
چگونه با کلماتی سخن باید گفت کهِشان به زبالهدان افکندهاند؟
ــ با «چرکْتابی»
از «سپیدی»
از آنگونه که شاعران
با ظلماتِ بیعدالتِ مرگِ خویش از طبیعتِ آفتاب سخن گفتند.
احمد شاملو، «زبان دیگر»
نوشتهی حاضر بیش از آنکه بخواهد آرزوی اثرگذاری بر واقعهی جنگِ بیتردید بیدلیل و غیرقانونی کنونی[۱] را در سر بپروراند، و یا آنکه تأثیری بر آرایش نیروها و مواضع را طلب کند، میخواهد به نفسِ امکان سخنگفتنِ آنانی بیاندیشد که خود را در دوقطبیهای رایج جامعه غریبه مییابند. راست آن است که خودِ این پرسش نیز چندان جدید نیست. واقعیت اجتماعی همواره به ایدهی «موضع سوم» نزد اقلیتی جذابیت بخشیده، آنها که ظرف یک دههی گذشته میخواستند نه اصولگرا باشند و نه اصلاحطلب؛ نه اصلاحطلب باشند و نه برانداز؛ نه محورمقاومتی باشند و نه حامی جنگوتحریم؛ نه دل در گرو تداوم نظم کنونی دارند و نه دلبستهی احیای نظم سابقاند. بااینحال این نیز پرسشی قابلتأمل است که آیا واقعا آن جایگاهی که میشد با تکیه بر آن اصلاً از امکان موضع سوم سخن گفت، بهکلی ازدست نرفته؟
تجربهی معمول کسانی که از سختیِ سخنگفتن شکایت میکنند، تشدید معضل ناتوانی در گفتن و نوشتن را گوشزد میکند؛ نوعی ناتوانی در فهمیدن و فهمیدهشدن را یادآور میشوند. پس آیا در این صورت تنها با تغییری کمّی مواجهایم که سخنگفتن از موضع سوم را هردمافزونتر ناممکن میسازد، و یا تغییری کیفی صورت گرفته، شاید هم بهقول دیالکتیسینها تغییرات کمّی به دگرگونی کیفی منجر شده؟
این نوشته در تلاش برای تامل بر همین مسئله است، مسئلهای که خود تاحدی ناشی از جاخوردن از پیام دوستیست که نوشته بود: «من الان مسئلهم بیشتر سرنوشت خودمونه، بهعنوان نویسنده، ما باید بتونیم بنویسیم که از پا در نیایم.»
توجیه، تقبیح، سرگردانی
در آن جامعهای که مدتهاست با تروماتیسم مبتنی بر هراس از ناامنیِ آینده[۲] روبهرو بوده، کشش و تمایل شدیدی هم به قرائت آخرالزمانی از هر واقعه وجود دارد. پس از هر واقعه گفته میشود دیگر هیچچیز مثل سابق نخواهد بود، هیچکدام از ما دیگر آدمهای سابق نخواهیم شد، چیزی برای همیشه تغییر کرده، چیزی که میان افراد فاصلههای پرناشدنی ایجاد میکند. اما ناگفته پیداست که اگر تغییر دائمی باشد، آنگاه اساساً وجهِ ثابت همان فرض تغییرات دائمی خواهد بود. تغییرات واقعاً صورت میگیرند، فهرست گناهکاران و قهرمانان هر لحظه از نو بهروزرسانی میشوند، متحدان پیشین به خصم امروز و خصم دیروز به متحد امروز تبدیل میشوند. اما آنچه در این تلنبار موضعگیریها ثابت باقی میماند، تفکیکها و تقسیمبندیهای هرلحظه شدیدتر و اخلاقیتر است، آنچه ثابت میماند قطبیتِ فضاست.
بدینسان، آنکس که از برآمدنِ موقعیتِ واقعاً جدید صحبت میکند، موقعیتی که کیفیتی بهواقع دیگرگون داشته باشد، باید بتواند به چیزی متفاوت از منطقِ جامعهی همواره تقسیمشونده میان قطبهای شدیداً اخلاقی اشاره کند. محمدرضا نیکفر چنین موقعیتِ جدیدی را در نظر دارد،[۳] ورود به لحظهای که دیگر نمیتوان با ارجاع به گذشتهی سیستم آن را توضیح داد. از نظر او نتیجهی قرارگیری همگانی در این موقعیت جدید البته چیزی نیست بهجز بیچارگی همگانی؛ اینکه تمام مواضع موجود به نوعی بیعاملیتی دچار شدهاند. بیچارگی و بیعاملیتی ظاهراً اشاره دارند به این واقعیت که هیچکدام از مواضع متفاوت و متضاد گفتار سیاسی در جامعهی ایرانی چارهای ندارند جز آنکه صرفاً جنگی را توجیه کرده، یا آن را تقبیح کنند و یا سرگردان باقی بمانند.
پس از این منظر همچنان میتوان سخن گفت، بهشرط آنکه واقعیت بیعاملیتشدنِ خود را انکار کرده و یا آن را بهعنوان سرنوشت خود بپذیریم. بپذیریم که صرفاً میتوانیم بازی بزرگان را توجیه و تقبیح کنیم، بپذیریم که، حتی در آن عریانترین شکل خیابانی آن، حال یا در خیابانهای تهران و یا در خیابانهای «آزادِ» «غرب» بهدعوت این یا آن گروه نوظهور خواهان سهم در فردای «ایران آزاد»، عاملیت ما صرفاً در حد هوراکشی[۴] مشروعیتبخش به شاهزادهها در میانهی یک جنگ است. در چنین شرایطیست که نوشتن از موضع اقلیت نیز به نوعی تلاش مذبوحانه و بیهدف تبدیل میشود، تلاشی که نمیداند میخواهد چه چیز را برای چه کسی بازگو کند و نهایتا شکلی دعاگون مییابد.[۵]
سربلندِ بیدستاورد پس از فاجعه
تعارف را کنار بگذاریم، عادت روشنفکری ایرانی، تازه آنکس که توان و ظرفیتِ خود را بهدست موجهای نیرومند افکار عمومیِ هوراکش نسپرده باشد،[۶] منزهطلبیست. بهراحتی میتوان در یک موضع ظاهراً متعالی نسبت به وضعیت نشست و تمام مواضع و جایگاههای بیانِ گفتار سیاسی را نفی کرد؛ نه به این و نه به آن؛ نه پوزیسیون و نه اپوزیسیون؛ نه… نه… . بااینحال چنین سخنگفتنی علاوه بر آنکه بهقول نیکفر سربلند ولی بیدستاورد است،[۷] در قلبِ خود نوعی علاقهی سلبی و پنهان به همان گفتار سیاسی را نیز متجلی میسازد، گفتاری که دستپاکبودنِ همیشگی روشنفکر را تضمین میکرد.[۸]
اما آن خشونتِ فراگیری که هرگونه تلاش برای فهمیدن و فهمیدهشدن را به فعالیتی مذبوحانه بدل ساخته، عرصهی انکار واقعیت آسیبزا را نیز هر دم محدودتر میسازد. آنچه نه گفتنِ توأمان به طرفین را هنوز کارا جلوه میداد بهواقع دیگر از دست رفته است. تلاشهای ناکام در حفظ این موقعیتِ بغرنج، تنها به یک وضعیت وهمانگیز راه میدهد که در آن تأمل بر آن امرِ پیشاپیشازدسترفته هرلحظه ناممکنتر از قبل میگردد. البته خواهند گفت که خودِ این وضعیت ماخولیایی نیز بهنوعی از نوشتن تمثیلی و معماگون راه میدهد که بهبهترین نحو میتواند گیرافتادن آدمی در ساختاری فروپاشیده اما الزامآور را نمایش دهد، چنین سخنگفتنی بیتردید رویارویی تنِ نحیفِ آدمی با مازاد قدرت نمادین در یک فضای کافکایی را متجلی سازد، فضایی که بیشازهمه آدمی را گرفتار در وضعیتی نشان میدهد که در آستانهی فاجعه است. اما چه میشود اگر فاجعه هماکنون رخ داده باشد؟
انگار که جنگ فراتر از خواستهها و نخواستهها، کار قتل خودِ گفتار سیاسی را هم بهعهده گرفته، چیزی را تغییر داده، یا دستکم این تغییر را نمادینه ساخته. جنگ با بهپایانرساندنِ سیاست، خودِ گفتار سیاسی را نیز بهقتل رسانده. اکنون از آن گفتار پیشین تنها جسد کرمخورده و بیجانی باقی مانده که حتی ارزش سوگواری هم ندارد.
در چنین جهانی حتی سکوت هم بیدردسر چارهساز نیست. روشنفکر سربلند پیشین میتوانست با سکوت خود بههنگام مواجهه با همدستیهای دو قطب مخالف، دست بهنوعی کنشِ سلبی بزند که حتی میتوانست عرصهای را برای موضعگیریهای آتی گشوده نگاه دارد، نوعی پتانسیل یا بالقوگی را حفظ کند. اما امروزه سکوت هم از ریخت افتاده است. آن کس که بعد از جنگ تحمیلی اخیر ساکت باقی مانده است، همانقدر میتواند به موضع ضدجنگ و ضدجنگطلبی وفادار باشد که بهواسطهی نوعی حمایت خجالتی به آن امیدوار باشد. بدینسان، حتی سکوت را هم نمیتوان از دل گفتار سیاسی ازدسترفته نجات داد. بر این جسدِ متعفن تنها نوعی خاکسپاری رواست، نوعی کنشِ فراموشی که خیال فرد را از جستوجوی ابژهی ازدسترفته راحت میکند.
نجاتِ چیزهای باارزش در ویرانهی زبان؟
بیتردید، امروزه نشانههای ویرانشدن زبان را نه صرفاً در بیانِ الکن روشنفکران بلکه در همهجا میتوان سراغ گرفت. ناتوانی از سخنگفتن به تجربهای همگانی بدل شده و چونان اپیدمی کل «عرصهی عمومی» را در برگرفته. فحاشی بهمثابهی موضعگیریِ سیاسی، که ظرف چندسال گذشته حتی به دانشگاهها نیز سرایت کرده بود، اینک کاملاً عادی شده و بیشاز آنکه یادآورِ مسئلهای اخلاقی باشد خودِ تهیشدنِ زبان را نشان میدهد. میان زبان و جهان چنان درهی عمیقی شکل گرفته که کنشِ ارتباطی[۹] و گفتن و نوشتن را ناممکن ساخته. غلطهای پیاپی در صحبتها و گفتهها و نوشتهها، از بیگانهشدن و آشناییزدایی همگانی با دستور زبان و قواعد صرف و نحو حکایت دارند؛ موج فزایندهی منمنکردن، تپقزدن، بهکاربردنِ کلمات ناآشنا و عبارات نامفهومی که در آنها هیچ خبری از ارتباط منطقی، گزاره و استدلال وجود ندارد، تباهشدنِ خودِ زبان را به مرکزِ صحنه میکشاند؛ آبرفتنِ هردمافزونتر دایرهی واژگان که تجربهی بحثِ سیاسی را به ساختنِ جملاتی تکراری با کلماتی تکراری بدل ساخته، خود کاملاً متناسب با توییتریشدنِ گفتار سیاسی ظرف چندسال گذشته بوده است.
در این شرایط، انتظار سخنگفتنِ بامعنای سیاسی سخت غیرواقعبینانه بهنظر میرسد، اگرکه توأم با نوعی تأمل در شکستِ خود زبان نباشد، یا حداقل بهطریقی حتی سلبی، خودِ این شکست را در فرمِ خود تجلی نبخشد. بیتردید این نوشته دعوتی به انفعال، نظارهگری و سکوت نیست، بلکه میخواهد شکست، ناتوانی و درماندگی در سخنگفتن را به ضرورتِ گفتن و نوشتن یادآوری کند، نوعی پالودنِ گفتار سیاسی از تمامی حشوها و زوائدی که آن را چنین بیفایده و بیکارکرد ساخته است.
آن میل بیمارگونی که میخواست بهشکلی وسواسی در میانهی هر بحثی، بهواسطهی شرکت در نوعی بازیِ نفرت ـ که در آن پیروزی در گرو صدور اعلامیههای محکمِ تنفر از دولت و (یا) امپریالیسم است ـ خود را نهایتا منزه جلوه دهد، بخواهد یا نخواهد از زمینِ بازی آن دوقطبی که قصدِ فراروی از آن را دارد جدا نخواهد شد.{۱} بدون رهاکردنِ شبح قدرت دولت، بدون حذف زوائدی که بهعوض اضافهکردن چیزی به بحثی عمومی، تنها کارکرد هویتی برای نویسنده و گوینده دارند، آنچه نهایتاً در این تلنباری که صحنه را بیدلیل شلوغ کردهاند از دست میرود همان یگانه چیزی است که واقعاً ارزش حفظ و نجات دارد: اندک باقیماندهای از زندگی؛ از وقار؛ از کرامت؛ و از انسان.
اگر صحنه بهواسطهی جنگ خالی شده، یا خالیبودن آن عیان شده، اما نمایش ادامه دارد. هنوز باقیماندهای از زندگی هست که میتوان بدان چنگ زد، از آن آغاز کرد و حفاظت از آن را به یگانه کنش ممکن در این فضای محدود و خفقانآور تبدیل کرد. بیتردید اگر چیزی در گفتار روشنفکری هنوز ارزش نجاتدادن داشته باشد، همان تنندادن به تقلیلیافتن به این یا آن سخنگو یا توجیهگر دین و دولت و حزب و ملت درعین فاصلهگیری از منزهطلبیست؛ همان پذیرش بیجایی، سرگردانی و آوارگی در میان تمام جایگاههای باثبات عرصهی نمادین. تنها از چنین منظرگاهیست که بهقول بکت میتوان دوباره امتحان کرد، دوباره شکست خورد، بهتر شکست خورد. [۱۰]
پینوشت
{۱} با جنگ باید مخالفت کرد، نمیتوان از آن دفاع کرد، نه چون فضا را امنیتیتر میکند و کنش مخالفتجویانه را سختتر، بلکه بدین دلیل ساده که زندگی را در جامعه مختل میسازد. بهطریق مشابه، گرهزدنِ سیاست به تصمیم قدرتهای جهانی خطاست، نه چون امکان معاملههای پشتپرده میان آنها وجود دارد، بلکه چون استقلال و خودآیینی جامعه را تهدید میکند، آن را زیر میدان بازی نظامی-امنیتی-اقتصادی دولتها له میکند. آن انسانهای کشتهشده، زندگیهای تباهشده، بیمارانِ در انتظار دارو، انبوه افراد بیکارشده هرکدامشان بهتنهایی غایت سیاستاند نه فرع بر آن.
خواهند گفت اگر بهعوض جامعه از جمهوری اسلامی شروع میکنیم بهخاطر آن است که تداوم آن به ضرر جامعه است، یا اگر از منافع امپریالیسم میآغازیم چون آن را دشمن خلقها میدانیم. هر دو پنهان میکنند که همین تمایز در نقطهی شروع، همین عوضکردنِ جای اصل و فرع و جابهجایی هدف و وسیله چشمها را بر چه چیزهایی نابینا میسازد، چه تضادها و شکافهایی را بههم میدوزد و چه شکافهایی را جعل میکند. اینکه کسی بگوید جنگ نه با ایران، بلکه با جمهوری اسلامیست، اینکه جان و زندگی انسانها «تبعات جانبی» چیزی دیگر تلقی شود، اینکه بگویند «زیرساختهای سپاه»، جملگی روی دیگر همان سکهایست که هر گفتار انتقادی را با بهانهی اولویت تضاد خارجی بر داخلی، سوءاستفادهی دشمن و «بمبپذیرساختن»ِ ایران خفه میکند. هر دو، نتیجهی منطقی همان تفاوت در نقطهی شروعاند، تفاوتی که چشم خود را بر تمامی کنشهایی خواهد بست که هنوز امکان دفاع از زندگی در جامعه را فراهم میآورند. این کنشها بهعوضِ میزان تأثیرشان بر بسط زندگی در جامعه، با معیار نسبتشان با «خصم نفرتانگیز» (دولت یا امپریالیسم) سنجیده خواهند شد. اما «راه سومی» اگر واقعاً وجود داشته باشد، بدون تغییر این زمین بازی، بدون تغییر مبانی و مفروضات اصلی آن گفتار سیاسی که دیگر در تمام قطبهایش بوی خون و تعفن گرفته، نمیتواند دستیافتنی باشد. باید از جامعه و بقایای زندگی در آن دفاع کرد؛ و این جز از طریق نفی فرافکنی تضادهای واقعی به بیرون، و جعل هویتهای توپر ممکن نیست. آن زبانی که با خشونت سرکوب شده تنها از این طریق میتواند خود را بازیابی کند. یگانه نقطهی آغاز هر بحثی صرفا میتواند دفاع از بقایای زندگی در جامعه باشد، هرگونه آلودن بحث به بازی نفرت موردعلاقهی قطبهای گفتار سیاسی تنها بازیکردن در همان زمینی خواهد بود که نتیجهاش تقویت همان دوقطبیست. آغازیدن از بقایای زندگی در جامعه البته میتواند به نهِ توأمان به قطبهای این بازی منجر شود، اما این صرفا نتیجهی بحث خواهد بود نه علت یا آغاز آن.

[۱] این متن در همان روزهای ابتدایی جنگ چهل روزه نوشته شد، اما به دلیل شرایط کشور و عدم دسترسی به اینترنت جهانی منتشر نشد. بعد از توقف جنگ و اتصال نیمبند اینترنت نیز صرفاً به چند مورد ویرایش در متن بسنده گردید تا لحن و موقعیت متن از دست نرود.
[۲] بنگرید به:
- تهمورث امیران، «زندگی از نو؛ دربارهی امنیت از خلال خاطراتی از اضطراب جنگ»، وبسایت انکار
[۳] محمدرضا نیکفر، «موقعیت جدید _ تلاشی برای تبیین آن»، وبسایت رادیو زمانه
[۴] Acclamation
[۵] میگویند «خصومتِ تقدیر، دعاکردن را به آدمی میآموزد». بااینحال، علاوه بر فروتنی در برابر قدرتِ تقدیر، آنچه دعاکردن را در این موقعیت چنین جذاب ساخته تأیید ضمنی بیعاملیتشدن و ناامیدی آدمی از سیر حوادث، درعین داشتنِ نوعی اشتیاق به زندگی دوباره است. آیا میتوان به نوعی «دعانویسی سکولار» بهمنزلهی فرمِ گفتار و نوشتار مواجهه با فاجعه اندیشید؟
[۶] بنگرید به:
- تهمورث امیران، «غلبه بر اضطرابِ بیمصرفی؛ قطعاتی دور و بر مواجههی روشنفکران با افکار عمومی در زمانهی راستگرایی»، وبسایت انکار
[۷] همان
[۸] این واقعیت که این موضع متحمل حملاتی از هر دو سو میشد را نباید بهسادگی بهمنزلهی برهانِ حقانیت و درستی آن در نظر گرفت. این حملات واجد هیچ حقیقتی نیستند مگر سختیِ فزایندهی سخنگفتن از موضعی که میخواهد همزمان به هر دو سو نه بگوید.
[۹] Communication
[۱۰] این ایده از مراد فرهادپور است که ادبیات کافکا به جهان در لبهی پرتگاه فاجعه اشاره دارند و ادبیات بکت به جهان مابعد فاجعه. بنگرید به:
- مراد فرهادپور، «شیطان، ماخولیا و تمثیل»، در عقل افسرده، صص ۱۹۲-۱۹۳










دیدگاهتان را بنویسید