‌ی تجربی متکی است {یعنی به بافتار رابطه‌ای} (68-9) (نک. Bohm, 1980; Bohem and Peat, 1989). به آثار ژیژک (1980) که بر شباهت‌های میان تفسیر دیالکتیکی هگل از علم و فیزیک کوانتم، به ویژه روابط ’عدم‌قطعیت‘ هایزنبرگ و ’ایده‌های تکمیل‌کننده‌ی‘ بور در خصوص رابطه‌ی میان موج و ذره تأکید می‌کند نیز نگاه کنید (177, n2).

[14]. لوفور (برخلاف آلتوسر) ــ به زعم من به درستی ــ به شیوه‌ای اشاره می‌کند که مفهوم علمی بالیده‌ی شی‌ءانگاری مارکس بنیانش را از نوشته‌های فلسفی متقدم او درباره‌ی ناخویشمندی می‌گیرد.

[15] fixed

[16] locality

[17] fixed

[18] fixated

[19] tied-down

[20] thing-form

[21] fixity

[22] inhabitants

[23] passion

[24] objectally

[25] space-relations

[26] grounding

[27] sexual

1 Comment on درباره‌ی مكان و فضا و درهم‌تنیدگی دیالکتیکی‌شان  / اندرو مری‌فیلد / ترجمه آیدین ترکمه

  1. نویسنده: ج.ق.س.
    7/12/1393
    هانری لوفور فضائی تجریدی را مورد تحقیق قرار داده که در بازتولیدی خود گستر بسر می برد، چرا که مولود روابط اجتماعی مبتنی بر رابطه ی تجریدی «کار مجرد» است. و سپس این «فضای چیز یا بت واره شده » خود واسطه ای برای تحقق ارزش اضافی مبتنی بر «کار مجرد» می شود. اما به زعم او؛ تشدید نابرابری و مبارزه‌ی طبقاتی در سرمایه داری مدرن، بیش از هر چیز دیگر، بر عملکرد این واسطه‌ی فضائی قوام و دوام می یابد.
    این فضا که مولود روابط اجتماعی ست خود نیز مولد آن روابط و مناسبات می شود، و لوفور آنرا در مقوله ی «وسایل تولید» گنجانده است که از نظر مارکس وسایل و مصالحی مشخص و انضمامی اند که یا محصول کار مولد انسانی بر طبیعت اند و یا از تولیدات خود طبیعت اند. از اینرو «وسایل تولید» تجمیع کارهای مرده ی عینیت یافته اند که یا محصول کار انسانی بر طبیعت، یعنی کار مولدی ست که رابطه ی انسان با طبیعت را شکل میدهد ، و یا محصول خود طبیعت و حرکت ماده مطابق با اصل انتخاب طبیعی اند و لذا دارای ارزش واقعی و مصرفی هستند.
    فضای لوفوری نیز موجودیت خود را از هستی » مختصه ی کمی کار» گرفته است.
    مارکس برای کار دو مختصه ی کمی و کیفی قائل شده است؛ مختصه ی کمی کار بمثابه ی رابطه ای اجتماعی است – خصیصه ی اجتماعی کار، یا کمیت کار عینیت یافته در کالا ها که برای ارضای نیاز ها یک جامعه کافی است و یا ممکن است در آینده کافی باشد،و بصورت موجودیت پولی کالاها و لذا بمثابه ی یک شیء خارج از تولید واقعی ظاهر می گردد[1] – که به «ازخودبیگانگی کار» و «ارزش مبادله ای» منتج شده و مختصه ی کیفی یا محتوائی ارزش، یعنی کیفیت کار، که به کار فایده بخش و مشخص منتج می شود و ارزش مصرفی یا ثروت واقعی را ایحاد میکند.[2]
    در اینکه موجودیت یک رابطه ی اجتماعی می تواند بصورت موجودیت یک شیئی خارج از تولید واقعی ظاهر شود تردیدی نیست، ولی این شیء همچون «پول» میبایست خود را بطرق مختلف در خارج از تولید واقعی آشکار سازد، چرا که مولود روابط و مناسبات تولیدی است.
    سئوال این است که؛ فرم نمودین شیئی یا چیز شده ی برآمده از روابط مجرد مورد نظر لوفور بمثابه ی عامل فعال در «از خود بیگانگی» فضای لوفوری در قلمرو مناسبات تولیدی چه می تواند باشد؟
    اینکه هانری لوفورمعتقد است که فضا ــ مانند فرایندی اجتماعی ــ درهم‌تنیدگی دیالکتیکی سه لحظه است که عبارتند از: پرکتیس‌های فضایی، بازنمایی‌های فضا ، و فضاهای بازنمایی؛ فقط یک دیالکتیک سه وجهی زمان- مکان را تداعی میکند که وحدت هر دو وجه با وجه سوم به تضاد می افتد.
    بحران کنونی اتحادیه ی اروپائی نیزکه استمرار انهدام سرمایه ی جهانی در سال 2008 است، بحرانی کلاسیک در عرصه ی روابط تولیدی است به همان معنائی که مارکس آنرا تعریف می کند[3] و ناشی از یک دیالکتیک سه وجهی است که اجرای هر دو وجه از سیاست ها با سیاست وجه سوم به تناقض می افتد و با عنوان «سیاست های سه گانه ی غیر ممکن» معروف شده اند.
    کارل مارکس در نقد اقتصاد سیاسی مکان را «چیزی واقعی» یا «فرآیندی اقتصادی، اجتماعی، تاریخی» می داند که در دقیقه ی بعد از ورود فرآورده به آن مکان مبدل به کالا می شود، یعنی بازار محل عملکرد قانون ارزش و نه فضائی که امتداد عرض ، طول ، و ارتفاعش با عقل دکارتی ادراک شده باشد. در اینصورت است که هستی مکان های دیگر مستقر در فرآیند کلی باز تولید ، همچون مکان تولید، مقید به ورود فرآورده به بازار می شود. او می نویسد:» شرط مکانی، یعنی آوردن فرآورده به بازار است.
    نویسنده چنان از مکان دکارتی نام می برد که تو گوئی هر زمان از مکان سخنی به میان آید به گور دکارت پا نهاده ایم.
    مارکس حتی تحقق موفق ارزش اضافی را مشروط و مقید به انتخاب زمان و مکان مناسب میدانست و نوشت: «گردش درمکان و زمان صورت می گیرد.…اولا- شرط مکانی، یعنی آوردن فرآورده به بازار،جزوی از خود فراگرد تولید است.فرآورده تنها هنگامی واقعا» تمام شده است که به بازار فروش رسیده باشد.حرکتی که فرآورده از طریق آن به بازار می رسد جزو هزینه های تولید آن است.…اما این دقیقه ی مکانی تولید،یعنی رسیدن فرآورده به بازار از آنجا مهم است که با گسترش بازار و مبادله پذیری فرآورده در ارتباط است. تقلیل هزینه های این گردش واقعی مکانی به رشد نیروهای تولید توسط سرمایه، و تقلیل هزینه های انتفاع آن بستگی دارد. …این دقیقه ی مکانی، یعنی رسیدن فرآورده به بازار که شرط ضروری گردش آن است- مگر اینکه محل تولید و مصرف یکی باشد- به بیان دقیقتر، در واقع عبارتست از تغییر ماهیت فرآورده و تبدیل شدن آن به کالا . فرآورده فقط وقتی در بازار است کالا محسوب می شود( اینکه این حرکت دقیقه ی خاصی در فرآیند تولیدی هست یا نه، امری تصادفی ست. سرمایه اگر بنا به سفارش قبلی تولید کند مسئله منتفی ست،چرا که رسیدن فرآورده به بازار و تبدیل شدن آن به پول دیگر مطرح نیست. کار سفارشی، یعنی عرضه مطابق تقاضای قبلی،به عنوان یک موقعیت عام یا مسلط، از خصائص صنعت بزرگ نیست و هرگز به عنوان یک شرط از طبیعت سرمایه ناشی نمی شود).
    ثانبا» دقیقه ی زمانی، بخشی اساسی مفهوم گردش است.…در اینجا زمان مسلما» به صورت شرطی خارجی برای مرحله ی تبدیل در نظر گرفته شده، و خود تبدیل هم امری مفروض است.مسئله این است که تحقق این امر مفروض در عمل چقدر طول می کشد. این به هزینه های تولید مربوط می شود. اما زمانی که معمولا» قبل از تولید کالا به پول سپری می شود، یا زمانی که در خلال آن کالا تنها یک ارزش بالقوه است و نه واقعی، از مقوله ی کاملا» متفاوتی ست: این زمان چیزی جز ضرر و زیان نیست.
    از آنچه در بالا گفته شد روشن می شود که گردش از نظر سرمایه فراگردی اساسی ست. تولید نمی تواند از سر گرفته شود مگر آنکه کالا به پول تبدیل گردد. تداوم ثابت فراگرد، گذار بی وقفه و بلامانع ارزش از شکلی به شکل دیگر، یا از یک مرحله ی فراگرد به مرحله ی دیگر، به عنوان یک شرط بنیادی،در تولید مبتنی بر سرمایه داری، اهمیتی بسیار زیادتر از همه ی شکل های قبلی تولید دارد. از سوی دیگر، گر چه ضرورت این تداوم روشن است، اما مراحل آن در زمان و مکان از هم جدا هستند، و هر کدام فارغ از دیگری به صورت فرآیندی خاص عمل می کنند. بنابراین در تولید مبتنی بر سرمایه، فراهم شدن عملی این شرط اساسی، و تداوم مراحل متفاوتی که کل فراگرد را تشکیل می دهند، وابسته ی تصادف است. در گذشتن از این عنصر تصادف توسط خود سرمایه به کمک اعتبار صورت می گیرد.»[ 4]
    نقش مناسبت مجرد بیگانه شده ای، همچون پول اعتباری ، که در خارج از عرصه ی تولید واقعی به «چیز واقعی» تبدیل می شود در گسترش و توسعه ی » بیگانگی» و «بت وارگی» فضای لوفوری غیر قابل اغماض است.
    بیگانگی به رابطه اجتماعی و یا به وضع کلی تاریخی ـ اجتماعی اطلاق می شود که در آن، روابط میان انسان ها بمثابه مناسباتی میان اشیاء و چیزها جلوه گر می شوند و فراوده های حاصل از کردوکار مادی و معنوی انسان ها، مناسبات اجتماعی، نهادها، مؤسسات و ایدئولوژی ها در مقابل انسان ها بمثابه قدرت های بیگانه و مسلط برآنها قد علم می کنند.
    [ 5]
    اقتصاد سیاسی مارکس چیزها را مورد بررسی قرار نمی دهد، بلکه روابط جامعه ای (روابط اجتماعی) خاص را مورد بررسی قرار می دهد که به چیزها مربوط اند و به مثابه چیز بنظر می رسند. … سلول نطفه ای و فرم بنیادی بیگانگی که به وحدت تضادمند توسعه می یابد، برای مارکس عبارت است از جامعه، به مثابه چیز و یا چیز به مثابه گشتاور جامعه («چیز ارزشی»، «چیز جامعه ای»)[6]
    در نتیجه عملکرد «مولود شیئی یا چیز شده» ناشی از مناسبت تولیدی پیش شرط » بت وارگی فضای لوفوری» می شود.
    همچون مارکس در برخورد با کالا بمثابه ی «چیز» و «فرآیندی اقتصادی، اجتماعی، و تاریخی» ؛ هانری لوفور در صورتی قادر به ارائه ی تفسیری دیالکتیکی از فضای مطروحه خود است و بدینوسیله موفق به تبیینی ملموس از خصلت بت وارگی آن» فضا» است که؛ ابتدا مولود شیئی یا چیز شده ی ناشی از روابط مجرد مربوطه را بمثابه ی واسطه ای فعال در «از خود بیگانگی» فضای لوفوری در قلمرو مناسبات تولیدی به ما بنمایاند؛ فی المثل، مانند نقش پول در تفسیر دیالکتیکی مارکس از کالا.
    لیکن چنانچه نقطه ی عزیمت لوفور همان؛ فرآیندهای تاریخی تقسیم کار، مبادله در نظام مبتنی بر سرمایه، و از خود بیگانگی کار مشخص و مفید در شکل و محتوای «کار مجرد» است، پس در واقع او به ماتریالیسمی بدیع و بکری دست نیافته، بلکه به ادراک جدیدی از توسعه و سرایت «بت وارگی» مارکسی بر «فضا» نائل آمده است.
    مارکس نوشت: «در وساطت نامنظم کالاها از طریق بازار و رقابت، کالاها و شرایط تولید آنها و بهره وری از آنها ـ یعنی چیزها و روابط میان چیزها ـ بطرز روز افزونی قدرت تقدیری (قضا و قدری) بر انسان ها کسب می کنند.[ 7]

    برای تأییدی بر مدعا مبحثی اقتباسی از مقاله ی مورد نقد را مرور می کنیم: «خصلت چیزگونه (شکل پولی) گرایش به آن دارد تا به محض ورود کالاها به زندگی روزمره، از طریق بازار بر فرایندهای اجتماعی بنیادین نقاب بزند. مارکس این مغشوش‌سازی را ’بت‌وارگی کالاها‘ می‌نامد؛ به گمان او در و پس از مبادله‌ی در بازار، فهم هر چیزی درباره‌ی روابط اجتماعی، فعالیت‌ها، کنش‌گری‌ها، یا مبارزات کار خصوصی در ’منزل‌گاه پنهان تولید‘ کاملاً ناممکن می‌شود. مارکس معتقد است که کالا‌ها، مانند دیگر پدیده‌ها، فرایندهایی اقتصادی، اجتماعی، و تاریخی هستند که در شکل چیزها نمایان می‌شوند. تز ’تولید فضای‘ لوفور ترجمان فضایی‌شده‌ی برداشت مارکس را از بت‌وارگی به طور مؤثری بازنمایی می‌کند.»

    پیشرفت توسعه مناسبات سرمایه داری که بمثابه سوبژکت اوتوماتیک، کلیه روابط اجتماعی را بطرز روزافزونی زیر سلطه می گیرد، برای سوبژکت های واقعی این روند، یعنی برای انسان ها روابط انقیادی و فتیشیستی (بت واره ای) افزایش می یابند. مناسبات اجتماعی ساخته انسان ها به مثابه چیزهای مستقل جلوه می کنند و خود انسان ها با نیازمندی های شان سرسپرده و تابع آنها نمودار می گردند. مارکس این تابعیت روزافزون انسان ها به ساختارها و فراورده های خود ساخته را به مثابه تشدید گام به گام بیگانگی تلقی می کند. این بیگانگی اما بنظر مارکس وسیله غلبه بر خود را نیز ایجاد می کند. زیرا اقتصاد مبتنی بر رقابت بورژوائی بطرز پیشرونده ای نیروی کار انسانی را با تکنولوژی جایگزین می سازد و فرم تولید و بازتولید اجتماعی منظمی را بلحاظ عینی امکان پذیر می سازد و در اختیار مزدبگیران قرار می دهد. [7]
    «سوبژکت» هم مترادف با » انسان یا شعور انسان شناسنده بکار میرود، و هم به » ذهن یا شعور اجتماعی- تاریخی» عینیت یافته همچون «مناسبات و روابط تولیدی در یک فرماسیون» اطلاق می شود.
    پروفسور دکتر المار ترپتوف می نویسد: «انتقاد از اقتصاد سیاسی» تحلیل دقیق و انتقاد رادیکال از گرایشات استقلال یابی روزافزون اقتصاد کاپیتالیستی است. آنچه که مارکس اینجا سوبژکت تاریخی می نامد، مناسبت سرمایه است و نه طبقه کارگر و یا طبقه بورژوازی . طبقه کارگر و طبقه بورژوازی هر دو تابع مناسبت سرمایه اند.[ 6]
    همانگونه که گفته شد به زعم هانری لوفور؛ تشدید نابرابری و مبارزه‌ی طبقاتی در سرمایه داری در مرحله ی تکاملی واپسین خود، بیش از هر چیز دیگر، بر عملکرد واسطه‌ی فضائی او قوام و دوام می یابد، و نه برعملکرد تضادمند روابط تولیدی که «سوبژکت» فرا تاریخی در کلیه ی جوامع طبقاتی بوده که آنهم موجد و مولد واسطه ی تجریدی لوفوری در نظام مبتنی بر سرمایه شده است. نتیجه این می شود که فضای لوفوری درسرمایه داری واپسین ابتدا از سوبژکت تاریخی یا روابط تولیدی به «فرآورده و چیز» تغییر شکل میدهد و نقاب بیگانگی را بر چهره می گذارد، و سپس از اجزاء وسائل تولید میگردد.
    اکنون به تعریف «وسایل تولید» و نقش فضای – فرآورده ی- لوفوری در اجزاء آن میرسیم: «نیروهای مولده از دو عنصر؛ شیئی و شخصی متشکل است. عنصر شخصی یعنی نیروی کار انسان و عنصر شیئی یعنی افزار کار( تا سطح ماشین ها و مجموعه ی ماشین ها). دستگاه های مولد نیرو، جاده ها و وسایل ارتباط،مخازن و تأسیسات کار و بارگیری نیز جزء نیروهای مولده است. عنصر شیئی در تولید همراه با مواد اولیه مورد مصرف تولید، مجموعا «وسایل تولید» نام دارد. یعنی در مفهوم » وسایل تولید «عنصر شخصی( نیروی کار انسان) وارد نمی شود، چنانکه در مفهوم «نیروهای مولده» مواد اولیه را وارد نمی سازند. لذا مقوله ی «وسایل تولید» نوعی مقوله ی مختلط است.[ 8]
    فضای لوفوری «چیز و بت واره شده» که ساخته ی دست «روابط تولیدی سرمایه» است را با اغماض از مواد اولیه تولید که بعضا ساخته ی دست طبیعت است جدا می کنیم. اکنون سوبژکت هانری لوفور را میبایست در اجزاء نیروهای مولده جستجو کرد. و چون در حرکت و تحولات تاریخی شیوه های تولید بر مبنای مادی ( ماتریالیسم تاریخی) تضاد بنیادی هر جامعه بشری در دیالکتیک نیروهای مولده و مناسبات تولیدی شعله می کشد که قبل از همه اوبژکتیف و نه سوبژکتیف است.
    نتیجتا دیالکتیک دوران ساز نیروهای مولده و مناسبات تولیدی تبدیل به دیالکتیک لوفوری اجزاء درونی نیروهای مولده می شود و روابط تولیدی نظام سرمایه داری تبرئه خواهد شد. در عوض تضادی که تاکنون موتور حرکتی ماتریالیسم تاریخی بوده است را هانری لوفور به دوران زوال خود کشانده است.

    یادداشت ها:
    [1] اقتباسی از جلد سوم سرمایه و گروندریسه
    [2] جلد اول سرمایه ، بخش اول؛کالاها و پول،فصل یک؛ کالا،۴. ماهیت فتیشی کالا و راز آن، جمشید هادیان
    [3] هیلل تکتیتن؛ فصل نامه ی سامان نو، شماره ی 15 و 16 ، تابستان و پائیز،1390 افسانه های بحران
    [4] گروندریسه،جلد دوم،صفحه56 تا 58، ترجمه ی باقر پرهام و احمد تدین

    [5] بیگانگی(1)، پروفسور ورنر شوفن هاور، پروفسور مانفرد بور، برگردان شین میم شین، سایت دایرةالمعارف روشنگری
    [6] «فنومنولوژی روح» هگل و مارکسیسم (3)، پروفسور دکتر المار ترپتوف، راین هاردت یلین، برگردان شین میم شین، سایت دایرةالمعارف روشنگری
    [7] «فنومنولوژی روح» هگل و مارکسیسم (5) (بخش آخر)، موشه پوستون، راین هاردت یلین، برگردان شین میم شین، سایت دایرةالمعارف روشنگری
    [8] نوشته های فلسفی و اجتماعی، مقاله » نقش تحولات و انقلابات علمی و فنی در تکامل جامعه ی انسانی»، احسان طبری

دیدگاه‌ها بسته شده‌اند.