ترجمه rss

مارکس و کینز در برلین / مایکل رابرتز / ترجمه‌ی رسول قنبری

(0)
15/01/2019

اکنون 200 سال از زمانی که کارل مارکس زاده شد گذشته است. و درست بیش از صد سال از زمانی می‌گذرد که جان مینارد کینز، اقتصاددان بزرگ قرن بیستم در مورد جایگاه مارکس نوشت. کینز آن‌ زمان نوشت: «چه‌گونه می‌توانم این آموزه‌ی (کمونیستی) را بپذیرم که کتاب مقدس خود را برتر و فراسوی نقد جای می‌دهد؛ کتاب منسوخی که می‌دانم نه‌تنها به لحاظ علمی پرخطاست، بلکه هیچ توجه‌ای به دنیای مدرن و یا کاربردی در آن ندارد.» فکر می‌کنم می‌توانیم ببینیم که کینز نیز نظر چندان خوبی درباره‌ی اندیشه‌های مارکس نداشت.

هر زنی کارگر است / گفت‌وگوی جیل ریچاردز با سیلویا فدریچی / ترجمه‌ی سودابه رخش

در سال 1972 فمینیست‌هایی از ایتالیا، انگلستان و ایالات‌متحده برای کنفرانسی دو روزه در شهر پادووا در ایتالیا گردهم آمدند. این فعالان در پیوند با چپ‌های فراپارلمانی، مبارزات ضداستعماری، و جستجوی راه‌های بدیل در برابر حزب کمونیست، بیانیه‌ای برای عمل تنظیم کردند: «اعلامیه‌ی گروه بین‌المللی فمینیست‌ها». این اعلامیه خط بطلانی کشید بر جدایی کار بی‌مزد در خانه و کار مزدی در کارخانه، و کار خانگی را حیطه‌ای حیاتی در مبارزه‌ی طبقاتی علیه سرمایه‌داری قلمداد کرد.

سیلویا فدریچی، مهاجر ایتالیایی ساکن نیویورک، در این کنفرانس شرکت کرد و سپس به نیویورک بازگشت تا کمیته‌ای در نیویورک تاسیس کند به‌نام «کمیته‌ی خواهان دستمزد برای کار خانگی». طی سال‌های بعد کمیته‌ی دستمزد برای کارخانگی در چندین شهر ایالات متحده راه‌اندازی شد. در هر مورد، این گروه‌ها مستقل و جدا از کارگران مرد مزدبگیر شکل گرفتند. «تزهایی درباره‌ی دستمزد برای کارخانگی» (1974) چنین می‌گوید: «استقلال از مردان استقلال از سرمایه‌ای است که از قدرت مردان بهره می‌گیرد تا ما را تحت نظم خود آورد».

چرا سکوت؟‌‌ / ویتوریو فوآ، میریام مافه و آلفردو رِکلین / ترجمه‌ی ناصر گیلانی

بارِ گذشته سنگین است. ما باید موفق شویم آن را بازخوانی کنیم تا بتوانیم بر روی شانه‌های آن بایستیم و به دور دست نظر بیاندازیم…

میلیون‌ها زن و مرد در جهان، از جمله در ایتالیا، خود را کمونیست می‌خواندند. آن‌ها یا برای حزب کار می‌کردند، یا عضو و هوادار حزب بودند و یا نمایندگان حزب در انتخابات. در ایتالیا تا همین چندی پیش یک‌سوم مردم، خود را به نوعی کمونیست می‌دانستند. اما در حالِ حاضر اکثر آن‌ها سکوت اختیار کرده‌اند؛ گویی گذشته از حافظه‌شان پاک شده است. من این سکوت را با تمام وجودِ خود حس می‌کنم. تعداد شاهدان یک تجربه، تجربه‌ی کمونیسمِ ایتالیایی که قطعاً استثنایی بود، روزبه‌روز کم‌تر می‌شود. و به همراه آن بخشی از تاریخِ کشورمان در تاریکی فرو می‌رود. اکنون کارِ کمونیسم به آخر رسیده، و ضدکمونیسم یکه‌تازی می‌کند. واژه‌ی کمونیسم دیگر بیانگر یک اندیشه نیست بلکه یک فحش و ناسزاست، دیگر بیانگر یک تلاش و جستجو نیست بلکه مترادف است با خشونت و حمله به دیگران. چرا این‌گونه است؟ اگر کمونیسم به پایان رسیده، این حملاتِ ضدکمونیسم نشانه‌ی نوعی ترس نیست؟ آن‌ها از چه می ترسند؟ و از چه کسی؟

برگردیم به سکوتِ کمونیست‌ها. این موضوع برای من به یک مشغله‌ی فکریِ آزاردهنده تبدیل شده است، هر چند سکوت به‌خودی‌خود چیز بدی نیست. کلام – یعنی نامیدن چیزها، مفاهیم و احساسات – از بطنِ سکوت بیرون می‌آید. وقتی برای بیانِ چیزی، کلمه‌ای به کار برده می‌شود، دیگر جایی برای طرحِ سؤال باقی نمی‌ماند چون قاعدتاً موضوع تعریف شده است، در حالی که سکوت امکانِ طرحِ سؤال را باز می‌گذارد. کم نیست تعداد کلماتی که در گذشته حکم مرگ‌شان صادر شده و دیگر قادر به بیان مضمونِ مورد نظر نیستند! بر عکس، سکوت به معنی کاوشِ مداوم است، و من کاوش را به یافتنِ شکننده و ناپایدارِ حقیقت ترجیح می‌دهم.

اما در مورد شما، دوستان عزیز، این سکوت به چه معنی است؟ شاید به معنای آنچه که فروید آن را «کارِ سوگواری» می‌خواند، یعنی روندِ جدا شدن از یک چیز یا یک شخصِ عزیز. شما از چه چیز جدا شدید؟ از یک اطمینان، یک امید، یک طرح برای یک جامعه‌ی عادلانه؟ در این جدا شدن، چه فکری مضمونِ خود را از دست داده است؟

نظریه‌ی مارکسی دموکراسی / محمت تاباک / ترجمه‌ی حسن آزاد

نظریه‌ی سیاسی مارکس را به‌عنوان دموکراسی مستقیمِ تمام‌عیار، دموکراسی نمایندگی و حتی با تمامیت‌گرایی تفسیر کرده‌اند. نیمی از دو مدعای نخست و تمام ادعای سوم برداشت نادرستی از نظر مارکس محسوب می‌شوند. به نظر من، نظریه مارکس یک شکل ویژه و بی‌همتا از دموکراسی است، شامل نمایندگی وکالتی* و مشابهت با دموکراسی نمایندگی و مستقیم. در این مقاله، می‌کوشم یک نظریه‌ی مارکسی از دموکراسی را صورت‌بندی کنم که عمدتاً بر بنیاد نظریه‌ی مارکس از دوره‌ی گذار یعنی دیکتاتوری پرولتاریا استوار است. نشان خواهم داد که این دیکتاتوری در واقع، نوعی دموکراسی است که از مدل کمون پاریس1871 الهام می‌گیرد.

اقتصاد چین در 70 سالگی / تام کلیفورد / ترجمه‌ی احمد سیف

پیش‌نگری نمی‌کنم ولی در 2019 چین نه‌ تنها باید اقتصادی را که نرخ رشدش دائماً کاهش می‌یابد مدیریت کند بلکه درگیر یک جنگ فرسایشی تجاری با امریکا هم هست. تقاضا برای بهره‌مند شدن از منافع رشد، محیط‌زیست سالم‌تر، حمایت‌های لازم از کار و بهداشت هرروزه پرتوان‌تر شنیده می‌شود.

مارکسیسم و محیط‌ زیست / پِرآکه وسترلوند / ترجمه‌ی حسین محمدی

دو اتهام متداول علیهِ مارکسیسم از طرف راست‌گراها، برخی از فعالان محیط‌زیست و نیز بخشی از چپ درباره‌ی محیط‌زیست وجود دارد. نخست این که کارل مارکس دیدگاه بیش از حد مثبتی در مورد صنعتی‌شدن و بهره‌کشی از طبیعت به‌عنوان منبعی نا‌محدود داشته است. دوم این‌که مارکسیسم مسئول برخی از بدترین فاجعه‌های اکولوژیکی در اتحاد جماهیر شوروی است.
برخلاف این ادعاها، آگاهی درباره‌ی محیط‌زیست و مبارزه برای آن، امری جدید برای مارکسیست‌ها به شمار نمی‌رود. در واقع، مارکس در تحلیل و انتقاد از اثر مخربِ صنعتی‌شدنِ سرمایه‌دارانه در طبیعت -همچون جامعه- پیشگام بود. مارکس و انگلس، نویسندگان مانیفست کمونیست در سال 1848، تمامی رشته‌های علمی را به‌دقت دنبال و مطالعه کردند.
تولید صنعتی سرمایه‌دارانه، طبقه‌ی کارگر(پرولتاریا) و کار طاقت‌فرسای آن‌ها، که موجودیت خود را فقط در دهه‌های گذشته نشان داده بودند، بلافاصله توسط مارکس به‌عنوان عناصر کلیدی توسعه‌ی جامعه شناسایی شدند. با این حال،‌ تأکید بر اهمیت طبقه‌ی کارگر به معنای نادیده گرفتن محیط‌زیست نبود.
جالب این‌جاست که مارکس کار طاقت‌فرسا را به‌عنوان «فرآیندی که انسان و طبیعت در آن مشارکت می‌کنند» در نظر می‌گرفت. در نقد مارکس از برنامه‌ی گوتا، برنامه‌ای که کنگره‌ی اولیه حزب سوسیال‌دموکرات آلمان (SPD) در سال 1875 اتخاذ کرده بود، بر این موضوع تأکید شده است. مارکس پیام این برنامه را «کار طاقت‌فرسا منبع تمامی ثروت و فرهنگ است» در نظر گرفت و نوشت: «کار طاقت‌فرسا منبع تمام ثروت نیست. طبیعت نیز همچون کار طاقت‌فرسا، منبع ارزش‌های مصرفی است (و مطمئناً چیزی است که از ثروت مادی تشکیل شده است!) که این خود تجلی نیروی طبیعت و توان کار انسانی است». ایده‌ی غلطِ کار طاقت‌فرسا به‌عنوان تنها منبع، متعلق به فردیناند لاسال است و نه مارکس….

امپریالیسم سرمایه‌ی مالی و «جنگ‌های تجاری» / گفت‌وگو با پرابهات پاتنایک /  ترجمه‌ی داود جلیلی

دونالد ترامپ یک رهبر جهانی دمدمی‌مزاج است. به نظر می‌رسد به نظم قدیمی بی‌اعتنا است، یعنی به سازوکارهای جهانی‌‌سازی که اردوگاه امپریالیستی پس از سقوط اتحاد شوروی و طرح جهان سوم با دقت مستقر ساخت. ترامپ در دومین روز ریاست‌‌جمهوری، دستور اجرایی برای مذاکره‌ی دوباره بر سر نفتا (موافقت‌‌نامه‌ی تجاری امریکای شمالی) را امضا و برنامه‌ی همکاری فراآتلانتیک را لغو کرد. او در ادامه بر روی کالاهای کلیدی که از اتحادیه‌ی اروپا و چین و علاوه بر آن کانادا و مکزیک وارد می‌شد تعرفه بست.

نگرش جدید فوکویاما: «سوسیالیسم باید بازگردد» / اَلن وودز / ترجمه‌ی نیکزاد زنگنه

26 سال پیش، پس از سقوط اتحاد شوروی، مدافعان سرمایه‌داری سرخوشانه از مرگ سوسیالیسم و کمونیسم سخن گفتند. لیبرالیسم پیروز شده بود و تاریخ در قالب سرمایه‌داری به تجلی نهایی خود رسید. این لحظه‌ای بود که یوشی‌هیرو فرانسیس فوکویاما[1] پیش‌بینی معروف (یا بدآوازه‌‌ِی) خود را اعلام کرد. منظور او این بود: اکنون که سوسیالیسم (در قالب اتحاد شوروی) شکست خورده ، تنها نظام اقتصادی-اجتماعی امکان‌پذیر سرمایه‌داری است؛ یا همان‌طور که او و دیگران مایلند آن را توصیف کنند: «اقتصادِ بازارِ آزاد.»

مدافعان سرمایه‌داری پیش‌بینی کردند که پیروزی لیبرالیسم، تضمین‌کننده‌ی صلح و کامیابی در آینده است. اقتصاد‌دانان از بهره‌ی صلح[2] سخن گفتند. حالا که جنگ سرد با شوروی پایان یافته بود، دولت‌های سرمایه‌داری می‌توانستند بودجه‌ی فراوانی را صرف ساختِ مدارس، بیمارستان‌ها، مسکن و تمام پیش‌نیازهای ضروری دیگر برای یک زندگی متمدن کنند. کویرها شکوفا می‌شوند، تولید افزایش می‌یابد و بشر از آن پس تا ابد با خوش‌بختی زندگی خواهد کرد. آمین!

26 سال زمان زیادی از زندگی یک مرد یا زن است اما در مقیاس تاریخ، تنها لحظه‌ای زودگذر است. و در عین حال در همین بخش ناچیز تاریخ، همه چیز تغییر کرده است و همان‌طور که هگل پیش‌بینی کرده بود، همه‌چیز به ضدِ خود تبدیل شده است. امروز از پیش‌بینی‌های متقن آن زمان، دیگر سنگی روی سنگ باقی نمانده است.

جلیقه‌زردها: شورش کم‌درآمدها

جلیقه‌زردها چه کسانی‌اند و چه می‌خواهند؟ گروهی از جامعه‌شناسان، دانشمندان علوم سیاسی و جغرافی‌دانان اخیراً مطالعه‌ای درباره‌ی انگیزه‌ها و سیمای اجتماعی ـ جمعیتی این جنبش انجام داده‌اند تا به این سؤال پاسخ دهند. در این مقاله آنان یافته‌های اولیه‌شان را ارائه می‌کنند.

نتایج اولیه‌ی مطالعه‌ی جامعه‌شناسان، دانشمندان علوم سیاسی و جغرافی‌دانان درباره‌ی این بسیج نشان می‌دهد که تظاهرکنندگان مطالبات اجتماعی دارند نه ناسیونالیستی.

انسان‌گرایی مارکسیستی و دموکراسی سوسیالیستی / میشل لووی

تبار انسان‌گرایی مارکس، بی‌تردید به انسان‌گرایی دوره‎ی رنسانس نسب می‌برد. آگنس هلر در کتاب شایان توجه‌‌اش در مورد انسان دوره‌ی رنسانس، خط مستقیمی را نشان می‌‌دهد که از فلسفه‌ی رواقی اپیکوریسم شروع شده، از طریق گوته و دیدرو (و در روسیه چرنیشفسکی) ادامه می‌یابد، و چهره‌‌های بزرگ در گستره‌ی فلسفه و سیاست در سنت مارکسیستی را دربر می‌گیرد.

مارکسیسم در برابر اینترسکشنالیتی / جسیکا کسل / ترجمه‌ی نیکزاد زنگنه

بحران سرمایه‌داری، به جوّ پرسشگری و جنبش‌های توده‌ای در سرتاسر جهان منجر شده است. از جنبش خشم در اسپانیا تا میدان سینتاگما در یونان و از همه جدیدتر جنبش برخاستگان در شب در فرانسه، جوانان شروع به کنش‌گری و به چالش‌ کشیدن نظام سرمایه‌داری می‌کنند. به‌عنوان بخشی از این فضای عمومی، در سال‌های اخیر شماری از جنبش‌های خودبه‌خودی علیه اشکال متعدد ستم که لایه‌های مختلف طبقه‌ی کارگر در سرمایه‌داری تجربه می‌کنند فوران کرده است. جنبش‌های الهام‌بخشی مانند «بیهودگی کافی است»، «جانِ سیاهان مهم است»، تظاهرات جهانی در اعتراض به خشونت علیه زنان در 8 مارس و جنبش ضد ترامپ تنها چند نمونه‌ی اخیر از تمایل فزاینده‌ی کارگران و جوانان برای مبارزه با ستم و تبعیض است. رهبران برخی از جنبش‌ها – معمولا اعضای چپ‌گرای آکادمی یا افراد تحت تأثیر آن- نظریه‌ی متداولی به نام «اینترسکشنالیتی» را اتخاذ کرده‌اند. بنابراین عجیب نیست که گروهی از جوانان و دانشجویان که به‌عنوان بخشی از این جنبش‌ها سیاسی می‌شوند، برای مشاهده‌ی ستم از این منظر استفاده کنند. اما منظور از اینترسکشنالیتی چیست؟ آیا به کار مبارزه با ستم می آید و با مارکسیسم سازگاری دارد؟

کارگرانِ بدون ذخیره / سالار مهندسی و اما تایتلمان / ترجمه‌ی مرجان نمازی

از دهه‌ی 1970 که فمینیست‌ها پیش از همه‌ی گروه‌ها تأملاتِ جسته و گریخته‌ی کارل مارکس درباره‌ی مفهوم بازتولید اجتماعی را بسط دادند، این مفهوم جایگاهی مرکزی در زرادخانه‌ی نظری ما یافته است. مفهوم بازتولید اجتماعی به ما کمک کرد تا چگونگی اندیشیدن به ارتباط میان جنسیت، گرایش جنسی، نژاد، و طبقه را اصلاح کنیم؛ سرچشمه‌های سرکوب زنان را بهتر دریابیم؛ وابستگی سرمایه‌داری به کار خانگیِ بدون دستمزد را بازشناسیم؛ و وجه تمایز منازعه‌ی طبقاتی با بسیاری چیزهای دیگر را برجسته کنیم.
وجه بسیار تراژیک ماجرا صرفاً آن نیست که داستانِ مذکورْ انحصاری و از وجوهِ بسیاری نادرست است، بلکه همچنین این است که پژوهشگران فمینیست قبلاً عناصر لازم برای [نگارش] یک تاریخِ سرمایه‌داری تماماً حک‌ و اصلاح‌شده، فراگیرتر و دقیق‌تر را خلق و آماده کرده‌اند. آن‌ها نه‌تنها مطالعات محلی متعددی را به انجام رسانده‌اند، بلکه همچنین برخی‌ تاریخ‌هایی مطوّل و غنی‌ درباره‌ی نیروی کار زنان، بازتولید اجتماعی، کار مراقبت، و دولت رفاه نوشته‌اند. با این حال کار آن‌ها اغلب به‌رسمیت شناخته نمی‌شود یا انحصاراً به‌عنوان تاریخ زنان دسته‌بندی می‌شود. از این رو، آن‌چه در ادامه می‌آید تلاش محدودی است در جهتِ به‌کارگیری آن بینش‌های غنی، با این هدف که فرایندِ طولانیِ بازنویسیِ روایتی جامع از سرمایه‌داری، ترکیب طبقاتی، و صورت‌بندی دولت در ایالات متحده را، این بار از منظر بازتولید اجتماعی، کلید بزنیم. قطعاً ما در این‌جا درصدد نوشتن ضدِ تاریخِ مشخصی نیستیم. فضا و فرصت محدود ما را وامی‌دارد به جای رویدادنامه‌نویسیِ دقیق از پدید‌ه‌های تاریخی، تنها طرحی از روندهای اصلی ترسیم کنیم. گرچه این بدان معناست که متأسفانه مسائل بسیاری از نظر دور مانده است، اما چنین رویکردی به ما این امکان را می‌دهد تا آن دسته از روندهایی را در کنار هم بنشانیم که وضعیت کنونی ما را بهتر توضیح می‌دهند…