آخرین مقاله‌ها

روش دیالکتیکی یا روش منطقی ـ تاریخی / فروغ اسدپور

black-and-red-multi-direction_19-125877در این نوشته تلاش می‌شود تا با ارجاع به فصل دوم کتاب کریستوفر آرتور با عنوان دیالکتیک جدید و سرمایه[1] تفاوت روش دیالکتیکی و روش تک­راستایی که به نام روش منطقی ـ تاریخی هم شناخته می­شود به اختصار بررسی شود. در همین زمینه، چرایی گزینش کالا به­مثابه نقطه­ی آغاز مفهوم­پردازی سرمایه در فصل یکم جلد نخست سرمایه و نیز روش تشریح یا پیشروی در استدلال دیالکتیکی و نظام­مند مارکس نیز بررسی می­شود.

 

روش تک­راستایی یا منطقی ـ تاریخی

از آن‌جا که مارکس هرگز درباره­ی روش خود در سرمایه مطلب جامع و منسجمی ننوشت، وظیفه­ی درک این روش و تفسیر آن به عهده­ی دیگران و از جمله انگلس، ویراستار جلد دوم و جلد سوم سرمایه، افتاد. به نظر انگلس و افراد دیگری همچون رونالد میک، پل سوییزی و حتی ارنست مندل فصل­های آغازین سرمایه جلد یکم درباره­ی جامعه­ی سرمایه­داری نیستند بلکه مربوط به دوره­­ای فرضی از تاریخ جوامع پیشاسرمایه­داری هستند که در آن مبادله بر اساس قانون ارزش به شکل منحرف ناشده­اش تحقق می­یافت. درحالی که به­تدریج با رشد و تکامل تاریخی و به‌ویژه در سرمایه­داری این قانون دست­خوش انحراف شد. منظور این است که در آن جامعه­ی فرضی مولدین مستقل کالاهای‌شان را بر اساس مقدار کار پیکریافته در آنها با یکدیگرمبادله می­کردند. به­این ترتیب آن‌ها به­نحوی سوبژکتیو قانون ارزش را در شکل ناب و خالص خود متحقق می­کردند. اعتراض آرتور به این استدلال این است که قانون ارزش قانونی بین­سوژه­ای (اینترسوبژکتیو) نیست بلکه امری ابژکتیو است که در اثر سازوکارهایی خارج از آگاهی تجربی و تصمیمات فردی شکل می­گیرد و عمل می­کند. بنا به همین درک است که انگلس درباره­ی روش تشریح مارکس در سرمایه می­نویسد: «ساختار منطقی سرمایه بازتاب تصحیح شده­ی مراحل تاریخی تكامل نظام تولیدی سرمایه­داری است».[2] به این ترتیب او دیالکتیک نظام­مند (روشن کردن پیوندهای درونی – ضروری یا منطقی در یک تمامیت/کل) و دیالکتیک تاریخی (مثلاً منظم کردن تکاملی شیوه­های تولیدی مختلف در طول تاریخ) را با هم درآمیخت. از همین رو گفت که «عرضه‌داشت ماركس با اینكه «منطقی» است، هنوز «چیزی جز همان روش تاریخی نیست» که فقط از «تصادفات ناراحت‌كننده» مبرا شده است. انگلس ادعا کرد که مارکس در آغاز جلد یكم سرمایه، «تولید کالایی ساده را پیش­فرض تاریخی خود قرار داد و فقط پس از آن بر این اساس به­ سمت سرمایه پیش­ رفت»: مزیت این روش آن بود که ماركس می­توانست «از کالای ساده شروع كند، و نه از یک شکل ثانویه‌ا­ی به لحاظ مفهومی و تاریخی یعنی کالایی که پیش‌تر توسط سرمایه­داری دستخوش تغییر و تحول شده بود»».[3] اما آرتور با اشاره به مجموعه­ی جدید آثار كامل مارکس- انگلس که همه­ی دست­نوشته­های مارکس در آن به چاپ رسیده است می­نویسد که مارکس هرگز اصطلاح «تولید کالایی ساده» را در زندگی‌اش به کار نبرد و هرگز به کالای تولید سرمایه­داری چون شکل ثانویه­ی اشتقاقی که گویا تکامل پسین­تر شکل اولیه­ و اصلی کالا در جوامع پیشاسرمایه­داری است، استناد نكرد. «تنها جایی که در كل سه جلد سرمایه اصطلاح تولید کالایی ساده ظاهر می­شود، جلد سوم است. اما این در فرازی است که پس از كار ویرایشی انگلس به دست ما رسیده و انگلس خود در یادداشتی پیرامون این موضوع به ما هشدار می­دهد. (همان­طور که در واقع بند مربوط به مأموریت تاریخی سرمایه در صفحه­ی بعدی نیز نوشته­ی او است)».[4] اگرچه در فصل­های نخست سرمایه از طبقات اجتماعی و رابطه­ی کار و سرمایه خبری نیست اما این کتاب از همان جمله­ی آغازینش هنگامی که شکل ثروت در جوامع سرمایه­داری را مترادف با شکل کالا قرار می­دهد، در واقع سرمایه­داری را پژوهش می­کند و نه نظام­های پیشاسرمایه­داری را.

رونالد میک «میتولوژی» (روش افسانه­ای یا پردازش مرحله­ا­ی مفروض به­نام تولید کالایی ساده) را جایگزین روایت تاریخی انگلس کرد و سوییزی «روش تقریب‌های‌ متوالی» را. این سنت تک­راستایی که به­نظر آرتور حتی نزد ارنست مندل متأخر هم دیده می­شود فصل­های آغازین سرمایه را مربوط به «تولید کالایی ساده» ـ یک مرحله­ی فرضی در تاریخ ـ می­داند.

به­طور کلی می­توان گفت که از منظر تک‌راستایی «تولید کالایی ساده» در واقع مفهوم عام تولید کالایی است که خصوصیات «اصلی» جامعه­ی مولد کالا ـ و لاجرم ارزش و قانون ارزش ـ را در شکل ناب خود توضیح می­دهد. در این حالت سرمایه­داری فقط یک «نمونه­ی خاص» از آن «مورد کلی» است که باید خصوصیات ویژه­اش مورد پژوهش قرار بگیرند.

آرتور می­پرسد که آیا واقعا چنین است؟ آیا در جوامع پیشاسرمایه­داری می­توان از قانون ارزش در «شکل کلاسیک»­اش سخن گفت؟ پاسخ او این است که «ارزش و مبادله تحت حاکمیت قانون ارزش مبتنی بر کار در جامعه­‌ای پیشاسرمایه­داری بی­معنا است؛ زیرا در یک چنین جامعه­ی­ خیالی، هیچ سازوکاری برای اجرای چنین قانونی وجود ندارد. قیمت در چنین جامعه­ای فقط یك میانجی صوری است که امکان عملی مبادله را میسر می­کند، اما چیزی متعین به­نام جوهر ارزش وجود ندارد«.[5] جوهر ارزش نیز که همانا زمان کار به لحاظ اجتماعی لازم است هنگامی ظاهر می­شود که شاهد رواج مبادلات نظام­مند و کالایی شدن همه­ی نهاده­های تولید و از جمله نیروی کار هستیم. چنین پدیده­هایی نیز فقط در سرمایه­داری اتفاق می­افتند. بر همین مبنا نیز می­توان رقابت بین سرمایه­ها و حذف برخی از آنها را مطابق سازوکارهای بالا از بازار توضیح داد. در حالی که نظام­های تولیدی پیشاسرمایه­داری یا مرحله­ی فرضی تولید کالایی ساده از چنین سازوکاری تبعیت نمی­کنند.[6]و[7]

به این معنا قانون ارزش قانونی ابژکتیو است که به بیان مارکس پس پشت جامعه شکل می­گیرد و عمل می­کند و فراسوی تصمیم­گیری اعضای جامعه‌ی سرمایه­داری است. این قانون ابژکتیو نیز با برایند بازار جهانی و کاهش مداوم کار به لحاظ اجتماعی لازم برای تولید کالاها عملکرد خود را نشان می­دهد و چنین چیزی نمی­تواند در جوامع پیشاسرمایه­داری وجود داشته باشد.

 

روش دیالکتیک نظام­مند

آرتور بر این نظر است که روش مارکس برخلاف آن­چه نزد طرفداران روش منطقی ـ تاریخی دیده می­شود روشی دیالکتیکی است آن­هم از نوع نظام­مند. مارکس این روش را از منطق هگل به وام گرفت چه این روش را برای توضیح ماهیت دیالکتیکی سرمایه مناسب یافت. همان­طور که گفته شد مارکس از نخستین جمله­ی سرمایه مشغول بحث پیرامون جامعه­ی سرمایه­داری است. به بیان خود مارکس هم فصل­های نخست کتاب و توضیح شکل­های ارزش یعنی کالا- پول – سرمایه دشوارند زیرا آغاز هر علمی دشوار است. آن­چه که مارکس در فصل­های نخست سرمایه بررسی می­کند اجزایی از یک تمامیت یا یک کل دیالکتیکی هستند. در یک تمامیت یا کل دیالکتیکی عناصر و پاره­های گوناگون در پیوندهای درونی و ضروری (و نه تصادفی و اتفاقی) با یکدیگر به­سر می­برند. مفاهیم از دل یکدیگر، به شکلی متوالی و بر مبنای تناقضاتی که در مفاهیم اولیه کشف می­شوند رشد می­کنند. در خود این تمامیت (سرمایه) مراحل گوناگون تجرید و تمامیت­های کوچکتری وجود دارند که بر اساس تضادهای درونی، به ضرورت رو به مفاهیم و تمامیت­های کامل­تر و عالی­تری گشوده می­شوند.

به­عنوان نمونه نخستین مرحله‌ یا تمامیت مجردی که مارکس از کل نظام بیرون کشیده و تحلیل می‌كند، مرحله‌ی گردش ساده است. اما این تمامیت، این مرحله­ی مجرد هنوز بدون میانجی است. سرمایه با آن همچون بی­واسطه­ترین، یعنی مشهودترین جنبه­ی سرمایه­داری آغاز می­کند. جنبه­ای که عقل متعارف آن­ را بی هیچ دشواری درمی­یابد و «درک می­کند». جنبه­ای که هم­زمان مجرد و نامتعین است زیرا از تمامیت برکنده شده از آن منزوی و جدا افتاده است و فقط با جای گرفتن تدریجی­اش در تمامیت که به­نحوی منطقی بازسازی می­شود واقعاً قابل درک خواهد بود. پس گسترش دیالکتیکی استدلال موجب آن می­شود که به­تدریج این سپهر را به­نحوی هر چه انضمامی­تر در رابطه با کل درک کنیم.

در این زمینه آرتور می­نویسد «خاستگاه محصولات در گردش موقتاً نادیده گرفته می­شود، و در نتیجه کالاها هم­چون امری معلوم و مسلم فرض می­شوند. تنها پس از رشد و تكامل مقولات گردش است که می­توان به روابط تولید پرداخت، همان روابطی که مبنای روابط مبادله، روابط قابل مشاهده در سپهر گردش ساده هستند. گذار اصلی در سرمایه از تولید کالایی ساده به تولید سرمایه­داری نیست، بلکه گذار از «سپهرگردش ساده یا مبادله­ی کالاها» به سوی «سپهر پنهان تولید» است. با انجام چنین چرخشی، گردش همچون سپهری درک می­شود که روابط تولیدی در آن بازتاب می­یابند.»[8]

 

گسترش دیالکتیکی استدلال چه‌طور انجام می­شود؟

آرتور می­گوید که درک این تمامیت نخستین (گردش ساده یا مبادله­ی کالاها) و کل نظام باید از نقطه­ی خاصی آغاز شود. برای همین روش تشریح و عرضه­داشت باید از جایی آغاز کند که ساده­ترین، مجردترین و بی­واسطه­ترین جنبه­ی این تمامیت باشد و سپس انسجام آن گام به گام نشان داده شود. یعنی به­تدریج روابط درونی و ضروری را به نحوی منطقی با به میان کشیدن عناصر گوناگون یکی پس از دیگری بازسازی کنیم.

به این ترتیب روشن است که مارکس نمی­تواند تشریح سرمایه به­مثابه کل یا یک تمامیت دیالکتیکی را بی­واسطه انجام بدهد. چه برای تشریح سرمایه به بازگویی مقدمات بسیاری نیاز دارد. برای همین از یک تمامیت جزیی «گردش ساده» آغاز می­کند و تشریح همین تمامیت جزیی نیز خود باید از جایی آغاز شود. این عنصر اولیه یا نقطه­ی آغاز نیز شکل کالا است. پس پردازش تمامیتی جزیی که در این­جا مرحله­ی­ گردش ساده است مستلزم حرکت از یک نقطه­ی آغاز مناسب به سمتی است که وحدت روابط درونی آن درک شود.

اما گزینش نقطه­ی آغاز بر چه مبنایی انجام می­شود و روش پیشروی از این نقطه چگونه است؟

نقطه­ی آغازدر این­جا به بیان خود مارکس[9] آن «شکل سلولی» یا یاخته­ی اولیه است که تمامیت سرمایه را در خود نهفته دارد و همه­ی روابط اصلی و به­لحاظ منطقی ضروری باید مرحله به مرحله در پیوند با یکدیگر از دل آن زاده شوند. این نقطه­ی آغاز امری بیرونی و یا ذهنی نیست بلکه درونی تمامیتی است که در حال مطالعه­اش هستیم. نقطه­ی آغاز از راه برکندن یک تکه، یک جنبه، یا یک عنصر از تمامیت به­دست می­آید. نقطه­ی آغاز بنا به نظر هگل باید به‌قدر کافی ساده باشد تا عقل سلیم و تجربه­ی روزمره آن را بشناسد. هم­زمان باید دارای تعین تاریخی باشد یا به بیانی اثر انگشت روابط تولیدی غالب در سرمایه­داری را بر خود داشته باشد تا مقولات دیگری که ساختارهای ویژه­ی جامعه­ی سرمایه­داری و شیوه­ی تولید آن را تشکیل می­دهند از دل آن قابل زاده شدن باشند.[10] مارکس شکل کالا را نقطه­ی آغاز تشریح خود برمی­گزیند. آرتور اشکالاتی را برمی­شمارد که می­توان به گزینش کالا به­مثابه شکل سلولی نظام سرمایه­داری وارد دانست:

  1. کالا موجودیتی «پیچیده» است و نه «ساده». زیرا که کالا دارای دو وجه مصرفی و مبادله­پذیری است و به این معنا به قدر کافی گیج­کننده.
  2. تعین تاریخی آن روشن نیست، چه این شکل کالایی به چیزهایی که محصولات کار نیستند هم منضم می­شود و در ضمن باید به یاد داشته باشیم که نوعی مبادله­ی کالایی در جوامع پیشاسرمایه­داری هم وجود داشته است.

آرتور ابتدا به بررسی مورد دوم می‌پردازد و به این نکته اشاره می­کند که مارکس کالا را به عنوان نقطه­ی آغاز روش تشریح خود برگزید تا به این ترتیب دوره­های پیشاسرمایه­داری را از بحث خود بیرون بگذارد. زیرا که در این قبیل جوامع فقط مازاد محصول به بازار برده می­شد و همه­ی تولید برای خاطر مبادله انجام نمی­شد. «مارکس درعین­حال به­نحو صریح­تری می­گوید که با این­که از یک­سو «تولید و گردش کالاها… خودبخود به­هیچ­رو مستلزم وجود تولید سرمایه­داری نیستند، اما از سوی دیگر فقط بر اساس تولید سرمایه­داری است که کالا ابتدا شکل عام محصول را به­خود می­گیرد»».[11]

با بیان این گفتاورد حالا روشن است که کالا اثر انگشت شیوه­ی تولید سرمایه­داری را بر خود دارد و شکل سلولی آن است زیرا همان­طور که مارکس نیز گفته بود اصولاً شکل ثروت در جامعه­ی سرمایه­داری با شکل کالا مترادف است. اما حالا چه‌طور باید پیشروی کنیم؟

 

گسترش استدلال دیالکتیکی

روشن شد که کالا دارای دو وجه ارزش مصرفی و ارزش مبادله­ای است. همین موضوع را به قدر کافی پیچیده می­کند. مارکس باید بر کدام جنبه از کالا متمرکز شود؟ کدام جنبه از کالا دارای تعین تاریخی است؟ مارکس به منظور پیشروی در استدلال دیالکتیکی خود جنبه­ی ارزش مصرفی کالا را که ویژگی فراتاریخی محصول کار انسانی است از بحث خود کنارمی­گذارد و به جنبه­ی ارزش مبادله­ای کالا می­پردازد. چه این جنبه از تعین تاریخی برخوردار است و سرشت­نشان روبط اصلی در جامعه­ی سرمایه­داری است. مارکس با تمرکز بر ارزش مبادله به کشف روابط درونی پرتضاد در شکل سلولی کالا مشغول می­شود تا به تدریج تمامیت نظام (سرمایه) را از دل آن استنتاج کند. آرتور به یک­باره از همین­جا نتیجه­ی عجیبی می­گیرد و می­گوید که در واقع نقطه­ی­ آغاز حقیقی مارکس ارزش است که فعلا در شکلی تحریف­ و ساده شده برنهاده شده است. اما پرسش این است که ارزش مبادله چه ارتباطی با مقوله­ی ارزش دارد، مقوله­ای که فقط با میانجی­ تمامیت روابط مبتنی بر مبادله­ی کالاها با یک­دیگر و در حین مبادله ایجاد می­شود (به­یاد داشته باشیم که هنوز در تمامیتی جزیی به­نام گردش ساده به­سر می­بریم و هنوز نمی­دانیم ارزش خود را چگونه تولید و خودبنیاد می­کند)؟ پاسخ او به این دشواری نظری این است که عقل سلیم با مشاهده­ی جریان بی­وقفه­ی مبادله­ی کالاها متوجه می­شود که «باید نوعی یکسانی در ذات در پس نمودهای ناهمگون کالاها وجود داشته باشد. چنین تحلیل تقلیل­گرایانه­ای… برنامه­ی تحقیقی زیر را پیشنهاد می­کند: براساس کدام شرایط وجودی می­توان نشان داد که ارزش خود خویشتن را بنیان می­گذارد تا به­خود همچون خصلت كلی کالاها اعتبار ­بخشد؟ همان­طور که به­زودی خواهیم دید برای پاسخ به این پرسش به استنتاج دیالکتیکی سرمایه نیازمندیم. نتیجه­ی نهایی نشان خواهد داد که چنان­چه کالا محصول سرمایه باشد، پس در­این­صورت کالا باید نمونه‌ی مشخصی از {این مفهوم مجرد یعنی} ارزش باشد».[12]

به­این معنا عقل سلیم با مشاهده­ی جریان مبادله­ها متوجه نوعی ذات یکدست کننده پس پشت مبادله­­ها می­شود. اما برای کشف این ذات یکدست کننده (ارزش) که بر نایکدستی و ناهمگونی کالاها (که در جنبه­ی کیفی خود ارزش­های مصرفی بسیار متفاوتی هستند) غلبه می­کند، آنها را با هم برابر قرار می­دهد، و در سپهر گردش در شکل پول، مستقل از آنها در برابرشان می­ایستد و همه­ی آنها را همچون جزیی بیرونیت یافته از خود بازنمایی می­کند هنوز نیاز به پژوهش داریم.

پس روشن شد که کالا به­مثابه نقطه­ی آغاز دارای بی­واسطه­گی است، چه همگان به تجربه می­دانند که در این جامعه همه چیز خرید و فروش می­شود. این نقطه­ی آغاز به دو جنبه­ی ارزش مصرفی و ارزش مبادله تجزیه می­شود و جنبه­ی ارزش مصرفی آن که امری فراتاریخی است و در همه­ی جوامع بشری وجود داشته است، کنار گذاشته می­شود، زیرا نمی­تواند وارد استدلال دیالکتیکی بشود. از خلال مواجهه با جریان مبادله­ها پی می­بریم که باید این مبادله­ها مبنای مشترکی داشته باشند که همان ارزش به­معنای امر كلی ساده است. اما ارزش هنوز باید بنیادهای خود را روشن کند و عمل تشریح باید در پی شالوده­گذاری آن باشد.

آرتور سپس شباهت نقطه­­ی آغاز دوگانه­ی هگل و مارکس را شرح می­دهد. هگل درباره­ی منطق خود می­گوید: «آغازگاه در معنای هستی بی­واسطه، از جهان شهود و دریافت (حسی) برگرفته می­شود: این همان آغازگاه روش تحلیلی است… هستی در معنای كلیت آغازگاه روش ترکیبی است».[13]

به­نظر آرتور مارکس در سرمایه نقطه­ی آغاز خود را با دقت توضیح نمی­دهد و تنها چیزی که در این‌باره می­گوید این است که از راه «قدرت تجرید» درک می­کنیم که «در جامعه­ی بورژوایی شکل کالاییِ محصول کار، یا شکل ارزش کالا، شکل سلولی اقتصاد است.»[14] مارکس در جای دیگری تعریف خود را چنین تدقیق بخشیده است:

«محصول کار در شکل طبیعی خود همانا شکل ارزش مصرفی را به جهان عرضه می­کند. بنابراین برای این که شکل کالایی به خود بگیرد، یعنی چون وحدت اضدادِ ارزش مصرفی و ارزش مبادله­ای ظاهر ­شود، فقط نیازمند شکل ارزش است. پس بسط شکل ارزش با بسط شکل کالایی همانند است».[15] به این معنا حرکت بسط­دهنده­ی شکل­های اجتماعی ارزش از شکل کالا آغاز می­شود. ارزش مبادله نخستین شکل ارزش است که شکل­های تکامل­یافته­تر ارزش از دل آن بیرون می­آیند.

آرتور سپس از جایروس باناجی تقدیر می­کند که به­درستی تشخیص داده است که سرمایه­ی مارکس نیز دارای نقطه­ی آغازی دوگانه است: «شکل کالایی محصول، نقطه­­ی آغاز تحلیلی است که در آن ارزش و ارزش مصرفی را از هم تمیز می­دهیم، در حالی که این ارزش، خود، نقطه­ی آغاز ترکیبی برای بسط روابط پیچیده­تر، در مسیر جستجو برای چگونگی بنیان نهادن آن چون ذات ناب و كلی کالاست».[16]

اما این مفهوم از ارزش (مبادله) هنوز بسیار مجرد و نامتعین است و باید از آن فراتر رفت. انجام پیشروی در دیالکتیک نظام­مند هنگامی ممکن می­شود که تشخیص داده شود که با قرار دادن ارزش به‌عنوان ویژگی كلی کالاها در سپهر مبادله تضادی ایجاد می­شود که فرارفتن از این تضاد را الزام می­بخشد. فراروی در این­جا به­معنای تولید مجموعه­ی پیچیده­تری از روابط، یعنی فعلیت­یابی مناسب­تر ارزش یا شالوده­گذاری مشخص­تر آن، است. شالوده­گذاری مناسب­تر ارزش هنگامی است كه کالا در فصل­های نخستین با پول و سرمایه به­نحوی ضروری پیوند می­یابد و هم­چون شکلی از ارزش وضع می­شود. کالا در این حالت دیگر آن چیزی نیست که در بی­واسطگی تجربه درك كرده بودیم. آرتور به­منظور نمایش این نکته گسترش شکل ارزش از کالاها به پول و سپس به سرمایه را به اختصار بحث می­کند. مارکس نشان می­دهد که ارزش چه‌گونه به دلیل کاستی­های موجود در روابط بین کالاها به­نحوی منسجم­تر با ایجاد نوعی هم­ارز عام یعنی پول شالوده­گذاری می­شود. سپس با ظهور فرمول عام سرمایه نشان داده می­شود که «پول هم به نوبه­ی خود به تضادی برمی‌خورد… راه‌حل این تضاد جداشدن پول از خودش به­منظور تحقق پول بیش­تر است، یعنی باید خود را به موضوع ورود خویش به گردش تبدیل کند. این سخن به­معنای آن است که شکل پول از راه گسترش دیالکتیکی، به ظهور شکل جدیدی از ارزش، یعنی ارزش اضافی چون هدف مبادله در شکل سرمایه، می‌انجامد».[17]

حالا تضاد دیگری مطرح می­شود: سپهر گردش و مبادله هم خاستگاه سرمایه است و هم نیست. خاستگاه سرمایه است زیرا که خرید و مصرف نیروی کار به­مثابه عامل مولد ارزش در این سپهر انجام می­شود و در عین حال خاستگاه سرمایه نیست زیرا که ارزش­افزایی سرمایه نمی­تواند بر اساس «مبادله­ی هم­ارزها» در این سپهر انجام شود. به­همین دلیل هم سپهر گردش با تضادهای نهفته در خود راه را برای ورود به تمامیتی دیگر یعنی سپهر تولید باز می­کند. آرتور در این­جا خطاب به طرفداران روش تک­راستایی یا پیچیده­کردن پیاپی مدل شکل ارزش می­نویسد: «مارکس نمی­گوید: حالا بیایید با فرض کردن نیروی کار همچون کالا موضوعات را کمی پیچیده­تر کنیم، برعکس استدلال او این است که مفهوم سرمایه به نیروی کار حاضر و آماده‌ای كه کالاگونه است نیاز دارد».[18]

حالا با شالوده­گذاری سرمایه هم­چون ارزش خودارزش­افزا در سپهر تولید سپهر گردش در شکلی میانجی­گری شده درک می­شود، زیرا که روشن می­شود که این سپهر آزادی، برابری، عدالت و انصاف بر شالوده­های روابط به‌شدت نابرابر و سلسله­مراتبی سرمایه­داری (که در فصل­های بعدی توضیح داده می­شود) استوار است و به­خودی خود نمی­تواند چیزی را توضیح بدهد.

آرتور سپس توضیح می­دهد که اگر چه سرمایه­ی صنعتی (و سپهر تولید و کار) به­مثابه عنصری پراهمیت در بازتولید سرمایه، در فرایند تشریح استنتاجی چون نتیجه ظاهر می‌شود، اما واقعاً پیش­شرط بازتولید نظام است. با این حال نقطه­ی آغاز باید با کالا و در سپهر گردش بنیان گذارده شود.

می­خواهم در این­جا توجه خواننده را به جایگاه مرکزی رابطه­ی بین شکل و محتوا نزد آرتور معطوف کنم که دیرتر برای بحث او پیرامون ماهیت شوروی اهمیت می­یابد. از دیدگاه او به­رغم این­که سرمایه­ی صنعتی محتوای سرمایه­داری است اما پیش از چرخیدن به سمت تولید باید شکل­های ارزش و سپهر گردش را هم­چون تمامیتی رشدیافته درک کنیم، زیرا که پژوهش پیرامون تولید بدون پژوهش پیرامون شکل معین آن ممکن نیست. توضیح ارزش اضافی بدون توضیح شکل­های گردش ممکن نیست. «هنگامی که شکل ارزشی سرمایه، یعنی M-C-M’ ، چون عامل تکوین­بخش تولید به‌عنوان تولید سرمایه­داری درک شد، آن­گاه می­توانیم تولید را کلیدی بدانیم؛ زیرا قابلیت مادی نیروهای تولیدی برای افزایش بهره­وری کار است که انباشت بالفعل را توضیح می­دهد. شکل سرمایه نیروی محرکه­ی ارزش­افزایی را توضیح می­دهد، اما این شکل نمی­تواند به خودی خود یعنی تنها در شکل ناب خود آن را ایجاد و تولید کند. از همین روست که مارکس نتیجه می­گیرد که باید تولید را هم­چون «مرحله‌­ا­ی خطیر و حیاتی» درک کنیم، اما تولید در این­جا نه به­مانند «عاملی» بیرونی نسبت به «عوامل» دیگر و دارای تاثیری علیتی بر آن­ها، بلکه همچون امری میانجی­گری شده از سوی گردش مطرح است که همانا شکل آن را در خود می­پذیرد. پس به لحاظ روش­شناختی، تشریح، دایره‌ای را توصیف می‌كند: گردش کالا (شکل ارزش)- گردش بازتاب­یافته به درون تولید (ارزش­افزایی)- گردش چون مرحله‌ای از تولید (تحقق ارزش)».[19]

آرتور هم­چنین تاکید می­کند که ما در حین انجام عملیات معطوف به استنتاج دیالکتیکی در حال «مدل­سازی» نیستیم. بلکه به ماده و مصالح اجازه می­دهیم که راه خود را برود و ما را نیز برای پردازش مقولات و مفاهیم لازم به پیش براند. مارکس مدلی ذهنی را بر مصالح خود تحمیل نکرده است بلکه فقط با عینیت مصالح خود با تجریدهای واقعی سپهر گردش و بعدها سپهر تولید همراهی کرده است همان­ها که پیشروی دیالکتیکی را رو به جلو می­رانند. آن­چه آرتور تا کنون در این فصل انجام داد بررسی شکل­های ارزش در سپهر گردش و تشریح مختصر تضادهای درونی این شکل­ها بود که در نهایت توجه نظریه­پرداز را به سمت تمامیتی دیگر یعنی سپهر تولید معطوف می­کنند. [20]

نتیجه­گیری

کریس آرتور

کریس آرتور

آن­چه در فصل­های نخستین سرمایه شرح داده می­شود الگوهای ناب­تر و ساده­تر قانون ارزش نیستند بلکه شکل­های ابتدایی ارزش­اند که هنوز به­نحوی انضمامی بحث نشده­اند.

شکل کالا نقطه­ی آغاز روش تشریح است. این نقطه­ی آغاز از کل برکنده شده و در ابتدا در حالتی منزوی و ناقص و نابسنده بحث می­شود. اما همین نابسندگی و نامتعین­بودگی آن موجب بروز تضادهایی می­شود که منجر به پیشروی رو به جلو و شالوده­گذاری نقطه­ی آغاز به نحوی عمیق­تر و مناسب­تر می­شود. پس در دیالکتیک نظام­مند و اصولاً در استدلال دیالکتیکی مفاهیم معنایی یک­سویه و یک­بار برای همیشه تعریف شده ندارند بلکه در مراحل گوناگون تحلیل و تجرید دستخوش تغییر می­شوند و تصویر پایانی آنها بسیار متفاوت از تصویر آغازین آنهاست. به این معنا در هر مرحله­ی جدید از تشریح مفاهیم از نو سازماندهی می­شوند. آرتور در این زمینه به­درستی از کالا در مراحل گوناگون تجرید سخن می­گوید: کالا را ابتدا همچون شکلی از ارزش مفهوم­پردازی می­کنیم در مرحله­ی بعدی به­مثابه محصول سرمایه حامل ارزش اضافی است و در پایان تقسیم آن به ابزار تولیدی و ابزار مصرفی مفهوم­پردازی می­شود. مفهوم­پردازی کالا از نظر آرتور (و نیز آلبریتون که می­نویسد کالایی شدن چنان تداوم می­یابد که سرانجام خود سرمایه نیز در حالت سرمایه­ی حامل بهره کالایی می­شود) «فقط هنگامی کامل می­شود که هم­چون چیزی بازتولید شده از سوی نیروی محرکه­ی درونی نظام سرمایه درک شود، به بیان دیگر مفهوم­پردازی آن مستلزم وجود هر سه جلد سرمایه است!».[21]


[1] کریستوفر جی. آرتور: دیالکتیک جدید و سرمایه، 1392. نشر پژواک

[2] همان منبع

[3] همان منبع

[4] همان منبع

[5] همان منبع

[6] مارکس در همین زمینه می­نویسد: «تنها در نتیجه‌ی این امر كه تمام محصول به ارزش مبادله تبدیل می‌شود و تمام ترکیبات مواد لازم برای تولید آن نیز هم­چون کالا بدان افزوده می‌شوند، محصول کاملاً شکل کالا را به خود می­گیرد، به بیان دیگر تنها با توسعه­ی تولید سرمایه­داری و بر مبنای آن محصول كاملاً به کالا تبدیل می­شود.» همان منبع

[7] همان منبع

[8] همان منبع

[9] از آنجا که مارکس نمی­تواند با مفهوم سرمایه به­مثابه ارزش خودارزش­افزا (پولی که نمو می­کند) بحث خود را آغاز کند پس «با ارزش کالایی فی‌نفسه شروع می­کند؛ نه ازاین­رو که ارزش پیش از سرمایه وجود داشته بلکه از آن رو که ارزش به بیان مارکس مجردترین تجلی خود سرمایه و تولید مبتنی بر آن است». همان منبع

[10] مارکس قصد دارد سرمایه و ماهیت روابط درونی آن را به­مثابه یک تمامیت ارائه کند اما برای این منظور نمی­تواند از خود سرمایه آغاز کند زیرا «حتی اگر مفهوم سرمایه فقط حاوی اصلی­ترین خصوصیات سرمایه باشد، باز هنوز دارای پیچیدگی خودارزش­افزایی است که نمود بی­واسطه­ی آن به­معنای نِمو در بازگشت پول است. پس ماركس از این رابطه­ی پیچیده یعنی شکل پول چشم­پوشی می­کند. اما پول چیست؟ روشن است که پول اساساً ایده­ی ناکاملی است و جز در روابط گوناگونش با کالاها معنای دیگری ندارد، مانند وسیله‌ی گردش كالاها. پس نقطه­ی آغاز ساده و مناسبی نیست».

[11] همان منبع

[12] همان منبع

[13] همان منبع

[14] همان منبع

[15] همان منبع

[16] همان منبع

[17] همان منبع

[18] همان منبع

[19] همان منبع

[20] استنتاج دیالکتیکی ارزش به­ طور خلاصه به این شرح است: «ارزش، که به­نحوی مجرد در روابط کالایی حضوری تلویحی دارد، در پول به نحو صریحی وضع می­شود، در سرمایه خود را هدف خویش می­کند و در تولید سرمایه­داری خودبنیاد می­گردد». همان منبع

[21] همان منبع