نقد اقتصاد سیاسی

میزگرد بی‌قدرتانِ تاریخ‌ساز / گفت‌وگوی آصف بیات، ابراهیم توفیق، غلام خیابانی و پرویز صداقت

از مجموعه میزگردهای درس‌های یک قرن

 

برخی برهه‌های تاریخی ایران معاصر از مشروطه تا امروز لحظه‌های قدرت‌نمایی آشکارِ به‌حاشیه‌رانده‌شدگانی بوده که معمولاً هم از نگاه خودشان و هم از نگاه دیگران ناتوان از اعمال قدرت در جامعه تلقی می‌شوند. دوره‌ی مشروطه تا برآمدن رضاشاه، سال‌های 1320 تا 1332، و سرانجام دوره‌ی انقلاب 1357 تا حدود سال 1360 از مهم‌ترین این برهه‌های تاریخی در ایران معاصر بوده است.

پرویز صداقت، دبیر نشست

در هریک از این مقاطع شاهد تجربه‌ورزی‌های اجتماعی جدید فرودستان بودیم. هریک از این تجربه‌ها به فرودستان درک تازه‌ای از قدرت‌شان در جامعه داد. درک این که فرودست بودن و استثمار شدن سرنوشت ناگزیرشان نبوده و می‌بایست از حقوق و توانایی‌شان در شکل دادن به سرنوشت خویش آگاه شوند.

در این برهه‌ها برخی از به‌حاشیه‌‌رانده‌شده‌ها به درجات گوناگون دریافتند که دیگر نه هستی‌هایی مادون، ازکارافتاده و نیازمند ترحم، که انسان‌هایی توانمندند که می‌توانند سوژه‌های تغییر اجتماعی باشند و روش‌هایی بدیل برای سازمان‌دهی اقتصاد و اجتماع برسازند.

این تغییر نسبی در ذهنیت فرودستان اگر دوام می‌آورد می‌توانست پی‌آمدهای اجتماعی شگفت‌انگیزی  برجای بگذارد. زیرا نه‌تنها کارگران و دیگر طبقات به‌حاشیه‌رانده‌شده را درگیر تفکری متفاوت درباره‌ی خودشان و دیگر طبقات و گروه‌های اجتماعی می‌ساخت، بلکه در تمامی سازوبرگ‌های قدرت و نیز جامعه‌ی مدنی شاهد شکل‌گیری نگرش‌ متفاوتی درباره‌ی فرودستان و نوع روابط قدرت با آن‌ها می‌شدیم و به عبارت دیگر کل جامعه به سرنوشت‌سازی به‌حاشیه‌رانده‌شده‌ها ایمان می‌آورد. با این همه، در هیچ یک از این برهه‌ها این تغییر دوام نیاورد و نتوانست به تجربه‌هایی پایا برای ازنو نوشتن سرنوشت مردم بدل شود.

این تجارب انقلابی، به کارگران و فرودستان درک تازه‌ای از قدرت‌ اجتماعی‌شان داد تا از نظر ذهنی قادر باشند برای دوره‌ای، فرودستی را چونان سرنوشت مقدّر خود نپذیرند، دربرابر استثمار شدن مقاومت و حقوق خود را مطالبه کنند. در این‌جا، تاریخ دیگر توالی سلسله‌ی قدرتمندانی که یکی پای بر جای دیگری می‌گذارد نیست، بلکه زندگی و تجربه‌های زیست مشترک مردمی‌ است که مشارکت‌کنندگان فعال در امور اجتماعی بوده‌اند.

در این میزگرد تلاش می‌کنیم روایت‌گر تاریخی باشیم که در آن گروه‌های فرودست و کارگران در مقام سوژه‌های تاریخ‌ساز عمل کردند. پرسش اصلی این است که در آن لحظات سرنوشت‌ساز بر این گروه‌های به‌حاشیه‌رانده‌شده چه گذشته است و چه درکی از خود و جایگاه اجتماعی‌شان پیدا کردند.  از این تجارب چه می‌آموزیم؟ این دوره‌ها چه دستاوردی داشته است؟ چرا این دوره‌ها در اغلب پژوهش‌های تاریخی و اجتماعی نادیده گرفته می‌شوند؟…


با حضور: آصف بیات، ابراهیم توفیق، غلام خیابانی، پرویز صداقت


چکیده‌ی مباحث

آصف بیات: وقتی بی‌قدرتان تاریخ می‌سازند

استاد جامعه‌شناسی، دانشگاه ایلینویز، نظریه‌پرداز جنبش‌های اجتماعی

شواهد تاریخی نشان می‌دهد که گروه‌های به‌حاشیه رانده شده و بی‌قدرتان در برخی رویدادهای تاریخی به منصه‌ی ظهور می‌رسند تا نقشی مبرم در دگرگونی‌های اجتماعی و سیاسی ایفا کنند. تجربه‌ی شوراهای کارگری در انقلاب سال 1357 ایران (که در کتابم با عنوان کارگران و انقلاب 57 از آن بحث کرده‌ام) نمونه‌ای از این موارد است. در شرایط بی‌ثباتی عمیق سیاسی و اقتصادی، کارگران صدها کارخانه را در اختیار گرفتند تا آن‌ها را از طریق شوراهای منتخب‌شان اداره کنند.

ابتکارات توده‌ای از این دست در گسست‌های تاریخی خاص – بحران‌های عمیق یا انقلاب‌ها – پدیدار می‌شوند؛ زمانی که مردم عادی عاملیت و سوژگی جدیدی می‌یابند و این حس را می‌یابند که رسالتی بر دوش دارند که برای مردم‌شان «کاری بکنند». آنان گردهم می‌آیند تا ابتکارهایی دموکراتیک شکل بدهند تا نیازهای مبرم‌شان را به‌مدد آن مطرح و به آنان یاری کند تا بخشی از مشکلات جامعه‌شان را اصلاح کنند. به‌رغم واکنش‌های خصمانه‌ی نخبگان اقتصادی و سیاسی، کنش‌های دموکراتیک و توده‌ای از این دست تمایل دارند میراثی ماندگار در حافظه و تاریخ مبارزات توده‌ای برجای بگذارند.


ابراهیم توفیق: انجمن‌­های مشروطه/ایالتی-ولایتی و سیاست برابری

پژوهشگر اجتماعی، دبیر مجموعه‌ی تاریخ انتقادی

امروز در سال 1400 دیگر به‌سختی می­‌توان برآمدهای اجتماعی دهه‌­ی 1390 را از منظری نخبه‌­گرا و دولت‌­محور براساس کلیشه‌­های هویتی و به‌­مثابه شورش‌­های کور حاشیه‌­نشینان/لومپن­ پرولتاریا، واگرایی قومی، خاص­‌گرایی قبیله‌­ای… سرکوب، خنثی، سیاست‌­زدایی و ناچیز کرد. این برآمدهای اجتماعی نه‌تنها در قالب دوگانه‌­های برسازنده‌­ی میدان سیاست رسمی و مشروع: سنت‌­گرایی-تجددخواهی، اقتدارگرایی-اصلاح‌­طلبی، اسلامیسم-سکولاریسم، اصلاحات-انقلاب/سرنگونی، قابل توضیح و تبیین نیستند، بلکه فراروی از این دوگانه‌­ها امکان کالبدشکافی و شالوده‌­شکنی تاریخی آن­ها را به‌وجود آورده‌­اند. در این برآمدها ما با فریادهای برابری‌­خواهانه‌­ی «زمین و زندگی» در مقابل سیاست‌های فرودست‌­سازانه‌­ی طبقاتی، جنسیتی، قومیتی و فرهنگی‌­ای روبرو هستیم که در نابرابری و پیرامونی‌­سازی جغرافیایی-فضایی تجلی و تعین خاص پیدا می‌­کنند، و قدمتی به‌درازای شکل‌­گیری دولت-ملت در قرن چهاردهم دارند. فرض من این است که ما در برآمدهای اجتماعی دهه­‌ی 1390 با تکرار نامشابه جنبش­‌های برابری­‌خواهانه‌­ای روبرو هستیم که در مقاطع بحرانیِ مفصل‌­زدایی دولت مدرن (دهه‌­ی 1320 و سال‌­های آغازین انقلاب 1357) امکان بروز می‌­یافته‌­اند.

در این گفتار می‌­خواهم به‌منظور تبارشناسی خاستگاه جنبش‌­ها و سیاست برابری در تاریخ معاصر ایران به بازخوانی انقلاب و رژیم کوتاه‌­عمر مشروطه از منظر انجمن‌­های مشروطه به‌طور کلی و انجمن‌های ایالتی-ولایتی به‌طور خاص بپردازم. این تجربه هرچند تحت شرایط نیمه‌­استعماری ناکام ماند، اما به‌خوبی نشان می‌­دهد که انتظام‌­یابی تمرکزگرا و اقتدارگرای دولت مدرن در هیئت سلطنت پهلوی به‌هیچ‌­رو سرنوشت محتوم و نتیجه‌­ی آن­چه تداوم استبداد تاریخی خوانده می‌­شود نبود. در لحظه‌­ی فروپاشی رژیم کهن انجمن‌­های مشروطه و انجمن‌­های ایالتی-ولایتی به فضای به صحنه آمدن رعایا و ناچیزانگاشتگان در گستره‌­ی سرزمینی تبدیل می‌­شوند و در پیوندی مولد و توأمان پرتنش با مجلس شورای ملی امکان بازآرایی و نوسازی برابری‌­خواهانه و دمکراتیک ممالک محروسه و به این ترتیب تأسیس متفاوتِ دولت-­ملت را به‌وجود می‌­آورند.


غلام خیابانی: عصر استبداد، سرمایه‌داری و رسانه‌ها بدون دموکراسی

پژوهشگر اجتماعی و رسانه‌ها، دانشگاه لندن

در یک قرن گذشته ایران تغییراتی زیادی را از سر گذرانده، تغییراتی چنان بزرگ که ایران پایان قرن چهارده از جهات مختلفی شباهت چندانی با گذشته ندارد. شمارش معکوس تحویل قرن جاری با  کودتای اسفند ۱۲۹۹ آغاز شد، و با وجود تغییرات بزرگی که رخ داده، و صرف‌نظر از دیدگاه‌های مختلف درباره‌ی جدال بین «تجدد» و «سنت» در یک قرن گذشته، به‌جرأت می‌توان گفت که استبداد، این بزرگ‌ترین و خطرناک‌ترین «سنت» همچنان برجا مانده و بر گرده‌ی زندگان و مردگان کشورمان سنگینی می‌کند. استثنا بر این قاعده برهه‌هایی از تاریخ مدرن ایران است که ما شاهد ضعف قدرت مرکزی و ظهور و شکوفایی تشکل‌ها و رسانه‌های لگدمال‌شدگان بوده‌ایم. اگر به‌قول احمد شاملو «سکوت آدمی فقدان جهان و خدا است»، دوره‌های تنفس در ایران را می‌توان برهه‌هایی از تاریخ دانست که لگدمال شدگان تاریخ از حاشیه به مرکز آمدند و «غریو را تصویر» کردند. در قرنی که پشت سر گذاشتیم رسانه‌ها، مگر در برهه‌های تنفس، آزاد نبودند. در مباحث مربوط به نقش فرودستان به‌مثابه سوژه‌های تاریخ‌ساز معمولاً کمتر به شکاف بین پتانسیل و واقعیت پرداخته می‌شود. درست در همین شکاف است که اهمیت «آگاهی» و به‌طور مشخص نقش رسانه‌ها برجسته می‌شود. تاریخ دوره‌های تنفس تاریخ رسانه‌های روشنگر و سازمانگر، و تاریخ استبداد در ایران تاریخ سرکوب آنهاست.


برای آگاهی از مجموعه مقالات درس‌های یک قرن در سایت نقد اقتصاد سیاسی روی تصویر زیر کلیک کنید:


میزگردهای درس‌های یک قرن در سایت نقد اقتصاد سیاسی

میزگرد چپ و انقلاب‌های ناتمام

میزگرد حزب توده و نیروی سوم

میزگرد چپ و جنبش‌های اجتماعی

برچسب‌ها: , , , , ,

دسته‌بندی شده در: ویدیو, درس‌های یک قرن

2 پاسخ

  1. این نوشته نقدی است مثبت بر میزگردمهم اخیرشما از منظری دیگر

    نقدی بر میز گرد بی قدرتان تاریخ ساز*
    بازتاب جدال گذشته و حال پیرامون صورت بندی انقلاب ها و خیزش ها و جامعه گرائی و دولت گرائی در آن*
    ۱- آقای آصف بیات که به عنوان پژوهشگرجوامع و لایه های اجتماعی به حاشیه رانده شده – بی صدایان و بی قدرتان- شناخته می شود و جمع بندی و مواضع خود را هم عمدتا بر پایه تجربه ها و مشاهدات میدانی جنبش ها شکل می دهد تا نظریه پردازی حول آن ها، و تا آن جا که به نتیجه گیری بر می گردد بر آن است که انقلابات و جنبش های جدید بجای ایجادبدیل هائی چون گذشته و نظمی جدید، اکنون نقش خود را به شکل حکومت ناپذیرکردن و وادارساختن دولت ها و نظام ها به تغییرات و اصلاحات موردنظرخود ایفاء‌ می کنند. از همین نوع هستند انقلابات و خیزش های متأخری چون بهارعربی و خیزش های ایران و شیلی و آمریکای لاتین و یا در آفریقا چون سودان و موارددیگر، که جملگی درگیر نه تصرف قدرت بلکه شکل دادن به نوعی دولت های اجتماعی هستند. شکل دادن به وضعیتی که آقای آصف در سخنانش با عناوینی چون اجتماعی و جامعه پذیرکردن و پاسخگوکردن دولت ها به جامعه (سوشیال کردن دولت ) از آن ها نام می برد.
    البته آقای بیات این صورت بندی انقلابات و جنبش های نوین را مختص لحظه های گسست و بحران می داند. بهمین دلیل در پارادوکسی آشکار با این رویکردخود، برای دوره های آرام، تلاش برای کسب هژمونی و نفوذایده های ترقی خواهانه در محورهای ۵ گانه دولت (نهادهای دولتی)، سیاست اجتماعی ( پارلمان ها و انتخابات و…)، خیابان (حضور و آکسیون های خیابانی)، حوزه رویکردشخصی به سیاست ‌(شامل تغییرات مربوط به مواضع سیاسی افراد) و آن چه که حوزه و قلمروهای خصوصی خوانده می شود (چون تغییررفتار والدین با فرزند و معلم با شاگرد…) را پیشنهاد می دهد. بزعم ایشان این تلاش های پیشاانقلاب می توانند در تعمیق و تقویت انقلاب ها و خیزش ها مؤثر باشند.
    اما روشن نیست که چگونه می توان در شرایطی که نظام ها و دولت ها وضعیت با ثباتی داشته باشند به دنبال کسب هژمونی بود؟! و چگونه آن ها تن به آن می دهند؟ در حقیقت ترم کسب هژمونی در این عرصه ها اگر بخواهد واقعیت داشته باشد چیزی همتراز همان شرایط مشابه وضعیت گسست و ناتوانی حاکمیت ها است. دومین معضل این بخش از رویکردوی این است که اولا خوددولت ها، چه در جوامع نسبتا آزاد و چه در شرایط استبدادی و هرکدام به گونه ای متفاوت، علی العموم سعی می کنند که با جلب مشارکت مردم ـبه شکل کنترل شده و نرم افزاری و یا با وعده و فریب و انواع ترفندها- موقعیت خویش و طبقه حاکم را تحکیم بخشند و از کجا معلوم که این نوع مشارکت جوئی ها و نفوذایده ها مصادره و به ضدخودمردم تبدیل نشود؟. یعنی از قضا آن چه که تجارب تاکنونی کمابیش آن را نشان داده است. باین ترتیب با توجه به دو رویکردماهیتا متفاوت فشار ازبیرون برای تغییرات در دوره های گسست و نفوذ از درون در دوره های آرامش که به نوعی ی مشارکت در قدرت است، بنظر می رسد که شکافی بین مواضع آقای آصف بیات که عمدتا بر گرفته از مشاهده گری و فرموله کردن آن هاست دیده می شود که فاقدپلی بین وضعیت باصطلاح آرام و شرایط طوفانی و لاجرم برقراری ارتباط معنادار و منسجم بین آن هاست. علت این گسست و بی افقی هم بنظر می رسد به دلیل همان برجستگی و تا حدی غلبه یک جانبگی وجه تجربی بر وجه نظری باشد و این در حالی است که تعادل بین آن دو و برقراری رابطه درونمان بین ‌آن ها برای صورت بندی جنبش ها و انقلاب ها و بر تجارب گذشته و مناسبات قدرت حاکم برجهانِ جهانی شده و تحولات عمیق و ساختاری و پرشتابان آن، لازم و ملزوم یکدیگرند. البته ضرورتا این نقد متوجه نادیده گرفتن نقاط قوت مواضع ایشان به عنوان یک مشاهده گر و پژوهشگرارزنده نیست که نتایج و دست آوردهای خود را در اختیارجامعه و دیگران می گذارد، بلکه کلا متوجه نقصان این نوع صورت بندی ها است که از قضا با تکیه به این نوع دستاوردها می توانند تعمیق پیداکنند.
    ۲- آقای ابراهیم توفیق هم در حقیقت گرچه با واژگانی متفاوت و از زاویه ای دیگر، و تا حدمعینی تاریخی دیدن، جهان را در وضعیت پارادوکسی می بیند که در آن از یکسو بوژوازی عصردموکراسی طلائی خود را – دوره فوردیسم و دولت های رفاه را- به عنوان یک برهه استثنائی پشت سرگذاشته است. و امروزه دیگر انحصاردولت ها بر سیاست توسط جنبش ها و تهیدستان و برابری خواهان و آزادی طلبان به مسأله تبدیل شده است و آن ها خود در صددتعریف و تأسیس دموکراسی به گونه ای دیگر برآمده اند و برهمین اساس بر آن است که با کلیشه ها و نگاه های گذشته نمی شود با مسائل جهان امروز برخوردکرد. گرچه بنظر می رسد که ایشان در رویکردی متناقض به نوعی تلاش دارد که تحت عنوان «تکرارنامشابه گذشته» و یا «بازگشت به گذشته»، تجربه انجمن های ایالتی و ولایتی دوره مشروطه برای دولت-ملت سازی به گونه دیگر را به عنوان درسی برای امروز بازخوانی و بازتفسیرکند و دقیقا از همین منظر است که در پایان بحث بر خلاف خطوط و روح اصلی مواضع خویش به گفته خودش در وضعیت مشخص ایران به نوعی همسانی با مواضع کاملا متفاوت آقای خیابانی می رسد!. با این همه او به درک غیرتاریخمند از دمکراسی انتقاد می کند و در اصل و اساس گرچه با بیان و با زاویه دیگری همان مواضع آقای بیات در کنترل و جامعه پذیرکردن دولت ها با فشار از بیرون را مطرح می کند و از آن با اصطلاح «انداختن افسار به گردن دولت» نام می برد. کلا هم در رویکردآقای آصف و هم تا حدی آقای توفیق فقدان یک رویکرد کلان به تجارب تاریخی و برگرفته از جنبش های ترقی خواه و چپ و سوسیالیستی و مختصات سرمایه داری جهانی و نه فقط یک دوره خاص، که امروزه همه این نوع تحولات در درون آن صورت می گیرد، ولاجرم غیاب یک چشم انداز و افق کلان را شاهدیم. البته بحث این دوستان گرامی همگی در چهارچوب تم تعیین شده تجربه تاریخی در ایران از مشروطه به این سو صورت می گیرد، اما وقتی پای نتیجه گیری به ‌صورت بندی انقلابات و خیزش ها آن هم در سطحی عام و جهانی ورود پیدا می کند، این نقصان نمایان می شود.
    تقابل چپ جامعه گرا و چپ دولت گرا:
    ۳- مواضع آقای خیابانی که اساسا نگاه بخشی از چپ سنتی دلبسته به «دموکراسی» برساخته شده توسط بورژوازی را که گویا خود به آن خیانت ورزیده است و باید توسط فرودستان جامعه و چپ پرچم آن برافراشته شود، هم چون افزوده ای التقاطی و از بیرون بر سوسیالیسم و نه امری درونمان نمایندگی می کند. تأکیدش بر قدرت و دموکراسی و معضل استبداد به عنوان مهم ترین معضله جامعه ایران است که طبعا بدیل و راه خروج هم باید بر مبنای آن تعریف شود. آقای خیابانی که با موضوع مطرح شده آقای توفیق پیرامون سپری شدن عصرطلائی «دموکراسی» مسأله دارد، دموکراسی را مهم ترین پیش نیازکارگران و زحمتکشان برای آگاه شدن و تشکل می داند. او همچنین بر آن است که دموکراسی و آزادی ( مثل حق رأی و یا حقوق زنان و انتخابات…) اساسا توسط کارگران و زحمتکشان و زنان و…. و بقول وی لگدمال شدگان بر بورژوازی تحمیل شده است. و درست به همین دلیل «تصرف قدرت و تشکیل دولت» را برای کارگران و زحمتکشان مهم ترین راهکارِعبور از استبدادکهن می داند. در حقیقت اگر این میزگرد را مباحثه بین دو گرایش دولت گرائی و جامعه گرائی بدانیم، او نماینده شاخص گرایش دولت گرائی است. گرچه آقای صداقت که اساسا با همین رویکرد همراه است در مواردی از مبارزات ضدهژمونیک جامعه علیه دولت گرائی نیز حمایت می کند. اما آن چه که در سخنان آقای خیابانی غیر از مواضع شناخته شده این بخش از چپ سنتی معطوف به قدرت و دولت سازی جلب توجه می کند تناقضات مهم او در تشریح و دفاع از این گزاره مدنظرخویش است:
    الف- اگر دموکراسی پیش شرط آگاهی و تشکل است لااقل در کشورهای استبدادی که موضوع بحث ایشان بود، چگونه کارگران و «لگدمال شدگان»در غیاب آن قادر خواهند بود قدرت را تصرف کرده و یک دولتی با خصلت دموکراتیک و ضداستبدادی تشکیل بدهند؟! چنان که مشهوداست ما با یک سیکل بسته مواجهیم که در آن نتیجه با پیش شرط خود در تناقض قراردارد.
    ب- البته همین گزاره با انگاره دیگرایشان که تهیدستان وکارگران را منبع تحمیل دموکراسی می داند نیز در تناقض است. چرا که در آنصورت معلوم می شود کارگران و فرودستان برای کسب و تحمیل دمکراسی الزاما و چندان هم برای ایجاددموکراسی به تصرف دولت نیاز ندارند و در حقیقت خود قادرند که دموکراسی را، صرفنظر از آن که از آن چه می فهمیم، به دولت ها و نظام ها تحمیل کنند.
    به قول حافظ: سال ها دل طلب جام جم از ما می کرد/ آن چه خودداشت ز بیگانه تمنا می کرد!
    ج- اما معضل اصلی آقای خیابانی غیرتاریخی، غیرطبقاتی و ثابت دیدن دموکراسی (همان جدال قدیمی دو مکتب فلسفی بودن یا شدن) و ندیدن روح بی قرار و تعمیق یابنده آن است و این که چگونه این دموکراسی ها توسط نظام های طبقاتی و مناسبات قدرت از درون تهی و برای تأمین و بازتولیدسلطه خود برساخته و انداموار و مفصل بندی می شوند و این که چگونه با مجذوب به همان اندام برساخته بورژوازی و مناسبات قدرت و از آنِ خودکردن آن ناخواسته خود را محصور در دمکراسی سترون و بیگانه با اخگرسوزان و ژرفش یابنده دموکراسی بسوی دموکراسی مستقیم توسط عاملان اصلی تاریخ در برابردولت ها و طبقات حاکم می کند وغافل از این پرسش مهم که در این میان کلا چپ در کجای چنین پیوستاری از دموکراسی قراردارد. بطورکلی از آن جائی که بشر و جهان و بطریق اولی کارگران و تهیدستان تحت استثمار و در گیر با تارپودمناسبات قدرت و تجربه اندوزی و پوست اندازی و تغییرهستند، نمی توانند به دموکراسی به عنوان یک مقوله فیکس و ثابت و برساخته شده توسط حاکمان که جز گذاشتن دست و پای آن ها در پوست گردو نیست تمکین کنند. بهمین دلیل دوگانه سازی کاذب بین دو گزینه «دمکراسی موجود» و «نه دموکراسی» معادله معیوبی است که در حکم ُگم کردن زمین اصلی و مشتبه شدن آن با زمین بازی بورژوازی است. درحالی که فرارفتن از این دوگانه سازی کاذب در نزدنیروهای چپ ضدسیستم و خواهان خودگردانی و خودبسندگی جامعه از تمشیت بورژوازی، نه به معنی «نه دموکراسی» که فراتررفتن از آن به دموکراسی عمیق ترو در تناسب با بلوغ و قدو قامت بشرامروز با تحولات و دگرگونی های شگرف جهان کنونی است. دوری گزینی از «رئال پلیتیک» یا «دموکراسی» بازتاب یافته از منشوربورژوازی برخلاف آن چه که آقای خیابانی آن را عینا و مستقیما متعلق به مردم و «لگدمال شدگان» می داند‌ (و معضل اصلی هم همین جاست) چیزی جز در آمیختن «میدان کنشگری خود» با «میدان کنشگری» بوٰرژوازی نیست. البته کنشگری در زمین خود الزاما به معنی نادیده گرفتن واقعیت این «دمکراسی» و حتی بهره برداری از آن به عنوان بخشی از امکانات وضعیت در نیل به مطالبات و اهداف والاترخود نیست، همچنان که به معنی نفی نقش جامعه در تحمیل اولیه آن به دولت ها نیست، اما بهمان اندازه و مهم تر از آن به معنی نادیده گرفتن واقعیت مصادره و بی یال و اشکم شده توسط طبقات حاکم هم نیست. فراتر از آ‌ن، گام های بعدی همان عاملان اولیه دموکراسی پس از آزمون های نخستین به سوی تعمیق آن و رها شدن از تاروپودهای تنیده شده توسط مناسبات قدرت را ندیدن، به معنای آن است که ولو ناخواسته بخشی از حقیقت را به عنوان کل حقیقت وانمود کنیم. تاریخ گواه آن است که گرچه در اساس مردم و زحمتکشان آجرهای پیشرفت دموکراسی را می چینند، اما همان ها با مشاهده مصادره و مسخ و تبدیل شدن آن ها به زنجیری به دست و پایشان، از آن ها عبورمی کنند و با هوشیاری طرح و تجربه ای نو در می افکنند. بله! زمانی آن ها این دموکراسی را به دولت ها تحمیل کردند، اما هم آن ها در پرتو تجربه و آزمون و خطای خود از توهم اینهمانی کردن آن با مقاصد و نیازهای خود عبور می کنند و خود را برای همیشه زندانی آن نمی سازند. علاوه بر این ها، در شرایطی که اولا خوددموکراسی در غرب دچار بحران وجودی و سترونی شده است و ثانیا آشکارا کارگران و زحمتکشان و جنبش های نوین در راستای تعمیق دموکراسی از دوره بازنمائی و نمایندگی شدن و به وساطت حلقات دیگر به دوره عاملیت و خودسوژه گی یعنی دموکراسی مستقیم تر و حذف و پژمرده ساختن این گونه وساطت گری ها عبور می کنند که بیان دیگری است از رفع گسست ها و دیوارهائی که بین زندگی و مطالبات آن ها با ساختارها و فرم های سیاسی برافراشته شده است. چپ قاعدتا باید در همین جا بایستد و پیشرو در فراتررفتن از جامعه نمایشی و بازنمائی شده به جامعه واقعی باشد. از همین رو دوستمان آقای خیابانی بجای تاریخی و طبقاتی دیدن دموکراسی ( هم دموکراسی و هم طبقات در معنای بسط یافته و بازخوانی شده آن در جهان امروز) آن را فراطبقاتی و امر مشترک می بیند که گویا تحقق آن شامل همه زمان ها و مکان ها و آدم ها می شود. بجای بازخوانی معنای دموکراسی از منظر جامعه و محذوفین، اساسا همان دموکراسی برساخته و بازتعریف و نهادینه شده توسط بورژوازی را به عنوان اکسیرحیات بخش برای خروج از بن بست معرفی کند که چیزی جز از «آن خودکردن» آن «دیگری» و القاء همذات پنداری با دیوارهای پنهان نگهداشته شده بین زندگی واقعی و جامعه نمایشی و بازنمائی شده (از جمله جدائی سپهراقتصادی از سپهرسیاسی) نیست. بی تردید بهره گیری از فرصت های موجود در وضعیت و فشار برای بسط آزادی و دموکراسی برای پیشروی امری نادرست نیست و بخشی از ملزومات نبرد و کنشگری بشمار می رود، اما شرط آن ایستادن جامعه تحت سلطه و استثمار روی پای خود و در زمین خود و مواجهه با وضعیت از آن منظراست نه در هم آمیزی با آن. سوای واقعیات فوق آقای خیابانی به نوعی بین دمکراسی و قدرت رابطه اینهمانی برقرار می کند. در حالی که بین آن ها رابطه نا اینهمانی و تضادآمیزپایدار و تاریخی وجود دارد که تقویت یکی مستلزم زوال دیگری است. یعنی عاملیت و روی پای خودایستادن جامعه و فرودستان که تمثیل دیگری از حرکت به سوی رهائی و کمونیسم=اصالت و خودگردانی جامعه است، متقابلا با زوال دولت هم چون دو روی یک سکه واحد است*. بهمین دلیل نمی توان هم زمان هم از جامعه و عاملیت آن ( برای حرکت به سوی یک دموکراسی واقعی و تعمیق یافته) دفاع کرد و هم خواهان تصرف دولت و یا مشارکت در آن شد. بنابراین بین وجوددولت ( در اصل به مثابه عاملیت سرمایه و یا آن گونه که مارکس در جائی می گوید دولت مفهوم دیگری از سرمایه است) و عاملیت جامعه و لاجرم حول بازخوانی از معنای دموکراسی در تحولات تاریخی، نبرد و کشاکش دائمی و بنیادین وجود دارد که در این معادله، ییشرفت واقعی دموکراسی مستلزم زوال و تضعیف دولت است که خود ماهیتا و به نحوِسرشتی ابزارطبقاتی فرادستان می باشد. از این رو دولت برخلاف تصورگرایش آقای خیابانی نه فقط ابزار و نهادتعمیق دموکراسی و فیصله بخش معضل استبداد نیست بلکه صرفنظر از اشکالی که استبداد به خود می گیرد، اهرم آن و تأمین و تضمین شرایط بازتولیدمستمرآن است. از همین رو تصرف و دست بدست شدن آن در سودای تعمیق دموکراسی توهم و سرابی بیش نیست. که البته امروزه دیگر این نه یک ادعا که امری اثبات شده در بوته تجربه های بزرگ قرن بیستم است. در حقیقت جنبش های پیش رو و ترقیخواه، همچون آزمایشگاه های واقعی و بزرگ جوامع بشری که در آن آخرین دست آوردهای آگاهی و تمدن بشر پرورده و به محک تجربه گذاشته می شوند بازتاب دهنده همین فرایندتعمیق اخگرسوزان و روح بی قرارجهان امروز و بازخوانی دموکراسی در قد و قامت بشرامروز توسط محذوفین و به حاشیه رانده شدگان و جنبش ها و نیروهای پیشرو است. گرچه این تجربه ها و طرح افکنی ها در توازن قوای کنونی به شکلی افتان و خیزان، در زیرجوسنگین سرکوب و چه بسا سرکوب برهنه با زخم های عمیق بر پیکرخویش و با انواع پیچ و تاب های ناگزیر همراه است. البته آقای خیابانی در ادامه بحث خود با حفظ مواضعش ترجیح می دهد که بجای دفاع از رویکردخود در مواجهه با گرایش های دیگر یعنی حول تصرف قدرت به سودای استقرار دموکراسی توسط «لکدمال شدگان» را به عرصه دیگری بکشاند: به اهمیت و ضرورت دفاع چپ از آزادی های بی قید وشرط سیاسی برای تشکل یابی کارگران و تهیدستان و قرائت بندی از منشورکانون نویسندگان در این رابطه. یعنی به جائی که حول آن لااقل در این جمع اختلاف و چالشی پیرامون آن نیست و بدون آن که اشاره ای به تضادبنیادی بین آزادی با دولت گرائی و رابطه تصرف قدرت با آن و دیگر تناقضات برشمرده در بالا بکند.
    *******
    سخن پایانی: گرچه برقراری این نوع میزگردها و گفتگوها بویژه توسط گرایش های مختلف و در شرایط کنونی بحران گفتمانی مفید وارزنده هستند و بهمین دلیل از برگزارکنندگان آن باید ممنون بود، اما از آن جا که با وجودرویکردهای کاملا متفاوت و بلکه متضاد، عملا شرکت کنندگان چه فرصت لازم و چه تمایل چندانی به صراحت دادن مرزهای اختلاف و نقدمواضع یکدیگر نداشتند و تا همان حدی هم که وجودداشت به شکل تلویحی مطرح می شد، نوشته حاضر برآن شد که به سهم و توان خود خلأ این نوع گفتگوها را پرکند. البته در یک گفتگو و یا مقاله نمی توان انتظارطرح کامل این گونه مسائل مهم و چالش برانگیز را داشت. البته نکات و مسائل ناگفته پیرامون وضعیت جهان و مختصات پارادایم حاکم بر انقلابات و خیزش ها و جنبش های جدید که ازتباط تنگاتنگی با شرایط و روندهای حاکم بر جهان در یک برهه تاریخی بسنده دارد بسیارهستند و مسائل مطروحه در این میز گرد را باید به عنوان بخشی از آن ها در نظرگرفت ‌( ازجمله این که به لحاظ تبارشناسی نقطه آغازاین گونه انقلابات را باید از جنبش یا انقلاب مه ۶۸ فرانسه پی گرفت. هم چنان که در این بحث از تکثر و بازخوانی امروزی از معنای بدیل و… صحبت نمی شود ).
    تقی روزبه ۲۰۲۱.۱۲.۱۸
    این که از این عنوان و از قدرت چه می فهمیم مهم است. چرا که اگر رابطه دیالکتیک منبع تولیدقدرت در یکسو و مصادره و انباشت آن در سوی دیگر و نیز ماهیت و تفکیک قدرت برسازنده اجتماعی و قدرت برساخته شده، تضاد قدرت زنده و قدرت مرده به عنوان همزاد و متناظرسرمایه زنده و سرمایه مرده، که بخشی جدانشدنی از مبارزه طبقاتی همواره جاری است نادیده گرفته شود، از همان ابتدا راه همذات انگاری قدرت اجتماعی و سازنده و تحت کنترل خودمولدین با قدرت جدا و بیگانه شده که سرکوب گرهم است هموارمی شود.

بازتاب

  1. وقتی بی‌قدرتان تاریخ می‌سازند – میدان