
نظریههای میلتون فریدمن جایزهی نوبل را نصیب خود او و پینوشه را نصیب شیلی کرد.
ادواردو گالئانو،[۱] روزها و شبهای عشق جنگ[۲]
۱. مقدمه
این مقاله تحلیل رمان کوتاه (نوولا) داستان باورنکردنی و غمانگیز ارندیرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلش[۳] اثر گابریل گارسیا مارکز است و تلاش دارد آن را در بافتار تاریخ و اقتصاد سیاسی آمریکای لاتین در چارچوب ظهور نولیبرالیسم و بحران بدهیهای خارجی این منطقه در قرن بیستم توضیح دهد.
در گام نخست، پیشینهی تاریخی و اقتصادی جهانی از دوران پس از جنگ جهانی دوم تا به امروز تشریح خواهد شد؛ با تأکید ویژه بر گذار از مدل کینزی به نظم اقتصادی نولیبرالی که در دهههای هفتاد و هشتاد استقرار یافت. این چارچوب با استفاده از نظریات دیوید هاروی[۴] و نائومی کلاین[۵] بحران اقتصادی و سیاسی ناشی از تصمیمات اقتصاد جهانی بر منطقهی امریکای لاتین را توضیح خواهد داد.
در ادامه، بر پایهی این نظریهها، تحلیل داستان مارکز انجام خواهد شد. هدف از این تحلیل، شناسایی و رمزگشایی نمادها و تمثیلهایی است که در روایت داستان حضور دارند و بازتابدهندهی واقعیتهای اجتماعی-اقتصادی امریکای لاتین هستند. مارکز این داستان را در ۱۹۷۲ نوشت، یعنی چند سال پیش از شروع اجرای سیاستهای نولیبرالی توسط پینوشه در شیلی به شکل گسترده و سایر کشورهای همچون آرژانتین و مکزیک. حال پرسش این جا است که چگونه شخصیتها و پیرنگ داستان – مادربزرگ بهرهکش، بدهی غیرقابل پرداخت ارندیرا، بدن او که به کالا تبدیل میشود، و خشونت پیرامونش – را میتوان بهمثابهی بازنمایی استعاری قدرتمندی از رابطهی کشورهای بستانکار و ملتهای بدهکار، نخبگان محلی فرمانبردار، و استثمار سیستماتیک منابع و نیروی حیاتی مردمان آمریکای لاتین تفسیر کرد. توصیف دقیق مارکز از وضعیت اجتماعی- اقتصادی تصویری دقیق از بستری به دست می دهد که شرایط استثمار تمام عیار نیروی کار را، بی هیچ چشمانداز رهایی، رقم میزند، آن چه که چند سال بعد از نگارش داستان به هارترین شکل خود نمایان میشود. داستان گواهی است بر تاریخ ادواری استثمار نیروی کار.
۲. پیشینهی تاریخی
۲.۱ صندوق بینالمللی پول
جنگ جهانی دوم هنوز به پایان نرسیده بود که در ژوئیهی ۱۹۴۴ نمایندگان ۴۴ کشور برای شرکت در کنفرانس برتونوودز[۶] در ایالت نیوهمشایر ایالات متحده دعوت شدند. در این کنفرانس، ایالات متحده در پی افول سلطهی اقتصادی بریتانیا – که بهشدت از جنگ آسیب دیدهبود – تلاش کرد تا دلار آمریکا را به هستهی مرکزی نظم اقتصادی بینالمللی جدید تبدیل کند، بهگونهای که سایر ارزها بر اساس آن تنظیم شوند.
بعدها، این کنفرانس نقطهی عطفی در تاریخ اقتصاد جهان شد که زمینهساز نظم نوین اقتصاد جهانی به رهبری ایالات متحده بود: «طرح دکستر وایت[۷] [رئیس هیئت اعزامی آمریکا] نوعی نظام بینالمللی پولی را در نظر داشت که تا آنزمان مشابه آن در تاریخ وجود نداشت. در هستهی مرکزی آن میبایست تنها دلار امریکا قرار میگرفت و کلیهی ارزهای دیگر بر حسب آن تثبیت میشدند و رابطهی تعویض دلار به طلا بایستی معادل ۳۵ دلار برای هر اونس طلای خالص میبود و دول خارجی و بانکهای مرکزی آنها میتوانستند دلار را با طلا معاوضه کنند.» (ولف،[۸] ۱۴۰۳، ص.۱۹)
همزمان با این طرح، ایالات متحده طرحی مبنی بر اعطای وام به کشورهای دارای مشکلات اقتصادی تنظیم کرد. حق رأی کشورهای عضو در این سازمانها که اعطای وام و نظارت بر صندوق بینالمللی پول[۹] را برعهده داشتند، بر اساس سرمایهی مالی، اندازهی اقتصادی و حجم تجارت آنها بود. بدیهی است که چنین ساختاری عملاً به نفع کشورهای قدرتمند اقتصادی و به ضرر کشورهایی با اقتصاد ضعیف بود. داستان وامهای ویرانکنندهی امریکای لاتین هم از همینجا آغاز شد.
۲.۲ مکتب شیکاگو
دانشکدهی اقتصاد دانشگاه شیکاگو در دههی ۱۹۵۰ یکی از مشهورترین و البته پرحاشیهترین نهادهای تأثیرگذار در تاریخ اقتصاد جهان بود. استادان این دانشگاه معروف بودند که به دانشجویان خود میباورانند که: «هر نظریهی اقتصادی یکی از شاخصههای مقدس ساختار است و نهتنها یک فرضیهی قابل مناقشه» (کلاین، ۱۳۸۹، ص. ۴۳). چهرهی برجستهی رادیکال در میان این اساتید میلتون فریدمن[۱۰] بود. دانشجویان او را میپرستیدند و کلاسهایش پرطرفدار بود. فریدمن مأموریت خود را بازگشت به حالت سلامت طبیعی اقتصاد بدون دخالت تنظیمهای دولتی و موانع تعریف میکرد. از نظر او، این موانع عامل اصلی بیثباتی، چه در اقتصاد و چه در سیاست، بود. آنزمان سه رویکرد اقتصادی قدرتمند وجود داشت؛ اقتصاد کینزی، اقتصاد مارکسیستی و اقتصاد مکتب شیکاگو که بعدها برمبنای آن «نولیبرالیسم» شکل گرفت.
در مکتب شیکاگو اعتقاد بر این است که بازار آزاد یک سیستم کامل است که در آن افراد بر اساس منافع شخصی تصمیم میگیرند و این منافع در هماهنگی کامل با یکدیگر عمل میکنند. بنابراین اگر چیزی در بازار بهدرستی کار نمیکند، به این دلیل است که بازار کاملاً آزاد نیست و نوعی مداخله یا انحراف وجود دارد. درمان این مشکل نیز در تقویت اجرای اصول بنیادین مکتب شیکاگو نهفته است.
کلاین در این باره مینویسد: «چالش پیش روی فریدمن و همکارانش این بود که چگونه اثبات کنند که بازار جهان واقع با خیالپردازیهای پرشور آنان منطبق است. فریدمن همیشه احساس غرور میکرد که رویکرد او به اقتصاد آن را بهاندازهی فیزیک و شیمی علمی قطعی و دقیق میشمارد. اما عالمان علوم قطعی برای اثبات نظریههاشان، قادرند نحوهی کنش عناصر تشکیلدهنده جهان مادی را بهعنوان شواهد خود ارائه کنند، درحالیکه فریدمن برای اثبات این که با زدودن همهی انحراف و نابهجاییها، ماحصل جامعهای است در کمال سلامت و وفور نعمت، نمیتوانست به هیچ اقتصاد حیّ و حاضری اشاره کند، چون هیچ کشوری در جهان دارای ملاکهای اقتصادی کاملاً آزاد نبود. فریدمن و همکارانش که نمیتوانستند نظریههایشان را در بانکهای مرکزی و وزارتخانهها بیازمایند، چارهای نداشتند جز آنکه به معادلههای پیچیده و بدیع ریاضی و مدلهای رایانهای اکتفا کنند که در کارگاههای زیرزمینی ساختمان علوم اجتماعی دانشگاه شیکاگو طراحی میشد.» (کلاین، ۱۳۸۹، ص.۸۷)
اجرای این رؤیا برای دانشجویان تربیتشده در مکتب شیکاگو – معروف به «پسران شیکاگو»[۱۱] – تنها در کشوری مانند شیلی ممکن بود. کشوری با ژنرالی بلندپرواز که آمادهی اتصال به سیستم جهانی اقتصاد بود: «در دههی ۱۹۵۰، ایالات متحده بودجهی کارآموزی اقتصاددانان شیلیایی در دانشگاه شیکاگو را بهعنوان بخشی از برنامهی جنگ سرد برای مقابله با گرایشهای چپگرایانه در آمریکای لاتین تأمین کرد. […] از ۱۹۷۵، پینوشه[۱۲] این اقتصاددانان را وارد حکومت کرد […] آنها روند ملی کردن صنایع و مؤسسات را تغییر دادند، داراییهای عمومی را خصوصی کردند، دست بخش خصوصی را برای بهرهبرداری بیحسابوکتاب از منابع طبیعی (شیلات و الوار و نظایر آن) باز گذاشتند، تأمین اجتماعی را خصوصی و سرمایهگذاری مستقیم خارجی و تجارت آزاد را تسهیل کردند…» (هاروی، ۱۳۹۱، صص. ۱۷-۱۸)
اما «تنها بخشی که برای کشور حفظ شد، منبع مهم مس بود.» (همان، ص. ۱۸) همین بخش مس بود که دهههای بعد، دولت پینوشه را از ورشکستگی نجات داد. پینوشه بعدها پسران شیکاگو را اخراج کرد و برخی از منابع را مجدداً ملی کرد، چرا که کشور در خطر ورشکستگی بزرگ بود و اعتصابهای کارگری بالا گرفته بود.
۲.۳ از نظریه تا عمل
یکی از دشمنان اصلی مکتب شیکاگو کینزیها در ایالات متحده و توسعهگرایان در دماغهی جنوبی آمریکای لاتین – یعنی شیلی، آرژانتین و اروگوئه – بودند. در شیلی، آلنده[۱۳] برای همگانی کردن سلامت و آموزش تلاش میکرد. در آرژانتین، تلاشهای پرون[۱۴] (دورهی اول) سبب شدهبود که بزرگترین طبقهی متوسط قاره به این کشور تعلق داشته باشد، اتحادیههای کارگری بسیار قدرتمند بودند و حقوق بالا مطالبه میکردند، و کارگران فرزندانشان را به دانشگاههای تازهتأسیس دولتی میفرستادند. در اروگوئه جمعیت باسواد به ۹۵ درصد رسیده بود. تمام این شرایط دورنمایی برای کشورهای در حال توسعهی دیگر بود و اینان رقیبان اصلی مکتب شیکاگو بودند. ولی این سیاستها با رنگوبویی سوسیالیستی سبب نگرانی ایالات متحده بود و بهزودی موجی از کودتاهای نظامی علیه توسعهی اقتصادی، استعمارستیزی و گرایشهای سوسیالیستی در اقتصاد در این مناطق آغاز شد؛ «یافتن راهی برای رسیدن به هدف مزبور موضوع بحث دو آمریکایی بود که در سال ۱۹۵۳ در سانتیاگوی شیلی ملاقات کردند. یکی از آنها الیبون پترسون،[۱۵] رئیس «ادارهی همکاریهای بینالمللی ایالات متحده»[۱۶] در شیلی که بعدها به «آژانس آمریکایی توسعهی بینالمللی»[۱۷] تبدیل شد و دیگری تئودور دبلیو. شولتز،[۱۸] رئیس دانشکدهی اقتصاد دانشگاه شیکاگو، بود. نفوذ آزاردهندهی رائول پربیش[۱۹] و سایر «اقتصاددانان صورتی»، فکر پترسون را بیش از پیش به خود مشغول کرده بود. او به یکی از همکارانش تأکید کرد که: «کاری که لازم است انجام دهیم، تغییر ترکیب افراد با هدف تأثیرگذاری بر امر آموزش است. این ترکیب در حال حاضر از نظر ما بسیار بد است.» این هدف با اعتقاد خود شولتز مبنی بر این که ایالات متحده برای راه انداختن مبارزهای فکری با مارکسیسم اقدام کافی صورت نمیدهد، همخوان بود. وی میگفت: «ایالات متحده باید برنامههای اقتصادیش را در خارج بازبینی کند… ما میخواهیم که کشورهای فقیر فقط از طریق رابطه با ما و پی گرفتن راه توصیهی ما برای رسیدن به توسعهی اقتصادی، برنامههای نجات اقتصادی خود را طرحریزی کنند.» (کلاین، ۱۳۸۹، صص. ۹۹-۱۰۰)
همهی این تغییرات در حالی انجام میشد که مکتب شیکاگو به آزادی مطلق بازار، بدون مداخلهی هیچ نهاد دولتی، معتقد بود، ولی اجرای ایدههای آن دقیقاً وابسته به دولتهای داخلی و خارجی و صندوق بینالمللی پول بود. ایالات متحده تصمیم گرفته بود تغییرات انقلابی در سیاستهای اقتصادی جهانی ایجاد کند و برای این منظور، مکتب شیکاگو بهترین چارچوب نظری محسوب میشد. «پسران شیکاگو» نفوذ خود را فراتر از شیلی گسترش داده و در سراسر آمریکای لاتین پراکنده شدند. آنها فعالانه مدل اقتصادیای را ترویج میکردند که وعدهی حل فقر و مشکلات ساختاری قاره را میداد. در عمل، آنها بهعنوان حاملان آنچه در منطقه بهعنوان نولیبرالیسم شناخته میشد، عمل کردند و دگرگونیهای شدیدی بر اساس اصول بازار آزاد را پیش بردند.
مدل اقتصادی ترویجشده توسط پسران شیکاگو همسویی واضحی با رژیمهای اقتدارگرا نشان داد و تحت حکومتهای دیکتاتوری-نظامی با کارایی بیشتری به اجرا درآمد. انتخاب دموکراتیک سالوادور آلنده در سال ۱۹۷۰ برای ایالات متحده بهعنوان تهدید ژئوپلیتیک به شمار آمد و در نهایت، منجر به حمایت و دخالت مستقیم در کودتای ۱۹۷۳ به رهبری ژنرال پینوشه شد؛ الگویی که پیش از این در ایران (۱۹۵۳) و گواتمالا (۱۹۵۴) رخ داده بود.
آزمایش نولیبرالی در آرژانتین نیز به اجرا درآمد و دو چهرهی مکمل داشت: اجرای خشونتآمیز آن در زمان دیکتاتوری ویدلا[۲۰] از طریق مارتینس د اوس [۲۱](۱۹۷۶-۱۹۸۱)، وزیر اقتصاد؛ و مشروعیتبخشیدن دموکراتیک آن در دوران دومِ به قدرت رسیدن کارلوس منم[۲۲] (۱۹۸۹-۱۹۹۹). اولی پایههای مدل – صنعتزدایی، بدهی خارجی و مالیسازی اقتصاد – را بنا نهاد و دومی آن را از طریق خصوصیسازیهای گسترده و تبدیل پولی تعمیق بخشید.
در مکزیک، کارلوس سالیناس د گورتاری[۲۳] (۱۹۸۸-۱۹۹۴) که در هاروارد اقتصاد خوانده بود، مجری اقتصادهای نولیبرالی، بدهی و خصوصیسازی بود؛ در پرو، آلبرتو فوجیموری[۲۴] (۱۹۹۰-۲۰۰۰) با مشاورهی مستقیم اقتصاددانان شیکاگو اقدام کرد؛ در برزیل، فرناندو هنریک کاردوسو[۲۵] (۱۹۹۵-۲۰۰۳) چهرهی مهم نولیبرالیسم بود؛ و در بولیوی، گونسالو سانچس د لوسادا،[۲۶] معروف به گونی[۲۷] (۱۹۹۳-۱۹۹۷ و ۲۰۰۲-۲۰۰۳) نقش کلیدی را ایفا کرد.
همهی این مثالها نشان میداد نولیبرالیسم میتواند هم تحت اقتدارگرایی دولتی و هم در دموکراسیهای شکننده رشد کند. اجرای سیاستهای نولیبرالی ساختار کشورها را از اساس آسیبپذیر کرد: بدهی خارجی چند برابر شد، تولید برچیده شد و نابرابری به بالاترین سطح خود در تاریخ رسید. و این در حالی بود که پسران شیکاگو همچنان بر اعمال سیاستهای سختگیرانهی خود تأکید میکردند و گاه در مصاحبهها، عدالت اقتصادی و اجتماعی را امری بیاهمیت میشمردند.
۲.۴ بحران بدهی
نولیبرالیسم با شعار آزادی فردی و وعدهی جذب سرمایهی خارجی، تنها اتوپیایی برای نخبگان اقتصادی منطقه بود تا یکشبه به ثروتهای عجیب برسند؛ مانند «کارلوس اسلیم[۲۸] در مکزیک که در فهرست ثروتمندترین افراد جهان قرار گرفت.» (هاروی، ۱۳۹۱، ص. ۲۹) آزادی فردی که وعدهی آن داده شده بود، با سرکوبهای شدید سیاسی در شیلی همراه شد.
دیوید هاروی در کتاب تاریخچهی مختصر نئولیبرالیسم[۲۹] در این باره توضیح میدهد که نولیبرالیسم در دو حالت قابل تفسیر است: میتواند پروژهی اتوپیایی برای سازماندهی سرمایهی جهانی باشد و هم میتواند پروژهی سیاسی برای ایجاد شرایط انباشت سرمایه توسط نخبگان اقتصادی باشد. او میکوشد نشان دهد که نولیبرالیسم در عمل منجر به امر دوم شده است و حتی فراتر از آن نتیجهگیری میکند که در واقع، نولیبرالیسم اتوپیایی نظری برای مشروعیت بخشیدن به تمام موارد لازم برای قدرت گرفتن نخبگان اقتصادی است.
شرایط پس از جنگ جهانی دوم در اروپا و امریکای لاتین هر کدام به شکلی بحران ایجاد کرده بود. در آمریکای لاتین توسعهگرایان مدل اقتصادی صنعتیسازی و جایگزینی واردات را انتخاب کرده بودند. اما وسوسهی سرمایهی خارجی و ورود ارز به کشور بعد از برتونوودز همهچیز را تغییر داد، نخبگان اقتصادی سود بسیار بیشتری در ورود سرمایهی خارجی میدیدند. البته این دادوستدها به نفع نخبگان منطقه بود، ولی تازیانهای بر پیکر طبقهی کارگر این کشورها نیز بود.
ارنست وُلف در کتاب وام برای ویرانی[۳۰] بحران بدهی آمریکای لاتین را با تمرکز بر مکزیک چنین توصیف میکند:
«مکزیک که وابسته به صدور نفت بود، اولین کشوری بود که بهدلیل کاهش قیمت نفت در اثر رکود اقتصادی در سراسر جهان و افزایش سریع نرخ بهره در آمریکا، با بحران روبهرو شد. بین سالهای ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۲، سرمایهگذاران خارجی ۵۵ میلیارد دلار از کشور خارج کردند. پزو، واحد پول مکزیک، ۶۷ درصد از ارزش خود را در ۱۹۸۲ از دست داد و کسری توازن حساب جاری مکزیک تقریباً به شش میلیارد دلار افزایش یافت. هنگامی که در تابستان ۱۹۸۲، بانکها از ارائهی وام امتناع ورزیدند، کشور ورشکسته شد.»
بازارهای بورس مکزیک تعطیل شدند. در ۱۲ ماه اوت ۱۹۸۲، هیئتی از دولت به واشنگتن سفر کرد و با رئیس بانک مرکزی آمریکا (فدرال رزرو)، وزیر خزانهداری آمریکا و رئیس صندوق بینالمللی ملاقات به عمل آورد و اظهار داشت که مکزیک دیگر قادر به انجام وظایف بازپرداختی وام خود نیست؛ و به همین علت تقاضا دارد که مهلت پرداختی سه ماهه به دولت داده شود. بلافاصله با بررسی بودجهی مکزیک این نتیجه به دست آمد که مجموع بدهی مکزیک به بانکهای خصوصی در سراسر جهان، به ۸۰ میلیارد دلار سر میزند. نمایندگان دولت آمریکا، والاستریت و صندوق بینالمللی پول به این موضوع آگاه بودند که چنین کمبود پرداختی میتواند بانکهای موجود در آمریکا، اروپا و ژاپن را درهم شکند و برای سیستم مالی در سراسر جهان عواقب غیرقابل پیشبینی و ناخوشایند بهدنبال داشته باشد.»
بلافاصله، رئیس وقت صندوق پول، ژاک دو لاروسیه،[۳۱] نمایندگان ۸۰۰ بانک را برای نشست ضروری به نیویورک دعوت کرد. تنها موضوع مورد بررسی در این جلسه یافتن پاسخی به این سؤال بود که چگونه میتوان از ورشکستگی دولت مکزیک ممانعت کرد. جهت فائق آمدن بر این مشکل حتی برای چند هفته هم که شده، ده بانک مرکزی از کشورهای غربی و بانک تصفیهحسابهای بینالمللی آمادگی خود را جهت ارائهی بستهی نجاتی در کوتاهمدت اعلام کردند. سپس صندوق بینالمللی رسماً بهعنوان واسطهی بین دولت مکزیک و بانکهای خصوصی مشغول به کار شد. کمی بعد، صندوق اعلام کرد که این سازمان بانکهای تجاری را مجاب کرده تا مقدار ۵ میلیارد دلار جهت تثبیت قدرت مالی مکزیک وام به کشور پرداخت کنند و اکنون خود حاضر است بیش از ۳ میلیارد دلار بهعنوان حمایت مالی در اختیار مکزیک قرار دهد.[…] همراه با ادامهی تورم که در چهار سال بعد سالانه بین ۶۰ درصد تا ۹۰ درصد تغییر میکرد، اقدامات مزبور سطح زندگی طبقات گوناگون ملت مکزیک را باز هم تنزل داد و در نتیجه، فقر ناگواری گریبانگیر بخش عظیمی از مردم شد.» (ولف، ۱۴۰۴، صص. ۵۱-۵۰)
این معضل محدود به مکزیک نماند و به سراسر آمریکای لاتین گسترش یافت: «در دسامبر ۱۹۸۲، برزیل هم بهدنبال مکزیک اعلام کرد که در پرداخت بدهیهای بینالمللی به مشکل برخورده است. همانند سایر کشورهای آمریکای جنوبی، برزیل هم از یک سو دچار افزایش نرخ بهره از جانب آمریکا و از دیگر سو کاهش صادرات بهدلیل کسادی و ورشکستگی اقتصادی روزافزون جهانی گردید. در اینجا هم صندوق بینالمللی دخالت کرد و دولت برزیل را به اجرای برنامههای صرفهجویی بسیار سختی در مقابل ملت مجبور ساخت. همزمان از موقعیت خود علیه دولت ضعیف برزیل سوءاستفاده کرد و از دولت خواست مالیات بر کالاهای وارداتی را که میتوانست کارخانههای متوسط برزیلی را در مقابل رقابتهای عظیم بینالمللی حمایت کند، لغو نماید. […] از آنجایی که طبیعت این بحران اقتصادی جهانی بود، بهسرعت گسترش پیدا کرد. تا اکتبر ۱۹۸۳، شانزده کشور آمریکای لاتین از روی ناچاری تن به مقروض کردن خود به مؤسسات بینالمللی دادند. بدهیِ تنها چهار کشور بزرگ از آنها - مکزیک، برزیل، ونزوئلا و آرژانتین – به بانکهای خصوصی از ۱۷۶ میلیارد دلار تجاوز کرد، که ۳۷ میلیارد دلار از آن فقط به هشت بانک بزرگ آمریکایی مربوط میشد. در نهایت، بدهی کشورهای در حال توسعه در جهان به بانکهای تجاری به ۲۳۹ میلیارد دلار رسید. در هر موردی، صندوق بینالمللی مانند آتشنشان فعال مالی جهانی دخالت کرد و کشورها را یکی پس از دیگری مجبور به اجرای برنامههای تعدیل ساختاری نمود.» (همان، صص. ۵۱-۵۰)
بنابراین، ماهیت وامها بهگونهای بود که بازپرداخت آن برای این کشورها ناممکن بود و صندوق بینالمللی پول هر بار چارهای میاندیشید تا وامها از نو قسطبندی مجدد شوند و بدهیها بر جای خود بماند. واضح است که ایالات متحده همزمان با اعطای وام تلاش میکرد درون دولتها اقتصاددانان مورد اعتماد خود را قرار دهد تا نظم نوین را حفظ کند.
۳. تاریخ معاصر به روایت ادبیات سیاسی آمریکای لاتین
گابریل گارسیا مارکز به نسلی از داستاننویسان آمریکای لاتین تعلق دارد که در جهان با نام «ادبیات بوم»[۳۲] شناخته شد. این ژانر که جهان را برای اولین بار متوجه ادبیات این منطقه کرد، شاخصههایی چون پیوندهای بومی و منطقهای، تلاش برای یافتن زبانی بدیل، پیوند با تاریخ، روایت حافظهی تاریخی جمعی، شاخصههای افسانههای بومی آمیخته با جادو، ارتباط با سیاست و مسئلهی استعمار داشت. به عبارت دیگر، تلاش برای نگاهی بدیل به مسائل جهان معاصر اعم از ادبیات و اندیشه از دیدگاه معرفتشناسی بومی. برخی از چهرههای شاخص این جریان گابریل گارسیا مارکز، ماریو بارگاس یوسا،[۳۳] کارلوس فوئنتس،[۳۴] خورخه لوئیس بورخس[۳۵] و خولیو کورتاسار[۳۶] است. نویسندگان این جریان همه فعالان سیاسی و اجتماعی و چهرههای شناختهشده در حوزهی عمومی بودند. از همین روست که آثار آنان بازتاب نقد سیاسی و همزمان دارای پیوند نزدیک با ادبیات عامه است. این نویسندگان در آثار خود تلاش داشتند ادبیاتی بدیل بیافرینند که برای مردمانشان نزدیک و ملموس باشد. بنابراین، وظیفهی روایت تاریخ گذشته و امروز را برای مردمانشان بر دوش خود میدیدند.
مارکز یکی از مشهورترین این چهرهها است که با اثر صد سال تنهایی[۳۷] به شهرت جهانی رسید.
رمان کوتاه داستان غمانگیز و باورنکردنی ارندیرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلش در سال ۱۹۷۲ منتشر شد. مارکز پیش از این نیز در مورد داستانها و رمانهایش گفتهاست که فقط داستانهای مادربزرگش را روایت میکند. این داستان هم همان سبک و سیاق را دارد. این داستان در مقایسه با رمانهایی چون صد سال تنهایی و یا پاییز پدرسالار[۳۸] بیشتر به افسانههای عامیانه میماند تا آنچه بعدها «رئالیسم جادویی»[۳۹] نامیده شد. البته مرز مشخصی بین رئالیسم جادویی و افسانههای عامیانه نیست. در این داستان هم عناصر جادویی مانند پدربزرگی که بال داشته، دیده میشود؛ نوعی تعلیق و ابهام در گذشته. ولی روایت داستان، شخصیتها، شروع و پایان بیشتر همانند داستانهای جن و پری کودکانه است. شاید به این دلیل که داستانهای این مجموعه همه پیرنگ رمانهای دیگر شدند. مثلاً شخصیتی مشابه ارندیرا در صد سال تنهایی ظاهر میشود و خیلی سریع از داستان میرود؛ یا منتقدان اشاره کردهاند که پیرنگ رمان پاییز پدرسالار از داستان ارندیرا است. بنابراین، داستانهای مجموعه خامترند و همین خامی شاید آن را سادهخوانتر بهعنوان داستان کودک و نوجوان و همچنین آشکارتر برای تفسیر سیاسی و اقتصادی قرار میدهد. داستان مانند بسیاری از افسانههای اروپایی در مورد دخترکی نوجوان است که مادر و پدر ندارد و سخت کار میکند. بیدرنگ داستانهایی مانند سیندرلا، زیبای خفته (از آنجا که این دختر آنقدر خسته است که در حالت خواب کارهای روزمره را انجام میدهد) سفیدبرفی و… به ذهن متبادر میشود.
دختر تنها شخصیت قصههای عامیانه کودکانه نیست؛ مادربزگ هم، همان نقش نامادری نامهربان سفیدبرفی و سیندرلا را دارد. و البته هیچ قصهای بدون شاهزاده نیست. در این روایت نیز اولیسِس[۴۰] همان شاهزادهی دخترک است. جدال شاهزاده و شر هم در داستان وجود دارد. شاهزاده با مادربزرگ – که در داستان بزرگ و با اندازهای غیرطبیعی توصیف و حتی به نهنگی سفید تشبیه میشود – میجنگد، اما چند بار شکست میخورد تا بالاخره مادربزرگ را میکشد.
در ادبیات نمیتوان از «نهنگ سفید» گفت و به یاد شاهکار ملویل،[۴۱] موبیدیک،[۴۲] نیفتاد. ملویل در موبیدیک میگوید که سفیدی رنگ شر است. تشبیه مادربزرگ به نهنگ سفید در قارهای که مسئلهی نژاد و بومگرایی پررنگ است، تصادفی نیست. بعد از استعمار اسپانیا و پرتغال در این قاره نسلهای دوم و سومی متولد شدند که وارثان میراث پدران خود از استعمار بودند. اینان زمینداران بزرگ و بعدتر زمانی که اقتصاد امریکای لاتین جهانی شد، نخبگان اقتصادی محلی بودند. آن چه اقتصاددانان مارکسیست بعد از جنگ دوم جهانی آن را «بورژوازی کمپرادور»[۴۳] مینامیدند.
داستانهای عامیانه نمودی از آرزوها، زیست و شکست مردمان چندین نسل یک ناحیه است و داستان ارندیرا از این کلیت خارج نیست.
۴. خلاصهی داستان ارندیرا
قهرمان داستان، ارندیرا، دختر نوجوانی است که به همراه مادربزرگش در عمارت عظیمی در قلب بیابانی دورافتاده زندگی میکند. این عمارت که زمانی رونقی داشته، اکنون شکوه گذشتهی خود را از دست داده است. دختر جوان وقف خدمت به مادربزرگش شده است؛ زنی سالخورده که هنوز میتوان ردپایی از زیبایی جوانی را در وجودش تشخیص داد. با این حال، بهدلیل جثهی بزرگ که به مانند نهنگی سفید توصیف شده است، این زن سالخورده برای انجام همهی کارها به کمک دائمی نیاز دارد. جثهی چاق و بزرگ مادربزرگ در حالی است که نوهاش دختری ضعیف و لاغر توصیف شده که همیشه از فرط کار زیاد خسته است. آن دو آخرین بازماندگان خانوادهی افسانهای «آمادیس»[۴۴] هستند.
بدبیاری واقعی ارندیرا زمانی آغاز شد که او شروع به انجام کارهایش در حالت خواب کرد. این نوجوان چنان از نظر جسمی و روانی فرسوده بود که بدنش دیگر تحمل این شرایط را نداشت و کارهای روزمره را در حالت نیمههوشیاری تکرار میکرد. به همین دلیل، ارندیرا در حالی که شمعدان روشن هنوز شعلهور بود، به خواب رفت و باعث آتشسوزی شد و عمارت در حریق سوخت. اگرچه مردم روستا سعی کردند باقیماندهی اموال را نجات دهند، اما چیز زیادی بهجا نمانده بود. بلافاصله، مادربزرگ ارندیرا را وادار به پرداخت بهای این سهلانگاری از طریق فحشا کرد و پیوسته نیز بدهی او را یادآوری میکرد. بنابراین، مادربزرگ با رفتاری سرد و بیعاطفه، نوهاش را به مرد زنمردهی ثروتمندی که بهای خوبی برای باکرهها میپرداخت، فروخت و بهرهکشی سیستماتیک از آنجا آغاز شد.
وقتی دیگر مشتریای در شهر نیست، مادربزرگ کامیونی میگیرد و به عمق بیابان میرود تا مردان بیشتری پیدا کند. در آنجا با پستچی دولتی مواجه میشود که قبول میکند مبلغ کمتری بپردازد، اما در عوض در همه روستاهای اطراف، موجودیت ارندیرا را اطلاعرسانی کند. سفر ادامه دارد و با انباشت پول، آنها میتوانند کارناوال پر از موسیقی و عکاسی برپا کنند. وقتی جمعیت به سمت ارندیرا هجوم میآورند، مادربزرگ نه از سر دلسوزی، که برای حفاظت از دارایی و ادامهی بهرهکشی، از ارندیرا حفاظت میکند.
در بخش دیگری از روایت، ارندیرا و مادربزرگش به شهری میرسند که گروهی از مبلغان مذهبی، با کشف موضوع فحشای نوجوان زیر سن قانونی مادربزرگ را تهدید میکنند که حضانت او را خواهند گرفت. یک شب، مردان مبلغ مذهبی ارندیرا را ربوده و به صومعه میبرند. در آنجا، دختر جوان برای اولین بار پس از مدتها طولانی آرام و عمیق میخوابد و از پناهگاه تخت خوابش، اشکال جدیدی از زیبایی و وحشت در جهان را کشف میکند. اگرچه او در این تجربیات نوعی شادی مییابد، اما مانند همهی ساکنان آنجا باید سخت کار کند. در نتیجه، وقتی مادربزرگ مردی را میفرستد تا به او پیشنهاد ازدواج دهد، ارندیرا میپذیرد و صومعه را ترک میکند.
در روایت، اولیسِس ظاهر میشود؛ جوانی با تبار اروپایی که با روحیهی عاشقپیشه و رمانتیک توصیف شده است. پدرش هلندی و مادرش از بومیان گواخیرو[۴۵] است؛ پدر و مادر هیچیک زبان دیگری را نمیفهمند. در ابتدا اولیسِس از ارندیرا میخواهد که با هم فرار کنند، اما مادربزرگ آنها را پیدا میکند. پس از آن، این ارندیرا است که از اولیسِس میخواهد در کشتن مادربزرگش به او کمک کند و اولیسِس میپذیرد، اما پس از موفقیت در این کار، ارندیرا تنها میگریزد و او را رها میکند.
۵. نمادشناسی سیاسی داستان
بنا بر آنچه به اختصار گفته شد، شخصیتها و عناصر این رمان کوتاه را میتوان مانند قهرمانان افسانهها یا ایدئالتایپ[۴۶]های جامعهشناختی بررسی کرد:
عمارت: آنچه در صفحات آغازین داستان میخوانیم، توصیف قصر یا عمارتی بزرگ است با وسایل لوکس و کهنه. عمارتی که زمانی رونق داشته، ولی اکنون از رونق افتادهاست:
«قصر عظیم گچی سفید مثل ماه، که در تنهایی صحرا گم شدهبود، با اولین وزش باد، تا بنیادش میلرزید.» (مارکز، ۱۴۰۰، ص. ۶۹)
یا: «خانه تاریک و شلوغ بود، پر از اثاثیهی عجیب و غریب، مجسمهی سزارهایی که هرگز وجود نداشتند و چلچراغهای قندیلدار و فرشتگان مرمری و یک پیانو به رنگ طلایی و تعداد زیادی ساعت با اشکال و اندازههای غیرعادی. یک چاه آب در حیاط وجود داشت که سالهای سال، سرخپوستان از چشمههای دوردست، روی شانههای خود آب حمل کرده و در آن انبار کردهبودند. به حلقهی فلزی چاه، یک شترمرغ مبتلا به مرض نرمی استخوان بسته بودند، تنها حیوان پرداری که تاب آن آبوهوای بد را آوردهبود. خانه از همهچیز دور بود، در قلب صحرا، نزدیک دهکدهای متروک که کوچههای سوزان و فقیری داشت، جایی که وقتی باد بدبختی وزیدن میگرفت، بزغالهها از شدن ناامیدی خودکشی میکردند.» (همان، ص.۷۰)
ظاهر درون خانه مانند عمارتهای اعیانی اروپایی است. مارکز به طعنه در توصیف عمارت از مجسمههای سزارهایی که هیچوقت وجود ندارند، نوشتهاست؛ تقلیدی بیپایه از طراحی داخلی عمارتهای اروپایی. خانوادههای کریویو[۴۷] (نژاد سفید در امریکای لاتین) در آمریکای لاتین اصرار بر استفاده از المانهای اروپایی برای نشان دادن اصالت اروپایی دارند؛ بیآنکه تعلقی به تاریخ اروپا داشتهباشند. تقلیدی مضحک از آن نوع معماری که در دوران پسااستعمار دیده میشود، پارادوکسی بین فضای داخلی و فضای بیرونی خانه است. خانهی سفید رو به ویرانی وسط صحرایی بیآبوعلف نشان از میراث استعمار اروپایی است؛ نخبگانی که سعی داشتند چشمها را بر واقعیت امریکای لاتین ببندند و فضای اروپایی را برای خود بازتولید کنند. چاهی مصنوعی که بومیها سالهای سال آن را پر از آب کردهاند. مردی در بیابان عمارتی را برپا کرده و بومیان را بر آن داشته تا سالها چاهی را پر کنند. چاهی که هنوز آب دارد و زندگی مادربزرگ و نوه به آن وابسته است.
در همین توصیف کوتاه به تاریخ استعمار امریکای لاتین برگردانده میشویم و به یاد میآوریم که دستاورد شهرهای پسااستعماری بر خون و عرق بومیان سوار بود. قرنهایی که کار اجباری و سخت جمعیت بومیان امریکای لاتین را آنچنان کاهش داد که کلیسای اسپانیا تصمیم به تعدیل سیاستهای خود نسبت به بومیان گرفت. «بدون هندیها هندی در کار نخواهد بود»؛ شعاری که سلطنت اسپانیا بعد از مشاهدهی خطر مرگومیر بومیان اتخاذ کرد تا کارگزاران خود را مجبور به اصلاحات کند. البته اصلاحاتی که آنزمان به مذاق کارگزاران خوش نمیآمد، چرا که سودشان را بهشدت کاهش میداد.
این تصویر را میتوان بهعنوان تمثیلی از بسیاری از اقتصادهای آمریکای لاتین خواند. در طول جنگ جهانی دوم، چندین کشور از این منطقه رونق اقتصادی را بر پایهی صادرات مواد خام تجربه کردند که منجر به ورود قابلتوجه سرمایه و تأمین مالی ساخت زیرساختها و نهادهای ملی شد. با این حال، پس از جنگ، زمینهی بینالمللی بهطور چشمگیری تغییر کرد و تغییر ساختاری در سازماندهی اقتصادی را ضروری ساخت. بنابراین، عمارت رو به زوال، یادآور افول چرخهی رفاه و ورود به واقعیتی است که با بحران و انزوا مشخص میشود.
آمادیس: آمادیس نامی با ریشه اروپایی که تداعیکنندهی داستانهای شوالیهای و اصالت نجیبزادگان است.[۴۸] این نام در تقابل با واقعیت فلاکتبار خانواده، که در خیالی از غرور و گذشتهی ازدسترفته غوطهور هستند، طعنهآمیز است و جبروتی پوچ را نشان میدهد. نام دختر ارندیرا آمادیس است؛ ارندیرا نامی بومی است و تقابلی نمایان با نام خانوادگیاش دارد. بنابراین، خود ارندیرا ترکیبی از میراث اروپایی و ریشههای بومی است، دوگانگیای که هویت مختلط بسیاری از مردم آمریکای لاتین را منعکس میکند. گذشتهی خانواده مبهم و جادویی است و مادربزرگ در خوابهایش اشاراتی به این خانواده و ظهورشان در منطقه میکند. بسیار از فاتحان آمریکای لاتین دریانوردان بینامونشانی بودند که در این منطقه به نانونوایی رسیدند، اما کسی درست نمیدانست اهل کجا هستند یا چطور به این سرزمین رسیدهاند. احتمالاً پدربزرگ ارندیرا هم یکی از آنان بوده است.
ارندیرا: ارندیرا یکی از میلیونها زن و مرد کارگر امریکای لاتینی است، که چیزی جز نیروی کار خود برای ارائه به بورژوازی کمپرادور ندارد، نیرویی که هرگز برای ارضای کامل نیازهای نخبگان محلی کافی نیست. او در حین کار خواب است. کارگر که بیگانه از کار خود چرخهی تولید را میچرخاند. تصویری روزمره از زیست مردمان آمریکای لاتین است که نگاه تیزبین هنرمندی را میخواهد تا در قابی محصورش کند و مخاطب را به فکر وادارد. آنچه زندگی طبیعی و بدبیاری منطقهای جلوه داده میشود، اکنون در قاب داستان مارکز مخاطب را به تعمق و تأمل دعوت میکند.
همانطور که در مقدمهی تاریخی-اقتصادی متن اشاره شد، هنگامی که کشورهای آمریکای لاتین مجبور به گرفتن وامها شدند، این طبقهی کارگر بود که بار بدهیها را بر دوش میکشید و نحیفتر میشد. وامهایی که از نظر حقوقی راهی برای پایان آنها نبود و نوعی استعمار و استثمار جدید به جریان افتاد.
در این داستان هم تنها راه نجات ارندیرا از این چرخهی مهلک، نابودی مادربزرگ است و البته که ارندیرا بهتنهایی قادر به انجام آن نیست. در پایان داستان، دخترک فقیر با شاهزاده به خوبی و خوشی زندگی نخواهند کرد. ارندیرا تنها به سوی افقهای تازه میدود و اوست که پس از این آزادی که با کمک اولیسِس محقق شده، باید راه خود را پیدا کند. ارندیرا، انسان امریکای لاتینی مختلط از نژاد اروپایی و بومی، در پایان داستان تازه شروع میکند.
مارکسیسم آمریکای لاتینی و در اینجا نمایندهی آن، مارکز، اشاره میکند که راه تازه است و نوآوری میطلبد، پیروزی حتمی نیست و بعد از شکست مادربزرگ این ارندیرا است که باید راه را پیدا کند. آرزوی راوی فقط آزادی او از بند مادربزرگ است؛ باقی راهی جدید است و روایتی نو.
مادربزرگ: مادربزرگ موجودی بزرگجثه و سفید که مثل نهنگ سفید توصیف شدهاست. پیشتر به معنای متبادر از نهنگ سفید در ادبیات و رمان معروف ملویل اشاره کردیم. گویی تصویر مادربزرگ عظیمالجثه و ارتباط آن با نهنگ سفید ما را به داستان دریا و صنعتی شدن میبرد. دریانوردانی که در سودای مالاندوزی جان خود را در دریاها باختند و برخی هم البته به جاه و جلالی رسیدند. استعمارگران اسپانیایی هم در همان سودا از دریا وارد این قاره شدند. البته که این افراد علیرغم آنکه خود عامل سرکوب و بهرهکشی بودند، از جهت دیگر در چرخهی سرکوب و بهرهکشی هم نقش قربانی داشتند. کتابهایی همچون داستان واقعی فتح اسپانیای جدید[۴۹] از برنال دیا دل کاستیو[۵۰] از آثاری است که سربازان دونپایهی اسپانیایی در اعتراض به نرسیدن به حق و حقوق خود نوشتند، همان شکستی که ناخدای داستان ملویل از آن سرخورده است. چنین تشبیهی به هیچ اشارهی مستقیم در داستان فضاسازیای ایجاد میکند که با تاریخ و ادبیات ایالات متحده هم گره میخورد. بنابراین، مادربزگ از نسل همین مردان است، خود در چرخه قربانی میگیرد و قربانی میشود. بورژوازی کمپرادور که روزهای اوجش گذشته، اما بیمارگونه به مردهریگ گذشته چسبیده است. حاضر نیست راهی جدید پیدا کند و فقط در طمع بازگرداندان شکوه گذشته است. (که خود در هالهی ابهام است.)
مادربزرگ چاق است و هر روز چاقتر میشود، که بازتابی از انباشت سرمایه و سیریناپذیری است؛ تا آنجا که برای حفظ وضعیت انگلی خود، نیاز به بهرهکشی از کار نوهاش دارد. بنابراین، مادربزرگ از سر عطوفت یا احساس مادرانه از نوهاش مراقبت نمیکند، بلکه دارایی خود را از هر تهدید خارجی محافظت میکند، همانطور که نخبگان از امتیازات خود محافظت میکنند. حتی گاهی تظاهر به همدردی با طبقهی کارگر میکنند و اصلاحات ظاهری را ترویج میدهند، اما این فقط مکانیسمی است برای تداوم بخشیدن به سیستم بهرهکشی تحت قوانین جدید که تضمینکنندهی تداوم آن است.
در قسمتی از داستان، ارندیرا آنچنان فرسوده و عصبیشده که فکر میکند میمیرد. مادربزرگ آن شب را تعطیل میکند تا نوه استراحتی بکند: «ارندیرا نمیتوانست جلوی لرزش بدنش را بگیرد. از عرق بدن سربازها کثیف شده بود. هقهقکنان گفت: “مادربزرگ دارم میمیرم”… مادربزرگ گفت: “فقط ده نفر نظامی باقی مانده است.” ارندیرا با فریادهایی شبیه به حیوانی وحشتزده شروع کرد به گریه کردن. آنوقت مادربزرگ فهمید که از حد وحشت گذشته است. سر او را نوازش کرد و سعی کرد ساکتش کند. به او گفت: “مسئله این است که ضعیفی. دیگر گریه نکن! پاشو خودت را با آب سرد بشوی تا خونت به جریان بیفتد.” وقتی ارندیرا ساکت شد، مادربزرگ از چادر بیرون آمد… رو به صف فریاد کشید: “پسرها تمام شد و تا فردا صبح ساعت نه.” سربازها و غیرنظامیها با فریادهای اعتراض صف را در هم شکستند. مادربزرگ با خوشرفتاری مواظب آنها بود، ولی عاقبت بر سر آن صف مهاجم فریاد زد: “سنگدلها! درست مثل یک دسته خروس اختهاید. خیال کردهاید این دختربچه از آهن ساخته شده؟ خیلی دلم میخواست شما را جای او میدیدم! منحرفها! ولگردهای کثیف!”» (همان، ص. ۸۴)
جای دیگری از داستان فاحشههای دیگر که کارشان از رونق افتاده، به سمت چادر ارندیرا حمله میبرند و ارندیرا را برهنه بر تختش در میدانی وسط شهر رها میکنند. آنجا مادربزرگ تا میتواند فریاد میزند و سعی میکند از ارندیرا حمایت کند، ولی ارندیرا نمیتواند فرار کند، چرا که مادربزرگ پای او را به تخت زنجیر کرده که دیگر نتواند با اولیسِس فرار کند.
مأمور پست ملی: در این بخش بیتفاوتی و فساد نهادی را میبینیم؛ همانند مادربزرگ، او هم به زن جوان اهمیتی نمیدهد، بلکه در پی منافع شخصی، بیتعهدی ساختاری را نشان میدهد که بهرهکشی اقتصادی از طبقهی کارگر را تسهیل میکند. اوست که به بهای قیمتی اندکتر با ارندیرا همخوابه میشود، ولی قول میدهد که خبر وجود دختر جوانی در صحرا را تا سرزمینهای دوردست ببرد و به کسبوکار پیرزن رونق میدهد.
فاحشههای دیگر: در داستان فاحشههای دیگری که از کار بیکار شدهاند، هم دشمن ارندیرا هستند و او را در میدان شهر رسوا میکنند؛ یادآور تعبیر«ارتش ذخیرهی کار»[۵۱] نزد مارکس و انگلس.
«مقامات دولتی که یک نظامی در رأس» آن است: مادربزرگ دوبار به سراغ مقامات دولتی میرود، هر دو بار روایت حاکی از بیاعتنایی مقامات به وظایف خود و مشغولیت به مسائلی پوچ است. بار نخست زمانی است که ارندیرا را به صومعه بردهاند و مقام دولتی او را دستبهسر میکند. بار دوم زمانی است که خیل تنفروشان بیکار بر سر ارندیرا میریزند و تخت او را وسط شهر میبرند. راوی میگوید که مادربزرگ به کمک مقامات آنقدر در همان شهر ماند تا کیسههایش را پرپول کرد و رفت. مارکز به شکلی طعنهآمیز از مقامات دولتی میگوید که در رأس آن یک نظامی است؛ دولتهای میلیتاریستی در آمریکای لاتین که عمری طولانی دارند. مثال پررنگ، ماجرای ژنرال پینوشه در شیلی است که حامی پسران شیکاگو و اجرای سیاستهای نولیبرالی در شیلی بود. دولتهای میلیتاریستی معمولاْ با کودتایی تحت حمایت ایالات متحده به قدرت رسیدند و حامی انواع اصلاحات و تغییرات اقتصادی مورد نظر آن دولت در منطقه بودند.
مبلّغان صومعه: دو لحظهی مهم در تاریخ آمریکای لاتین وجود دارد که با مسیحیت و کلیسا پیوند خورده است: اول، ورود استعمار، که با «شمشیر در یک دست و انجیل در دست دیگر» انجام شد؛ و دوم، ظهور «الهیات رهاییبخش»، که ایدهی برابری و عدالت اجتماعی را با مسیحیت پیوند میزد. بنابراین، صومعه نمایانگر فرج موقت برای ستمدیدگان – یا بهطور استعاری، استراحتی کوتاه برای ارندیرا – است، اما رهایی واقعی نیست، بلکه نشان میدهد که مذهب نیز راهحل قطعی محسوب نمیشود. از همین روست که ارندیرا ابتدا احساس خوشبختی میکند و شبها زود میخوابد. همه زیاد کار میکنند و فقط او نیست که بیرمق و خسته شبها به بالین میرود، ولی زمانی که مادربزرگ به جوانکی پول میدهد تا با ارندیرا ازدواج کند تا بتواند به این بهانه او را از صومعه بیرون بکشد، ارندیرا قبول میکند و نزد مادربزرگ برمیگردد.
پیوند مسیحیت و بوم در این بخش چنین روایت میشود: «سه روز پس از ملاقات با مبلغان، مادربزرگ و ارندیرا در دهکدهای نزدیک صومعه خوابیده بودند که افرادی ناشناس، بیسروصدا مثل گروه نظامی مارپیچ به داخل چادر آنها خزیدند. هر شش نفر نوکشیشان سرخپوست بودند.» (همان، ص. ۸۹)
اولیسِس: شاهزادهی قصه، جوانی عاشقپیشه و ایدئالیست. با پدری هلندی و مادری بومی – که زبان هم را نمیفهمند – نمایانگر انقلابی رمانتیک است که پاکدلانه سعی دارد ارندیرا را نجات دهد. نامی «گرینگو»[۵۲] دارد و مسلح به یک اسلحه است، با این حال، پیوندهایی با منافع اقتصادی مرتبط با سرمایهی خارجی دارد. این دوگانگی او را به آمیزهای از روشنفکران و انقلابیون آمریکای لاتین زمان خود تبدیل میکند: خوشنیت، اما اغلب متناقض؛ بریده و ناآگاه از واقعیتهایی که قصد دگرگونی آنها را دارند. خوشطینتی آنان برای وضعیت بغرنج طبقهی کارگر بههیچوجه کافی نیست. هرچند که حضور اولیسِس است که ارندیرا را به فکر فرار میاندازد و حضور اوست که فرار را مقدور میسازد. اولیسِس کسی است که اولین بار پیشنهاد فرار را به ارندیرا میدهد و در نهایت، کسی است که باعث رهایی او میشود. با این حال، در چرخش ناگهانی، ارندیرا کاملاً تنها فرار میکند، و ناجی خود را پشت سر میگذارد. این عمل نشانگر لزوم پدیدآوردن نظمی جدید است. زمانی که ارندیرا تنها میگریزد، مارکز میگوید که اولیسِس او را با تمام وجود صدا زد و دنبال او دوید: «مثل یک فرزند، نه مثل یک عاشق» آرمان انقلابی اولیسِس، عشق او، از آغوشاش میگریزد و اکنون اولیسِس مثل فرزندی بیمادر بهدنبال آن میدود و خسته و گریان بر ساحل میافتد. افسانهی مارکز نهتنها شیرین تمام نمیشود که سراسر تلخی به پایان میرسد.
شاید داستان بیرحمانه واقعگرایانه تمام میشود. زمانی که عاشق آگاه میشود که بیپناه، غافل و درمانده است، ارندیرا بعد از دیدن چهرهی مردهی مادربزرگ ناگهان بالغ میشود؛ مادربزرگ مرده است و دیگر نه وامی وجود دارد و نه بدهیای:
«ارندیرا روی مادربزرگ خم شد و بدون این که به او دست بزند، او را نگریست و هنگامی که مطمئن شد مرده است، چهرهاش ناگهان به قیافهی انسانی بالغ تبدیل شد که بیست سال بدبختی از او دریغ داشته بود. با حرکاتی دقیق و سریع، جلیقهی طلا را قاپید و از چادر خارج شد.
اولیس کنار جسد نشسته باقی ماند… فقط وقتی ارندیرا را دید که با جلیقهی طلا از آنجا خارج میشود، متوجه وضع خود شد. فریادزنان او را صدا کرد، ولی جوابی دریافت نکرد… تمام قدرت خود را جمع کرد تا او را دنبال کند. دیوانهوار و فریادزنان او را صدا میکرد، مثل یک فرزند نه مثل یک عاشق… سرخپوستانِ ]کارگر[ مادربزرگ اولیس را روی ساحل یافتند که به رو افتاده بود و داشت از تنهایی و ترس گریه میکرد.
ارندیرا صدای او را نشنیده بود. همچنان برخلاف جهت باد میدوید. سریعتر از آهو و هیچ صدایی در این جهان نمیتوانست او را از دویدن بازدارد. همانطور دوید… و دیگر تا ابد کوچکترین خبری از او نشد.» (همان، ص. ۱۱۹)
۶. در پایان
داستان ارندیرا روایت طبقهی کارگر امریکای لاتین است، زنان و مردانی که در رقابتهای اقتصادی نیروهای خارجی و نخبگان اقتصادی داخلی بار همیشگی محرومیت را به دوش کشیدهاند، روندی که از آغاز استعمار تا به امروز ادامه داشته است. هر چند که تاریخ این داستان به پیش از نظم نوین اقتصادی نولیبرالیستی برمیگردد اما میتوان همان سازوکار را درون جوامع امریکای لاتینی پیش از این نظم نوین هم دید، داستان نهتنها پیشگویی میکند که اشکال پیشینی و ریشههای این نظم نوین را نیز نشان میدهد. مارکز اقتصاددان نیست، او راوی زندگیهایی است که دیده، استثمار جنسی زن نوجوان توسط مادربزرگ سنگدلش نمونهای است بسیار فراوان در قاره، داستان خانوادههایی که اوج میگیرند و در طوفانهای اقتصادی سقوط میکنند، آنان که در کابوسهایشان فرو میروند و سودای بازگشت به نظم سابق را به هر قیمتی در سر میپرورانند و آنان که دستاویز آرزوهای متوهمانه میشوند.
پسران شیکاگو همچون پیامبرانِ راهی نوین، سیاستهای اقتصاد نولیبرالی را به این قاره آوردند و امید واهی جهانی شدن و ورود سرمایه دادند. اما نتیجه ارندیراهایی بود که پیش از این در خواب فرو رفته و درکی از سرنوشت شومشان نداشتند؛ که اگر داشتند و آنزمان عاملیتی نشان داده بودند، بادهای مصیبت وزیدن نمیگرفت و داستان بدهیها شروع نمیشد. خواب و غفلت ارندیراست که سلطهی مادربزرگ را تثبیت میکند.
مادربزرگی که از تاریخی وهمآلود در خوابهای منقطعاش سخن میگوید، او که دو دستی عمارتی ویرانه را چسبیده و سعی میکند که روال پیشین را ادامه دهد؛ همان روزهایی که هنوز عمارت رونق داشت. اوست که نوه را مجبور میکند طبق عادات گذشته وسایل خانه را گردگیری کند و عمارت را بچرخاند، حال که دیگر حیوانی در آن عمارت نمانده و فقط شترمرغی مردنی را در حیاط بستهاند. این «نهنگ سفید» ناراضی است و امید بازگشت به دوران طلاییاش را دارد.
مادربزرگ چهرهی آشنا در آمریکای لاتین مانند تمام نخبگان محلی است. وقتی چیزی از عمارت نمیماند، تنها پیکر نوهاش برای چوب حراجی باقی مانده است و از آن دریغ نمیکند. همان کاری که بورژوازی کمپرادور با طبقهی کارگر آمریکای لاتین کرد. وقتی مدل اقتصادی صادرات منابع اولیه پاسخگو نبود، وامها به کشور سرازیر شد، وامهایی که هیچ راه فراری از آن نبود و این وظیفهی طبقهی کارگر بود تا ریاضت اقتصادی را به جان بخرد و با دستمزد پایینتر و شرایط ناامن اقتصادی بدهیها را پس دهد.
مارکز راه را انقلابی نوآورانه میبیند، نه امیدی به مقامات محلی است و نه صومعه، حتی ارندیرا باید از ناجی عاشق خود، قهرمان انقلابی سردرگم و رمانتیک، نیز گذر کند.
تغییرات سیاسی سالهای اخیر در آمریکای لاتین نشان میدهد که از لحاظ حقوقی و یا اصلاحات سیاسی هیچ راه فراری برای این کشورها نیست، خیزش ۲۰۱۹ مردمی شیلی در اعتراض به خصوصیسازی و قانون اساسی بر پایهی نولیبرالیسم مدون توسط دولت پینوشه، عملاً به شکست انجامید و یا در خوشبینانهترین حالت هنوز در گیرودار تغییر است. مقامات سیاسی شیلی تن به تغییر رئیسجمهور و حتی همهپرسی برای قانون اساسی دادند ولی عملاً تصویب قانونی اساسی که خارج از چهارچوب بدهیها و خصوصیسازیها انجام شود، ناممکن به نظر میرسد. بنابراین تنها راه نجات طبقهی کارگر از این استثمار تنزدن از هر بهرهکشی است و حرکت به سوی افقهای ناشناخته است.
[۱] Eduardo Galeano
[۲] Días y Noches de Amor y de Guerra (۱۹۷۸)
[۳] La increíble y triste historia de la cándida Eréndira y de su abuela desalmada (۱۹۷۲)
ارجاعات متن به ترجمهی بهمن فرزانه (ثالث، ۱۳۹۲) است.
[۴] David Harvey
[۵] Naomi Klein
[۶] Bretton-Woods Conference
[۷] Harry Dexter White
[۸] Ernst Wolff
[۹] International Monetary Fund (IMF)
[۱۰] Milton Friedman
[۱۱] Chicago Boys
[۱۲] Augusto Pinochet Ugarte
[۱۳] Salvador Allende
[۱۴] Juan Domingo Perón
[۱۵] Albion W. Patterson
[۱۶] International Cooperation Administration (ICA)
[۱۷] U.S. Agency for International Development (USAID)
[۱۸] Theodore W. Schultz
[۱۹] Raúl Prebisch
[۲۰] Jorge Rafael Videla
[۲۱] José Alfredo Martínez de Hoz
[۲۲] Carlos Menem
[۲۳] Carlos Salinas de Gortari
[۲۴] Alberto Fujimori
[۲۵] Fernando Henrique Cardoso
[۲۶] Gonzalo Sánchez de Lozada
[۲۷] Goni
[۲۸] Carlos Slim
[۲۹] A Brief History of Neoliberalism (۲۰۰۵)
نقل قولها از ترجمهی فارسی محمود عبداللهزاده (اختران؛ ۱۳۸۶؛ دات، ۱۳۹۱) است.
[۳۰] Weltmacht IWF: Chronik eines Raubzugs (۲۰۱۴)
ارجاعات به ترجمهی فارسی به قلم مرجانه فشاهی (مردمنگار، ۱۴۰۴) است.
[۳۱] Jacques de Larosière
[۳۲] Literatura de Boom / Boom literature
[۳۳] Mario Vargas Llosa
[۳۴] Carlos Fuentes
[۳۵] Jorge Luis Borges
[۳۶] Julio Cortázar
[۳۷] Cien años de soledad (۱۹۶۷)
[۳۸] El otoño del patriarca (۱۹۷۵)
[۳۹] Magical Realism
[۴۰] Ulises
[۴۱] Herman Melville
[۴۲] Moby-Dick; or, The Whale (۱۸۵۱)
[۴۳] comprador bourgeoisie
[۴۴] Amadís
[۴۵] goajiro
[۴۶] Idealtype
[۴۷] criollo
[۴۸] آمادیس گل (Amadís de Gaula) نام یکی از رمانهای مشهور شوالیهای به زبان پرتغالی و اسپانیایی است که گفته میشود از ادبیات شوالیهای فرانسه الهام گرفته است. این نام برای اکثر غربیها نامی بسیار آشناست.
[۴۹] La Historia verdadera de la conquista de la Nueva España (۱۵۶۸)
[۵۰] Bernal Diaz del Castillo
[۵۱] reserve army of labour
[۵۲] Gringo
منابع
منابع مورد ارجاع
کلاین، نائومی (۱۳۹۱). دکترین شوک: ظهور سرمایهداری فاجعهمحور. ترجمهی مهرداد (خلیل) شهابی و میرمحمود نبوی، نشر اختران، دات و کتاب آمه. چاپ چهارم.
مارکز، گابریل گارسیا (۱۴۰۰). داستان غمانگیز و باورنکردنی ارندیرای سادهدل و مادربزرگ سنگدلش، ترجمهی بهمن فرزانه، نشر ثالث.
ولف، ارنست، (۱۴۰۴)، وام برای ویرانی، صندوق بینالمللی پول چه بر سر کشورها آورد؟، ترجمهی مرجانه فشاهی، انتشارات مردمنگار.
هاروی، دیوید (۱۳۹۱). تاریخ مختصر نئولیبرالیسم، ترجمهی محمود عبداللهزاده، نشر اختران، دات و کتاب آمه. چاپ چهارم.
منابع تکمیلی
Musto, Marcello, (20 de diciembre de 2001), La teoría de la alienación de Marx, https://jacobinlat.com/2021/12/la-teoria-de-la-alienacion-marx/
Ortiz Domínguez, Efrén (1980). ”La cándida Eréndira: Una lectura mítica” in Texto Crítico, enero-junio 1980, no. 16-17, p. 248-254.
Romano, Felipe (2013). “Analogía entre la deuda externa argentina y La increíble y triste historia de la cándida Eréndira y su abuela desalmada, de Gabriel García Márquez. Hacia una propuesta pedagógica y didáctica” in Anekumene (۶) pp. 47-56.










دیدگاهتان را بنویسید