کار بسیار، فراغت اندک / کارمن تیپل هاپکینز / ترجمه‌ی محمد بیکران بهشت

 

نسخه‌ی پی دی اف: mostly work little play

credit delcan-company

بازتوليد اجتماعی، مهاجرت، و كار خانگی مزدی

مقدمه

اقتصاد سياسي فمينيستي چشم‌اندازهاي متعددي در اختيار ما گذاشته است كه از منظر آن‌ها مي‌توانيم بازتوليد اجتماعي را تحليل كنيم. كتاب اقتصاد توليد خانگي (١٩٣٤) مارگارت ريد يكي از نخستين مطالعاتي بود كه چشم‌پوشي از كار خانگي بي‌مزد را در گردآوري داده‌هاي آماري مورد نقد قرار داد.[1] كار خانگي بي‌مزد همچنان محملی حیاتی برای کندوکاو فمينيستي در جهت افشاي سركوب زنان در جوامع سرمايه‌داري پدرسالار بوده است. با اين حال مدت‌هاست كه فمينيست‌هاي ماركسيست در مورد چگونگي تحليل جايگاه زنان در سرمايه‌داري، دچار انشقاق شده‌اند، به خصوص در اين مورد كه آيا كار خانگي بي‌مزد در فرايند توليد سرمايه‌دارانه مولد ارزش است يا خير. مارياروزا دالا كوستا، سلما جيمز و سيلويا فدريچي، فمينيست‌هاي ماركسيست اتونوميست، معتقدند كه كار خانگي بي‌مزد داراي ارزش مبادله است، اما مارگارت بنستون، ليزا فوگل، پل اسميت و ديگران با اين ديدگاه مخالف‌اند و اعتقاد دارند كه كار خانگي بي‌مزد صرفاً داراي ارزش مصرفی است.[2] من جانب سنت دوم را مي‌گيرم، اما در عين حال معتقدم فمينيست‌هاي ماركسيست اتونوميست مبناي مهمي را فراهم مي‌كنند كه از طريق آن مي‌توان به ضرورت كار خانگي بي‌مزد براي بازتوليد توان نيروي كار پي برد. در واقع، اتونوميست‌ها از نخستين كساني بودند كه مسأله‌ي كار خانگي بي‌مزد را مطرح كردند، ازاین‌رو براي قدرداني از نقش اين نويسندگان- کنشگران دِين بزرگي بر گردن داريم.

در حال حاضر بازتوليد اجتماعي به سه شيوه‌ي عمده درک شده است: بازتوليد زيست‌شناختي انسان‌ها (از قبيل شيردادن، اجاره‌ی رحم، حاملگي)، بازتوليد نيروي كار (از قبيل وظایف آشپزي، مراقبت و نظافتِ بي‌مزد)، و بازتوليد افراد و نهادهايي كه كار مراقبت مزدي را انجام مي‌دهند (مانند دستياران مراقبت خانگي شخصي، زنان مستخدم، كارگران خانگي مزدي).[3] اين تعريف گام‌هاي بلندی را برای کنکاش در شيوه‌هايي برداشته است كه از طريق آن‌ها موقعيت نژادي و شهروندي بر بازتوليد اجتماعي مزدي تأثير مي‌گذارد. در واقع زنانِ رنگين‌پوستِ طبقه‌ي كارگر و كارگرانِ مهاجر طيف گسترده‌اي از كارهاي آشپزي، نظافت و مراقبتِ مزدي را انجام مي‌دهند.[4] با اين حال، آن‌چه اغلب در آثار شناخته‌شده درباره‌ی بازتوليد اجتماعي مغفول مي‌ماند، تحليل فمينيست‌هاي سياه‌پوست است. فمینیست‌های سیاه‌پوست هم در مورد كار بي‌مزد زنان آمريكايي آفريقايي‌تباري بحث كرده‌اند كه در دوران برده‌داري ايالات متحده به بردگي گرفته شده بودند، و هم در مورد فقدان توجه به كار خانگي مزدي كه بسياري از زنان آمريكايي آفريقايي‌تبار در دوران پس از برده‌داري انجام داده‌اند و تا امروز نيز ادامه دارد.[5]

در اين مقاله، من تبارهاي مفهومي كار خانگي بي‌مزد و مزدي را در نظريه‌ي بازتوليد اجتماعي (از جمله فمينيسم سياه) رديابي مي‌كنم تا براساس آن كار مهاجران را در نوليبراليسم معاصر در كانادا مورد بررسي قرار دهم. نشان مي‌دهم كه اجتماعات مذهب‌محور[6] براي خدمتكاران سرخانه‌ی[7] مهاجر به مثابه‌ي نوعي محلِ بازتوليد اجتماعي عمل مي‌كنند كه براي آن‌ها حياتي است، [زیرا] خانه‌ي خودشان (مكان بازتوليد) در عين حال محل كارشان (مكان توليد) نيز هست. خدمتكاران مهاجر براي برآورده‌سازي نيازهاي بازتوليد اجتماعي خود مشخصاً با نوعي تفكيك مكاني و زماني ميان سپهرهاي توليد و بازتوليد مواجه‌اند. وجه تجربي اين مقاله بر روايت‌هاي دو كارگر خانگي مزدي در مونترال كِبِك استوار است. من با چهار كارگر خانگي مزدي مصاحبه كرده‌ام كه بخشي از مطالعه‌اي [وسيع‌تر] شامل ٢٨ مصاحبه است كه با زنان کارگر بی‌ثبات‌کار در صنايع و محلات مسكوني و كنشگران ضد بي‌ثبات‌كاري در مونترال بين سال‌هاي ٢٠١٣ و ٢٠١٥ انجام گرفته است.[8] از ميان چهار كارگر خانگي مزدي كه با آن‌ها مصاحبه كرده‌ام، دو نفر فيليپيني هستند كه از طريق برنامه‌ي خدمتكاران سرخانه (Live-In Caregiver Program – LCP) به كانادا آمده‌اند.[9]

مقاله‌ی حاضر به اين شكل پيش مي‌رود: نخست به عنوان نقطه‌ي شروع، مبحث كار خانگي را مرور مي‌كنم تا سپس كار خانگي مزدي را در بخش دوم مورد بررسي قرار دهم. در واقع، هم كار خانگي بی‌مزد و هم كار خانگي مزدي در يك ويژگي مشترك‌اند: هيچ يك ارزش مبادله توليد نمي‌كنند. تحليل من درباره‌ی كار خانگي مزدي به بحث در باب همپوشاني و جدايي سپهرهاي توليد و بازتوليد در اين صنعت مي‌انجامد. سپس زمينه‌ي كانادايي كار خانگي مزدي و مهاجرت جنسيتي در قالب برنامه‌ي LCP را مطرح مي‌كنم. در بخش آخر، با تكيه بر آرای سيلويا فدريچي و باربارا اِلن‌اسميت و جِيمي ويندرز نشان مي‌دهم كه چه‌گونه كليسا و اجتماعات كليسامحور براي فهم اشكال متعدد حمايت‌هايي كه در زمينه‌ي بازتوليد اجتماعي شامل حال دو كارگر خانگي مزدي مي‌شود، نقشي اساسي دارند.[10] در نهايت بحثم را با استفاده از مفهوم ضدتوپوگرافي[11] سيندي كتز به پايان مي‌برم. ضدتوپوگرافي مي‌تواند به مثابه‌ي روشي براي تحقيقات آتي، به ما كمك كند تا نقش اجتماعات مذهب‌محور را براي گروه‌هاي مختلف مهاجران نژادي در مونترال با هم مقايسه کنیم.

كار خانگي بي‌مزد

در دهه‌ي ١٩٦٠ در ايتاليا، ماركسيست‌هاي اتونوميست به جاي تأكيد بر اهميت سياست‌ورزي [حزبي در چارچوب فعاليت‌هاي سياسي] حزب كمونيست، بيشتر به نقش مبارزه‌ي طبقه‌ي كارگر برضد سرمايه‌داران توجه مي‌كردند، مبارزه‌اي كه هم در كارخانه‌ها و هم در اجتماعات در جريان بود.[12] تأكيد بر خودمختاري كارگري و مبارزه‌ي طبقه‌ي كارگر نه در محل كار در كارخانه، بلكه در جايي كه تحت عنوان «كارخانه‌ي اجتماعي» مشهور شد، در مرکز توجه قرار گرفت. ماريو ترونتي، ماركسيست ايتاليايي برجسته در آن زمان، اصطلاح كارخانه‌ي اجتماعي را در ١٩٦٣ ابداع کرد.[13] ترونتي ثابت كرد كه كار مولد در كارخانه‌ها، به معناي ماركسي آن، براي تحليل تماميت زندگي اجتماعي نابسنده بود. انباشت نه تنها آن‌طور كه سنتاً فهميده مي‌شد به توليد در محل كار مربوط بود، بلكه به كساني كه كارگران، يعني نيروي كار را بازتوليد مي‌كردند نيز بازمي‌گشت. در نتيجه كارخانه [ساحتي] اجتماعي بود، چرا كه طبقه‌ي كارگر «جامعه به مثابه‌ي يك كل» بود و «طبقه‌ي كارگر بايد بازتعريف مي‌شد تا كارگران غيركارخانه‌اي را نيز در برگيرد.»[14]

روشن است که  اثر ترونتي اين فرصت را براي فمينيست‌هاي ماركسيست اتونوميست فراهم كرد تا [مسأله‌ي] بازتوليد را تشریح کنند.[15] در انجام این کار، مارياروزا دالا كوستا و ديگران تأثير نظري و سياسي مهمی در ايتاليا و خارج از آن گذاشتند. به لحاظ نظري، آن‌ها كار ترونتي را بسط دادند تا با مفهوم‌پردازي كار بي‌مزدِ خارج از كارخانه‌ي رسمي نشان دهند که چگونه بنيان سرمايه‌داري بر پایه‌ي بازتوليد توان نيروي كار در خانه بنا شده است.[16] دالا كوستا و جيمز به طور خاص از اين ايده دفاع مي‌كردند كه كار بي‌مزد در خانه بايد به عنوان كار ارزیابی می‌شد و به آن دستمزد تعلق می‌گرفت. در حالي كه ماركس بر روابط مزدي به عنوان نقطه‌ي مركزي سرمايه‌داري تمرکز داشت، اين فمينيست‌ها استدلال مي‌كردند كه كارِ زنانْ كارِ مراقبتِ بي‌مزدي بود كه براي بازتوليد نيروي كار مزدي ضرورت داشت.[17]

دالاكوستا و جيمز اصطلاح كارخانه‌ي اجتماعيِ ترونتي را به كار مي‌گيرند تا از منظري مشخصاً فمينيستي، آن را در متن فرايندهاي توليد و بازتوليد سرمايه‌دارانه قرار دهند:

بنابراين اجتماع نوعي عرصه‌ي آزادي و فراغتِ مكملِ كارخانه نيست، جايي كه تصادفاً زناني در آن هستند که جایگاهشان تا حد خدمتکار شخصی مردان تنزل پیدا می‌کند. اجتماع نيمه‌ي ديگر سازمان سرمايه‌دارانه است، عرصه‌ي ديگری برای استثمار پنهان سرمايه‌دارانه، منبع ناپیدای دیگری برای كار اضافي. اين عرصه دائماً بيش از پيش تحت نظم و انضباطی سفت و سخت همچون كارخانه قرار مي‌گيرد، عرصه‌اي كه ما به آن كارخانه‌ي اجتماعي مي‌گوييم، جايي كه هزينه‌ها و سرشتِ حمل‌ونقل، خانه‌داري، مراقبت پزشكي، آموزش، و پليس همگي نقاط مبارزه‌اند. و نقطه‌ی اتکای اين كارخانه‌ي اجتماعي زنِ در خانه است كه توان نيروي كار را به عنوان نوعي كالا توليد، و هم‌زمان براي امتناع از اين كار مبارزه مي‌كند.[18]

روایت متعارف از كار به مثابه‌ي توليد كارخانه‌اي تنها نيمي از ماجراي زندگي در نظام سرمايه‌داري را بيان مي‌كند. نيمه‌ي ديگر شامل سپهر بازتوليد مي‌شود؛ سپهری که عرصه‌ی فراغت نیست، بلکه حيطه‌ي كار خانگي بي‌مزد و پر مشقتي است كه مي‌تواند درست مانند كار در كارخانه به معناي كلاسيك ماركسيستي آن عمل كند: آشپزي، نظافت و مراقبت، براي همسر، فرزندان و خود فرد.

فدريچي نيز به كارخانه‌ي اجتماعي اشاره مي‌كند و با تمركز بر روابط اجتماعي در خانه آن را بسط مي‌دهد. كارخانه‌ي اجتماعي «بيش از هر جا در آشپزخانه، اتاق خواب، و خانه – تا جايي كه اين مكان‌ها مراكز توليد توان نيروي كار بودند – شكل گرفت و از آن‌جا، در حالي كه از مدرسه، اداره و آزمايشگاه مي‌گذشت، به سمت كارخانه حركت كرد.»[19] در نتيجه تلقي فمينيستي از كارخانه‌ي اجتماعي، كار خانگي بي‌مزد را مرئی كرد و فمينيست‌ها به میانجی کارزار دستمزد براي كار خانگي كه در ١٩٧٢ آغاز شد، به این ایده بیانی انضمامي بخشیدند.[20] اين کارزار به كار خانگي بي‌مزد ارزش مبادله نسبت داد و بدين‌سان آن را درون فرايند توليد سرمايه‌دارانه گنجاند.

شماري از فمينيست‌هاي ماركسيست با موضع فمينيست‌هاي ماركسيست اتونوميست مبني بر اين كه كار خانگي ارزش مبادله توليد مي‌كند، مخالفت كردند.[21] اين گروه اخیر نظريه‌پردازان معتقد بودند كه خط ميان كار و فراغت خطي قاطع و نفوذناپذیر نيست. براي مثال در كشورهاي جهان جنوب، به‌سختی می‌شد كار خانگي بي‌مزد را از كار كشاورزي كه در مزارع براي امرار معاش انجام مي‌گرفت، تفكيك كرد. فراهم کردن آب براي مصرف خانگي امرار معاش محسوب مي‌شد يا كار خانگي؟ مي‌توانست در هر دو دسته جاي گيرد. بعلاوه، هيچ يك از اين دو شكلِ كار كالا توليد نمي‌كردند.[22] اين استدلال به انحای مختلف ناتوانی در مرزبندي شسته و رفته ميان مقوله‌های زماني و مكاني كار مولد و نامولد را تعميم داد.

انعطاف‌پذيري كار خانگي بي‌مزد به اين معنا بود كه برای فهم کار خانگی بی‌مزد به مجموعه‌ي جديدي از نسبت‌ها – خارج از تعاريف ارزش مبادله- نیاز داریم.

اگر بخواهيم نقش فعاليت‌هاي مراقبتي و فعاليت‌هايي را كه براي برآوردن نيازهاي خودِ افراد انجام مي‌شوند، در رفاه جامعه به رسميت بشناسيم، به سنخ ديگري از تحليل نياز داريم كه در برابر دوقطبي‌سازي مقاومت كند. لازم نيست هر چيزي را به شكل كار يا غيركار ببينيم. باید از این دوگانگی فراتر رویم، نه اینکه آن را تقویت کنیم و اصرار بورزیم که اگر قرار است نقش زنان در جامعه به رسمیت شناخته شود، [كار زنان] لزوماً باید در قالبي [از كار] بگنجد که بر مبنای شیوه‌های مشارکت مردان در اقتصاد سرمایه‌دارانه شکل گرفته‌ است.[23]

بنابراین وظيفه‌ي ما اين است كه از اصطلاحات توليد و بازتوليد فراتر رويم تا بتوانيم كار مراقبت بي‌مزد را ارزيابي و نظریه‌پردازی كنيم.

توضيح دیگری که این بحث را تکمیل می‌کرد تمايز ميان كار مولد و كار اجتماعاً لازم بود.[24] بدون شك، كار خانگي بي‌مزد اجتماعاً ضروري است. به‌رغم اولويت اين كار بر روابط توليد سرمايه‌دارانه، نياز نبود كه آن را به عنوان كار مولد، به اين معنا كه ارزش اضافي به وجود مي‌آورد، تعريف كنيم. پل اسميت مي‌نويسد: «بازتوليد توان نيروي كار خارج از شيوه‌ي توليد سرمايه‌دارانه رخ مي‌دهد.»[25] به بيان ساده، كار خانگي بي‌مزد هنگام افزايش يا كاهش دستمزدها تحت تأثير نوساناتِ قيمتِ بازاريِ توان نيروي كار قرار نمي‌گيرد.[26] در نتيجه به رغم اين‌كه به دليلِ نیازِ نيروي كار به دريافت مراقبت، غذا و حمايت عاطفي، كار خانگي بي‌مزد براي توليد سرمايه‌دارانه اجتماعاً ضروري‌ست، اين نوع كار نه مي‌تواند سود بيافريند، و نه از كاهش سود در بازار متأثر مي‌شود.

مبحث كار خانگي اغلب به مثابه‌ي شالوده‌ي نظري و سياسي نظريه‌ي بازتوليد اجتماعي كنوني شناخته مي‌شود. اما در كنار آن، فمينيسم سياه نيز مداخلات گسترده‌ای در اين نظريه داشته است. فمينيسم سياه شرح می‌دهد که چگونه كار بي‌مزدِ زنان آمريكايي آفريقايي‌تبار به زمان برده‌داري در آمريكا بازمي‌گردد. كارمن تيپل هاپكينز مي‌گويد:

در طول دوران برده‌داري در آمريكا نوعي تقسيم كارِ جنسيتي در كارِ بردگي وجود داشت، به طوري كه زنان سياه‌پوست كار بر روي زمين را به همراه مردان سياه‌پوست، اما كار خانگي را به‌تنهايي و بدون حضور مردان انجام مي‌دادند. كار زنان سياه‌پوست چه در قالب كار بر روي زمين، يعني برداشت محصولات، چه در قالب كار خانگي، از سوي مردان سياه‌پوست كم‌ارزش تلقي مي‌شد، چرا كه به عنوان امري زنانه به آن نگاه مي‌كردند … در اين دوران كار بردگي هم براي زنان و هم براي مردان بي‌مزد بود، اما كار زنان اغلب با كار مردان تفاوت داشت و بي‌اهميت محسوب مي‌شد. بدين گونه كار بردگي زنان سياه‌پوست هم براي توليد و هم براي فرايندهاي اجتماعاً مولد اساسي بود. گذشته از اين، از آن‌جايي كه در دوران برده‌داري زنان سياه‌پوست به كار بي‌مزد خارج از خانه نيز مي‌پرداختند، تفكيك سنتي سپهرهاي عمومي/خصوصي در مورد زنان سياه‌پوست آمريكا صدق نمي‌كرد.[27]

[توجه به تاريخ] برده‌داري در آمريكا موجب جابه‌جايي نقطه‌ي كانونيِ [بحث درباره‌ی] كار بي‌مزد مي‌شود و از اين طريق استثمار زنان آمريكايي آفريقايي‌تباري را كه به بردگي گرفته شده بودند، هم در خانه، هم در مزارع برده‌دارانِ سفيد برجسته مي‌كند.

تا این‌جا، در مورد سه سنت متفاوتي كه كار خانگي بي‌مزد را تحليل مي‌كنند بحث كرده‌ام. نخست، فمينيست‌هاي ماركسيست اوتونوميست كه معتقدند كار خانگي بي‌مزد ارزش مبادله به وجود مي‌آورد و سپهر بازتوليد به لحاظ زماني و مكاني از سپهر توليد متمایز است. دوم، فمينيست‌هاي ماركسيست كه كار خانگي بي‌مزد را طبق قواعد ارزش مصرفی توضيح مي‌دهند. در نهايت، فمينيست‌هاي سياه كه نشان مي‌دهند كار بي‌مزد در دوران تجارت برده در دو سوی اقیانوس اطلس آغاز شد. آن‌ها تمايزات شسته و رفته ميان زمان خانه و كار و فضاي خصوصي و عمومي را واسازي مي‌كنند: زناني كه به بردگي گرفته شده بودند، ممكن بود هر زماني براي انجام وظيفه دستور بگيرند، و برخي زنان در خانه‌ي برده‌داران و برخي ديگر در مزارع كار مي‌كردند.

 

كار خانگي مزدي: نژاد و مهاجرت

نظريه‌پردازان بازتوليد اجتماعي به منظور نظریه‌پردازی نوعي تقسيم كار نژادي در كار بازتوليدي مزدي، از بحث كار خانگي فراتر رفته‌اند.[28] براي مثال، پيمايشي كه بر روي ٩٧ زن در گرند رپيدزِ ميشيگان انجام شد، نشان داد كه زنان آمريكايي آفريقايي‌تبار اغلب در مشاغل با دستمزد پايين فعاليت مي‌كردند (مانند كمك‌پرستاري و كودك‌ياري)، در حالي‌كه زنان آمريكايي آنگلوساكسون اغلب مشاغلي داشتند كه دستمزد بالاتري داشت، نيازمند مهارت بود، و داراي منزلت محسوب مي‌شد، مانند پرستاري، مامايي، و دستياريِ مشاغل تخصصی درمانی.[29] كار بازتوليدي به طور كلي بي‌ارزش قلمداد مي‌شود؛ اما كار بازتوليديِ زناني كه مورد تبعيض نژادي واقع شده‌اند حتي از آن هم بی‌ارزش‌تر محسوب مي‌گردد.

وقتی خانواده‌ها (به جای كارگزاري‌ها يا شركت‌ها) كارفرماي كارگران خانگي مزدي هستند، روابط استخدامي اغلب در روابط ارباب-بندگی در برده‌داري تاريخي ريشه دارد.[30] اگرچه بازتوليد اجتماعي مزدي عموماً كم‌منزلت شمرده مي‌شود، كار خانگي مزدي براي كارفرماي شخصي يا خانواده‌ها ويژگي‌هاي خاصي دارد كه آن را از كارِ خدمت‌كاران شركتي، پرستاران، دستياران مراقبت از افراد در منزل، معلمان و سرايداران متمايز مي‌كند. كارگران خانگي مزدي به انزوا از فضاي اجتماعي كشيده مي‌شوند، چرا كه همكار ندارند، و نيز نمي‌توانند به عضويت اتحاديه درآيند و اغلب از شمول قوانين كار محروم هستند.[31]

مهاجرت پديده‌ي جديدي نيست، اما جابه‌جايي جهاني مردم در مقياس وسيع احتمالاً در دوران تجارت برده‌ در دو سوی اقیانوس اطلس آغاز شد؛ از دوره‌ي نوليبرال در دهه‌ي ١٩٧٠، برنامه‌هاي مهاجرت به وضعيت اشتغال و شهروندي گره خورده است.[32] به‌طور خاص از زمان آغاز جنگ بر ضد ترور در سال ٢٠٠١، شاهد افزايش مقررات سفت و سخت در مورد كارگران مهاجري هستيم كه در كشورهاي شمالی جهان غالباً در معرض تبعيض نژادي هستند.[33] مهاجران به كارفرما وابسته‌اند و در صورتي كه شغل‌شان را از دست دهند، از كشوري كه آن‌ها را استخدام كرده نیز اخراج مي‌شوند. بسياري از دولت‌هاي رفاه اروپايي كارگران مهاجر را از مزاياي اجتماعي شهرونديِ كامل محروم مي‌كنند،[34] پديده‌اي كه استانداردهاي كاري را براي همگان پايين مي‌آورد.[35] به بيان ساده، اشكال قانوني‌شده‌ي تبعيض كه كار بي‌ثابت را با شهروندي بي‌ثبات تركيب و بدين‌گونه آن را تثبيت مي‌كند، از ويژگي‌هاي بنيادين سرمايه‌داري نوليبرال است.

مهاجرتِ نوليبرال مبنايي جنسیتي دارد و به همين سبب [روند تحول مهاجرت در دوره‌ي نئوليبرال] تحت عنوان زنانه‌شدن مهاجرت كاري شناخته شده است.[36] زنان بيشتر و بيشتر در جستجوي اشتغال در كار خانگي مزدي، كار جنسي و كار مراقبتي، در سطح جهاني مهاجرت مي‌كنند. با تغييرات جمعيتی در اروپا و آمريكاي شمالي، كه به معني افزايش شمار زنان طبقه متوسطي شاغل در بازارِ كار رسمي و افزايش طول عمر افراد است، نياز به كارگراني به وجود مي‌آيد كه وظايفي از قبيل آشپزي، نظافت و مراقبت را انجام دهند، وظايفي كه زنان طبقه‌ي متوسط ديگر علاقه‌اي به انجام آن در خانه ندارند.[37]

کمک‌های اقتصادي كارگران زن مهاجر به كشورهاي خاستگاهشان را نبايد دست بالا گرفت. در مقياس بازتوليد اجتماعي فراملي، زنان مهاجر اغلب به كشورهاي مبدأشان پول مي‌فرستند تا بلكه بتوانند زوال حمايت اجتماعي دولتي در پي اصلاحات بانك جهاني و صندوق بين‌المللي پول [در کشورهایشان] را جبران کنند.[38] در واقع، بازتوليد اجتماعي فراملي براي فهم ناپايداري در كشورهاي جنوبی جهان كليدي است، كشورهايي كه به سبب استعمار و تعديل ساختاريْ تاريخ متفاوتي را نسبت به كشورهاي شمالی جهان از سر گذرانده‌اند.[39] يك نمونه‌ی مشخص کشور فيليپين است كه نخستين برنامه‌ي تعديل ساختاري را در سال ١٩٨٠ و پس از آن دو برنامه‌ي ديگر را در بازه‌ي ١٩٨٣ تا ١٩٨٥ و ١٩٩٠ تا ١٩٩٢ متحمل شد.[40] در سال ١٩٧٧ مبالغ ارسالي از سوي مهاجران معادل ٧/١ درصد از توليد ناخالص داخلي (GDP) بود؛ در سال ٢٠١٥، مبالغ ارسالي به ٣/١٠ درصد از توليد ناخالص داخلي رسيد.[41]

مهاجرت جنسيتي فراملي همچنين تحت تأثير ابعاد اجتماعيِ نژاد و شهروندي قرار گرفته است. با اين حال، ابعاد نژادي بر حسب زمينه متفاوت است. در كانادا، مانند بسياري از ديگر كشورهاي شمالی جهان، غالباً نوعي اختلاف طبقاتي مبتني بر نژاد ديده مي‌شود، به طوري كه اكثر كارگران خانگي مهاجر زنان رنگين‌پوستي هستند كه از كشورهاي جنوبی جهان به شمال سرازير شده‌اند، اما كارفرماي آن‌ها خانواده‌هاي طبقه متوسطي سفيدند.[42] برعكس، كارفرماي كارهاي خانگي مزدي در مالزي يا سنگاپور بيشتر مالايي و مسلمان هستند، در حالي كه كارگران خانگي‌شان اندونزيايي و مسلمان‌اند. در کشورهای اخیر [یافتن کار خانگی] «مستلزم مذاكرات پيچيده‌اي است كه در آن از غربال ظريف‌تري استفاده مي‌شود كه نسبت به شباهت به اندازه‌ي تفاوت حساس است.»[43] در حالي كه تقسيم‌بندي نژادي در كار خانگي مزدي در برخي زمينه‌ها كاملاً آشكار و در برخي ديگر پنهان‌تر است، شهروندي بي‌ثباتي كه زنان تجربه مي‌كنند رگه‌ي مشتركي [ميان اين زمينه‌هاي متفاوت] است. اين شكل از شهروندي بي‌ثبات غالباً محل اشتغال زنان را به خانه‌ي آن‌ها گره مي‌زند.

پيوند سفت و سخت ميان خانه و كار، كار خانگي مزدي را به نمونه‌ي برجسته‌ی همپوشاني فضاهاي توليد و بازتوليد بدل كرده است. زنان مهاجر ممكن است به‌عنوان خدمتكار سرخانه يا آزاد كار كنند،[44] هرچند تزلزل مرز ميان سپهرهاي توليد و بازتوليد به‌خصوص هنگامي مشهود است كه كارگران خانگي مهاجر مزدي در خانه‌ي كارفرماي‌شان زندگي كنند، چرا كه [در اين حالت] نمي‌توانند مكان فيزيكي كار را در پايان روز ترك کند.[45]

فدريچي تصريح مي‌كند كه این تلاقي خانه و كار لزوماً امري سرراست نيست. درست است كه كار بازتوليدي مزدي در آمريكا و اروپا سپهري است كه در آن تمايز ميان توليد و بازتوليد «کم‌رنگ و مبهم مي‌شود.»[46] با اين حال فدريچي اين دیدگاه را [از جهتي] رد مي‌كند. او استدلال مي‌كند كه زنان در كنار كار بازتوليدي مزدي، به انجام كار خانگي بي‌مزد ادامه مي‌دهند؛ در نتيجه سپهرهاي توليد و بازتوليد به لحاظ تحليلي و سياسي متمايز باقي مي‌مانند.[47] گرچه فدريچي قبول دارد كه همپوشاني مكاني خانه و كار هم براي كارگران مهاجر سرخانه و هم براي كارگران مهاجر آزاد رخ مي‌دهد، اما استدلال مي‌كند كه ميان وظايف كاري كه بر دوش كارگر مهاجر قرار گرفته است و كار عاطفي بي‌مزدي كه براي خانواده و دوستان خودش انجام مي‌دهد، نوعي تفكيك زماني وجود دارد. از نظر فدريچي توليد و بازتوليد را بايد به‌مثابه‌ي مقوله‌های متمايز درك كنيم. او از اين ضرورت دفاع مي‌كند تا [بتواند] به كار بازتوليدي، كه فاقد ارزش محسوب مي‌شود و [در عین حال] براي انباشت سرمايه‌دارانه ضروري است، رسميت دهیم و به آن ارزش ببخشیم.[48]

كار خانگي مزدي فيليپيني‌ها در كانادا

بگذاريد به سراغ برنامه‌ي خدمتكاران سرخانه (LCP) برويم. اين برنامه در سال ١٩٩٢ آغاز شد و مختص كانادا بود. طبق اين برنامه، كارگران مهاجر به مدت دو سال به استخدام يك خانواده درمي‌آمدند و در اين مدت بايد به‌اجبار با آن‌ها زندگي مي‌كردند. پس از اتمام اين دوره‌ي دو ساله، كارگران مي‌توانستند براي اخذ اقامت دائم تقاضا دهند.[49] دولت فدرال به جاي تأمين مالي برنامه‌ي ملي و فراگير مراقبت روزانه، از LCP به‌عنوان روشي براي جذب كارگران «ارزان» استفاده كرد و «بازاري براي نيروي كار خانگي ارزان‌قيمت» پديد آورد.[50] اين برنامه در ابتدا به دنبال جذب زنان بومی از منطقه‌ي كارائيب بود و پس از آن به جذب زنان فيليپيني روی آورد.[51] كار در قالب برنامه LCP فاقد تأمین است، پوشش اتحاديه‌اي ندارد، بي‌ارزش محسوب مي‌شود، مهارت بالايي نمي‌طلبد، و دستمزد بسيار كمي دارد. اين كار همچنين يادآور روابط تاريخي ارباب-بندگی است:

بسياري از كارگران خانگي جهان سومي [مجبورند] دست كم دو سال آزگار اسارت و بندگي را تحمل كنند. اين [شكل از] بندگي تلويحاً [به پشتوانه‌ي قرارداد] تضمين و از طريق برنامه‌ي كارگران خانگي خارجي دولت فدرال نهادينه شده است. اين برنامه صرفاً به خاطر وعده‌ي اخذ اقامت دائم همچنان متقاضيان جديدي جلب مي‌كند.[52]

در سال ٢٠١٥ دولت كانادا در بازنگري اساسي نظام مهاجرت كانادا، شرط «استقرار» [در خانه‌ی کارفرما] را اختياري كرد.[53] برنامه‌ي فعلي دستِ زنان مهاجر را باز مي‌گذارد كه از ميان دو گزينه براي اخذ اقامت دائم يكي را انتخاب كنند: (١) دو سال اشتغال همراه با استقرار؛ يا (٢) ٣٩٠٠ ساعت اشتغال تمام‌وقت در بازه‌اي بيست و دو ماهه تا چهار ساله. در هيچ يك از اين گزينه‌ها دوره‌هاي بيكاري و زمانی که خارج از كانادا سپري شده است، جزو زمان اشتغال محسوب نمي‌شود. هنوز بايد در انتظار مشاهده‌ي اثرات بلندمدت اصلاح برنامه بمانيم. با اين حال براي زنان مهاجري كه به عنوان خدمتكار آزاد وارد LCP مي‌شوند، همچنان محتمل است كه باز هم [مجبور شوند] شرايط كار طاقت‌فرسا را تحمل كنند، چرا كه اگر [به فرض] تصميم بگيرند كارفرماي پرزحمت و خرده‌گير خود را ترك كنند، هر مدت‌زماني كه بيكار بمانند به ضرر تقاضاي‌شان براي اقامت دائم تمام مي‌شود.

جمعيت خدمتكاران سرخانه (LCG) در كِبِك بسيار كم‌تر از ساير استان‌هاي كانادا است. اين عدم تناسب شاید به اين علت ايجاد شده كه كِبِك داراي يك نظام مراقبت روزانه‌ی عمومي، مقرون‌به‌صرفه و بزرگ است.[54] علاوه بر اين، جامعه‌ي فيليپيني‌ها در مونترال به لحاظ [پراكندگي] مكاني هنوز هم متمركزترين اجتماع فيليپيني‌ها در كانادا است. اغلب فيليپيني‌ها به انگليسي حرف مي‌زنند؛ تعداد اندكي از آن‌ها می‌توانند فرانسوي صحبت كنند. بعلاوه شمار زيادي از فيليپيني‌ها در خانواده‌هاي بريتانيايي به‌عنوان پرستار بچه و كارگر خانگي كار مي‌كنند يا اين‌كه در بيمارستان مشغول به كار مي‌شوند. تركيب اين دو عامل [يعني موانع زباني و وابستگي آن‌ها به مناطق انگليسي‌زبان] مي‌تواند توضيح دهد كه چرا آن‌ها بيشتر در كُت دُنِژ، محله‌اي در مركز مونترال، زندگي مي‌كنند. ديگر گروه‌هاي مهاجر نژادي در مونترال (مانند چيني‌ها، آسيايي‌هاي جنوبي، و سياهان) تفكيك سكونتي را كم‌تر تجربه مي‌كنند.[55] كت دنژ همچنين همجوار وِست‌مونت، محله‌ي مرفه‌نشين انگليسي‌زبان است. به همين خاطر زناني كه توسط خانواده‌هاي ساكن وست‌مونت استخدام شده‌اند، زمان كم‌تري را صرف رفت‌وآمد به محل كار مي‌كنند. تمركز جامعه‌ي فيليپيني در كت دنژ گوياي اين است كه حس تعلق اجتماعي و عاطفي به جمع، به مكان وابسته است.

 

نيازهای بازتوليد اجتماعی كارگران مهاجر: مهاجرت و رابطه‌ی ميان بازتوليد اجتماعی و توليد

در حالي كه سيلويا فدريچي به مسأله‌ي همپوشاني مكاني و تفكيك زماني خانه و كار در كار خانگي مزدي مي‌پردازد،[56] مباحثه‌ي موازي ديگري در جغرافياي اقتصادي فمينيستي در جريان است. باربارا اِلن‌اسميت و جِيمي ويندرز با موضع كاترين ميچل، سلي ا. مارستن، و سيندي كتز كه طبق آن [تفکیک] سپهرهاي كار و غيركار بايد واسازي شود، مخالفت مي‌كنند.[57] ميچل و ديگران به نمونه‌ي مهاجراني ارجاع می‌دهند كه زمان زيادي صرف مي‌كنند تا تصميم بگيرند چه‌گونه به سلامت به محل كار برسند و مسيرشان را در شهر تعيين كنند.[58] در مقابل، اسميت و ويندرز استدلال مي‌كنند كه براي افراد طبقه‌ي كارگر، فاصله‌ي زماني و مكاني ميان فضاهاي توليد و بازتوليد افزايش يافته است. اين افزايشِ فاصله به‌خصوص براي آن دسته از اعضاي طبقه‌ي كارگر كه مورد تبعيض نژادي قرار دارند يا [از نظر وضعیت اقامت] ثبت‌نشده[59] هستند، چشمگير است.[60] براي مثال، قوانين مصوب سال ٢٠١١ در آلاباما و جورجيا بسياري از جنبه‌هاي زندگي را [براي افراد ثبت‌نشده] به جرم بدل كرد: حمل‌ونقلِ افراد ثبت‌نشده و ارائه‌ي سكونت‌گاه موقت يا اجاره‌ي منزل به آن‌ها ممنوع شد، مدارس عمومي وادار شدند كه وضعيت حقوقي دانش‌آموزان‌شان را گزارش دهند، و پليس مجوز گرفت كه هر فردي را كه ثبت‌نشده به نظر مي‌رسد، متوقف كند. پس از وقفه‌هاي متعددْ اين قوانين [در نهايت] به اجرا درآمد و تغييرات مشهودي در آلاباما و جورجيا برجا گذاشت. مشخصاً توليد كشاورزي با كمبود كارگر مواجه شد، خانواده‌هاي مهاجر اين دو ايالت را ترك كردند و [ساير] مهاجران از ترس گزارش‌نويسي پليس به‌ندرت از خانه‌ي خود بيرون مي‌رفتند يا فرزندان‌شان را به مدرسه مي‌فرستادند. افراد كم‌تري به كليسا مي‌رفتند، و كليساها از روي نگراني بابت امنيت اعضاي‌شان در فضاي عمومي، مراسم خود را لغو مي‌كردند. در واقع، اين قوانينِ ضد مهاجرت خط فارق ميان [فضای] عمومي و خصوصي، كار و خانه، و توليد و بازتوليد را براي خانواده‌هاي مهاجر در جنوب ايالات متحده پررنگ كرد.[61]

اسميت و ويندرز در مخالفت با [تز] ابهام مرز ميان كار و غيركار، استدلالي مكاني و زماني اقامه مي‌كنند، اما نه روش‌شناسي آن‌ها برگرفته از فمينيسم ماركسيستی اتونوميستی است، نه اين‌كه به فمينيسم ماركسيستی اتونوميستی ارجاع مي‌دهند. با وجود اين، استدلال آن‌ها بسط [منطقي] تأكيد فدريچي بر تفكيك ميان سپهرهاي بازتوليد و توليد است. من با تكيه بر آرای فدريچي و نيز اسميت و ويندرز و بسط آن‌ها، استدلال مي‌كنم كه حتي در مورد كار خانگي مزدي كه در فضاي خانه انجام مي‌گيرد – شكلي از كار كه به لحاظ مكاني [تمايز] سپهر خصوصي از عمومي را واسازي مي‌كند – هم‌چنان مي‌توان به لحاظ زماني و مكاني سپهرهاي توليد و بازتوليد را از يكديگر جدا كرد.

 

زمينه‌ی بحث

در اين بخش از سرگذشت مری و داون، دو زن فيليپيني در مونترال، به عنوان روايت‌هايي براي توصيف گستره‌ي زماني و مكاني زندگي روزمره‌ي آن‌ها استفاده مي‌كنم. اين زنان سابقاً خدمتكار سرخانه بودند و در حال حاضر در كانادا اقامت دائم دارند. [شخصيت] آن‌ها برآمده از تجربه‌ي پيشين خودشان در مواجهه با LCP است و به شدت از اين برنامه انتقاد مي‌كنند.[62] استفاده از اين روايت‌ها به سنت جغرافياي كارگري و اقتصاد فمينيستي بازمي‌گردد كه با تكيه بر تجربيات يك يا چند فرد، تصويري از روندهاي سياسي-اقتصادي [كلان] به دست مي‌دهد.[63] طبق آمار سال ٢٠٠١، ٢٥هزار كارگر خانگي در كِبِك حضور داشتند: ٨٧ درصد از آن‌ها را زنان تشكيل مي‌دادند، ٨٠ درصد مهاجر بودند، و ٨٠ درصد از اين مهاجران مليت فيليپيني داشتند.[64]

هم مری و هم داون از من خواستند كه مصاحبه را در كليساي آن‌ها در محله‌ي كت دنژ انجام دهم. آن‌ها هر دو به آن كليسا مي‌روند و با هم دوست هستند. بيشتر اعضاي اين كليسا را زناني فيليپيني تشكيل مي‌دهند كه يا اكنون خدمتكار سرخانه هستند يا در گذشته بودند. من نخست با مری مصاحبه كردم و سپس او مرا به داون معرفي كرد. آن‌ها چند مرتبه مرا به مراسم كليساي‌شان دعوت كردند و هر بار من تنها شخص سفيدپوست در آن جا بودم. كليساي آن‌ها در كت دنژ واقع شده است، جايي كه شاهدي بر يافته‌هاي بالاكريشنان، راوانرا، و آبادا در مورد تمركز جامعه‌ي فيليپيني مونترال است.[65] داون به همراه هم‌اتاق‌اش در همان كت دنژ ساكن است، اما مري در كنار همسر سفيدپوستِ كِبِكي‌اش در محله‌اي در مونترال شرقي زندگي مي‌كند.

 

گستره‌ی زمان

مری پنجاه سالگي‌اش را مي‌گذراند و بيش از هفت سال است كه در مونترال زندگي مي‌كند. او به عنوان كارگر خانگي براي خانواده‌اي به طور تمام‌وقت كار مي‌كند، تقريبا چهل و هشت ساعت در هفته از يكشنبه تا جمعه. در كنار آن، دو شغل پاره‌وقت ديگر نيز دارد كه آن‌ها هم شامل کار نظافت و آشپزي می‌شوند. او خوشحال است كه ديگر به عنوان خدمتكار همراه با خانواده‌ها زندگي نمي‌كند:

سرخانه بودن واقعا بدبختي است. چون وقتي سرخانه هستي، كارفرما مي‌خواهد از زمان‌ات سوءاستفاده كند. هر وقت بخواهند مي‌توانند بيدارت كنند، مي‌توانند وقتي بيرون مي‌روند تو را در خانه بگذارند، درست مثل كار كردن از هفت [صبح] تا نصف شب مي‌ماند. واقعا سخت است. به خاطر همين من … به يك سازمان خدمتكاري پيوستم.

داون در سال ٢٠٠٧ به عنوان خدمتكار سرخانه از تورنتو به مونترال آمد و در حال حاضر اقامت دائم دارد و به عنوان كارگر خانگي به صورت تمام‌وقت كار مي‌كند. داون به من مي‌گويد كه كارگران خانگي قانوناً بايد تنها هشت ساعت در روز كار كنند. اگر بيشتر كار كنند، بايد بابت اضافه‌كار دستمزد بگيرند. او در همه‌ي تجربه‌هاي كاري خود در كانادا (با حداقل سه كارفرما) معمولاً بدون دستمزد اضافيْ يك ساعت بيشتر كار كرده است. به رغم اين‌كه داون از انجام اضافه‌كارِ بي‌مزد براي اين سه كارفرما ناراضي‌ست، به من مي‌گويد: «من هميشه مي‌گویم قبول، شكايتي نمي‌كنم.» اما او هيچ‌گاه بيش از آن يك ساعتْ اضافه‌كاریِ بي‌مزد نكرده است – اين خط قرمز اوست. خيلي از كارگران خانگي كه او در مونترال مي‌شناسد، به‌كرات با درخواست كار اضافه [از سوي كارفرما] مواجه مي‌شوند؛ برخي از آن‌ها تا ١٢ ساعت در روز كار مي‌كنند (يعني چهار ساعت اضافه‌كار بدون مزد). داون با استانداردهاي كاري كِبِك آشناست و براي شفاف شدن حقوق كاري خود در گذشته با اداره‌ي كار تماس گرفته است. او احساس مي‌كند كه در همه‌ي خانواده‌هايي كه براي‌شان كار كرده است، افراد از موضع بالا برخورد مي‌كنند. آن‌ها مي‌گويند كه او را دوست دارند و از او قدرداني مي‌كنند، اما داون احساس مي‌كند كه اظهارات‌‌شان صرفاً ظاهري‌ست.

داون درباره‌ي خانواده‌اي كه مدت يك ماه و نيم براي‌شان كار مي‌كرد مي‌انديشيد: «آن‌ها از كارِ تو قدرداني مي‌كنند، اما روراست به نظر نمي‌رسند.» مثلا آن‌ها هيچ‌گاه به او استراحت نمي‌دادند. به او غذاهاي ته‌مانده و لباس‌هاي كهنه مي‌دادند، اما مي‌گفتند، «تو از خانواده‌ی ما هستي.» داون مي‌گويد خانواده‌ها «فكر مي‌كنند تو ماشين هستي. متأسفم چنين حرفي مي‌زنم، اما من آن را تجربه كرده‌ام.» شيوه‌ي برخورد آن‌ها روز كاري داون را هم طولاني مي‌كرد، چرا كه زمان استراحت استحقاقي‌اش را نمي‌دادند. او پس از اين خانواده، دو سال براي خانواده‌ي ديگري كار كرد. در نخستين سال، اين خانواده هيچ مرخصي يا تعطيلاتي به او ندادند. او با اداره‌ي كار كِبِك تماس گرفت تا ببينيد آيا خانواده بايد به او تعطيلات دهد يا خير؛ در سال دوم آن‌ها به او تعطيلات دادند.

سرگذشت داون و مري شاهدي بر پژوهش‌هاي [حوزه‌ي] بازتوليد اجتماعي در مورد خدمتكاران مهاجر است كه نشان مي‌دهند كارفرماها به‌كرات استانداردهاي كاري را زير پا مي‌گذارند.[66] در مطالعه‌اي در مونترال كه شامل اجراي پيمايش در ميان ١٤٨ خدمتكار سرخانه و تشكيل گروه‌هاي كانوني با برخي از آن‌ها مي‌شد، افرادي كه در گروه‌هاي كانوني مشاركت داشتند شرح دادند كه قرارداد آن‌ها مبتني بر روزِ كاري هشت‌ساعته بود، اما كار روزانه‌ي آن‌ها اغلب از هشت ساعت طولانی‌تر می‌شد. به رغم اين‌كه اكثريت افراد حاضر در پيمايش از زمان استراحت براي ناهار برخوردار بودند، خيلي‌ها «ساعات طولاني بدون وقفه» كار مي‌كردند؛ تقريباً نيمي از آن‌ها اضافه‌كار نمي‌گرفتند. كمي بيش از يك‌سوم پاسخ‌گويان به برهه‌هايي اشاره كردند كه بابت مراقبت از فرزندان كارفرماي خود دستمزدي نمي‌گرفتند و ٣٠ درصد از حاضران در پيمايش از پول خود براي خريد «اقلام مورد نياز در كار» استفاده کرده بودند.[67]

اضافه‌كار بي‌مزدِ خدمتكاران مهاجر شاهدي بر [وجود] نوعي رابطه‌ي زماني ميان سپهرهاي توليد و بازتوليد است. بگذاريد به فدريچي بازگرديم:[68] كار بازتوليدي مزدي در خانه‌ها را مي‌توان به‌مثابه‌ي حيطه‌اي درك كرد كه در آن مرز ميان سپهرهاي توليد و بازتوليد محو و مبهم مي‌شود، اما از آن‌جايي كه هنوز حجم عمده‌ي كار خانگي بي‌مزد بر دوش زنان است، [مي‌توان گفت همچنان] خط قاطعي ميان سپهرهاي توليد و بازتوليد وجود دارد.[69] گرچه ممكن است برخي استدلال كنند كه وقتي كارفرماها استانداردهاي كاري را زير پا مي‌گذارند و به زمانِ بازتوليد اجتماعيِ بي‌مزدِ كارگران خانگي مزدي دست‌درازي مي‌كنند، همپوشاني فضاهاي توليد و بازتوليد در خانه وجه زماني نيز دارد، اما [من با اين استدلال موافق نيستم، چرا كه] به نظر من خود كارگران نقض استانداردهاي كاري را به مثابه‌ي واسازي خطوط ميان كار و غيركار درك نمي‌كنند. در عوض، مری چنين وقايعي را به‌عنوان سوءاستفاده از زمان‌اش توصيف مي‌كند؛ داون به حقوق كاري خود آشناست، و اين موجب مي‌شود كه بيش از حدِ مشخصي به انجام اضافه‌كارِ بی‌مزد تن ندهد.

گستره‌ی مكان

يكي از منابع حمايتي پايدار برای مری و داون كليساي آن‌هاست. مری [اشكال مختلفي از] مراقبت عاطفي، اجتماعي و مادي را وصف مي‌كند كه از قِبَل دوستي‌ها در كليسا شكل مي‌گيرد:

اگر به كليسايي وصل باشي، از تو مراقبت مي‌كنند، به خصوص اگر جديد باشي … سابقاً، آن‌ها مراقب من بودند. حال زمان آن است كه من از تازه‌واردها مراقبت كنم. ما سفارش آن‌ها را مي‌كنيم، هر طور كه بشود، از اين كارفرما به آن كارفرما، جوري كه كار [بيكاري][70] اين وسط نباشد، از آن‌ها مراقبت مي‌كنيم، به آن‌ها غذا مي‌دهيم، هرچيزي كه بخواهند يا لازم داشته باشند.

كليسا براي مري نقش چشمگيري در بازتوليد اجتماعي ايفا مي‌كند: زنان فيليپيني كه پيش از او رسيده‌اند به مری كمك كردند كه كار پيدا كند و با زندگي جديد در مونترال مواجه شود و به او غذا و چيزهاي ديگري دادند كه نياز داشت. حال كه هشت سال است كه در مونترال زندگي مي‌كند، دانش، تجربه و توانايي [كافي] را دارد تا به زنان جديدتري كه به مونترال مي‌آيند كمك كند.

داون با بيان مشابهي در مورد كليسا حرف مي‌زند، اما بيش‌تر بر حمايت عاطفي [خاصي] تأكيد دارد كه نقش معنوي در زندگي او بازي مي‌كند. او در كنار كار هفتگي تمام‌وقت مزدي‌اش، بيست ساعت در هفته را به تحصيل در يك مدرسه براي يادگيري حسابداري مي‌گذراند. داون برنامه دارد كه پس از تحصيلات‌اش كار خانگي را رها كند و در اداره‌اي مشغول به كار شود. [او مي‌گويد] وقتي در خانه كار مي‌كنيد، آن‌ها «مثل برده» با شما رفتار مي‌كنند. داون براي مواجهه با اضطراب به زندگي معنوي روی مي‌آورد: «تنها خداست كه به قلب من آرامش مي‌بخشد.» او خانواده‌اي در مونترال ندارد، ولي دوستان زيادي اينجا دارد كه «خانواده‌ي معنوي» او هستند. يكشنبه روز استراحت اوست؛ [او مي‌گويد] رابطه‌اش با كليسا و خدا «رمز زندگي‌ام» است. مانند مری، كليسا براي داون نقش عمده‌اي در بازتوليد اجتماعي ایفا مي‌كند، به‌خصوص از خلال حمايت عاطفي و دوستي‌هاي شبه‌خانوادگي كه به او براي مواجهه با اضطراب كاري كمك مي‌كنند.

رابطه‌ي مری و داون با كليسا شاهدي بر آن دست از تحقيقات آكادميك در مورد خدمتكاران فيليپيني در كانادا است كه نقش اجتماعات مذهب‌محور را به عنوان شكلي از حمايت غيررسمي پررنگ مي‌كنند.[71] گلندا بونيفاسيو بر مبناي مصاحبه با سي كارگر خانگي در آلبرتاي جنوبي كه پانزده نفرشان كارگر سرخانه هستند، نشان مي‌دهد كه كارگران خانگي براي مراقبت از خود بيش‌تر به شبكه‌هاي غيررسمي تكيه مي‌كنند، نه برنامه‌هاي دولتي. زنان فيليپيني در كنار اجتماعات مذهب‌محور به انجمن‌هاي فيليپيني، دوستان، اعضاي خانواده، و در برخي موارد فوري به آژانس‌هاي استخدامي متكي هستند.[72] بونيفاسيو مي‌نويسد: «دين در زندگي خدمتكاران فيليپيني آلبرتاي جنوبي به طرز تفكيك‌ناپذيري با مهاجرت پيوند دارد.» «رفتن به كليسا حس نوعي تعلق و انس فرهنگي به آن‌ها مي‌بخشد كه مانند حس آن‌ها نسبت به نهادهاي مشابهي است كه در فيليپين يافت مي‌شود.»[73] فعاليت‌ها و فضاي كليسا نه تنها به برخي زنان فيليپيني حسِ پيوند فرهنگي مي‌دهد، بلكه راهي براي تجربه‌ي كار مراقبتي پيش پاي آن‌ها مي‌گذارد كه به‌عنوان خدمتكار سرخانه به سادگي در دسترس‌شان نيست.

طبق نظر بونيفاسيو فعاليت‌هاي كليسايي نقش مؤثري در تأمين مراقبت غيررسمي براي خدمتكاران ايفا مي‌كند. من اين بحث را [يك گام پيش مي‌برم و آن را] مكان‌مند مي‌كنم. به نظر من روابط غيرمزدي بين زنان فيليپيني در كليساها نقشي حياتي در حمايت از اين زنان ايفا مي‌كند كه بقاي آن‌ها [از جهات گوناگون] در گرو آن است، يعني بقاي اجتماعي در فرصت‌هاي نادرِ فراغت از كار، بقاي عاطفي در دل شرايط كار سخت و طاقت‌فرسا، بقاي فيزيكي در موقعيت‌هايي كه آن‌ها بايد خانه‌ي كارفرمايي را ترك كنند و نيازمند اسکان فوري هستند، و بقاي مادي در صورتي كه به حمايت مالي نياز پيدا كنند يا احياناً نيازمند سفارش به كارفرماي جديد در دوره‌هاي بيكاري شوند. از آن‌جايي كه خانه‌هايي كه خدمتكاران مهاجر در آن زندگي مي‌كنند [هم‌زمان] هم محل اشتغال و هم محل سكونت آن‌هاست، كارگران لزوماً فضاي امن و راحتي را در خانه‌ي خودشان تجربه نمي‌كنند؛ [در عوض اين] كليساها [هستند كه] چنين فضايي را براي كارگران فراهم مي‌سازند. به بيان ساده، [جدايي] محل فيزيكي كليسا [از محل زندگي و كار كارگران] نوعي فاصله‌ي مكاني را ايجاد مي‌كند كه براي رفاه عاطفي، اجتماعي، فيزيكي و مادي خدمتكاران مهاجر حياتي است.

 

موقعیت‌‌مند كردنِ حس تعلق خاطر به «خانه»

مری و داون به عنوان خدمتكار سرخانه اين احساس را نداشتند كه مكان فيزيكي خانه حس عاطفي و معنوي خانه را نيز دارد. دورين مسي با اتكا به سنت فمينيسم سياه مي‌گويد كه به لحاظ تاريخي «خانه» براي زنان آمريكايي آفريقايي‌تباري كه به بردگي گرفته شده بودند، نه محل آسايش و امنيت، كه محل خطر و استثمار بوده است:

بل هوكس مي‌گويد معناي دقيق اصطلاح «خانه»، به مفهوم حسی كه نسبت به مكان [زندگي] داريم، براي كساني كه تحت استعمار قرار گرفتند بسيار متفاوت بوده است و اين‌كه اين معنا مي‌تواند با تجربه‌ي استعمارزدايي و راديكال‌سازي دستخوش تغيير شود. نوشته‌هاي توني موريسون، به خصوص در [كتاب] محبوب، براي هميشه هر تعبيري از اين دست را نابود كرده است كه همگان روزگاري جايي داشتند كه آن را خانه مي‌ناميدند، جايي كه نه تنها به آن تعلق داشتند كه آن مكان نيز به آن‌ها تعلق داشت، جايي كه آن‌ها مي‌توانستند هويت‌هاي‌شان را پيدا كنند …

آن‌گاه اين مسأله پيش مي‌آيد كه وقتي در مورد مكاني به نام خانه حرف مي‌زنيم، و در مورد حمايت‌هايي كه اين خانه در قالب ثبات، وحدت و امنيت فراهم مي‌كند، هويت چه كساني را مد نظر داريم. شيوه‌هاي بسيار متفاوتي وجود دارد كه از طريق آن‌ها مي‌توان در [توضيح] ساخت هويت يك فرد از ارجاع به مكان استفاده كرد، اما پرسش از رابطه‌ي ميان مكان و هويت جنبه‌ي ديگري نيز دارد. زيرا در حالي كه مفهوم هويت شخصي در مباحثات اخير پروبلماتيزه شده و به شكل بسیار پيچيده‌اي درآمده است، مفهوم مكان به نسبت دست‌نخورده مانده است.[74]

روايت‌هاي مری و داون احساس خطر، استثمار، و شرايط «برده»واري را آشكار مي‌كند كه محصول گره خوردن [سرنوشت زنان] به قرارداد كاري است، قراردادي كه خانه [و زندگي] فرد را نيز دربرگرفته است. اين وضعيت نمونه‌ي معاصر همان بردگي تاريخي است كه زنان سياه‌پوست تجربه كرده‌اند. در واقع، سنت فمينيسم سياه اين مسأله را پررنگ مي‌كند كه نه‌تنها روابط استخدامي فعلي كارگران خانگي به لحاظ تاريخي ريشه در برده‌داري خانگي دارد، بلكه كارگران خانگي لزوماً در محل فيزيكي مسكن خود از حس تعلق عاطفي به خانه برخوردار نمي‌شوند.[75] خدمتكاران سرخانه‌ی مهاجر با توجه به فقدان امنيت و آسايشي كه در خانه تجربه مي‌كنند، در جاي ديگري به دنبال حس تعلق عاطفي به خانه مي‌گردند. كليسا و دوستي‌هاي مذهب‌محور مي‌توانند اين حس تعلق خاطر به خانه را در محل فيزيكي خارج از مرزهاي سنتي خانه فراهم كنند. در حالي كه استدلال من بر ضرورت تمايزگذاري ميان سپهرهاي توليد و بازتوليد[76] و بر فاصله‌ي زماني و مكانيِ روبه‌رشد ميان مكان خانه و محل كار متكي است،[77] من محل بازتوليد اجتماعي بي‌مزد را به خارج از خانه يعني به فضاهاي كليسايي مي‌برم. در واقع، خانه‌ي بسياري از خدمتكاران مهاجر براي‌شان نه منبع حمايت عاطفي يا امنيت، بلكه منبع دشواري، مخاطره و فرسودگي محل كار است.

 نتيجه‌گيری

من در اين باره بحث كردم كه به رغم هم‌پوشاني مكاني محل اشتغال و محل سكونت در قالب خانه براي خدمتكاران مهاجر، هم‌چنان به نظريه‌پردازي در باب جنبه‌هاي زماني و مكاني رابطه‌ي بين كار بازتوليدي و کار توليدي نیاز داریم. اگر به زمان مراقبت بي‌مزد و مسئوليت‌هاي كارگران خانگي توجه كنيم، درمي‌يابيم كه ساعات كار طولاني ميزان زماني را كه آن‌ها مي‌توانند صرف نيازهاي بازتوليد اجتماعي خودشان كنند، کاهش می‌دهد و در صورتي كه آن‌ها زماني خارج از وظايف كاري بیابند، آن را غالباً وقف رفتن به كليسا با زنان ديگري مي‌كنند كه با آن‌ها دوست هستند. اين حلقه‌هاي دوستيِ مذهب‌محور براي ارائه و دريافت خدمات مراقبت حياتي است. اشتغال مزدي كارگران مهاجر در بخش خدمات (به‌خصوص در كار خانگي) به شهروندان طبقه‌ي متوسط اين امكان را مي‌دهد كه ميان تعهدات كاري و خانوادگي خود تعادل برقرار كنند. اما در مقابل با كارگران مهاجر به گونه‌اي رفتار مي‌شود كه انگار خودشان هيچ مسئوليت و روابطي در زمينه‌ی مراقبت بي‌مزد ندارند.[78] مقاله‌ی حاضر به اين پرسش مي‌پردازد كه چگونه كارگران مهاجر به لحاظ اجتماعي خود را بازتوليد مي‌كنند و [در پاسخ به آن] فضاهاي مذهب‌محور خارج از خانه‌ي فيزيكي فرد را به مثابه‌ي منابع مهم بازتوليد اجتماعي بي‌مزد در نظر می‌گیرد.

اين پرسش شایان ذکر است كه فضاهاي مذهبي خارج از خانه‌ي فيزيكي فرد تا چه حد از ساير گروه‌هاي زنان مهاجر در مونترال به لحاظ عاطفي، فيزيكي، مادي، و مالي حمايت مي‌كنند. بگذاريد نمونه‌ي مهاجران مسلمان را مثال بزنيم. الگوهاي مهاجرتي مونترال با تورنتو و ونكوور تفاوت دارد، چرا كه زبان رسمي این شهر فرانسوي است و در نتيجه جمعيت [مهاجران] مغربي (از كشورهاي الجزيره، مراكش و تونس) در آن‌جا بيشتر است.[79] آيا حمايت مساجد از زنان [مسلمان] در زمينه‌ي بازتوليد اجتماعي در سطحِ حمايت‌هاي كليساي كاتوليك از زنان فيليپيني است؟ [آراء] سيندي كتز براي توجه به نقاط مشترك در متن تفاوت‌ها آموزنده است.[80] كتز از سنت فمينيسم ماركسيستي بهره مي‌گيرد تا از خلال مفهوم ضدتوپوگرافي (countertopography) خود در مورد پتانسيل ائتلاف سياسي بين مكان‌هاي گوناگون بحث كند. توپوگرافي اصطلاحي مربوط به نقشه‌نگاری است كه براي توصيف نماي کالبدی زمين به كار مي‌رود. كتز تفسير جديدي از تعريف سنتي توپوگرافي ارائه مي‌دهد؛ سپس به ميانجي نظريه‌پردازي، آن را به شكل يك روش تحقيق چند مقياسي درمي‌آورد كه جهان مادي را از سطح بدني تا سطح جهاني بررسي مي‌كند. روش ماترياليستي توپوگرافي فرايندهاي «طبيعي» و اجتماعي را در كنار هم تحليل مي‌كند تا توضيح دهد كه چگونه مكان‌ها و طبيعت توليد مي‌شوند.[81] اصطلاح ضدتوپوگرافي از استعاره‌ي خطوط واصل نقشه استفاده مي‌كند تا مردم را در مكان‌هاي مختلف به يكديگر مربوط سازد و پيوندهاي ميان مردم را تحت جهاني‌سازي نوليبرالي ردیابی کند.[82]

ضدتوپوگرافي در عين حال نوعي سياست (politic) است، سياستي كه هم‌زمان با واکاوی فرايندهاي سرمايه‌دارانه‌ي مشتركي كه مكان‌هاي متفاوت را به هم مربوط مي‌كند، تمايزات يك مكان مشخص را نيز به تصوير مي‌كشد. كتز مي‌پرسد «چه سياستي ممكن است خطوط واصلي را به كار اندازد كه كاليفرنياي حبس‌بنياد (carceral)، بيگارگاهِ نيويورك، مكزيكِ تحت سلطة شركت‌هاي فرامليتي (maquiladora)، و وادي هور تعديلِ ساختاري‌شده [در سودان] را به‌هم وصل مي‌كند و دوباره [به نقطه‌ی آغاز] بازمي‌گردد؟ … دورنماها وسوسه‌آميز و بخت‌های سياسي (political stakes) چشمگيرند.»[83] بگذاريد ضدتوپوگرافي را در مقياس درون‌شهري بكار بنديم. با این کار ما خطوط واصل سياسيِ میان مهاجران نژادي در مونترال را به عنوان راهي در نظر می‌گیریم که از طریق آن نه تنها قادریم گروه‌هاي مختلف كارگران بي‌ثبات‌كار را به هم پيوند دهيم، بلکه می‌توانیم بازتوليد اجتماعي را همچون لنز و روشي بکار گیریم تا مردمِ شهري مشابه را با تمركز بر فضاهاي مذهبي به يكديگر وصل کنیم. در پژوهش‌های آتی می‌توان فضاهاي مذهبي جمعيت‌هاي مهاجر و شهروند را با يكديگر مقايسه كرد تا برآورد بهتري از نقش اجتماعات مذهب‌محور در تأمين نيازهاي بازتوليد اجتماعي به دست داد.

برای آگاهی از پرونده‌ی مطالعات زنان در سایت نقد اقتصاد سیاسی

به پیوند زیر مراجعه فرمایید:

 

مقاله‌ی بالا ترجمه‌ای است از:

Carmen Teeple Hopkins, Mostly Work, Little Play: Social Reproduction, Migration, and Paid Domestic Work in Montreal, in Tithi Bhattacharya, Social Reproduction Theory: Remapping Class, Recentering Oppression, Pluto Press (2017)

پی‌نوشت‌ها

[1] Margaret Reid, Economics of Household Production (New York: J. Wiley & Sons, 1934). See Lourdes Beneria, Gender, Development, and Globalization: Economics as If All People Mattered (New York): Routledge, 2003); Marilyn Waring, If Women Counted: A New Feminist Economics (London: Macmillan, 1989).

[2] Mariarosa Dalla Costa and Selma James, The Power of Women and the Subversion of the Community (Bristol, UK: Falling Wall Press, 1975); Silvia Federici, Wages against Housework (Bristol, UK: Falling Wall Press, 1975); Paul Smith, “Domestic Labour and Marx’s Theory of Value,” in Feminism and Materialism, edited by Annette Kuhn and AnnMarie Wolpe, 198–219 (Boston: Routledge and Kegan Paul, 1978); Lise Vogel, Marxism and the Oppression of Women: Toward a Unitary Theory (Leiden: Brill, 2013); Margaret Benston, Political Economy of Womens Liberation (New York: Monthly Review, 1969).

در چارچوب ماركسيستي، كالاها داراي ارزش مصرفی و ارزش مبادله‌اند. ارزش مصرفی به كاربرد عملي يك شي‌ء، و ارزش مبادله به مبلغي اشاره دارد كه يك شي‌ء را مي‌توان در بازار سرمايه‌دارانه خريد يا فروخت.

See Karl Marx, Capital, vol. I, translated by Ben Fowkes (London: Penguin, 1990); Harry Braverman, Labor and Monopoly Capital: The Degradation of Work in the Twentieth Century (New York: Monthly Review Press, 1974).

[3] Cindi Katz, “Vagabond Capitalism and the Necessity of Social Reproduction,” Antipode 33, no. 4 (2001): 709–28; Isabella Bakker, “Social Reproduction and the Constitution of a Gendered Political Economy,”New Political Economy 12, no. 4 (2007): 541–56; Isabella Bakker and Rachel Silvey, eds., Beyond States and Markets: The Challenges of Social Reproduction (New York: Routledge, 2008); Eleonore Kofman and Parvati Raghuram, Gendered Migrations and Global Social Reproduction (New York: Palgrave Macmillan, 2015); Meg Luxton, “Feminist Political Economy in Canada and the Politics of Social Reproduction,” in Social Reproduction: Feminist Political Economy Challenges Neo-Liberalism (Montreal: McGill-Queen’s University Press, 2006), 11–44; Katie Meehan and Kendra Strauss, eds., Precarious Worlds: Contested Geographies of Social Reproduction (Athens, Georgia: University of Georgia Press, 2015).

[4] Sedef Arat-Koc, Caregivers Break the Silence: A Participatory Action Research on the Abuse and Violence, Including the Impact of Family Separation, Experienced by Women in the Live-in Caregiver Program (Toronto: INTERCEDE, 2001); Evelyn Nakano Glenn, “From Servitude to Service Work: Historical Continuities in the Racial Division of Paid Reproductive Labor,” Signs 18, no. 1 (1992): 1–43; Adelle Blackett, “Introduction: Regulating Decent Work for Domestic Workers,” Canadian Journal of Women and the Law 23, no. 1 (2011): 1–45; Jane Wills, Global Cities at Work: New Migrant Divisions of Labour (London: Pluto Press, 2010).

[5] bell hooks, Aint I a Woman: Black Women and Feminism (Cambridge, MA: South End Press, 1981); Patricia Hill Collins, Black Feminist Thought: Knowledge, Consciousness, and the Politics of Empowerment (London: Routledge, 2009); Hazel V. Carby, “White Women Listen! Black Feminism and the Boundaries of Sisterhood,” in Materialist Feminism: A Reader in Class, Difference and Womens Lives, edited by Rosemary Hennessy and Chrys Ingraham (New York: Routledge, 1997), 110–28; Rose M. Brewer, “Theorizing Race, Class, and Gender: The New Scholarship on Black Feminist Intellectuals and Black Women’s Labor,” in Materialist Feminism: A Reader in Class, Difference and Womens Lives, edited by Rosemary Hennessy and Chrys Ingraham (New York: Routledge, 1997), 236–47.

[6] اجتماعات مذهب‌محور یا ایمان‌محور (faith-based communities) به گروه‌های اجتماعی گفته می‌شود که بر پایۀ باورهای ایمانی و مذهبی (رسمی یا غیررسمی) مشخصی تشکیل شده‌اند و به دنبال تحقق ارزش‌های اجتماعی مبتنی بر باورهای‌شان هستند.

[7] خدمتكاران يا مددكاران (caregivers) كارگران بخش خدمات مراقبت هستند و كارهايي از قبيل نگه‌داري از كودكان و سالمندان و نيز آشپزي و نظافت انجام مي‌دهند. خدمتكاران سرخانه (live-in caregivers) آن بخش از خدمتكاران هستند كه در همان محل كارشان سكونت دارند و زندگي مي‌كنند.

[8] پارامترهاي پژوهش مشاركت‌كنندگاني را كه كارگران دائم تمام‌وقت، دانشجو، و افراد بي‌وضعيت بودند كنار گذاشته است. همه‌ي اسامي مستعار است و پيش از انجام مصاحبه‌ها رضايت افراد جلب شده است. اغلب مصاحبه‌ها ضبط شده بودند، اما برخي مشاركت‌كنندگان ترجيح دادند كه من از صحبت‌هاي‌شان يادداشت بردارم، كه در اين موارد من بلافاصله پس از مصاحبه يادداشت‌ها را بازنويسي كردم.

[9] دو كارگر خانگي مزدي ديگری كه من با آن‌ها مصاحبه كردم هيچ‌گاه با كارفرماي‌شان زندگي نكرده بودند. من در جاي ديگري در مورد تجربيات محل كارِ هر چهار كارگر خانگي محلي و سازمان‌دهي سياسي حول كار خانگي مزدي در مونترال بحث كرده‌ام.

see Carmen Teeple Hopkins, “Work Intensifications, Injuries and Legal Exclusions for Paid Domestic Workers in Montreal, Quebec, Gender, Place and Culture 24, no. 2 (2017): 201–12.

[10] Silvia Federici, “Precarious Labour: A Feminist Viewpoint,” 2008, http://inthemiddleofthewhirlwind.wordpress.com/precarious-labor-a-feministviewpoint; Barbara Smith and Jamie Winders, “Whose Lives, Which Work? Class Discrepancies in Life’s Work,” in Precarious Worlds: Contested

Geographies of Social Reproduction, edited by Katie Meehan and Kendra Strauss (Athens: University of Georgia Press, 2015).

[11] Cindi Katz, “On the Grounds of Globalization: A Topography for Feminist Political Engagement,” Signs 26, no. 4 (2001): 1213–34.

[12] Harry Cleaver, Reading Capital Politically (Austin: University of Texas Press, 1979), 51.

[13] Tronti developed the term “social factory” in the article “Capital’s Plan” in the Italian leftist journal Quaderni Rossi (1963). Cited in Cleaver, Reading Capital Politically, 57.

[14] Ibid., 57.

[15] قابل ذكر است كه آنتونيو نگري، مايكل هارت، موريتزيو لاتزاراتو و پائولو ويرنو، نظريه‌پردازان كار غيرمادي، مفهوم كارخانه‌ي اجتماعي را متفاوت از فمينيست‌هاي ماركسيست اتونوميست تفسير مي‌كنند. من در جاي ديگري سنت كار غير مادي و تفاوت‌هاي نظري آن را با فمينيست‌ها بررسي كرده‌ام.

see Carmen Teeple Hopkins, Precarious Work in Montreal: Women, Urban Space, and Time, doctoral dissertation, Toronto: University of Toronto: 2015. See Michael Hardt and Antonio Negri, Empire (Cambridge, MA: Harvard University Press, 2000); Michael Hardt and Antonio Negri, Multitude: War and Democracy in the

Age of Empire (New York: Penguin, 2004); Maurizio Lazzarato, “Immaterial Labour,” in Radical Thought in Italy, edited by Michael Hardt and Paulo Virno (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1996), 132–46; Paolo Virno, A Grammar of the Multitude: For an Analysis of Contemporary Forms of Life (Los Angeles: Semiotext(e), 2003).

[16] Cleaver, Reading Capital Politically, 59.

[17] Selma James, Sex, Race, and Class: The Perspective of Winning, a Selection of Writings 19522011 (Oakland, CA: PM Press, 2012).

[18] Ibid., 51–52, emphasis in original.

[19] Silvia Federici, Revolution at Point Zero: Housework, Reproduction, and Feminist Struggle (New York: Autonomedia, 2012) 7–8.

[20] Ibid., 8.

[21] Benston, Political Economy of Womens Liberation; Susan Himmelweit and Simon Mohun, “Domestic Labour and Capital,” Cambridge Journal of Economics 1, no. 1 (1977): 15–31; Paul Smith, “Domestic Labour and

Marx’s Theory of Value,” in Feminism and Materialism, edited by Annette Kuhn and AnnMarie Wolpe (Boston: Routledge and Kegan Paul, 1978), 198–219; Vogel, Marxism and the Oppression of Women.

براي مروري بر بحث كار خانگي و نظريه‌ي بازتوليد اجتماعي، به اين اثر نگاه كنيد:

Luxton, “Feminist Political Economy in Canada,”

[22] Beneria, Gender, Development, and Globalization; Benston, Political Economy of Womens Liberation; Veronika Bennholdt-Thomsen, “Subsistence Production and Extended Reproduction,” in Of Marriage and

the Market, edited by Kate Young, Carol Wolkowitz, and Rosalyn McCullagh (London: CSE Books, 1981); Ester Boserup, Womens Role in Economic Development (London: George Allen and Unwin, 1971); Jane L. Collins and Martha Gimenez, eds., Work without Wages: Comparative Studies of Domestic Labor and Self-Employment (Albany: State University of New York Press, 1990).

[23] Susan Himmelweit, “The Discovery of ‘Unpaid Work’: The Social Consequences of the Expansion of ‘Work,’” Feminist Economics 1, no. 2 (1995): 15–16.

[24] Paul Smith, “Domestic Labour and Marx’s Theory of Value.”

[25] Ibid., 215.

[26] Ibid., 204.

[27] Hill Collins, Black Feminist Thought, 47; hooks, Aint I a Woman, 23, cited in Carmen Teeple Hopkins, “Introduction: Feminist Geographies of Social Reproduction and Race,” Womens Studies International Forum 48 (January 2015): 136.

[28] Mignon Duffy, “Doing the Dirty Work: Gender, Race, and Reproductive Labor in Historical Perspective,” Gender and Society 21, no. 3 (2007): 313–36; Jules Falquet, “La Regle Du Jeu. Repenser La Co-Formation Des Rapports Sociaux de Sexe, de Classe et de ‘Race’ Dans La Mondialisation Neoliberale,” in Sexe, Race, Class, Pour Une Epistemologie de La Domination, edited by Elsa Dorlin (Paris: Presses Universitaires de France, 2009), 91–110; Glenn, “From Servitude to Service Work”; Linda Peake, “Toward an Understanding of the Interconnectedness of Women’s Lives: The ‘Racial’ Reproduction of Labor in Low-Income Urban Areas,” Urban Geography 16, no. 5 (1995): 414–39.

[29] Peake, “Toward an Understanding,” 420.

[30] Blackett, “Regulating Decent Work for Domestic Workers”; Adelle Blackett, “The Decent Work for Domestic Workers Convention and Recommendation 2011,” American Journal of International Law 106, no. 4 (2012): 778–94; Glenn, “From Servitude to Service Work”; Bridget Anderson, Doing the Dirty Work? The Global Politics of Domestic Labour (London: Zed Books, 2000).

[31] Duffy, “Doing the Dirty Work.”

[32] Ronaldo Munck, Carl Ulrik Schierup, and Raul Delgado Wise, “Migration, Work, and Citizenship in the New World Order,” Globalizations 8, no. 3 (2011): 249–60; Brenda S. Yeoh and Shirlena Huang, “Transnational Domestic Workers and the Negotiation of Mobility and Work Practices in Singapore’s Home Spaces,” Mobilities 5, no. 2 (2010): 219–36.

[33] Munck, Schierup, and Wise, “Migration, Work, and Citizenship,” 255.

[34] Patricia R. Pessar and Sarah J. Mahler, “Transnational Migration: Bringing Gender In,” International Migration Review 37, no. 3 (2003): 812–46; Geraldine Pratt and Brenda Yeoh, “Transnational (Counter) Topographies,” Gender, Place & Culture 10, no. 2 (2003): 159–66; Yeoh and Huang, “Transnational Domestic Workers.”

[35] Munck, Schierup, and Wise, “Migration, Work, and Citizenship,” 256.

[36] Pessar and Mahler, “Transnational Migration”; Pratt and Yeoh, “Transnational (Counter) Topographies”; Yeoh and Huang, “Transnational Domestic Workers.”

[37] Korfman and Raghuram, Gendered Migrations.

[38] Beverley Mullings, “Neoliberalization, Social Reproduction and the Limits to Labour in Jamaica,” Singapore Journal of Tropical Geography 30, no. 2 (2009): 178.

[39] Ching Kwan Lee and Yelizavetta Kofman, “The Politics of Precarity: Views Beyond the United States,” Work and Occupations 39, no. 4 (2012): 388–408.

[40] Michael Ashby, “The Impact of Structural Adjustment Policies on Secondary Education in the Philippines,” Geography 82, no. 4 (1997): 335–88; Joseph Lim and Manuel F. Montes, “The Structure of Employment and Structural Adjustment in the Philippines,” Journal of Development Studies 36, no. 4 (2000): 149–81.

[41] World Bank, “Personal Remittances, Received (% of GDP),” 2016, http://data.worldbank.org/indicator/BX.TRF.PWKR.DT.GD.ZS?locations=PH.

[42] Bernadette Stiell and Kim England, “Domestic Distinctions: Constructing Difference among Paid Domestic Workers in Toronto,” Gender, Place & Culture 4, no. 3 (1997): 339–60; Rhacel Salazar Parrenas, “Migrant Filipina Domestic Workers and the International Division of Reproductive Labor,” Gender and Society 14, no. 4 (2000): 560–80; Rhacel Salazar Parrenas, “The Reproductive Labour of Migrant Workers,” Global Networks 12, no.

2 (2012): 269.

[43] Yeoh and Huang, “Transnational Domestic Workers,” 220.

[44] Linda McDowell, “Life without Father and Ford: The New Gender Order of Post-Fordism,” Transactions of the Institute of British Geographers 16, no. 4 (1991): 400–19; Stiell and England, “Domestic Distinctions.”

[45] Stiell and England, “Domestic Distinctions”; Anderson, Doing the Dirty Work?; Linda McDowell, “Father and Ford Revisited: Gender, Class and Employment Change in the New Millennium,” Transactions of the Institute of British Geographers 26, no. 4 (2001): 448–64; Mignon Duffy, Making Care Count: A Century of Gender, Race, and Paid Care Work (New Brunswick, NJ: Rutgers University Press, 2011); Duffy, “Doing the Dirty Work”; Parrenas, “Migrant Filipina Domestic Workers.”

[46] Federici, Revolution at Point Zero, 100.

[47] Ibid.

[48] Federici, “Precarious Labour.”

[49] Stiell and England, “Domestic Distinctions.”

[50] Brenda Cossman and Judy Fudge, eds., Privatization, Law, and the Challenge to Feminism (Toronto: University of Toronto Press, 2002).

[51] Makeda Silvera, Silenced: Makeda Silvera Talks with Working Class West Indian Women about Their Lives and Struggles as Domestic Workers in Canada (Toronto, ON: Williams-Wallace, 1983); Wenona Mary Giles and Sedef Arat-Koc, eds., Maid in the Market: Womens Paid Domestic Labour (Halifax, NS: Fernwood Publishing, 1994); Abigail B. Bakan and Daiva K. Stasiulis, “Making the Match: Domestic Placement Agencies and the Racialization of Women’s Household Work,” Signs 20, no. 2 (1995): 303–35; Daiva Stasiulis and Abigail B. Bakan, “Negotiating Citizenship: The Case of Foreign Domestic Workers in Canada,” Feminist Review 57, no. 1 (1997): 112; Arat-Koc, Caregivers Break the Silence; Glenda Lynna Anne Tibe Bonifacio, “I Care for You, Who Cares for Me? Transitional Services of Filipino Live-in Caregivers in Canada,” Asian Women 24, no. 1 (2008): 25–50; Geraldine Pratt, “Stereotypes and Ambivalence: The Construction of Domestic Workers in Vancouver, British Columbia,” Gender, Place & Culture 4, no. 2 (1997): 159–78; Geraldine Pratt, Working Feminism (Philadelphia: Temple University Press, 2004).

[52] Stasiulis and Bakan, “Negotiating Citizenship,” 306. Stasiulis and Bakan, “Negotiating Citizenship,” 306.

[53] Government of Canada, Citizenship and Immigration Canada, “Become a Permanent Resident—Live-in Caregivers,” 2015, http://www.cic.gc.ca/english/work/caregiver/permanent_resident.asp.

[54] Philip Kelly, Stella Park, Conely de Leon, and Jeff Priest, “Profile of Live-In Caregiver Immigrants to Canada, 1993-2009,” Toronto Immigrant Employment Data Initiative (TIEDI) Analytical Report 18, 2011, http://www.yorku.ca/tiedi/doc/AnalyticalReport18.pdf, 11.

[55] T.R. Balakrishnan, Zenaida R. Ravanera, and Teresa Abada, “Spatial Residential Patterns and Socio-Economic Integration of Filipinos in Canada,” Canadian Ethnic Studies 37, no. 2 (2005): 67.

[56] Federici, “Precarious Labour.”

[57] Smith and Winders, “Whose Lives, Which Work?”; Katharyne Mitchell, Sallie A. Marston, and Cindi Katz, eds., Lifes Work: Geographies of Social Reproduction (Oxford: Blackwell Publishing, 2004).

[58] Mitchell, Marston, and Katz, eds., Lifes Work, 15.

[59] افراد ثبت‌نشده یا بي‌وضعيت (Non-status) به كساني گفته مي‌شود كه به هر دليلي فاقد وضعیت اقامتی مشخص هستند و در دولت فدرال ثبت هويت نشده‌اند. اين افراد اغلب بوميان ساكن ايالت هستند.

[60] Smith and Winders, “Whose Lives, Which Work?” 103.

[61] Ibid.

[62] در استان كِبِك كانادا آن بخش از كارگران خانگي كه خانواده‌هاي منفرد استخدام کرده‌اند تحت شمول استانداردهاي كاري قرار دارند (مانند حداقل دستمزد، اضافه كاري و پرداخت روزهاي تعطيل) اما مشمول بيمه‌ي كارگران نمي‌شوند. در مقابل، آن دسته از كارگران خانگي كه براي آژانس‌هاي كِبِكي كار مي‌كنند تحت پوشش بيمه‌ي كارگران قرار مي‌گيرند. در كِبِك، بيمه‌ي كارگران و استانداردهاي كاري زير چتر كميته‌ي استانداردها، برابري، سلامت و ايمني كاري (CNESST) قرار مي‌گيرند. اين كميته كارگر خانگي را به‌عنوان شخصي تعريف مي‌كند كه براي كار مزدي به استخدام درآمده است و وظايفي را در منزل يك فرد به شكل كارِ خانه انجام مي‌دهد، يا شخصي كه در منزلي اقامت دارد و از فرزند يا فرد بيمار يا از كار افتاده‌ای مراقبت مي‌كند. اين تعريف از زبان فرانسه توسط نويسنده ترجمه شده است.

(CNESST, “Glossaire: Domestique,” 2016, http://www.csst.qc.ca/glossaire/Pages/domestique.aspx).

[63] Philip Crang, “It’s Showtime: On the Workplace Geographies of Display in a Restaurant in Southeast England,” Environment and Planning D: Society and Space 12, no. 6 (1994): 675–704; Jennifer Claire Olmsted, “Telling Palestinian Women’s Economic Stories,” Feminist Economics, Feminist Economics, 3, no. 2 (1997): 141–51; Marieme Soda Lo, “Senegalese Immigrant Families’ ‘Regroupement’ in France and the Im/possibility of Reconstituting Family across Multiple Temporalities and Spatialities,” Ethnic and Racial Studies 38, no. 15 (2015): 2672–87.

[64] Claude Turcotte, “Les Travailleuses Domestiques Veulent etre Couvertes Par La CSST Comme Les Autres Travailleurs,” Le Devoir, February 23, 2009, http://www.ledevoir.com/politique/quebec/235521/les-travailleusesdomestiques-veulent-etre-couvertes-par-la-csst-comme-les-autrestravailleurs.

[65] Balakrishnan, Ravanera, and Abada, “Spatial Residential Patterns.”

[66] Stiell and England, “Domestic Distinctions”; Anderson, Doing the Dirty Work?; Blackett, “Regulating Decent Work for Domestic Workers”; Peggie R. Smith, “The Pitfalls of Home: Protecting the Health and Safety of Paid

Domestic Workers,” Canadian Journal of Women and the Law 23, no. 1 (2011): 309–39; PINAY and McGill School of Social Work, “Warning! Domestic Work Can Be Hazardous to Your Immigration Status, Health and Safety and Wallet,” Google Doc, 2008, https://docs.google.com/file/d/1PINzXgoxDvSX3ZP9Ua44M6Zoy_bIrwfgzd-UFH0cwLjJxsmGsUo2wEQBRwj6/edit?hl=en; Elsa Galerand, Martin Gallie, Jeanne Ollivier Gobeil, PINAY, and le Service aux collectivites de l’UQAM, “Travail Domestique et Exploitation: Le Cas Des Travailleuses Domestiques Philippines Au Canada (PAFR),” 2015, https://www.mcgill.ca/lldrl/files/lldrl/15.01.09_rapport_fr_vu2.5.11_0.pdf.

[67] PINAY and McGill School of Social Work, “Warning!,” 16–17.

[68] Federici, “Precarious Labour”; Federici, Revolution at Point Zero

[69] Federici, Revolution at Point Zero, 100.

[70] کروشه از خود نویسنده است. ظاهراً مصاحبه‌شونده به جای unemployment به اشتباه از employment استفاده کرده است.

[71] Bonifacio, “I Care for You,” 33.

[72] Ibid., 33.

[73] Ibid., 39.

[74] Doreen B. Massey, Space, Place, and Gender (Minneapolis: University of Minnesota Press, 1994), 166–67.

[75] Blackett, “Regulating Decent Work for Domestic Workers”; Blackett, “The Decent Work for Domestic Workers Convention”; Glenn, “From Servitude to Service Work.”

[76] Federici, “Precarious Labour.”

[77] Smith and Winders, “Whose Lives, Which Work?”

[78] Sarah Dyer, Linda McDowell, and Adina Batnitzky, “Migrant Work, Precarious Work–Life Balance: What the Experiences of Migrant Workers in the Service Sector in Greater London Tell Us about the Adult Worker Model,” Gender, Place and Culture 18, no. 5 (2011): 685–700.

[79] Michele Vatz Laaroussi, “Du Maghreb Au Quebec: Accommodements et

Strategies,” Travail, Genre et Sociétés 20, no. 2 (2008): 47.

[80] Katz, “On the Grounds of Globalization”; Katz, “Vagabond Capitalism.”

[81] Katz, “Vagabond Capitalism,” 1228.

[82] Katz, “On the Grounds of Globalization,” 1229.

[83] Ibid., 1231.

برچسب‌ها: , , , , , , ,

دسته‌بندی شده در: مقاله, ترجمه