
«جایی که یوتوپیا را دوست نداشته باشند، اندیشه میپژمرده»
(آدورنو)
۱. مقدمه: رسانه و صورتبندی ابزارمحور از سیاست
جنبش اخیر بحثهای بسیاری را پیرامون مسئلهای قدیمی برانگیخته: رسانه و مبارزات تودهای. گسترش سرگیجهآور رسانههای جمعی، رشد سرسامآور رسانههای اجتماعی و سرمایهگذاریهای عظیم تبلیغاتی فراکسیونهای طبقات مسلط، مسئلهی نسبت رسانه با مبارزات سیاسی را به یکی از بحثهای محوری بدل کرده است. تقارن گسترش گرایش به سلطنت با اقبال برنامههای «تفریحی»، «تحلیلی» و «مستند» ماهوارهای و ارتش اکانتهای شبکههای اجتماعی که داستانهای خیالی و مهیجی در باب گذشته سرهم میکردند، بسیاری را بر این باور و داوری استوار کرده که گرایش به ارتجاع پهلوی محصول رسانه است.
تردیدی نیست که رسانههای جمعی و اجتماعی مسلط تصویر و تصور از پهلوی و دورانش را طوری بازنمایی کردند که در گسترش گرایش به این ارتجاع نقش ایفا کرد. شکی نیست که اقبال گسترده – اما اکیداً نااستوار و نه بیاساس – سربرکرده از سرخوردگی به پهلوی بدون این چنین کار رسانهای ممکن نمیشد. با این همه، گرایش به انواع و اقسام ناسیونالیسم عظمتطلب – که اکنون خواسته ناخواسته زیر سایهی تمثال پهلوی چادر زدهاند – در میان بخش قابلتوجهی از روشنفکرانِ -اگر نه همگی خوشنام اما نامآشنا- نفوذ این گرایش در میان بخش انکارناپذیری از طبقات میانی، طبقات تحتانی و دیاسپورای ایرانی را نمیتوان به برنامههای «من و تو»، اخبار «ایران اینترنشنال»، اکانتهای اینستاگرامی و کانالهای تلگرامی فروکاست. سلطنتطلبان خارج از کشور در کنار ناسیونالیستهای عظمتطلب سالهاست که رسانه و تریبون در اختیار داشتهاند و این نخستین بار نیست که در واقعیت مجازی رجز میخوانند. با این همه، با وجود دستگاههای عریض و طویل رسانهای هیچگاه نفوذ کنونی را نداشتهاند. رسانه قادر مطلقی نیست که هر وقت اراده شود، بتوان به واسطهی آن ایده یا گرایشی را خلق یا نیست کرد. فروکاست تمام تحولات اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی – که زمین را برای سربرآوردن این یا آن پدیده مهیا میکند- به تبلیغات رسانهای سادهسازی خطرناکی است؛ امکان فهم پدیدهها را ناممکن و در نتیجه مداخلهگری مؤثر در واقعیت را ممتنع میکند.
در همین راستا، به همانگونه که بهطور ایجابی افزایش اقبال به ناسیونالیسم عظمتطلب و مشخصاً پهلوی به رسانه نسبت داده میشود، بهطور سلبی کاهش اقبال عمومی و تودهای به چپ نیز به نبود رسانهای قدرتمند منسوب میشود.
لازم است همین ابتدا روشن کنم که موضوع بحث من، نه تحلیل بستر تحولاتی است که رویآوری گسترده به ارتجاع پهلوی را موجب شده و نه توضیح شرایطی که به رویگردانی عمومی از چپ انجامیده. موضوع محوری این متن حتی نقش، جایگاه، کارکرد و اهمیت رسانه بهعنوان یک دستگاه ایدئولوژیک دولت هم نیست. مسئلهی اصلی این نوشته فهمی از مبارزه است که بحثهای حول رسانه آن را به منصهی ظهور رسانده است. فهمی به زعم من ناقص، نابسنده و در نتیجه راهزن از مبارزات تودهها، فهمی که بیش از هر زمان، در شرایط استیصال مسلط میشود و به نوبهی خود استیصال را بازتولید میکند، فهمی که بر اساس آن عامل تعیینکنندهی نبردهای اجتماعی به تکنیکها، ابزارها، وسایل نبرد و میزان توسعهی آنها نسبت داده میشود.
بر اساس این فهم مسئله ساده است و پاسخ سادهتر از آن: آنها قدرت دارند چون رسانه، تکنیک و ابزارهای توسعهیافته دارند، ما قدرت نداریم چون رسانه نداریم. پس در این نبرد، برای مقابله با خصم تلاش کنیم رسانه، تکنیک و ابزارهای هرچه توسعهیافتهتری کسب کنیم.
۲. ابزارها و وسایل تبدیل «ترس از مردم» به «ترس مردم»[۱]
این گونه صورتبندی مسئله اگرچه حامل برخی حقایق است (عاملیت ابزارها را نمیتوان به هیچ تقلیل داد) ساختار تحلیلش از مناسبات و نبردهای اجتماعی به لحاظ نظری تکنیکگرایانه است و به لحاظ سیاسی زمین مبارزه را برای رشد بدترین اشکال پراگماتیسم مهیا میکند. در این فهم تفاوت مبارزات تودهها با مبارزات طبقهی مسلط، در وهلهی نهایی، به تفاضل ابزار و امکانات تقلیل داده میشود، مسیری که راه را برای زدوبند و چانهزنی با فراکسیونهای گوناگون طبقات مسلط بهمنظور به دست آوردن کمیت گستردهتر افراد، ابزار و امکانات فراهم میکند. در این سیاست قدرت تودهها به «میانجی محوشوندهی» چانهزنی فراکسیونهای طبقات بالا بدل میشود. نَفَس این «سیاست» بند است به ناف تضادهای فراکسیونهای گوناگون طبقات بالا. مضاف بر این و از سوی دیگر، این فهم از سیاست به یأس و استیصال دامن میزند. زیرا، اگر ابزارها و وسایل فنی تعیینکنندهی سرنوشت مبارزات باشند، ابزارها و وسایل مبارزات تودهای هیچگاه با وسایل و تکنیکهای مبارزات طبقهی مسلط حتی قابلقیاس هم نخواهد بود. نبردهای تودهای طبقات تحتانی هیچگاه به واسطهی امتیاز تکنیکی و فنی بر طبقات مسلط حاصل نشده است.
تسلط و پیوند این دو پیامد در اهداف استراتژیک نبرد طبقاتی ِطبقات مسلط قابل ردیابی است : طبقهی مسلط میداند که بر مجموعهای از شکافها و تضادهای اجتماعی (اشکال مختلف ستم و استثمار) استوار است و بنابراین «ترس از توده»، به عبارت دیگر ترس از مقاومت و شورش تودهها علیه ستم، عنصری پایدار در نظام طبقاتی مبتنی بر ستم و استثمار است. طبقهی مسلط برای حفظ وضع موجود و مقابله با شورش، تدابیری اتخاذ میکند تا «ترس از توده»ی تحت ستم را، به شیوههای گوناگون، به «ترس توده»ی تحت ستم تبدیل کند. نمایش ابزار، تکنیکها و وسایل نظارت و سرکوب، و به عبارتی به نمایش گذاشتن قهر و قانون چنین نقشی ایفا میکنند.
هوبرت لیوته، افسر ارتش استعماری فرانسه زمانی گفته بود «لازم است زور خود را نشان داد تا نیازی به استفاده از آن نباشد» اما در شرایط معمول طبقهی مسلط حتی نیازی به نمایش زورش ندارد، چرا که توده را متقاعد کرده که قهری هست که اگر قانون رعایت نشود، با عواقب آن روبهرو خواهند شد. در این حالت نه نمایش زور بلکه «پنهان کردن زور میتواند مثمر ثمرتر باشد».[۲] با این حال، در شرایط بحران که شورش تودهها از تضادها سرریز میکند، طبقهی مسلط وادار میشود فراتر از «نمایش زور»، با اعمال قهر عریان، نمایش قساوت را به اجرا بگذارد. هدف مشترک تمامی این تدابیر، در امتداد یکدیگر با ابزارهای متفاوت (۱. پنهان کردن زور برای کاربست بهینهی آن ۲. نمایش زور به منظور عدم استفاده از آن ۳. اعمال و نمایش قساوت) در وهلهی نهایی یک چیز است: تبدیل «ترس از مردم» به «ترس مردم». به عبارت دیگر، اقناع توده، از طریق نمایش نیرو یا اعمال قهر، به اینکه آنها قدرتی ندارند، زیرا ابزار اعمال قدرت در اختیار ندارند.
اثبات و تثبیت این نگرش در میان مبارزات تودهای (بیقدرتی تودهها، به دلیل در اختیار نداشتن ابزارها و وسایل) درست همان هدفی است که طبقهی مسلط از طریق اعمال قهر قانون و قساوت عریان در پی آن است. ترویج یا تقویت خواسته یا ناخواستهی این فهم، ناگزیر تودهها را در مبارزاتشان به سوی گزینهها و گرایشهای گوناگون طبقات مسلط سوق میدهد. یعنی گزینهها و افقهایی که تنها مزیتشان نسبت به قساوت موجود این است که ابزار و وسایلی در اختیار دارند که قیاسپذیر با خصم فعلی است. سلطه و گسترش این فهمِ پراگماتیستی و ابزارمحور از مبارزات طبقهی تحت سلطه که امکانات را مقدم بر هر چیز (تئوری درست، جهتگیری و خط سیاسی صحیح که نمایندگیکنندهی منافع بلند مدتتودهها است و …) میداند، در نهایت بستر هرز دادن مبارزات تودهها و تبدیل آن به حاشیهی خطوط سیاست طبقهی مسلط را فراهم میکند.
۳. دو مبارزه و دو پراتیک سیاسی متفاوت: ماشین سلطه و تئوری رهایی
در برابر این شرایط، باید این واقعیت را یادآوری کرد که مبارزهی تودههای تحت ستم و استثمار همان مبارزهی طبقات مسلط منهای امکانات و ابزارهای دومی نیست. مبارزهی طبقاتی تودههای تحت سلطه کیفیتاً متفاوت است. زیرا، بهطور عینی، تاریخ، سازمانها، ایدهها، اهداف و در نتیجه کیفیتهای اساساً متفاوتی با مبارزهی طبقاتی طبقات مسلط داشته و دارند.
طبقهی مسلط در برابر «ترس از توده» و تهدید آن به ماشین دولت، دستگاه سرکوب، دستگاههای ایدئولوژیک، نیروی عادت و سامان ساختارهایی تکیه میکند که واقعیت ستم و استثمار را بازتولید میکنند. طبقهی مسلط برای تثبیت و تضمین قدرتش نیازی به ایدههای درست ندارد. به همین دلیل است که طبقات مسلط برای حفظ سلطهی خود در روند تاریخ بهطور مداوم «تنها این ماشین [دولت] را تکمیل کردهاند».[۳] تمام این پویهها – با اتکا به ماشین دولت و بینیاز از ایدههای درست- پراتیک سیاسی طبقهی مسلط را میسازد. اما طبقات تحت سلطه، هیچ یک از اینها را در اختیار ندارند : [آنها] برای «ادامهی حیات… فقط دستان خود» و «برای نبرد، ایدهها و قدرت استدلال خود» را دارند.[۴] با این همه، مبارزات تودهها همواره در معرض تهدید ابزارها و ایدههای (قهری و اقناعی) طبقات مسلط است. تودهها پیشاپیش ابزاری در اختیار ندارند، از همین رو «تنها میتوانند بر نیروی خودشان اتکا کنند». ایدههایشان هم حتی بهطور خودبهخود آمیخته و تحت تسلط ایدئولوژی حاکم است؛ اما «تحت فرمهای مختلف ایدئولوژی» (سیاسی، حقوقی، فلسفی، هنری و…) نسبت به تضادها و تعارضات آگاه میشوند و «نبردشان را تا انتها به پیش میبرند».[۵] آنها با نبردها و مبارزات خود، سلاحها و ایدههای خود را کسب، فتح و تولید میکنند. آنها بر خلاف طبقات مسلط، به منظور کسب و فتح سلاحهایی متعلق به خود – و نه عاریه گرفتن آنها از خصم خود- و پیشبرد مبارزات خود نیازمند ایدههای درستاند، نیازمند تاکتیکها و استراتژیهایی صحیحی هستند که در زمین لغزان مبارزه بر عرصهی ایدههای درست استوار است. آنها برای ساختن جنبش انقلابی و تحقق تغییر اجتماعی نیازمند تئوری درست و انقلابی هستند. (لنین، اولی را بدون دومی ناممکن میدانست). تمام این پویهها الزامات عینی پویههای پراتیک سیاسی طبقات تحت سلطه را میسازد. در نتیجه ما با دو پراتیک سیاسی، با بسترها، سلاحها، کیفیتها و البته اهداف متمایز سروکار داریم. از بین بردن تمامی خطوط تمایز، به ادغام و مصادرهی پراتیک سیاسی دومی به سود اولی میانجامد.
۴. تقدم جهتگیری (چه) بر ابزار (انجام دادن)
اما این نکته به این معنا نیست که طبقات تحت سلطه با ایدههای خود تغییر اجتماعی به بار میآورند. «نیروی مادی بایستی با نیروی مادی سرنگون شود» و «تئوری تنها زمانی تبدیل به نیروی مادی میشود که تودهها را فرابگیرد». «فراگیری» ایدهها ابزارهای خود را میطلبد؛ رسانه و سازمان از ابزارهای این هدفاند.
لنین مهمترین رسانهی وقت یعنی روزنامه را نه تنها بهعنوان «مروج دستهجمعی» و «مبلغ دستهجمعی» بلکه همچنین به مثابه «سازمانده دستهجمعی» قلمداد میکند. وقتی او از «سازمانده دستهجمعی» سخن میگوید منظورش این است که وسیلهای است که به واسطهی آن میتوان «کلیهی اخگرهای هیجان مبارزه را یکجا جمع نموده و یک شعلهی واحد تشکیل داد»؛ مراد لنین از «شعلهی واحد» سازمان سیاسی مبارزهی تودهها است. در وهلهی نخست به نظر میرسد چنین نقش و اهمیتی که لنین به رسانه میدهد، نقیض بحثهایی است که تاکنون کردیم. اما در واقع، اهمیت روزنامه بهمثابه یک رسانه در نگاه لنین این است که خط سیاسی درست سازمان را تبلیغ و ترویج کرده و کسانی را که شور و هیجان مبارزه دارند حول آن خط سیاسی گرد میآورد. لنین روزنامه را به ریسمانی تشبیه میکند که هنگام ساختن بنایی بزرگ محل «نصب صحیح سنگها» و «مقصد نهایی کلیهی کار» را نشان میدهد. در نتیجه، اهمیت «این ریسمان» و «احترام» به آن «اگر درست کشیده شود… [از] صحت آن» برمیخیزد، «نه به واسطهی اینکه از طرف یک ارگان رسمی کشیده شده است»[۶]. بنابراین روزنامه در نظر لنین ۱. ارگانی است که تحلیل تمامی وقایع را با اتکا به یک خط و تئوری سیاسی مشخص و منسجم صورت میدهد. ۲. روزنامه وسیلهای برای جلب افکار عمومی حول طیف بسیار گستردهی موسوم به چپ نیست، بلکه ابزاری برای تعلیم و ساختن نیروی سیاسی است.
روشن است که در اینجا با تقدم درستی جهتگیری سیاسی بر ابزار و ارگان مواجهایم. رسانه به سازمان سیاسی ارجاع دارد؛ هم ساختن و گسترش سازمان سیاسی و هم تقویت آن حول خط سیاسی معین و مفاهیم و دستگاه نظری مشخص، اما نقش و اهمیت آن در وهلهی نهایی به جهتگیری صحیحی است که ترویج و تبلیغ میکند و بر اساس آن سازماندهی صورت میدهد.
گرامشی با وام گرفتن انگارهی هژمونی از سوسیالدموکراسی روسی و بهطور مشخص لنین، سپس بسط و ارتقا مفهومی آن،[۷] بهویژه در ارتباط با «جنگ موضعی» بحث رسانه را از جنبههای گوناگون بررسی کرد. اما او هستهی اصلی بحث لنین را حفظ کرد. هژمونی «فرهنگی» برای گرامشی اساساً «سیاسی» است (نه در معنای «شخصی، سیاسی است»، «نفس کشیدن سیاسی است» و قس علی هذه، بلکه در معنای بسیج عمومی مردمی حول هدفی معین بهمنظور مشارکت و مبارزه در تعیین سرنوشت خود) و مرتبط به سازمان و سازماندهی سیاسی تودهها است. او تصریح میکند که « بخش مهمی از امر نوین باید به امر اصلاح فکری و اخلاقی … اختصاص یابد… شهریار نوین باید خواستار و سازماندهندهی رفرم فکری و اخلاقی باشد و چارهای جز این ندارد.»[۸] اما به دلایل گوناگون از جمله «تنوع بسیار غنی سنتهای محلی» تأکید دارد که «شرح و بسط یکپارچهی آگاهی جمعی مستلزم شرایط و ابتکارهای چندگانه است.»[۹] گرامشی اصل اساسی لنین در رابطه با رسانه یا روزنامه (نسبتش با خط سیاسی و سازمانی مشخص) را میپذیرد: « اشاعهی اندیشه و عمل از یک مرکز متجانس و به شیوهای متجانس یک شرط اساسی است» اما تأکید میکند که «نباید فقط به یک شیوه باشد و نمیتواند هم باشد.»[۱۰]
گرامشی و لنین صورتبندی واحدی از رسانه نداشتند، اما درک مشترکی از نسبت رسانه، سازمان و تئوری داشتند که میتوان آن را اینگونه خلاصه کرد: تقدم خط سیاسی و تئوری انقلابی بر سازمان و رسانه. این موضوع در نگاه اول بسیار ساده، پیامدهای سیاسی تعیینکنندهای دارد و نحوهی برخورد ما به پرسش بزرگ «چه باید کرد؟» را تعیین میکند. وقتی مارکسیستها میپرسند «چه باید کرد؟» بهطور کلی به این معنا است که برای پیشبرد مبارزات طبقاتی طبقات تحت سلطه چه باید کرد؟ لنین این پرسش را با شفافیت بیشتری طرح میکند: «برای کمک به جهت گیری و کمک به سازماندهی مبارزهی طبقاتی کارگری و تودهای، چه باید کرد؟» چنان که در طرح این پرسش مشخص است «جهتگیری یا خط سیاسی مقدم بر سازماندهی است، و این امر به معنای تأیید تقدم خط سیاسی بر حزب و ساخت حزب است، و این یعنی سازماندهی حزب بر اساس خط سیاسی.»[۱۱] به عبارت دیگر تقدم امر «چه» بر «کردن»؟ بدون تلاش برای تحلیل وضعیت بر اساس مفاهیم درست (اگر مفاهیم بسندهای در اختیار نداریم، چرا آنها را تولید نکنیم؟)، بدون اتخاذ جهتگیری درست، بزرگترین و پیشرفتهترین ابزارها و وسایل عمل با جلب بیشترین کمیت نیرو، تنها میانجیهای مسیر شکستند و نه فتح. این خط تمایزی است که تاریخاً، مارکسیسم و بنیانگذاران آن را از سایر طیفهای چپ جدا کرده است. این همان خط تمایزی است که به لحاظ عینی ابتکارات مبارزات تودهای و سازمانهای آن را از ائتلافها، جبههها و مصالحههای تاریخی طبقات مسلط و سازمانهایشان جدا میکند.
۵. جمعبندی: قدرت توده در برابر ابزار ارتجاع
چنانکه گفتیم یکی از اهداف قهر مفرط و قساوت طبقهی حاکم این است که با وسایل گوناگون (نمایش ندادن ابزار، نمایش ابزار، اعمال قهر و اجرای قساوت) تودهها را اقناع کند که قدرتی ندارند. تحت این شرایط و در غیاب بدیلی که توان جمعبندی و بسیج نیرو را داشته باشد، استیصال خشم را قاب میگیرد، بیقدرتی تودهها تبدیل به اصل موضوعهای میشود که تمامی بحثها با مسلم گرفتن آن آغاز میشود، و افقهای آینده و خود تفکر در هاضمهی حال حل میشود. به این ترتیب، ارتجاع ابزارمندی که هنوز دستگاه دولت را تصرف نکرده بهعنوان یک گزینه در برابر ارتجاع ابزارمندی قرار داده میشود که دستگاه دولت را کماکان در تصرف خود دارد. برآمدن ارتجاع ابزارمند بهمثابه یک گزینه، محصول پویش همزمان سرکوب مستمر، استیصال و گسست مطلق افق آینده و «برنامههای حداکثری» از ضروریات حال و «مطالبات حداقلی» است. ارتجاع ابزارمند در همان زمینی جولان میدهد که اصل موضوعهی مذکور، آن را واگذار کرده است: زمین قدرت تودهها.
در هفتههایی به سر میبریم که دههها را در خود فشرده دارد. (منسوب به لنین) تاریخ مبارزات طبقاتی گواهی میدهد که در چنین هفتههایی، بناهایی که دههها سخت بودند و تغییرناپذیر مینمودند، در عرض دقایقی دود میشوند و به هوا میروند. اشتباه مهلکی است اگر تصور کنیم گرایش رو به گسترش ارتجاع ابزارمند، گرایشی صلب در قالبی تثبیتشده و شکلیافته است. «تاریخ و طبیعت معجزه نمیشناسند»، اما در چنین هفتههایی حرکت و تنش تضادهای گوناگون و متکثر به بالاترین حد خود میرسند و تصادفات و مواجهات ماتریالیستی، پیامدهای نامنتظرهای را به بار میآورند، که معجزهگون مینمایند. در این شرایط، نیروهای کوچک میتوانند آثار بزرگی بر جای بگذارند و شعلههای کوچک مقاوم در برابر باد سرکوب استیصال، با تلاش جهت اتخاذ جهتگیری صحیح، میتوانند حریقهای بزرگی را برافروزند.
این تصور از ناتوانی و بیقدرتی تودهها که آنها را به میانجیهای سیاست قدرتهای مسلط ابزارمند تقلیل میدهد نه مسلم است و نه مقدر و نه اتفاق. ما با نوعی از ساختن تصور ذهنی، از طریق سازماندهی عینی قهر مفرط روبهرو هستیم. تمام نیروها به گونهای به مشاهدهی تجربی ما درآورده شدهاند که گویی هیچ امکانی نیست؛ این سازماندهی نیرو و «دادههای بلافصل» فرمان میدهد: مشاهده کنید، انتخاب دیگری در میان نیست، کلامی نمانده است، مانده باشد هم فرصتی برای تبادل آن نیست، بحث عبث و احضار مفاهیم نشان برج عاجنشینی است، بر ندیدن واقعیت دلالت دارد و فراتر از آن حاکی از نفهمی رنج و سوگ مردم؛ «دادهها میگویند» تنها امکان، انتخاب بین همین دو ارتجاع ابزارمندی است که میبینید. حال آنکه، «چپ»ها تا آنجایی که با سنت مارکسیستی نقطهی تماسی داشتهاند، میدانند که از قضا در همین دقایق است که بیش از هر زمان دیگری برای کسب ابتکار و قدرت عمل نیازمند چنگ زدن به مفاهیم و مبادلهی کلام برای صیقل دادن سلاحهایمان هستیم، چرا که تمام سامان این واقعیت به گونهای سازمان یافته که امکانها را به آنچه پیشاپیش هست و به معرض دید گذاشته شده محدود نماید. «چپ»ها در برابر این فرمانهای «فکت»، واقعیت بیواسطه و دادههای بلافصل – تا آنجایی که با سنت مارکسیستی تماسی داشتهاند – میدانند «پیشاپیش نمیتوانیم هیچ اعتمادی به دستورالعملی که دادهی بلافصل مدعی است در اختیار ما قرار میدهد، داشته باشیم. دادهی بلافصل نه قاضی است و نه حتی شاهد، او متهمی است که دیر یا زود دروغاش دریافته میشود.»[۱۲] آنها میدانند برای دیدن امکانهایی که ناممکن مینمایند، نیازمند چیزی فراتر از چشم دوختن به دادههای بلافصلاند و برای شنیدن صدای امکانهای مقاومت در پس این سوگ، مجبور به ارجاع به تئوری و تاریخ مبارزهی طبقاتیاند.
سامان واقعیت بیواسطه و دادههای بلافصل ابزارهای ممکنهای پیشاپیش حاضر را پیش رخمان میآورد و فرمان میدهد: به فرض امکان مقاومت، شکستتان محتوم است! اما، پیش از این گفتم و برای تأکید تکرار میکنم که تاکنون قدرت، دستاوردها و فتوحات مبارزات تودهای را پیشرفتهتر بودن ابزارهایشان تعیین نکرده، قدرت تودهها را اتحاد و سازماندهیشان حول خط سیاسی صحیح شکل میدهد.
مهمتر و مضاف بر این، در این شرایط، مقاومت اجتنابناپذیر است. صریح بگویم، چپ راهی جز مقاومت ندارد. بیش از یک قرن پیش لیبکنشت در ۱۵ ژانویهی هزار ۱۹۱۹، پس از سرکوب خونین کارگران انقلابی آلمان در حالی که خون انقلابیون بر سنگفرشهای برلین روان بود و تنها چند ساعت پیش از ربوده و کشته شدنش به دست رفرمیسم سوسیالدموکرات آلمانی به رهبری اِبرت، در آخرین نوشتهاش مینویسد: در مقابل واگذاری نهادهای دولتی به ضدانقلاب «نبرد اجتنابناپذیر بود»، سپس اذعان میکند «اسپارتاکیستها شکست خوردند… آری، کارگران انقلابی برلین شکست خوردند…» و ادامه میدهد «اما، شکستهایی هستند که پیروزیاند و پیروزیهایی هستند که مرگبارتر از شکستند». عنوان نام این یادداشت آخر لیبکنشت بود: «بهرغم همه چیز»[۱۳]
در این لحظهی تاریخی، یعنی در میانهی کشتار این دو شب و نسلکشی آن دو سال، چپ اگر بدون مقاومت و مبارزهی مؤثر با تمسک به هر توجیهی، برای خلاصی از هر یک از ارتجاعهای ابزارمند، پشت دیگری پناه بگیرد، یا با سکوت، همراهی منفعلانهاش را با یکی از این دو قطب اعلام کند، غلبهی هر یک از آن دو، نسلها را از زبان مبارزه و کلام مقاومت محروم خواهد کرد. زبان و کلامی که با تمام کاستیهایش و بهرغم تمامی تحریف و تصرفها، قواعد و گرامرش به خط خون بیش از یک قرن مبارزه نوشته و اصلاح شدهاند- در کوران مبارزات تاریخی- جهانی، از مشروطه، تا ۵۷ و تا همین لحظه. این زبان و کلام تنها امکانهای مقاومت ما را شکل میدهند.
در نبرد کنونی، نه شکست مقدر است و نه فتح تضمین شده؛ اما مبارزه و مقاومت اجتنابناپذیر است، «بهرغم همه چیز».

[۱] به عاریه از مقالهی بالیبار تحت عنوان « اسپینوزا، ضداورول: ترسِ (از) تودهها»، نگاه کنید به:
Balibar, Étienne, « Spinoza, l’anti-Orwell : La crainte des masses », La crainte des masses. Politique et philosophie avant et après Marx, Paris, Galilée, 1997, pp. 57–۹۹.
[۲] نگاه کنید به:
Althusser, Louis. Écrits philosophiques et politiques (tome 1), Marx dans ses limites, Paris: Stock/IMEC, 1994, chap, 13.
[۳] نگاه کنید به: (شماره صفحه بر اساس نسخهی pdf)
Karl Marx, Le 18 Brumaire de Louis Bonaparte. Paris : Les Éditions sociales, 1969, p.83
[۴] نگاه کنید به:
Althusser, Louis. Initiation à la philosophie pour les non-philosophes. Presses Universitaires de France, 2014, chap, 13.
[۵] Marx, Karl. Contribution à la critique de l’économie politique, Traduction par Laura Lafargue, 1909
[۶] لنین، ولادیمیر ایلیچ، مجموعه آثار، جلد اول، «چه باید کرد»، نشر فردوس، تهران: ۱۳۸۴، صص. ۳۶۶-۳۴۰
[۷] رجوع کنید به :
اندرسون، پری، معادلات و تناقضات آنتونیو گرامشی، ترجمه شاپور اعتماد، نشر نیلوفر تهران: ۱۳۹۹، فصل نخست
[۸] گرامشی، آنتونیو. شهریار جدید، ترجمه قادی کلایی، نشر دنیای نو، ۱۳۷۸، صص ۲۸-۲۷
[۹] گرامشی، آنتونیو، دفترهای زندان، دفتر اول، نشر چرخ، ۱۴۰۰، ص ۱۹۴
[۱۰] همان
[۱۱] نگاه کنید به:
Althusser, Louis. Que faire ? Presses Universitaires de France, 2018, PP, 15-16
[۱۲] Bachelard, Gaston, Épistémologie (textes choisis par Dominique Lecourt), Paris : Presses Universitaires de France (PUF), pp. 11-12.
[۱۳] نگاه کنید به:
Liebknecht, Karl : Malgré tout ! (Trotz alledem!), Berlin, 15 janvier 1919










دیدگاهتان را بنویسید