فهرست موضوعی


آگاهی عالی‌تبار و آگاهی دون‌پایه / علی رها

«پدیدارشناسی کماکان یک نقد نامعینِ نامشهود و رازگونه است، اما از آن‌جا که بیگانگی انسان را به تصویر می‌کشد – هرچند انسان در آن صرفاً به صورت ذهن پدیدار می‌شود – تمامی عناصر نقد را درخود نهفته دارد که پیشاپیش به شیوه‌ای آماده و پرداخته شده است که اغلب از خاستگاه هگلی بسیار فراتر می‌رود.»

مارکس، «دست‌نوشته‌های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴»، (۳:۳۳۲)

«فهم این‌که عصر ما زمان زایش و دوره‌ی گذار است دشوار نیست. روح انسان با نظم کهنه‌ای که تاکنون مستقر بوده، و روش‌های منسوخ اندیشیدن، گسسته، و بر آن شده است تا آن‌ها را به مغاک گذشته فروبرده و دگرگون کند. [روح انسان] در واقع هرگز در حال سکون نیست، بلکه دائماً در جریان پیش‌روی است. اما در این‌جا، همانند تولد یک نوزاد، پس از یک دوره‌ی ساکت رشد، با نخستین نفس، ناگهان گسستی در فرایند ایجاد شده، تداوم تدریجی و تغییرات کمی متوقف گردیده و تغییری کیفی ایجاد می‌شود: نوزاد متولد می‌شود.»

هگل،  «پدیدارشناسی روح»، پیش‌گفتار

 حدود ۲۲۰ سال پیش، هگل در اثر جاودانی «پدیدارشناسی روح» در فصل «روح ازخود بیگانه: انضباط فرهنگی و تمدن»،  هرج‌و‌مرج فکری مسلط در آستانه‌ی انقلاب فرانسه را ترسیم می‌کند. البته با این‌که انقلاب فرانسه افق‌های تازه‌ای به‌روی هگل گشود، او در این کتاب حکایت تعارضات و تخاصمات اجتماعی زمان خود را در چگونگی بروز آن‌ها در سپهر آگاهی و خودآگاهی انسان مجسم می‌کند: فروپاشی رژیم کهن و فساد حاکم بر نظام فئودالی، به‌ویژه در دوره‌ی گذاری که کهنه در حال زوال است اما افق جامعه‌ی نوین هنوز محسوس و مشهود نیست.

آنچه مفاهیم هگل را امروزی می‌کند، ازهم‌گسیختگی نظم جهانی کنونی، و تجسم آن در زبان و کلامِ سیاسی اشرافیت مالی و «نئوفئودال‌ها»ی (تکنوفئودال‌ها) چاپلوس و تملق‌گویی است که در تلاش بی‌امان برای انباشت سرمایه در برابر سلطه‌ی اقتدارگرایان سر خم کرده‌اند. همان‌طور که هگل در فصل «مبارزه‌ی روشنگری با خرافات» در پدیدارشناسی روح (ص. ۵۶۲) تأکید می‌کند، آن‌ها هم‌هنگام در تبانی با دین درصدد‌ند تا ایمان ساده و بی‌ریای عامه را در حوزه‌ای از خرافات، اعتقادات ناصالح و ادراکاتی سهل‌الوصول سازماندهی کنند و آگاهی بی‌واسطه‌ی محض را فریب دهند. ماحصل این دریوزگی، و این اتحاد نامقدس، انهدام کلیه‌ی دستاوردهای دموکراتیک جامعه‌ی مدنی از زمان انقلاب فرانسه تا امروز، و نیز اختلافات فاحش و بی‌سابقه‌ی طبقاتی است. هرآنچه بر سر راه انباشت لجام‌گسیخته‌ی سرمایه دست و پاگیر بوده است، باید نیست و نابود شود! «انباشت کنید، انباشت کنید؛ این است موسی و پیامبران شما». (مارکس، سرمایه، ۱:۷۴۲، اشاره به گوسپل «لوقا»، ۱۶:۲۹)

هگل در قصل «روح ازخودبیگانه: انضباط فرهنگی و تمدن»، دو ذات غیریت یافته‌ی قدرت دولتی و ثروت اجتماعی را نقطه‌ی عزیمت خود قرار می‌دهد، و حول آن‌دو، اضمحلال دولت سیاسی و انحطاط بزرگ‌زادگان و دگردیسی خودآگاهی آن‌ها را در آستانه‌ی فروپاشی نظم کهن بررسی می‌کند. از یک‌سو نهاد دولتی به پیکره‌ای پوشالی تبدیل شده است که در رأس آن اتوریته‌ای استبدادی نشسته، خود را نماینده‌ی خدا بر زمین می‌انگارد و می‌گوید «من همان دولتم» (لویی چهاردهم)، و از دیگر سو ثروت است که خصلتی عمومی دارد ولی از مضمون تهی شده و از طریق وابستگی به قدرت دولتی و اتصال مقربین درگاه لویی تحصیل می‌گردد. در منظر هگل، هم قدرت دولتی و هم ثروت فراورده‌هایی اجتماعی‌تاریخی هستند. در این‌جا دولت به‌لحاظ اتکا به یک اتوریته‌ی عظیم‌الشأن، خصلت عام خود را از دست داده است. ثروت نیز که با وساطت کار و تلاش افراد حاصل گشته و به فرد در فرآیند کار خود فردیت می‌بخشد، از ذات بسیط و عمومی‌اش بیگانه شده و به تملک اشراف درآمده است. البته ادراک هگل از اقتصاد سیاسی، روند مکانیزه‌شدن کار و بروز فقر اجتماعی مبحثی جداگانه است که در ظرفیت نوشته‌ی کنونی نیست.[1] این روند عینی، دو ذهنیت اجتماعی، آگاهی عالی‌تباران و آگاهی دون‌پایگان را به همراه می آورد.

به دیده‌ی هگل، آگاهی دون‌پایه هم با دولت و هم با ثروت در ناسازگاری به‌سر می ‌برد. این آگاهی به قدرت رسمی دولتی به‌عنوان نیرویی می‌نگرد که او را به زنجیر کشیده و هستی‌اش را منکوب می‌کند. ازاین‌رو از فرمانروای مطلقه نفرت داشته، نافرمان و آماده‌ی طغیان است. در ثروت نیز معاند خود را می‌یابد، و به‌لحاظ عدم‌تمتع و بهره‌مندی از آن، با صاحبان ثروت در عناد به‌سر می‌برد. اما آگاهی عالی‌تباران در دولت قلمرو اعمال نفوذ خود را پیدا می‌کند و با آن در تعاون به‌سر برده، مطیع و خدمتگزار است. ثروت نیز امنیت وجودی‌اش را تأمین ساخته و به واسطه‌ی آن جنبه‌ی ذاتی طبیعت‌اش را متحقق می‌سازد. این ذهنیت، همچون «قهرمانی خادم است». فضیلتی است که وجود فردی را قربانی «امر عام» کرده و محض خاطر قدرتِ حاکم فعالیت می‌کند، چراکه از این راه برای خود شأن و منزلتی به‌دست می‌آورد. به قول هگل این نوع خودآگاهی«بنده‌ای متکبر» است.

با این وصف، این خودآگاهی اشرافی، به‌رغم خدمت‌گزاری، در واقع فردیت خود را کاملاً تسلیم نکرده است بلکه صرفاً «وجود لخت‌وعور» خود را پیشکش کرده، نه هستی مستقل‌اش را. و برخلاف حرافی‌هایش در باب «منافع عمومی»، متکی به اراده‌ای شخصی است که مقاصد خود را دنبال می‌کند. لذا کلی‌گویی‌هایش قابل شک و مبهم است. پس درحقیقت نفع خصوصی را به خیرخواهی ارجح می‌داند و با دولت که قرار است عام‌المنفعه باشد در رقابت و کشمکشی پنهانی به‌سر می‌برد. در نتیجه دربر‌دارنده‌ی خصایلی است که به‌سان آگاهی«دون‌پایه» است، یعنی آماده‌ی تو‌طئه و یا کودتا علیه قدرت دولتی است. این دوگانگی یا «بیگانگی» به بهترین وجه در«زبان» قابل مشاهده است؛ هم در زبان نظم عمومی که در فرمان و قانون عمومی نمادین می‌شود و هم در زبان مکالمه، نصیحت و ترغیب و تحمیق عموم. حضورش در سخنوری خلاصه می‌شود و به واسطه‌ی مداحی نقش‌آفرینی می‌کند؛ خطیب و سخنور است!

آگاهی عالی‌رتبه در کارگاه زبان سازی‌اش، عناصر پراکنده‌ی فرهنگی و اجتماعی را در هیأتی کلی و فعال جمع ‌آوری کرده و قهرمان‌پروریِ نوکرصفت و گنگش را به چاپلوسی و تملق گویی تبدیل می‌کند. و بدین وسیله به قدرت حاکم حیاتی خود‌کفا و مستقل اعطا می‌کند. از‌این‌رو قدرت دولتی را در قامت خود آگاهی یک فرد، یا یک سلطان مستبد با اختیاراتی نامحدود شکل‌بندی می‌کند. این رهبر کل به نوبه‌ی خود از ذهنیتی بهره‌مند می‌شود که منفصل، مجرد، انحصاری و«اتمی» است و همتایی ندارد. او خود را به‌سان قدرتی لایزال ادراک می‌کند و واقف است که بزرگ‌زادگان پیرامونش آماده‌ی خدمتگزاری‌اند و مرتباً به او یادآوری می‌کنند که در رأس امور است. با تفویض نهاد دولتی به اتوریته‌ای قدر‌قدرت، نه فقط مفهوم دولت انتزاعی می‌شود، بلکه خودِ آن عالی‌جنابان هم، با سلب مسئولیت و رفع تکلیف از خویش، از عرش به فرش سقوط کرده و از ذهنیتی پست و مفلوک برخوردار می‌گردند. و از آن‌جا که با جیره‌خواری دولت احساس مسرت می‌کنند، ارتباط‌شان با ثروت نیز به پیوندی انتزاعی و بیگانه تبدیل می‌شود. ثروت آن‌ها نه حاصل کار و تلاشِ خود که نتیجه‌ی دسترنج دیگران و دریوزگی رهبری است. در این‌جا ثروت جوهر و خواص خود را از دست داده، موجودیتی بیرونی پیدا می‌کند و تصاحب و تملک آن به‌سان عنصری حاضروآماده، به غایتی در خود تبدیل می‌شود. بدین‌سان خودآگاهی کبریایی‌آن‌ها به فرومایگی استحاله پیدا می‌کند. اما همان‌طور که پیش‌تر اشاره شد، این عالی‌تباران در مجموع طینتی سودجو دارند و در اصل در پی کسب مطامع خویش هستند. با این‌که درظاهر خدمت‌گزارند، درباطن درصدد حفظ منافع و استقلال مالی خود می‌باشند. لذا به‌رغم تظاهر به هم‌سویی با قدرت مطلقه، ماهیتاً ناسازگارند، به‌خصوص که شیرازه‌ی اقتدار دولتی هم در وجود شخصی واحد تجسم یافته که بالقوه در معرض تهدید اراده‌ای قوی‌تر از خود او است.

درایت هگل در این است که نشان می‌دهد این اشرافیت از ذاتی متعارض برخوردار است و سیر تکوین این تضاد درونی و انعکاس‌اش در خودآگاهی آن‌ها را تا به آخر، تا مرحله‌ی اضمحلال، دنبال می‌کند. در منظر هگل این فروپاشی روندی عینی است که زمینه‌های انقراض آن نظام را فراهم می‌سازد و نهایتاً به دگرگونی اجتماعی، یعنی انقلاب، منجر می‌شود. درعین‌حال این واکاوی آشکار می‌کند که در این بحبوحه، نه واقعیت‌های انضمامی – قدرت دولتی و ثروت – و نه مفاهیم معین آن‌ها، نیکی و پلیدی، از حقیقتی واقعی برخوردارند. هریک از این «وهله‌ها» واژگون شده و به ضد خود استحاله یافته است. نماد بارز این تحولات و دگردیسی‌ها در ذهنیت غالب در اجتماع، منجر به یک «هستی روحانی» می‌شود که نمایانگر «واژگونگی همه‌جانبه و مطلق واقعیت و تفکر، و بیگانگی کامل هردوی آن‌ها نسبت به یکدیگر است.» (ص. ۵۴۱) پس معلوم می‌شود که «بزرگوار»، پست و مردود است و آنچه به‌اصطلاح «پست» بود، بزرگ‌منش و تجسم «تکامل یافته‌ترین شکل خودآگاهی آزاد است.» (ص. ۵۴۲)

همان‌طور که پیش‌تر آورده شد، در شرایطی که جوهرِ هر« ذاتی» قلب و جعل گردیده، و به ضد خود تطور یافته باشد، «روح عمومی» حالتی به خود می‌گیرد که انگار از مخیله‌ی خود انسان‌ها خروج کرده و به جای آنکه تبلور ذهنیت آن‌ها باشد، هویتی مستقل کسب کرده است. این روح بیگانه شده به‌سان «نماینده» و واسطه‌گر باورهای انتزاعی شده‌ی عموم، نقش‌آفرینی می‌کند. این روح به‌ظاهر خودمختار در «کلام» تجسم پیدا می‌کند که به قول هگل زبان «یک تزویر اونیورسال» (جهانشمول) است. با این حال روح آزرده‌ی عمومی نسبت به این تزویر وقوف حاصل کرده و به فراسوی این واژگونی می‌رود، اما در مقابله با «پوچی» واقعیت بیرونی،«شکلی دوگانه» و متعارض به خود می‌گیرد: یا علیه این اوضاع پاشیده و مغشوش بر می‌خیزد و یا به درون خزیده و به دنیایی در فراسوی زمان حال، به بهشت برین، روی می‌آورد. این روی‌گرداندن از جهانی«بیهوده» به معنی ورود به یک«آگاهی محض»، به گسست ذهن از عینیت، است که چون در این عالم برای خود جایی نمی‌یابد، در «ایمان» فردی ریشه می‌دواند و از این طریق به نوعی طعمه‌ی ناطقان و خطیبان تزویرگر و تردست می‌شود.

به قول هگل این «ترفیع روحانی به ابدیت، به تقدس و عالم لایتناهی در شاهراه حقیقت از درون عبای کشیشان معظم عبور می‌کند.» (ص. ۱۲۷) رسالت» این واعظان در این است که ایمان ساده و بی‌ریای عامه را در حوزه‌ای از خرافات، اعتقادات ناصالح و ادراکاتی سهل‌الوصول سازماندهی کنند و آگاهی بی واسطه‌ی محض را فریب دهند.» (ص. ۵۴۲) این کشیشان با استبداد هم پیمان می‌گردند، اما این قدرت استبدادی در واقع خود را «مافوق بصیرت خام عمومی و انگیزه‌ی ناپاک کشیشان» پنداشته، هردو را در خود فروبرده و ناجی وحدت دنیا و آخرت می‌شود. لذا با این‌که «روحانیت» را به‌خدمت گرفته و توسط آن نهاد تخم فریب و جهالت می‌کارد، در اصل در پی قدرت بی‌رقیب دنیوی و بهره‌مندی خود است.

به باور هگل، روحانیون موقعی متوجه حضور بالفعل سلطه‌ی استبدادی این قدرت مادی می شوند که کار از کار گذشته و عفونت استبداد تا مغز و استخوان هستی معنوی رسوخ کرده، همگان را به عبادت و تعظیم خود واداشته است. آن‌گاه بت‌هایی را که آن‌ها از خود ساخته و در اذهان رواج داده بودند، در یک صبح روشن که «ظهرش به سرخی خون نیست»، (ص. ۵۶۵) توسط استبداد با تکانی فرو می‌ریزد. آنچه از آن‌ها باقی می‌ماند تنها یک «حافظه‌» خواهد بود که همچون شکل مرده‌ی روحی است که از جهان خاکی رخت بربسته است. این «‌تاریخ شکست خورده‌ی مردانی مغلوب است که ندانم کار بودند.» (همانجا)

«”آگاهی اندوه‌بار”، ”آگاهی صادق”، ستیزه‌ی ”آگاهی عالی‌تبار با آگاهی دون‌پایه”، و الخ.، این قسمت‌ها‌ی جداگانه هرکدام برخوردار از عناصری انتقادی‌اند که عرصه‌های کاملی چون دین، دولت، زندگی مدنی و غیره را شامل می‌شوند.»

کارل مارکس، دست‌نوشته‌های فلسفی-اقتصادی ۱۸۴۴، فصل «نقد دیالکتیک هگلی» (مجموعه آثار، ۳:۳۳۲)

تا آن‌جا که به رابطه‌ی مارکس با هگل مربوط می‌شود، پژوهش‌های مارکسی دست‌کم از نیمه‌ی دوم سده‌ی پیش به‌درستی بر روی اهمیت منطق هگل به‌ویژه در نگارش کتاب سرمایه تمرکز داشته‌اند. اما تأثیر ماندگار پدیدارشناسی روح هگل در مارکس کم‌تر مورد بررسی قرار گرفته است. البته این بررسی نه در ظرفیت متن اجمالی کنونی است و نه موضوع اصلی این نوشته است. در اینجا طرح چنین موضوعی آن‌هم به‌صورت گذرا فقط بر بستر مبحث کنونی موضوعیت دارد. کافی است اشاره شود که در زادگاه سپهر اندیشه‌ی مارکس، یعنی «دست‌نوشته‌های اقتصادی-فلسفی ۱۸۴۴»، تمرکز مارکس در «نقد دیالکتیک هگلی»، به‌طور عمده بر روی پدیدارشناسی روح هگل است. همان‌طور که خودِ او بیان می‌کند: «پدیدارشناسیِ هگل، سرچشمه‌ی حقیقی و راز فلسفه‌ی هگلی است.» (مجموعه آثار، ۱:۳۲۹)

مارکس مقولات گفتاورد بالا مانند «آگاهی صادق» یا «آگاهی دون‌پایه» و غیره را در موارد معینی حتی در قالب طنز در نقد افراد مختلفی به‌کار می‌برد. او در مقاله‌ی بسیار مفصلی زیر عنوان «مردان بزرگ در تبعید» که بالغ بر ۱۰۰ صفحه است، و در سال ۱۸۵۲ به‌همراه فریدریش انگلس می‌نویسد، «ابرمردانی» انقلابی که پس از شکست انقلاب‌های ۴۹-۱۸۴۸ به لندن مهاجرت کرده بودند را به ریشخند می‌گیرد. آن‌ها به قول هاینه «نه چیزی آموخته‌اند و نه چیزی را فراموش کرده‌اند.» آن‌ها نیامده بودند که کار جدیدی را شروع کنند بلکه می‌خواستند کارِ «انقلاب» را تمام کنند. نقشه‌کشی، برنامه‌ریزی، توطئه‌گری و مهندسی قیامی سراسری در دستور کارشان بود. اما آن‌ها هم‌زمان درگیر جنگی فرقه‌ای با یکدیگر بودند. مارکس جدال‌های دائمی آن‌ها را به «جنگ موش‌ها و قورباغه‌ها» تشبیه می‌کرد. امکان بررسی نقد مارکس از یکایک آن‌ها در حوصله‌ی این متن نیست. کافی است فقط چکیده‌ی نقد یکی از آن‌ها، آرنولد روگه، در اینجا برجسته شود.

روگه درباره‌ی خود نوشته بود: «متأسفانه من به‌طور فزاینده‌ای قادر به پذیرش هگل‌گرایی نیستم. بالاترین آرزوی من این است که خردگرا باشم …»

«هگلِ قدیمی کاملاً درست می‌گفت وقتی اظهار می‌داشت آگاهی عالی‌تبار همواره به یک آگاهی دون‌پایه مبدل می‌شود. سال ۱۸۴۰ نقطه عطفی در تاریخ آلمان بود.کاربرد انتقادی فلسفه هگل در کلام و سیاست، انقلابی علمی به وجود آورده بود. او [ در آن زمان] فلسفه‌ی هگل را پذیرفت. اما او به‌رغم واژه‌پردازی‌های هگلی و امکانات قابل توجهی که داشت، از یک حمال فلسفه‌ی آلمانی فراتر نرفت. بعدها سروکله‌ی او دوباره در کلن پیدا شد که به‌عنوان ناظر مالیاتی، یک کمدی نوشت که در آن عقل سلیمش تلاشی بیهوده کرد تا فلسفه‌ی هگل را به طنز درآورد.

او پاسخ می‌داد: ”خوب، بفرما این‌هم تضاد. این دیالکتیک خدمت شما. من در جوانی هگل را مطالعه کرده‌ام.” ”آگاهی صادق” او از این فکر التیام گرفت که مازینی ابداً آلمانی بلد نیست و کشیدن نمد روی چشمانش کار سختی نیست. به‌طور کلی متفکر پومرانیایی [منطقه‌ای که امروز بین آلمان و لهستان تقسیم شده است] ما در فلسفه‌ی هگل واقعاً احساس راحتی نمی‌کرد. با اینکه قادر به تشخیص تضادها بود، در حل‌وفصل آن‌ها بیش از پیش ضعف داشت و از دیالکتیک وحشتی بسیار قابل‌فهم داشت. نکته‌ی مهم این بود که پیشِ پا افتاده‌ترین تناقضات در مغز جزم‌گرای او به‌طور صلح‌آمیز هم‌زیستی می‌کردند.

پس گرچه آرنولد نتوانست نظام فلسفی هگلی را درک کند، اما موفق شد یک مقوله‌ی هگلی را در شخص خود نمایندگی کند. او تجسم ”آگاهی صادق” بود. نافرهیخته و ایدئولوژیست، خداناباور و شعاردوست، نادان مطلق و فیلسوف مطلق که همگی در وجود یک نفر گرد‌آوری شده باشد – این همان آرنولد روگه‌ای است که هگل او را در سال ۱۸۰۶ [سال انتشار پدیدارشناسی] پیش‌بینی کرده بود.» (مارکس، مجموعه آثار، ۱۱:۲۶۵)

به‌عنوان خاتمه‌ی بحث و نیز تأیید ادعای این متن، مورد دیگری که برجسته‌کردن آن در اینجا موضوعیت دارد، نامه‌ای است که مارکس در ۱۵ آوریل ۱۸۶۹ به انگلس می‌نویسد:

«امروز برحسب تصادف دو نسخه از برادرزاده رامو [اثر دنی دیدرو] را در خانه پیداکردم و یکی از آن‌ها را برای تو ارسال می‌کنم. تو یک‌بار دیگر از این شاهکار بی‌نظیر حظ خواهی برد.

هگل قدیمی در ارتباط با آن [در پدیدارشناسی روح] گفته بود:

«خنده‌ی تمسخرآمیز به هستی، به آشفتگی کلی و به خود، همانا آگاهیِ فروپاشیده‌ای است که خود را شناخته و ابراز می‌کند، و هم‌هنگام فرجامین پژواک شنیدنی این آشفتگی است…سرشتِ ازهم گسیختگیِ کلیه‌ی روابط و فروپاشیِ آگاهانه‌ی آن‌هاست…در این جنبه از بازگشت به خود، بیهودگیِ تمامِ چیزها، همانا بیهودگی خود اوست، اما به‌مثابه‌ی آگاهیِ خشمگین، از فروپاشیِ خود باخبر است، و توسط این دانش، بلافاصله آن‌را مرتفع کرده است…در اینجا یا روح یکا‌یک اجزای این جهان بیان شده است و یا به وجهی عقلانی بدان پرداخته شده و آن‌ها را همان‌گونه که هستند اعلام کرده است… ‘آگاهیِ صادق’ (نقشی که در این دیالوگ دیدرو به خود اختصاص می‌دهد) ‘هر عنصری را به‌سان موجودیتی دائمی درنظر می‌گیرد، و در نابخردیِ نافرهیخته‌اش تشخیص نمی‌دهد که دقیقاً برعکسِ آن‌ عمل می‌کند. اما آگاهیِ متلاشی شده، آگاهیِ واژگونگی است؛ در منظر آگاهیِ صادق، عناصرِ حاکم بر آن مفهومی است که افکاری ناهمگون را به هم متصل می‌کند؛ لذا، زبان درخشانِ آن. بنابراین، محتوای گفتار ذهن درباره‌ی خود، دربردارنده‌ی وارونگیِ کلیه‌ی مفاهیم و واقعیت‌ها است؛ فریب همه‌جانبه‌ی خود و دیگران، و ازاین‌رو، وقاحتِ اعلام این فریب به‌عنوان عالی‌ترین حقیقت راستین…چنین گفتاری درنزد آگاهی آرامی که در طریقت صادقانه‌ی خود ملودیِ یک‌نواخت، یعنی تک نوازیِ حق و نیکی را می‌سُراید، این گفتار درساحت بلبشوی خرد و جنون تجلی پیدا می‌کند.’ و الخ.» (مجموعه آثار، ۴۳:۶۴)

علی رها

[1] در باره ی هگل و نقد اقتصاد سیاسی، لطفا رجوع کنید به مقاله‌ی زیر:

به اشتراک بگذارید:

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *