
معرفی
مقالهی «پیشدرآمدهای پردهی آخر»[۱] پس از یک کندوکاوِ بحثبرانگیز از خیزش اخیر چنین نتیجه میگیرد: «در دورههای بحرانهای انقلابی… ارادهی جمعی، عاملیتی بیش از هر زمان دیگر پیدا میکند و از همین روست که همهی ما مجبوریم از پی جلب حمایت گروههای هرچه وسیعتری از مردم، بسیار وسیعتر از آنان که ترجیحاتی کموبیش نزدیک به ما دارند، برآییم. این همان چیزی است که گرامشی بلوک تاریخی نامید و امروز شکل دادن به آن حول دو محور “صلح و دموکراسی“ بیش از هر زمان دیگری در تاریخ معاصر ما اهمیت یافته است.»
نوشتار حاضر بیآنکه به نقد و بررسی کلیّت مقاله بپردازد، پلمیکی را حول صرفاً پاراگراف فوق – که در واقع فراخوان نویسنده است – میآغازد؛ با این ادعا که استنتاج فوق -هم به لحاظ تئوریک و هم پراکسیس- از سنتِ نقد اقتصاد سیاسی که بر تحلیل طبقاتی، سوسیالیستی و کارگری متکی است، گسسته و با اتکا بر مفاهیمی چون هژمونی، جامعهی مدنی و بلوک تاریخی، رویکرد دیگری را پیگرفته است.
ادعای مرکزی نگارنده این است که تز بلوک تاریخی – برخلاف ظاهر ضداستبدادیاش- در عمل به تئوریزهکردن سازش طبقاتی، خلع سلاح سیاسی طبقهی کارگر و ادغام چپ در افق نظم کاپیتالیستی میانجامد.
مقدمه
در تعریف آنتونیو گرامشی، «بلوک تاریخی» یک ترکیب دیالکتیکیِ معیّن از روابط مادی تولید (زیرساختها) و صورتبندیهای سیاسی، حقوقی و ایدئولوژیک (روساختها) است که در یک دورهی تاریخی مشخص، از طریق هژمونی یک یا چند نیروی اجتماعی، به وحدتی نسبتاً پایدار میرسند و امکان بازتولید یک نظم اجتماعی معین را فراهم میسازد. با این توصیف، «بلوک» بهمعنای اتحاد مکانیکی یا صرفاً سیاسی نیست، بلکه بهمعنای پیوندِ درونیِ نیروهای مادی و فکری است که با هژمونی یا رهبری اخلاقی–سیاسیِ یک طبقه، به یاری ائتلاف، امکانپذیر میشود.[۲]
چپهای گرامشیگرا، بهویژه اروکمونیستهای ایتالیایی و اسپانیایی، نقش مهمی در ترویجِ مفهومِ «بلوک تاریخی» داشتهاند. پالمیرو تولیاتی،[۳] سانتیاگو کارییو،[۴] ارنستو لاکلائو[۵] و شانتال موف[۶] ضمن وفاداری به مفهوم پایهای گرامشی، تعابیر و تفاسیر خود را بر آن افزودند و آن را از چارچوب طبقاتی–انقلابی تا درجاتی تهی کردند. برای نمونه تولیاتی، «بلوک تاریخی» را به معنای اتحاد پایدار نیروهای ضد فاشیست، دموکراتیک و ملی، در چارچوب دولت بورژوایی بازخوانی کرد. کارییو «بلوک تاریخی» را عملاً همارز «جبههی دموکراتیک ملی»، بهمنظور تثبیت دموکراسی پارلمانی تعریف کرد. لاکلائو و موف، ضمن گسست از مارکسیسم، مفهوم هژمونی را به معنای مفصلبند (articulation) بهکار گرفتند و بلوک تاریخی را بهمثابهی یک «بلوک گفتمانی از مطالبات ناهمگن» تعریف کردند.[۷]
به این ترتیب، طی یک روند تاریخی، مضمون «بلوک تاریخی» از مفاهیمی همچون طبقه، روابط تولیدی، مبارزه علیه کاپیتالیسم و انقلاب کاملاً تهی شد و مفاهیمی همچون «ائتلاف»، «سیاستورزی»، «تبلیغ دموکراسی پارلمانی» و گفتمان پسامارکسیستی جایگزین آن گردید. بهعبارت بهتر، بلوک تاریخی که از تحلیل دیالکتیکی زیرساخت/روساخت آغاز کرد، در عمل، به ائتلاف با بورژوازی دموکراتیک تن داد!
البته از آنجا که -در مقالهی مورد بحث- تعریف دقیقی از «بلوک تاریخی» بهدست داده نشده و صرفاً به اسم گرامشی استناد شده، انصاف حکم میکند که نگارندهی آن را از هرگونه تعلق نظری به نحلههای رقیقشده و آبرفتهای که شرحشان رفت، مبرا بدانیم، مگر خلافش ثابت شود.
ادامهی بحث در چهار بخش (الف تا د)، بهاختصار ارائه میشود.
الف- نقد تز بلوک تاریخی
۱- عقبنشینی از نقد اقتصاد سیاسی
گرامشی با مفهوم بلوک تاریخی، نوعی همارزی میان زیرساخت اقتصادی و روساخت سیاسی–ایدئولوژیک برقرار میکند. این همارزی، بهرغم تأکیداتی که بر رابطهی متقابل و دیالکتیکی میان زیربنا و روبنا دارد، در عمل، منکر تقدم روابط تولیدی و زیرساختی است. به این معنی نقطهی عزیمت نقد اقتصاد سیاسی – یعنی منطق حرکت سرمایه، مالکیت بر وسایل تولیدی و منطق انباشت سرمایه-[۸] به یکی از مؤلفههایِ یک کل هژمونیک تقلیل مییابد.
بهقول الن میکسینز وود[۹] چنین نگرشی، کاپیتالیسم را بهمثابهی یک رابطهی اجتماعیِ نمیفهمد و آن را تا حد یک نظمِ گفتمانی–سیاسی تقلیل میدهد و درصدد برمیآید تا با بازآرایی نیروها، بر آن مهار بزند؛ چیزی که وی آن را «چرخش و عقبنشینی از طبقه» مینامد.[۱۰]
۲- فرهنگیکردن سیاست و سیاستزدایی از قدرت
در چارچوب بلوک تاریخی، سیاست به عرصهی فرهنگ، گفتمان و جامعهی مدنی منتقل میشود و «کسب هژمونی» جایگزین «تصرف قدرت سیاسی» میگردد. این نتیجهی منطقی آن سیاستی است که در جامعهی مدنی جریان دارد، بیآنکه علیه دولت بورژوایی سازماندهی و مبارزه کند.
دولت ابزار سلطهی طبقاتی و نهادی برای حفظ و بازتولید قدرتِ طبقهی حاکم است؛ نه یک نهاد بیطرف یا صرفاً اداری. به عبارت دیگر، قوانین، نیروهای امنیتی، انتظامی، اطلاعاتی، اداری و غیر، بهمنظور اعمال قدرت و حاکمیت یک طبقه بر دیگران برپا شدهاند. با هیچ اندازه از هژمونیِ فرهنگی نمیتوان یک دولت «بیطرف» بر سر کار آورد! بهعلاوه نمیتوان با غالب کردن یک گفتمان، نفوذ اخلاقی و ایدئولوژیک و بهدست گرفتن هژمونی و رهبریِ اقشار و طبقات مختلف، به سلطهی طبقاتی خاتمه داد و دولت حاکم را به زیر کشید. تا زمانی که قدرت دولتی، اقتصادی و نظامی در دست طبقهی حاکم است، «جلب افکار عمومی»، «ارتقای فرهنگ مردم» و کسب «هژمونی فرهنگی-سیاسی» بهتنهایی ناکافی است.
هر زمان که مبارزهی سیاسی، سرنگونی دولت و سلطهی طبقهی حاکم را به حاشیه براند و صرفاً روی هژمونی فرهنگی یا مفهومِ جامعهی مدنی تمرکز کند، مبارزهی طبقاتی کمرنگ و بیرنگ میشود و چپ از موضع یک نیروی انقلابی واقعی به درجهی یک کنشگر اخلاقی و فرهنگی تنزل مییابد. واقعیت این است که فعالیتهای فرهنگی و روشنگرانه، مفید و تأثیرگذار هستند اما بهتنهایی قادر به تغییر مناسبات تولیدی و مالکیت نیستند.
به بیان ساده، بدون نشانهرفتن به دولت و سلطهی طبقاتی، «چپِ فرهنگی» نهایتاً به یک نسخهی رادیکالشدهی اصلاحطلبی یا اخلاقگرایی بدل میشود.
۳- بلوک تاریخی بهمثابهی تئوری سازش طبقاتی
اگر از انتزاع نظری فاصله بگیریم، «بلوک تاریخی» یعنی ائتلاف پایدار میان اردوی کار و نیروهایی که منافع مادیشان با الغای کاپیتالیسم گره نخورده است: خردهبورژوازی، بورژوازی ملی یا بورژوازی دموکرات.
در این زمینه، موضع نقد اقتصاد سیاسیِ مارکسی شفاف و روشن است: هرگونه ائتلاف بینطبقاتیِ پایدار، به معنای تبعیتِ اردوی کار از منافع طبقات دیگر است.[۱۱] تجربهی تاریخی جبهههای خلقی در قرن بیستم و پروژههای «چپ دموکراتیک» در اواخر قرن بیستم و اوایل قرن بیستویکم، بارها بر این واقعیت مهر تأیید زده که در درون ائتلافهای فراطبقاتی، طبقهی کارگر استقلال طبقاتی خود را از دست میدهد، پروژههای انقلابیاش را زمین میگذارد و در عمل به پیادهنظام بورژوازی بدل میشود و بهدلیلِ مصالحه، از مبارزهی طبقاتی دورتر میشود.[۱۲]
۴- انحلال سوژهی انقلابی
در نظریهی بلوک تاریخی، طبقهی کارگر جایگاه ممتاز خود را بهمثابهی سوژهی انقلاب از دست میدهد و در میان «نیروهای اجتماعی» حل میشود. این تغییر صرفاً نظری نیست؛ پیامد استراتژیک آن، کنارگذاشتن حزب طبقاتی و جایگزینی آن با شبکهها، جنبشها و ائتلافهای سیال است.
رابرت برنر[۱۳] نشان داد که چنین گرایشی – حتی آن زمان که با رادیکالترین ادبیات سخن میگوید – در عمل یک سیاست غیرسوسیالیستی را پیش میگیرد؛ زیرا طبقهای که مستقیماً در رابطهی استثماری سرمایه–کار قرار دارد و میتواند مناسبات تولیدی بورژوایی را درهم بشکند، از مسیر انقلابیاش خارج شده و برای تأمین منافع اقشار و طبقات بورژوایی صفبندی کرده است.
۵-حذف نظریهی سرنگونی دولت
گرامشیگرایی متأخر با تأکید افراطی بر جامعهی مدنی، نظریهی دولت را به حاشیه میراند و حتی آن را حذف میکند. در چنین نگرشی، دولت صرفاً تا سطح یکی از «میدانهای هژمونی» تقلیل پیدا میکند و بهمثابهی یک ماشین سرکوب و بازتولیدکنندهی سلطهی طبقاتی مورد حمله قرار نمیگیرد.
نقد اقتصاد سیاسیِ مارکسی در این زمینه بسیار شفاف و صریح است: بدون درهمشکستن دولت بورژوایی، هیچ گذار سوسیالیستیای ممکن نیست. هر استراتژیای که این مبارزه را حذف یا تعلیق کند، عملاً یک استراتژی ادغام در نظم موجود است.[۱۴]
ب- دفاع ایجابی از بلوک طبقاتی–سوسیالیستی–کارگری
در تقابل با «بلوک تاریخی»، مفهوم «بلوک طبقاتی» بر سه اصل غیرقابل مصالحه استوار است: ۱- استقلال سیاسی کامل طبقهی کارگر ۲- تقدم مبارزهی طبقاتی و نقد اقتصاد سیاسی بر سیاست هژمونیک ۳- سوسیالیسم بهمثابه تغییر در روابط تولیدی و مالکیت.
ائتلافها تنها بهصورت تاکتیکی، موقت و تحت رهبری سیاسی پرولتاریا قابل قبولاند، نه بهعنوان شالودهی یک پروژهی مشترکِ تاریخی.
ج- ایران، گرامشیگرایی بدون طبقه
در ایران، گرامشیگرایی عمدتاً در قالب سیاست «جامعهی مدنی»، «دموکراسیخواهی» و «ائتلافهای ضد استبدادی» ظاهر شده است. در تمام این پروژهها، اردوی کار یا غایب بوده یا به نیروی پشتیبان بلوکهایی بدل شده که رهبریشان در دست روشنفکران و کنشگران غیرکارگری بوده است.
چنین گرایشی بهجای تحلیل مشخص از ویژگیهای ساختار کاپیتالیستی جامعهی ایران و توضیح توازن قوای طبقاتی در آن، روی گفتمان، روشنگری و هژمونی فرهنگی تمرکز کرده که نتیجهاش گیرافتادن در بنبست تاریخی دیرآشنا – یعنی تغییر زبان و گفتمان سیاسی، بدون تغییر در مناسبات تولیدی- بودهاست.
د- خاورمیانه — ائتلافهای هویتی بهجای بلوک طبقاتی
در خاورمیانه، منطق بلوک تاریخی اغلب در قالب ائتلافهای هویتی، ملی و قومی ظاهر شده و یا به شکل ضدیت اخلاقی با «استبداد» یا «امپریالیسم» بروز کرده که در عمل، به تثبیت نظامهای سرکوبگر، رانتی و نولیبرال انجامیده است.[۱۵]
تجربه نشان داده که در فقدان یک بلوک مستقل طبقاتی-سوسیالیستی-کارگریِ فراملی، خیزشهای تودهای یا به جنگهای فرقهای کشانده شده و یا در پروژههای لیبرال–اقتدارگرا ادغام شدهاند.
نتیجهگیری
تز «بلوک تاریخی»، در شکل اصیل آن تا اشکال اروکمونیستی و گرامشیگرایانهی ایرانی، نه ابزاری برای گذار سوسیالیستی، بلکه سازوکاری برای مدیریت تضادهای سرمایهدارانه است. این تز، با جابهجایی محور از طبقه به هژمونی، از دولت به جامعهی مدنی، و از انقلاب به ائتلاف، چپ را به نیرویی اصلاحطلب تبدیل کرده و میکند.
وفاداری به نقد اقتصاد سیاسی و سوسیالیسم کارگری-انقلابی، مستلزم گسست نظری، سیاسی و عملی از سنت گرامشیگرایی است. گرایشهای مارکسی بدون دفاع از استقلال سیاسی پرولتاریا، ضرورت تشکیل حزب طبقاتی، و لزوم درهمشکستن دولت بورژوایی، در نهایت و در عمل، به یکی از اشکال مدیریت نظم کاپیتالیستی بدل خواهد شد.
[۱] «پیشدرآمدهای پردهی آخر» به قلم پرویز صداقت در ۱۰ بهمن ۱۴۰۴ در نقد اقتصاد سیاسی منتشر شد.
[۲] Gramsci, Prison Notebooks, Q1, §۴۴
بهعلاوه گرامشی مینویسد: «در یک بلوک تاریخی، زیرساخت (زیربنا) و روساخت (روبنا) در وحدتی ارگانیک به هم گره میخورند.»
Prison Notebooks, Q4, §۳۸
Antonio Gramsci, Selections from the Prison Notebooks, edited and translated by Quentin Hoare and Geoffrey, Nowell-Smith, International Publishers, New York, 1971
در صفحات ۵۷-۵۸ این کتاب به نقل از گرامشی آمده: «گروه اجتماعی غالب باید پیش از رسیدن به قدرت رسمی، “رهبری” را در سطح جامعه به دست آورد؛ و حتی پس از کسب قدرت سیاسی، ضرورتاً رهبری را ادامه دهد.»
[۳] Palmiro Togliatti رهبر حزب کمونیست ایتالیا، پس از جنگ جهانی دوم
[۴] Santiago Carrillo رهبر حزب کمونیست اسپانیا، پس از جنگ جهانی دوم
[۵] Ernesto Laclau نظریهپرداز آرژانتینی
[۶] Chantal Mouffe فیلسوف و نظریهپرداز سیاسی بلژیکی
[۷] در مقالهی آنتونیو نگری که تحت عنوان «دربارهی هژمونی: گرامشی، تولیاتی، لاکلائو» منتشر شده در «نقد»، به بعضی از نکات فوق اشاراتی شدهاست.
[۸] تأکید بر تقدم روابط تولید و تضاد طبقاتی به وضوح در اثر مارکس، «مقدمهای بر نقد اقتصاد سیاسی» (A Contribution to the Critique of Political Economy, 1859) آمدهاست.
[۹] Ellen Meiksins Wood تاریخنگار و از بنیانگذاران «مارکسیسم سیاسی» است. برای آشنایی با نظرات او میتوان به کتاب «خاستگاه سرمایهداری از چشماندازی گستردهتر»، ترجمه حسن مرتضوی مراجعه کرد. پیشگفتار این کتاب با عنوان «در ستایش الن میکسینز وود» در «نقد اقتصاد سیاسی» در دسترس است.
[۱۰] در کتاب Ellen Meiksins Wood, The Retreat from Class: A New “True” Socialism۱۹۸۶، الن وود به نقد گرایشهای پسامارکسیستی و اروکمونیستیای میپردازد که تحلیل طبقاتی را از مباحثات سیاسی کنار گذاشتهاند. او نشان میدهد که گرایشهای موسوم به «New ‘True’ Socialism» روابط قدرت را از طبقه و نیز ساختار تولیدی را از مرکز بحث حذف کرده و آن را با «نظمهای گفتمانی-سیاسی» جایگزین کردهاند. به این ترتیب، آنها تضاد کار-سرمایه را از منطق روابط تولیدی به منطق گفتمان و ائتلافهای سیاسی برده و با بازآرایی نیروها، قصدِ کنترل کاپیتالیسم -و نه سرنگونی آن را دارند! چیزی که الن وود آن را عقبنشینی از طبقه (retreat from class) نام میگذارد؛ رویکردی که از نقد اقتصاد سیاسی و محوریت تضادهای طبقاتی خالی و به یک نظریهی سیاسی و ایدئولوژیکی تقلیل یافته و مرکزیت پرولتاریا و تضاد طبقاتی را مورد تردید قرار داده است.
[۱۱] مارکس بارها تأکید میکند که اردوی کار فقط با منافع خود و تضاد با بورژوازی شناخته میشود. او میافزاید ائتلاف با طبقاتی که جزو اردوی کار بهحساب نمیآیند، به معنای تضعیف قدرت طبقاتی و انقلابی طبقه است. برای نمونه در مانیفست کمونیست، تأکید میشود که منافع طبقاتی کارگران بیواسطه و مستقل از طبقات دیگر است. همانجا خاطرنشان میشود که پرولتاریا نمیتواند منافع خود را با بورژوازی ترکیب کند.
Karl Marx & Friedrich Engels, The Communist Manifesto (1848), Penguin Classics, 2002, Ch. 2
Karl Marx, A Contribution to the Critique of Political Economy (1859), Progress Publishers, 1971, Ch. 1
[۱۲] برای مثال «جبههی خلق در اسپانیا» (۱۹۳۶–۱۹۳۹) که از ائتلاف پرولتاریا، جمهوریخواهان، لیبرالها و بورژوازی کوچک علیه فاشیسم تشکیل شده بود، توسط فرانکو سرکوب شد. طبقهی کارگر عملاً در رهبری سیاسی نقشی نداشت و در عمل تابع منافع سایر طبقات بود. مثال دیگر، تشکیل جبههی خلق در فرانسه و بلژیک بود (۱۹۴۴–۱۹۴۷). در نتیجهی ائتلاف احزاب کمونیست و سوسیالیست با بورژوازی «دموکراتیک»، پرولتاریا مجبور شد مصالحه کند و از اهداف انقلابی کوتاه بیاید و تابع منافع بورژوازی شود. نمونهی دیگر ائتلاف اروکمونیستها در ایتالیا (PCI تحت رهبری تولیاتی) با نیروهای لیبرال و بورژوازی ملی بود (۱۹۶۸–۱۹۸۰) که نتیجهاش تضعیف هویت مستقل طبقاتی پرولتاریا و تقلیل موقعیت سیاسی آن بود. نمونهی بعدی بر سرکارآمدن دولتهای ائتلافی در آمریکای لاتین (۱۹۸۰–۲۰۰۰) بود که درنتیجهی ائتلاف بین احزاب کمونیست با بخشهایی از بورژوازی «ملی» و طبقات متوسط صورت گرفته بود. اگرچه اصلاحات محدودی صورت پذیرفت اما هیچگونه تغییر اساسی در مالکیت و روابط تولیدی صورت نپذیرفت. منابع تاریخی:
Perry Anderson, Considerations on Western Marxism (1976), NLR
Ellen Meiksins Wood, The Retreat from Class (1986), Verso
Eric Hobsbawm, Age of Extremes (1994), Chapter 10 (Europe, post-WWII left)
[۱۳] Robert Brenner مورخ و از چهرههای اصلی «مارکسیسم سیاسی». منبع
Robert Brenner, “The Origins of Capitalist Development: A Critique of Neo-Smithian Marxism”New Left Review, I/104, 1977
[۱۴] مارکس در « جنگ داخلی در فرانسه» Karl Marx, The Civil War in France (1871) در تحلیل کمون پاریس مینویسد:
«طبقه کارگر نمیتواند صرفاً ماشین دولتیِ حاضر و آماده را تصرف کند و آن را برای اهداف خود به کار گیرد.»
همین موضع توسط لنین (در دولت و انقلاب) و رزا لوکزامبورگ (در رفرم یا انقلاب) تکرار میشود. یعنی حذف سرنگونیِ دولت از استراتژی طبقاتی-سوسیالیستی-کارگری، نه یک انتخاب تاکتیکی، بلکه انکار خودِ سیاست انقلابی است؛ چرا که دولت بورژوایی را نمیتوان اصلاح کرد، فقط باید درهم شکست.
[۱۵] نمونهاش روی کارآمدن دولت نظامی- ناسیونالیستی- ضداستعماری ناصر است (۱۹۵۲–۱۹۷۰) که در جریان ائتلاف افسران آزاد، طبقات متوسط، کارگران و دهقانان پاگرفت. در این جنبش، گفتمانِ حاکم، ناسیونالیسم عربی و ضدیت با امپریالیسم بود. منطقِ بلوک تاریخی بر «ملت» بهجای طبقه استوار شد و دولت متمرکز نظامی با ادغام اتحادیههای کارگری در دولت شکل گرفت. ادامهی مستقیم این منطق، دولت نئولیبرالیستی سادات بود که با کاپیتالیسم رانتیر–نظامی مبارک تداوم یافت که باز به شکل عریانتر در دولت سیسی بازتاب پیدا کرد. در کلیهی این مراحل، طبقهی کارگر مصر از نیل به استقلال سیاسی محروم ماند و هرگز به سوژهی مستقل بدل نشد.
نمونهی بعدی سازمان آزادیبخش فلسطین (PLO) است که با گفتمان رهایی ملی مقدم بر مبارزهی طبقاتی، از ائتلاف نیروهای چپ، ناسیونالیست و بورژوازی تبعیدی پاگرفت که نتیجهاش قدرتگیری نخبگان سیاسی–اقتصادیِ وابسته به کمکهای خارجی بود؛ بیآنکه به روابط تولیدی یا مالکیتی لطمهای وارد شود. نمونهی بعدی سوریه است. در آنجا گفتمان غالب بر سکولاریسم و وحدت ملی استوار بود و ائتلاف بین دولت بعث، اقلیتهای قومی و بورژوازی شهری صورت گرفته بود که نتیجهاش پاگیری اقتصاد شبهنظامی، خصوصیسازی لجامگسیخته، استقرار نظام رانتخواری بود. در عراق (پس از ۲۰۰۳)، ائتلاف بین شیعیان، اهل تسنن و کردها، حول گفتمانِ سهمخواهی هویتی صورت گرفت که نتیجهاش فروپاشی سیاست طبقاتی بود. در لبنان نیز شاهد پاگیری «بلوک هویتی»، مذهبی–قومی بودیم که تضعیف قدرت رسمی، تضعیف دولت مرکزی، پاگیری الیگارشی مالی–بانکی، توسعهی فقر در همسایگی ثروت رانتی بود. در ایران نیز ائتلاف ضدسلطنتی (قیام ۱۳۵۷) با شراکت روحانیت، بازار، گرایشهایی از چپ و طبقات متوسط حول گفتمان «ضدیت با امپریالیسم»، «استقلال»، «جمهوری مستضعفین» شکل گرفت که نتیجهاش تعلیق تضادهای طبقاتی –تحت پوشش «وحدت» و «حراست از انقلاب» و سرکوب سریع سازمانهای مستقل کارگری و شکلگیری یک نظام رانتی، اقتدارگرا و ضدکارگر بود. این تجارب نشان میدهند که منطق «بلوک تاریخی»، هنگامی که از محوریت طبقه بهدور میماند، و در قالب ائتلافهای هویتی، ملی یا قومی بازتولید میشود، نهتنها راهی به رهایی نمیبرد، بلکه اغلب به تثبیت اشکال خشنتر و اقتدارگرایانهتر منجر میشود.










دیدگاهها
16 پاسخ به “«بلوک تاریخی» یا «بلوک طبقاتی – سوسیالیستی – کارگری» / یوسف کهن”
با سلام،
فرض کنیم کسی ادعا کند که مارکس در تحلیل خودش دچار اشتباه شده است. و فرض کنیم که استدلال این فرد به قرار زیر است: برای مارکس مهمترین نکته، اومانیسم بود و تمام بحثهای او درباره الیناسیون حول بازگرداندن انسانیت به انسان (کارگر) بوده است. همچنین فرض کنیم که هستهٔ مرکزی الیناسیونِ کارگر، ناآگاهی او از کلیت پروسه تولید جمعی باشد. در اینصورت مشارکت کارگر در مدیریتِ تولیدِ جمعی، ناآگاهی او را از بین میبرد و کارگر دچار الیناسیون نمیشود. فرض کنیم که در نتیجهٔ مشارکت کارگر در مدیریتِ تولیدِ جمعی، کارگر سهم بیشتری از سود تولید را به دست آورد. نتیجهٔ چنین استدلالی این است که کارگر (یا طبقه کارگر) احتیاجی به الغای مالکیت ندارد. چه امری، چه نوع شواهدی، لازم است تا کسی بتواند بپذیرد که تاکید بر الغای مالکیت توسط مارکس اشتباه بوده و تاکید بر مشارکت در مدیریت مهمتر است؟
اگر امر “لغو مالکیت” را کنار بگذاریم، چه اشکالی میتوان از گرامشی یا سوسیالدموکراتهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۵ سوئد گرفت؟
با احترام – حسین جرجانی
با سلام و سپاس از اظهار نظرتان.
اگر مضمون سئوال شما را درست فهمیده باشم، فکر کنم پاسخش را در نوشتهی پیشین که در همین سایت منتشر شده بتوانید بیابید؛ بویژه که به مورد سوئد نیز اشاراتی شده است. پیروز باشید
تداوم انقلاب یا توسل به رفرم؟ / یوسف کهن
تاریخ انتشار: ۱۹ دی ۱۴۰۱
لینک: https://pecritique.com/wp-content/uploads/2023/01/y-kohan-reform-or-revolution.pdf
یوسف کهن گرامی،
از قرار معلوم نتوانستهام منظورم را خوب برسانم. از ارجاعت به مقالهٔ قبلیات و محتوای آن معلوم میشود که اختلاف ما عمیقتر از آن است که با حاشیهنویسیهای اینچنینی بتوان به جایی رسید. همین قدر بگویم که کل تئوری انقلاب (یا به قول خودت روولوشون) که از آن سخن میگویی نتیجهٔ دیالکتیک هگلی/مارکسی است که یک تئوری متافیزیکی است. دیالکتیک هگلی/مارکسی هیچ مابهازاء علمی ندارد. دقت کن که دو مثال مورد استفاده هگل (حالتهای مختلف آب و تابش فلز داغ شده) فقط ناشی از کمبود دانش در زمان او بوده و فیزیک امروز آن را تائید نمیکند. چهار مثال دیگری هم که انگلس به لیست هگل اضافه کرده (وارونگی قطبهای مغناطیسی، آلوتروپها، افزایش زنجیرهای کربنی، و جدول تناوبی) از دو مثال هگل بیبنیانتر هستند. هگل حتی از مثال حالتهای آب استفاده میکند تا بگوید که رابطه تولد و مرگ مانند تبدیل آب به بخار یا بخار به آب، تبدیل کمیت به کیفیت و کیفیت به کمیت است، و دو طرفه است. و مارکس هم بدون دقت کافی دیالکتیک او را به تاریخ اقتصاد و تولید مادی تسری میدهد. بدون دیالکتیک هگلی/مارکسی تمام تئوری انقلاب دود میشود و به هوا میرود. استفاده از استدلالها و تئوریهای ۲۰۰ ساله و ۱۸۰ ساله، ضعفهای خودش را دارد و به درد حل مشکلات این زمانه نمیخورد.
با آرزوی موفقیت برای خودت و همفکرانت. با احترام – حسین جرجانی
تشکیل ایتلاف دموکراسی در مقابل فاشیزم یا استبداد زمانی که احزاب چپ وکمونیست در موضع ضعف هستند، و هیچ دورنمای نزدیکی برای رهبری جنبش از طریقشان ممکن نیست، عقلانیت حکم می کند با داشتن نقد و نگاه و جایگاه خود نسبت به دیگر نیروها، وارد عمل شود حتی اگر در همان ایتلاف هم کاره ایی نباشد. هدف گامی به جلو ست. جالب اینجاست اقای کهن در نهایت ضعف و فتور می خواهد رهبری هم به ایشان واگذار شود. حقیقت ایتلافهای روزمره در جوامعه بورژوایی مثلا امریکا در مقابل ترامپ اکثر نیروها صرف نظر از اختلافات و تضادها برای جلوگیری مقطعی از بر باد رفتن حداقلها با هم متحد می شوند. کارسازی این عمل را نه در ختم شدن به سوسیالیزم بایست جیسجو کرد بلکه پیروزی بر هر چه که بدتر از وضع موجود است باید جسجو کرد اثرات مثبت این پیروزی ها کارکران را مصمم به اقدامات بزرگتر می کند. بجای نشستن منتظر روز موعود بودن است.
با تشکر از اظهار نظرتان.
مفهوم «بلوک تاریخی» با «ائتلاف»، تشکیل «جبهه» یا «اتحاد عمل» خیلی فرق دارد.
متاسفانه نوشتار قبلی یک پلمیک سیاسی بود؛ نه یک مقالهی توضیحی-تحلیلیِ آکادمیک؛ به همین خاطر در قالب یک جدل نظری نوشته شد و لذا بهطور مختصر –صرفاً- به معرفی رئوس استدلالهای سلبی و ایجابی در خصوص «بلوک تاریخی» اکنفا شد؛ آن هم با این امید که در جریان پلمیکهای آتی بحث تعمیق شود.
به این خاطر به تعریف کوتاهی از «بلوک تاریخی» قناعت شد و اختلاف آن با سایر مفاهیم مورد بحث قرار نگرفت. اما سعی میکنم به قدر بضاعتم، به اختصار توضیحی بدهم تا شاید رفع ابهام شود:
اتحاد عمل (United Front)، محدودترین شکل همکاری است که میان چند تشکیلات اجتماعی-سیاسی، بهمنظور پاسخگویی به یک امر مشخص و فوری، برای یک مدت زمانی کوتاه شکل میگیرد؛ مثل اعتراض به اخراج کارگران، اعتراض علیه جنگ و غیره.
ائتلاف (Coalition) بیشتر در رابطه با همکاری احزاب سیاسی، بهویژه در هنگام انتخابات پارلمانی و یا تشکیل دولت (کابینهی وزیران) بهکار برده میشود. بهعبارت دقیقتر احزاب سیاسی برای مقاصد انتخاباتی یا تشکیل حکومت (Goverment) -بهطور موقت- روی بندهای معینی توافق و ائتلاف میکنند.
جبهه (Front) معنای گستردهتری دارد. در اینجا نیروهای سیاسی (احزاب، سازمانها، نهادها، جنبشها و غیره) به قصد پیشبرد یک مبارزه یا پروژهی سیاسی-اجتماعی، برای یک دورهی لااقل میان مدت- جبهه میسازند؛ بیآنکه به هویت و استقلالشان خدشهای وارد شود و یا تغییری در برنامهی سیاسیشان بدهند؛ مثل جبههی ضداستبدادی یا جبههی ضدفاشیستی.
بلوک تاریخی (Historical bloc)، مفهومی است که گرامشی ساخت؛ با این حال تعریف دقیقی از آن ارائه نداد. گرامشیشناسان هم نتوانستهاند بر سر یک تعریف جامع توافق کنند. بنابراین آنچه میآورم، تعریف برگزیدهی من پس از مرور این مباحثات است. با این توضیح میپردازم به خود مفهوم:
به باور گرامشی، در یک شرایط معین اجتماعی-اقتصادی-سیاسی-تاریخی، روابط تولیدی، مالکیتی (زیربنا) با روبناهای سیاسی، حقوقی و فرهنگی جامعه در چنان پیوندی قرار میگیرند که طبقات و نیروهای گوناگونِ اجتماعی، تحت رهبری یک طبقه یا نیروی اجتماعی مرکزی، در چارچوب هژمونیای که پذیرش گستردهی اجتماعی یافته، خود را سازمان میدهند.
امیدوارم این توضیحات روشن کرده باشد که موضوع جدل بر سر تز «بلوک تاریخی» گرامشی، آن هم به معنایی که آوردم است، نه ائتلاف.
پیروز باشید
آقای یوسف کهن که قبلا هم چندین مقاله ارزشمند از ایشان در سایت نقد اقتصاد سیاسی منتشر شده بود، در نوشته اخیر خود آنگونه در نفیِ ضرورت «بلوک تاریخی» به مسئله طبقه کارگر به عنوان تنها «سوژه انقلابی» و ضرورت «استقلال سیاسی کامل طبقه کارگر» برای «تصرف قدرت سیاسی» و نه صرفا «کسب هژمونی» برای «سرنگونی دولت و سلطه طبقه حاکم» می پردازند، که من را به یاد اشاره فرانسیس بیکن در مورد تعداد دندان های اسب انداخت؛ کشیش های جوان قرن ۱۶ بجای باز کردن دهان اسب و شمارش دندان هایش به کتب مقدس رجوع کرده بودند! شک نیست که طبقه کارگربزرگ ترین پتانسیل تغییر ساختاری را دارد، اما آیا طبقه کارگر امروزی ایران با توجه به ساختار صنعتی کشور از سوئی و موقعیت سازمان نیافته خود که در جاهای دیگر در باره آن ها به تفصیل نوشته ام، در شرایطی است که به تنهایی به هدف های نهایی مورد نظرِ آقای کهن دست یابد؟ بجز پاره ای حرکت های محدود بخشی از بی ثبات کاران، طبقه کارگر اصلی ایران در صنایع و واحد های خدماتی بزرگ در جنبش های پی در پی کشور، به ویژه در دو جنبش بزرگ اخیر کجا بودند؟ برای آن که طبقه کارگر بتواند به هدف های رهایی بخش نائل آید، نیاز به آگاهی و تشکل دارد، که خود به وجودِ یک شرایط سیاسی آزاد و دموکراتیک بسته است که به تنهایی بدست نمی آید و به ایجاد یک «بلوک تاریخی» وابسته است. چون به گرامشی عطف شده، بهتر است فراموش نکنیم که او بین مازینی (انقلابی) و کاوور، دومی را برنده ریزرجیمنتو (وحدت ایتالیا) اعلام کرد.
سعید رهنما گرامی،
به کار بردن واژهٔ “کارگر” برای “واحدهای خدماتی بزرگ” به وضوح نقض پارادایم مارکسی است. برای مارکس، “کارگر” در مقابل “صنعتگر ماهر” قرار دارد. صنعتگر ماهر، حتی اگر از نظر اقتصادی استثمار میشد، همچنان بر ابزارها و دانشِ فرآیندِ تولید تسلط داشت. چنین فردی ممکن بود مزد اندکی بگیرد یا تابع کارفرما باشد، اما در معنای مارکسیِ کلمه، دچار بیگانگی نبود، زیرا عملِ کار برای او هنوز معنا و انسجام داشت. در مقابل، “کارگرِ” کارخانه دقیقاً با وابستگی به ماشین تعریف میشد. در تولید انبوه، وظایف به قطعات کوچک تقسیم میشدند و سازوکارهایی بیرون از فهم یا کنترل کارگر، آنها را هماهنگ میکردند. در پارادایم مارکسی، تعریف “کارگر” با تولید ماشینی/صنعتی گره خورده است.
اگر شما “پارادایم مارکسی” را در یک “پارادایم شبهمارکسی” آن قدر کش میدهید که هر مزدبگیری را “کارگر” به حساب میآورید، لابد حاضرید مفاهیم دیگری از پارادایم مارکسی را هم کش بدهید، و یا از پارادایم مارکسی حذف کنید. سوال مهم این است که مفاهیم پارادایم مارکسی، چقدر باید کش پیدا کنند که دیگر مارکسی/مارکسیستی نباشند.
با احترام – حسین جرجانی
نوشته حاضر یک پلمیک نظری راجع به یک مفهوم مشخص -«بلوک تاریخی»-از منظر گرامشی است؛ نه بر سر تعداد دندان های اسب!
بهعلاوه کسی ادعا نکرد که طبقهی کارگر امروز ایران، به تنهایی قادر است به «هدف های نهایی مورد نظرِ آقای کهن» دست یابد!
این پرسش که طبقهی کارگر در جنبشهای پیدرپی، به ویژه در دو جنبش بزرگ اخیر کجا بودند، به بحث ربطی ندارد.
پاراگراف آخر، نظر شماست؛ که کوتاه و فشرده است و جایی برای اظهارنظر نمیگذارد. امیدوارم در قالب یک نوشتار ارائهاش کنید تا جایی برای بحث پیدا کند.
نوشته حاضر یک پلمیک نظری راجع به یک مفهوم مشخص -«بلوک تاریخی»-از منظر گرامشی است؛ نه بر سر تعداد دندان های اسب!
بهعلاوه کسی ادعا نکرد که طبقهی کارگر امروز ایران، به تنهایی قادر است به «هدف های نهایی مورد نظرِ آقای کهن» دست یابد!
این پرسش که طبقهی کارگر در جنبشهای پیدرپی، به ویژه در دو جنبش بزرگ اخیر کجا بودند، به بحث ربطی ندارد.
پاراگراف آخر، نظر شماست؛ که کوتاه و فشرده است و جایی برای اظهارنظر نمیگذارد. امیدوارم در قالب یک نوشتار ارائهاش کنید تا جایی برای بحث پیدا کند.
حسین جرجانی در جواب مقالهٔ یوسف کهن می نویسد:«همین قدر بگویم که کل تئوری انقلاب (یا به قول خودت روولوشون) که از آن سخن میگویی نتیجهٔ دیالکتیک هگلی/مارکسی است که یک تئوری متافیزیکی است. دیالکتیک هگلی/مارکسی هیچ مابهازاء علمی ندارد.» معلوم نیست که در این پاراگراف منظور ح ج از «تئوری انقلاب» چیست؟ منتها هر چه باشد! ، نتیجهٔ «دیالکتیک هگلی/مارکسی است که یک تئوری متافیزیکی است». ای کاش ح ج توضیح می داد که فرق دیالکتیک هگل و مارکس در کجاست و نقاط اشتراک آنها چیست و چرا این دیالکتیک ترکیبی »متافیزیکی» است. چون زدن اتهام متافیزیک به مارکس یک ادعای گنده است که باید ثابت شود. البته اگر ح ج در این رابطه کتابی یا جزوه ای معرفی می کرد چیز بدی نبود. احتمال ایشان با نقد دیالکتیک متافیزیکی هگل و مارکس به یک درک بالاتر از دیالکتیک رسیده اند که حیف است آنرا از دیگران پنهان کنند و از معرفی آن برای دیگران خودداری کند. منتها ادعای دیگر آقای حسین جرجانی در رابطه با فردریش انگلس است که مثال های او را «بی بنیان» می خواند و در مورد وی مینویسد:«چهار مثال دیگری هم که انگلس به لیست هگل اضافه کرده (وارونگی قطبهای مغناطیسی، آلوتروپها، افزایش زنجیرهای کربنی، و جدول تناوبی) از دو مثال هگل بیبنیانتر هستند.» به احتمال بسیار زیاد جرجانی متخصص شناخت نظرات مارکس و انگلس می باشد و برای حل مشکلات نظری و عملی جنبش چپ و سوسیالیستی تئوریِهای شسته و رفته ای دارد که می توانند بن بست کنونی سوسیالیستها در مقابل وضع موجود را بشکنند و احتمالاً راهگشا باشند؟ شاید! خوشبختانه، من توانستم با یک جستجوی ساده در گوگل به یک مقاله چند صفحه ای از آقای حسین جرجانی در رابط با نقد دیالکتیک دست یابم که عنوانش چنین است:«دیالکتیک: یک واژه، چند معنی، هزاران سوءتفاهم.» در آنجا نویسنده چنین نوشته است:« تنوع مفهومی دیالکتیک، حداقل برای صاحب این قلم، در فهم نوشتارهای مختلف ایجاد اشکال میکند، به ویژه که بسیاری از نویسندگان نوشتارها تعریفی از این واژه ارائه نمیکنند.. به همین دلیل بر آن شدم تا مروری بر مفهوم دیالکتیک را فراهم کنم که نشانهشناسی انواع مختلف دیالکتیک را روشن کند.» با این وجود ح ج بجای دادن یک تعریف علمی و دقیق از دیالکتیک آنهم از دید خودش به تعرف آن از دید و نظر دیگران می پردازد و خواننده را از منظور ارسطو و کانت و انواع و اقسام دیالکتیک مطلع می سازد، بدون آنکه بگوید بالاخره تعریف دیالکتیک از دید وی چیست؟ مثلاً در جایی بعد از اشاره ای کوتاه و ناقابل به «دیالکتیک مولد»؟! چنین مثالی می زند:« یکی از روشنترین نمونههای دگرگونی مقیاسمحور طراحی پل است. برای دهانههای کوتاه، قوس (طاق ضربی) کفایت میکند: سنگهایی که در ساخت پل به کار میروند وزن را از طریق فشار (compression) توزیع میکنند و سازه پایدار میماند. اما با افزایش طول دهانهها، قوس نامناسب میشود ــ فشار جانبی افزایش مییابد و سازه در خطر فروپاشی قرار میگیرد.» ای کاش ایشان هم در نوشتن مقاله اش از «سنگ های» استفاده میکرد تا «سازه اش» در خطر «فروپاشی» محتوایی و فلسفی قرار نمی گرفت! در این قسمت، برای اطلاع علاقمندان احتمالی به درک ح ج از دیالکتیک لینک کامل مقاله او را در اینجا می گذارم: https://hosseinjorjani.com/dialectic/
علی صادقی نژاد
به احتمال بسیار قوی این آقای حسین جرجانی بعلت ارتباط بیش از حد با ادبیات سوسیال دمکراسی سوئد بیش از حد به تحریف نظریات مارکس مشغول است. ایشان در جواب سعید رهنما می نویسد:«سعید رهنما گرامی،
به کار بردن واژهٔ “کارگر” برای “واحدهای خدماتی بزرگ” به وضوح نقض پارادایم مارکسی است. برای مارکس، “کارگر” در مقابل “صنعتگر ماهر” قرار دارد. معلوم نیست که ایشان این حکم مسخره و من درآوردی را از کدام آثار مارکس درآورده است که چنین بی محابا(یا مهابا) آنرا به طرف مخاطب خویش پرت می کند. از تظر مارکس کارگر کسی است که صاحب ابزار تولید و فرآورده های آن نیست، پس، بنابراین مجبور است برای زنده ماندن، نیروی کار خود را به سرمایهدار بفروشد. بر اساس نوشته های مارکس، : کارگر مالک و صاحب تولیدات و محصول( فکری و یدی) نیست،ولی کارگر نیروی کار خود را برای مدتی معین در ازای دریافت مزد در اختیار سرمایه دار می گذارد تا بتواند مایحتاج زندگی خویش را فراهم کند. در اینجاست که به گفته مارکس، کارگر از طریق فروش نیروی کار خویش ارزشی ایجاد میکند که بیشتر از مزد یا حقوقی است که سرمایه دار به او می پردازد. باز هم به گفتهٔ مارکس تفاوت بین ارزش تولید شده و مزد کارگر که ریشه و پایهٔ در مناسبات سرمایه داری دارد و در ادامه بعنوان سود به جیب سرمایه دار سرازیر می شود. و این یعنی استثمار نیروی کار در سیستم سرمایهداری. منتها معلوم نیست که چرا آقای حسین جرجانی قصد دارد نظرات خود را نظرات مارکس جا بزند؟
علی صادقی گرامی،
با کمی دقتِ بیشتر میتوانستی متوجه شوی که مقالهی “دیالکتیک: یک واژه، چند معنی، هزاران سوءتفاهم”، یک مقالهی خلاصه است که در چند سایت مختلف منتشر شده است. مقالههای خلاصه نشده، در همان سایتی که به آن اشاره کردهای، در ۳ قسمت منتشر شده است. این ۳ مقاله بسیار فشرده هستند و جمعا حدود ۱۰۰ صفحه (یا بیشتر) طول دارند . قسمت اول به نام “درباره دیالکتیک (۱): دیالکتیک چیست” مروری است بر تاریخ مفهوم دیالکتیک از سقراط تا ژیژک. در آنجا سه دوره تاریخی در مورد دیالکتیک (از سقراط تا کانت، از هگل تا انگلس، و از آدورنو تا ژیژک) به بحث گذاشته شده است. در آنجا گفته میشود که مفهوم دیالکتیک از سقراط تا کانت یک رشد طبیعی داشته است. در هگل (و مارکس) دیالکتیک به یک بنای رفیع (اما بی بنیان) تبدیل شده است. سپس از آدورنو به این طرف، افراد مختلف ساختار رفیع دیالکتیک هگلی/مارکسی را، جزء به جزء، از هم پاشاندهاند. قسمت دوم به نام “درباره دیالکتیک (۲) باز بینی دیالکتیک” ضمن تشریح بیشتر تفاوت دیالکتیک هگل و مارکس، به ۲ مثالی که هگل، ۴ مثالی که انگلس، و ۱ مثالی که گولد از آن استفاده کردهاند اشاره میکند و نشان داده میهدد که هیچکدام با تعریف خود هگل یا مارکس مطابقت ندارند. هر ۷ مثال را میتوان با تکیه به روشهای تغییر تدریجی در فیزیک، شیمی، یا بیولوژی نشان داد و احتیاجی به مفهوم “تغییر کّمی به کیفی در یک حرکت ناگهانی” (یا به تعبیری انقلاب) وجود ندارد. در قسمت سوم “درباره دیالکتیک (۳) جایگزینهایی برای دیالکتیک” به تئوریهایی که پدیدههای “شبه دیالکتیکی” را توضیح میدهند اشاره شده است. تقاضای من این است که آن سه مقاله را با دقت بخوانید، تا متوجه شوید که حرفهای من تازگی ندارد. بلکه من حرفهای ۱۵۰ سال گذشته را، از تعداد زیادی مقاله و کتاب، خلاصه کردهام.
در مورد تعریف “کارگر” هم به شما توصیه میکنم، یک بار دیگر کاپیتال را بخوانید. مانند بسیاری دیگر از تمام مفاهیم مارکسی، مفهوم “کارگر” هم به تدریج کش پیدا کرده است و به گروههایی از مزدبگیران که مورد نظر مارکس نبوده، تسری پیدا کردهاند.
در مورد واژه “متافیزیک” به شما توصیه میکنم که به تعریف فلسفی آن دقت کنید: “متافیزیک بخشی از فلسفه است که به ساختار پایهای واقعیت میپردازد.” با این تعریف، هم هگل و هم مارکس نظریههای متافیزیکی عرضه کردهاند.
با تشکر از شما برای تبلیغ سایت شخصی من. در آنجا علاوه بر دیالکتیک، چندین مقاله در مورد سوسیالدموکراسی هم خواهید یافت که به سوسیالدموکراسی سوئدی اشاره دارد، که به نظر من در فاصله سالهای ۱۹۴۵ تا ۱۹۷۵ تجربیات خوبی دارد. حیف که سوسیالدموکراتهای سوئدی در مقابل هجوم “نئولیبرالیسم” تاب نیاوردند و عقبنشینی کردند. امروز هم میتوان درسهای زیادی از آن دوره گرفت.
با احترام – حسین جرجانی
با سلام، آقای جرجانی گرامی. ، شما دیالکتیک هگلی/مارکسی را متافیزیکی معرفی می کنی و همزمان در آخرین کامنت خود حتی واژهٔ متافقزیک را هم به دلخواه تفسیر و تعبیر می نمایی و بار دلبخواهی خود را بر آن سوار می کنی که البته این هم نوعی از متد برخورد با پدیده هاست.. منتها در همان مقاله تقریباً صد صفحه ای مورد اشاره نمی گویی تعریف دیالکیتک از دید جنابعالی چیست؟ سه بخش نوشته ات را هم مطالعه کردم ، ولی متأسفانه بقدری انتزاعی و گنگ بود که حقیقتاً چیزی از آن نفهمیدم! با اینحال هیچ تعریف مستقلی از دیالکتیک نداده بودی. با عرض پوزش! با اینحال توصیه می کنم که آن نوشته را در نقد اقتصاد سیاسی چاپ کنی تا دیگران با عمق نظراتت آشنا شوند. باور کن! من قصد گیر دادن به نظرات شما را ندارم، ولی ادعاهایی که مطرح می نمایی بیش از حد کلی و انتزاعی است که بتوان بین آنها و فعالیت های مادی و جمعی انسانهایی که این جهان را می سازند رابطه ای زنده برقرار نمود. بقول معروف بیش از حد آکادمیک هستند.این از این! از سویی شما مدعی هستید که مارکس «کارگر» را در مقابل «صنعت گر ماهر» قرار داده است، ولی نمی گویی در کدام بخش کتاب سرمایه به این موضوع اشاره کرده است. منتها دیگران را متهم می کنی که با واژهٔ کارگر بصورت موسعی استفاده می کنند، یعنی بیش از حد آنرا کش می دهند و بواقع آنرا از محتوی خالی می کنند. ولی بنظر می رسد که تو با واژهٔ کارگر خیلی مضیقی و محدود برخورد می نمایی. چون احساس می کنم که شما علاقهٔ خاصی به لغات و اصطلاحات قلمبه سلیمه علاقه دارید مجبور به استفاده از این دو واژه شدم. تا جایی که من می دانم مارکس کارگر را در مقابل سرمایه دار قرار داده است و حتی در اثر مشترکش با انگلس ( مانیفست) می نویسد:«جامعه بیش از پیش به دو اردوگاه بزرگ و متخاصم، به دو طبقه بزرگ یعنى به بورزوازى وپرولتاریا نقسیم مى شود.» به هر حال بر سر تعریف کارگر میان سوسیالیست ها و کمونیست ها اختلاف وجود دارد و من هم در حال حاضر صبر و حوصلهٔ آنرا ندارم که نشان دهم تعربف دقیق مارکس در سال ۱۸۶۷ همزمان با چاپ کاپیتال از کارگر چه بوده است تا آنرا در اینجا به سمع و نظرت برسانم.
در آخر برایت آرزوی سلامتی و موفقیت می کنم. علی صادقی نژاد
فردریش انگلس در سال ۱۸۸۵ در بار اثر معروف خود (آنتی دوربنگ) می نویسد:« چگونه می شود آنجه که سالهاى قبل راجع به آقاى دورینگ گفته ام، هنوز مورد علاقه کسى باشد؟» این نظر انگلس هشت سال بعد، راجع به نوشته ای بود که بخشی از آن را کارل مارکس تدوین نموده بود.یعنی آنرا در بعضی جاها قابل اصلاح و تغییر می دانست که بعلت تنظیم بعضی نوشته های مارکس وقت و فرصت آنرا نداشت. انگلس در ادامه می نویسد:« مارکس و من تقریباً تنها کسانى بودیم که دیالکتیک آگاه را براى برداشت ماتریالیستى طبیعت و تاریخ از چنگ فلسفه ایده آلیستى آلمانى رهانیدیم. اما براى برداشت دیالکتیکى و در عین حال ماتریالیستى طبیعى آشنائى با ریاضیات و علوم طبیعى ضرورى است. مارکس ریاضى دان دقیقى بود. ولى ما علوم طبیعى را تنها قسماً ومتناوباً و بطور پراکنده میتوانستیم دنبال کنیم.» پس در اینجا مشاهده می کنیم که روش انگلس و مارکس علمی و مبنی بر داده های عینی و واقعی است و نه متافیزیکی و ماوراء الطبیعه. چیزی که حسین جرجانی مدعی آنست. انگلس در ادامه راجع به دیالکتیک خود می نویسد:« و بالاخره براى من اصولاً مسئله بر سر تحمیل قوانین دیالکتیک در طبیعت نیست، بلکه کشف آنها در طبیعت و پروراندن آنها از طبیعت مورد نظر است.» بر خلاف نوشته صد صفحه ای حسین جرجانی که در آن در بارهٔ انواع و اقسام دیالکتیک توضیح داده است، انگلس از کشف قوانین دیالکتیک در طبیعت و سپس تعمیم آن به تئوری صحبت میکند. در ادامه و در جواب کسانی که او و مارکس را به متافیزیک متهم می کنند، ادامه می دهد:«از آنجا هم که این نحوه از بینش( متافیزیک)بوسیله کسانى مانند بیکن و لایک از علم الطبیعه به فلسفه بسط یافت، موجب بوجود آمدن کوته فکریهاى قرون اخیر، یعنى طرز تفکر متافیزیکى گردید.
در نظر متافیزیسین ها، اشیاء و صور ذهنى شان، یعنى مفاهیم، بمثابه موضوعاتى استوار و نامتغیر و یکبار براى همیشه موجود، منفرداً، یکى بعد از دیگری بدون در نظر گرفتن روابطشان با یکدیگر ، مورد بررسى قرار میگیرند. متافیزیسین در ازدحامى از تضادهائى نامرتبط میاندیشد. قولش: نه! نه! و آرى! آرى! است.» من حدسم اینست که چون آقای حسین جرجانی نوشته ها و آثار مارکس و انگلس را با پیشداوری خوانده است، درست و دقیق متوجه روش و متد دیالکتیکی آگاه آنها نشده است، همانطور که اینجانب نیز چیزی از نوشتهٔ سه قسمتی ایشان دستگیرم نشد و نفهمیدم که او این جزوه را خطاب به کدام نیروی اجتماعی نوشته است.
علی صادقی نژاد
علی صادقی نژاد گرامی،
بهتر است که از ادامهٔ بحث دونفره در این جا خودداری کنیم. لطفا از طریق ایمیل با من تماس بگیر تا این بحث را ادامه بدهیم. سپس در پایان بحث، چه به توافق رسیده باشیم و یا نه، نتیجهای را که از بحث گرفتهای، در این جا منعکس کن. ایمیل مرا در سایت خودم (و در ابتدای هر کدام از سه مقاله دیالکتیک) میتوانی پیدا کنی.
با احترام – حسین جرجانی
حسین گرامی پیشنهاد خوبی است . به امید پیروزی.