مقاله rss

خطابه‌های دروغین در مخالفت با امپریالیسم / روهینی هنسمن

(1)
17/09/2018

کتاب «توجیه‌ناپذیر: دموکراسی، ضدانقلاب و خطابه‌ی ضدیت با امپریالیسم» اثر روهینی هنسمن پژوهشگر مارکسیست و فمینیست هندی که در ماه‌های اخیر منتشر شد بازتاب گسترده‌ای در محافل پژوهشی چپ و مترقی داشته است. ازجلمه، مارسل فن در لیندن (پژوهشگر چپ‌گرا در انستیتوی بین‌المللی تاریخ اجتماعی آمستردام) در معرفی کتاب روهینی هنسمن چنین می‌نویسد: «بسیاری از چپ‌گرایان از رژیم‌هایی پشتیبانی می‌کنند که دشمن آزادی بیان و اجتماعات هستند، ناراضیان را به زندان می‌اندازند، شکنجه می‌کنند و به قتل می‌رسانند؛ مانع از انتخابات آزاد می‌شوند و بر نابرابری، تبعیض جنسی، نژادپرستی، ناسیونالیسم و تعصب مذهبی دامن می‌زنند. این «چپ‌گرایان» به نام «ترقی» به این کار دست می‌زنند. روهینی هنسمن به شکلی هوشمندانه نقاب از چهره‌ی چنین «شبه ضدامپریالیست‌ها»برمی‌دارند؛ آنانی که گمان می‌کنند دشمنان غرب همواره دوستان ما و بنابراین سزاوار همبستگی ما هستند. وی در مقابل این گونه گرایش‌های ضددموکراتیک با قدرت به‌نفع مبارزه‌ای اصولی و مستمر علیه هر نوع تمامیت‌گرایی و نابرابری در جامعه‌ی مدنی، شرق یا غرب، شمال یا جنوب، مبارزه می‌کند.»

نوشته‌ی حاضر مروری بر مهم‌ترین نکات و مباحث ارائه‌شده در این کتاب است. روهینی هنسمن نویسنده و پژوهشگر در حقوق کارگران، فمینیسم، حقوق اقلیت‌ها و جهانی‌سازی است و مقالات و کتب متعددی در این زمینه‌ها منتشر کرده است.

نویسنده در مقدمه‌ علت نگارش کتاب را توضیح داده است. وی شرح می‌دهد وقتی در سال‌های 2010-2011 خیزش‌های عربی آغاز شد، اغلبِ سوسیالیست‌ها و ترقی‌خواهان به استقبال‌شان رفتند. اما خیلی زود روشن شد که جرقه‌ی همه‌ی این شورش‌ها در اوضاع و احوال مشابهی شعله‌ور شد، اما برخی نیروهای مترقی رفتار متفاوتی با آن‌ها داشتند. به‌قول فواد طرابلسی، تاریخ‌نگار لبنانی، «این انقلاب‌ها علل خود را پنهان نمی‌کنند: بیکاری، دیکتاتوری، شکاف‌های اجتماعی، کرامت ازدست‌رفته‌ی شهروندان. آنان برای این مطالبات فریاد کشیدند: کار! آزادی! عدالت اجتماعی! کرامت انسانی!» با این حال در رفتار جناحی از چپ ضدامپریالیست در برخورد با انقلاب مصر و بهتان‌زنی‌‌شان نسبت به معترضان سوری تفاوت مهمی وجود دارد؛ چنان‌که با گسترش تبلیغات اسد علیه مخالفانش از او حمایت کردند. چه چیزی می‌توانست علت این مسأله باشد؟

اقتصاد سیاسی امپریالیسم «بشردوستانه» در لیبی / حامد سعیدی

مسئله‌ی گسترش قلمرو ارضی، اعتصام به جنگ‌های ویران‌گر، سلطه‌ی قوی بر ضعیف، چنگ‌انداختن بر منابع زیرزمینی و بهره‌کشی و غارت ملت‌های ضعیف، ‌ویژ‌گی‌هایی که عموماً از تعریف امپریالسم مستفاد می‌شود، پیشینه‌ی بسیار طولانی در تاریخ جوامع بشری دارند. امپریالیسم در فرآیند تحولات تاریخی ـ اجتماعی و در گذر زمان رخسار و شکل‌های مختلفی به‌خود گرفته است. از لحاظ تاریخی، تفاوت اساسی بین ساختار و سازو‌کارهای امپراتوری‌ها در صورت‌بندی‌های پیشاسرمایه‌داری و امپریالیسم در نظام سرمایه‌داری وجود دارد.

واقعیت‌های روی زمین / دیوید هاروی / ترجمه‌ی حسین رحمتی

دیوید هاروی به جان اسمیت پاسخ می‌دهد:
جان اسمیت به گمشده‌ای در صحرا می‌ماند که از تشنگی در حال مردن است. سیستم جی‌.پی‌.اس مطمئن‌اش به او می‌گوید که در فاصله‌ی 10 مایلی‌اش به سمت شرق آب شیرین وجود دارد. ازآن‌جا که او به «شرق به غرب» معتقد است (بخوانید جنوب به شمال) به‌سمت جنوب راه می‌افتد و از تشنگی هلاک می‌شود. افسوس که استدلال او علیه من این چنین است.

سرمایه‌داری چیست؟ / فرهاد نعمانی

با وجود کاربرد فراوان اصطلاح سرمایه‌داری توسط اقتصاددانان غربی، تعریف مشخص و دقیقی از مفهوم سرمایه‌داری نشده است. بعضی از اقتصاددانان حتی حاضر نیستند بپذیرند که سرمایه‌داری یک نظام خاص اقتصادی است. در بسیاری از مواقع رد کردن چنین امری ضمنی است: آن‌ها کلمه‌ی سرمایه‌داری را به کار نمی‌برند مگر در رابطه با سیر تکامل اندیشه‌های اقتصادی، و یا اگر این اصطلاح را به کار می‌برند جنبه‌ی سرسری دارد و اهمیتی به تعریف مشخصی از آن نمی‌دهند.

اصطلاح سرمایه‌داری حتی در بسیاری از کتاب‌های درسی معروف قدیمی، ازجمله کتاب اصول علم اقتصاد آلفرد مارشال، به‌کار برده نشده است. بعضی دیگر از اقتصاددانان، مثل آدولف واگنر (Wagner) درباره‌ی معنای این کلمه کمی گفت‌وگو کرده، در آخر به‌کار بردن آن را رد کرده‌اند. در کتاب‌های درسی و پایه‌ای اقتصادشناسی امروزی اصطلاح سرمایه‌داری به‌عنوان کلمه‌ای مفید و قابل‌استفاده ذکر می‌شود. ولی معمولاً تحلیل مشخصی از آن به دست داده نمی‌شود.[1] بسیاری از اقتصاددانان امروزی به تعریف این اصطلاح نمی‌پردازند، چراکه مفاهیم اصلی در نظریه‌ی آن‌ها در چارچوبی از تجریدات عوامل نسبی تاریخی (که تنها در رابطه با آن می‌توان سرمایه‌داری را تعریف نمود) قرار دارد. بسیاری از تاریخ‌شناسان که تعریف مشخصی از سرمایه‌داری نمی‌کنند، بر این عقیده‌اند که حوادث تاریخی به‌حدی پیچیده و گوناگون‌اند که نمی‌توان از مقولات کلی‌ای مانند سرمایه‌داری سخن گفت، و بدین ترتیب منکر تشخیص اعصار تاریخی می‌گردند. به عقیده‌ی آن‌ها می‌توان تنها به تشریح یک یا چند جنبه‌ی سرمایه‌داری که مشخص‌کننده‌ی ادوار مختلف تاریخی است، پرداخت. در باور آن‌ها سرمایه‌داری یک مفهوم تجریدی اقتصادی است و نه یک مفهوم تاریخی. از نظر آن‌ها مطالعه‌ی منشاء سرمایه‌داری نیز کاری بیهوده و عبث می‌باشد.

اگر سرمایه‌داری به‌عنوان یک هستی تاریخی وجود خارجی نداشته باشد، پس منتقدین این نظام که تغییر آن را خواستارند، بیهوده می‌گویند. به عقیده‌ی موریس داب غایت آن عده که چنین باور می‌دارند، رد نظریه‌ی کسانی است که سرمایه‌داری را به‌عنوان یک نظام تاریخی در نظر می‌گیرند. در حقیقت، سال‌هاست که تحقیقات ارزنده و وسیع درباره‌ی تاریخ اقتصادی کشورها و نواحی مختلف نشان داده که نفی چنین پدیده‌ای مشکل است.[2]

درباره‌ی اتحادیه‌ی جنبش اجتماعی / مایکل اسکایوونی / ترجمه‌ی حسن آزاد

/ تحلیلی بر نظریه‌ی کیم مودی در باب اتحادیه‌ی جنبش اجتماعی /
مقدمه: اتحادیه‌ی جنبش اجتماعی برای چپ دانشگاهی و کسانی که از اصلاح اتحادیه‌ها جانبداری می‌کنند، به واژه‌ای نوین و پُرآوازه تبدیل شده است. همان‌گونه که یان رابینسون اشاره می‌کند «هم تحلیل‌گران و هم فعالان کارگری، از این اصطلاح برای توصیف کار سازمان‌یافته در ایالات متحده بهره گرفته‌اند؛» از این‌رو، جنبش کارگری سازمان‌یافته باید چه برای صورت‌بندی برخی اتحادیه‌ها در درون جنبش گسترده‌تر، و چه به‌عنوان هدفی مطلوب برای کسب دوباره‌ی توان سیاسی و اقتصادی ازدست‌رفته‌ی کارگران، در این جهت گام بردارد.»(1)

یادداشت‌های یک اقتصاددان درباره‌ی ایران / ژوزف رابینو /ترجمه‌‌ی احمد سیف

متن حاضر در سال 1901 در نشریه‌ی انجمن آمارگران سلطنتی منتشر شد و ترجمه‌ی فارسی آن برای نخستین بار منتشر می‌شود.
در مقاله‌ی حاضر، ابتدا از دیدگاه‌های ژوزف رابینو رئیس بانک شاهنشاهی ایران و سپس دیدگاه‌های برخی سیاستمداران انگلیسی وقت درباره‌ی جایگاه ژئواکونومیک ایران در اقتصاد شرق، ویژگی‌ها و توان‌های بالقوه‌ی اقتصاد ایران، ‌رقابت انگلستان با روسیه و سایر قدرت‌های استعماری برای دست‌یابی به منافع تجاری در ایران آگاه می‌شویم.

طرحی از یک نقد آشفته / محمد مالجو

ملاحظاتی درباره‌ی نقدهای یاشار دارالشفاء:
گاه فرصت و گاه تمایل نداشته‌ام به نقدهایی که درباره‌ی فلان یا بهمان بحث از بحث‌هایم نوشته می‌شده‌اند پاسخ دهم. همیشه اگر نکته‌ای برای آموختن در بر داشتند سعی می‌کردم بیاموزم و در ادامه‌‌ی کارهایم به حساب‌شان بیاورم. نمونه‌هایی نیز در بین بوده‌اند که بی‌جواب‌شان نگذاشته‌ام، به دلایل گوناگون. از جمله این که گاه گمان می‌کردم ادامه‌ی گفت‌وگو برای من یا ناقد یا دیگران می‌تواند چیزی برای آموختن در بر داشته باشد. همین حکم را دارد نوشته‌ی دوست گرامی‌ام یاشار دارالشفاء با عنوان «مانده در هزارتوی دسته‌بندی‌ها: نقدی بر آراء محمد مالجو»، متنی که زمین و زمان را به هم می‌دوزد و بحث‌های نامرتبط را به هم مرتبط می‌سازد و مؤلفه‌های نابه‌هنگام را به‌هنگام می‌پندارد و دستگاه‌های فکری احیاناً مختلف را در یک قالب التقاطی جمع می‌کند تا به هدف ازپیش‌تعیین‌شده‌اش برسد: «نشان‌دادن نتایج سیاسی راست‌گرایانه‌ای که از تحلیل‌‌‌های نادرست و در اساس محافظه‌کارانه‌ی او [محمد مالجو] (چه در ارتباط با مباحث نظری و چه مسائل جامعه‌ی ایران) سرچشمه می‌‌‌گیرند». ناقد برای اثبات درستی این ادعایش ابتدا جامه‌ی یک پروژه‌ی فکری ساختگی را بر تن من می‌کند و در ادامه برای ایضاح درستی اظهارنظرهایش در اکثر نمونه‌ها گاه خطا و گاه ناقص نقل‌قول می‌کند و حتا به‌وفور دست به جعل می‌زند. ازاین‌رو، گرچه پاسخ به نقدی از این دست که در پی حذف و منکوب‌کردن نگاه دگراندیشانه به هر بهایی ولو با انبوهی از جعل‌ها و تحریف‌هاست ضرورت و اولویتی ندارد، اما با این امید که ناخودآگاه بوده باشد به‌اختصار نکاتی را می‌گویم.

دو ویژگی کلیِ این نوشته امکان درگرفتن یک گفت‌وگوی عمیق را فعلاً منتفی کرده است. این‌جا اجمالاً شرحی از همین دو ویژگی و سرنخ‌هایی برای اصلاح‌شان از نگاه خودم به دست می‌دهم و هم آرزومندم و هم امیدوار که بعداً متنی شُسته‌رفته و مستدل و منسجم و مستحکم بتواند مبنای یک گفت‌وگوی درس‌آموز برای هر دوِ ما و احیاناً دیگران باشد. همه‌ی ما در شرایط کنونی که منحنی تفکر از نوعی شیب منفی حکایت می‌کند نیاز به گفت‌وگو و یادگیری متقابل داریم.

از اصلی‌ترین ویژگی کلی متن شروع کنم. ناقد بحث‌های بسیار متنوعی از من را با هم پیوند زده است زیرا، به وام از نوشته‌ی خودش، «وجود پروژه‌ی واحدی» را در کارهای من شناسایی کرده است. صدالبته که من نیز پروژه‌ای اصلی دارم اما نه در قالب دستگاه گسترده‌ای که ساخته و پرداخته‌ی ذهن ناقد است. خصوصاً طی ده سال اخیر با تقاضاهایی درباره‌ی طرح بحث در زمینه‌های بسیار متنوع مواجه بوده‌ام. به درصد ناچیزی از تقاضاها پاسخ مثبت داده‌ام، آن‌هم فقط گاه که هم فرصت داشتم و هم درست یا نادرست گمان می‌کردم در بحثِ تقاضاشده نکته‌ام ارزش شنیدن دارد. همه‌ی بحث‌ها ضرورتاً به «پروژه‌ی واحد» من مرتبط نبوده‌اند و نباید در پیوند با هم قرار داده شوند. اگر چنین کنیم، بحث‌های نامرتبط با هم را به‌خطا به هم مرتبط کرده‌ایم. این از نخستین مشکل.

بوم‌شناسیِ اقتصاد سیاسی مارکسی / جان بلامی فاستر / ترجمه‌ی رضا میرزاابراهیمی

گسست متابولیک رابطه‌ی انسان با زمین، که مارکس در قرن نوزدهم مطرح کرد، امروزه در گسست‌های متابولیکی بسیاری که از مرزهای بین انسان و کره زمین فراتر رفته بروز و ظهور پیدا کرده است. مقیاسِ تولید دیگر تنها مقصر نسخه‌ی امروزی بهره‌برداری بیش‌ازحد سرمایه‌داری نیست، بلکه ساختارِ تولیدْ تقصیر بیش‌تری به گردن دارد. «چنین چیزی دیالکتیک فرآیندهای تاریخی است»….
مواجهه‌ی ما با وضعیت اضطراری زیست‌محیطی کره‌ی زمین، که بسیاری از گونه‌های این سیاره، شامل خود ما انسان‌ها، را به خطر انداخته است، و این‌که چنین فاجعه‌ای ریشه در سیستم اقتصادی سرمایه‌داری دارد امروزه بر کسی پوشیده نیست. با وجود این ، درک و دریافت خطرات عظیمی که ذات سرمایه‌داری بر محیط‌زیست تحمیل می‌کند در بسیاری از موارد نادرست است؛ دامن زدن به باور امکان ایجاد یک «سرمایه‌داری طبیعت‌گرا» یا «سرمایه‌داری اقلیم‌گرا»ی جدید که در آن این سیستم از دشمن محیط‌زیست به محافظ آن تبدیل می‌شود، از این نوع است. مشکل اصلی تمامی این نگرش‌ها این است که مجموعه‌ی تهدیدهای ناشی از روابط تولید فعلی بر انسان‌ها و کره‌ی زمین را کم‌ترازحد برآورد می‌کنند. درواقع، باید ادعا کنم که منشاء کل بحران جهانی بوم‌شناختی را صرفاً از منظر نقد مارکسیستی به سرمایه‌داری می‌توان دریافت.
یکی از ضعف‌های معمول در نقدهای رادیکال محیط‌زیستی از سرمایه‌داری، اتکای آن‌ها بر مفاهیم انتزاعی سیستم مبتنی‌ بر شرایط قرن نوزدهم است. بنابراین بسیاری از مبانی ویژه‌ی تاریخی بحران‌های زیست‌محیطی مرتبط با شرایط قرن بیستم (و بیست و یکم) به اندازه‌ی کافی تحلیل نمی‌شوند. نقد بوم‌شناختی خودِ مارکس، ناگزیر، محدود به دوره‌ی تاریخی‌ای که در آن قلم می‌زد، یعنی مرحله‌ی رقابتی سرمایه‌داری، می‌شد و لذا قادر به درک برخی جنبه‌های مهم تخریب محیط‌زیست ناشی از ظهور سرمایه‌داری انحصاری نبود. بر این اساس، در تحلیل پیشِ رو نه تنها به نقد بوم‌شناختی طرح‌شده توسط مارکس (و انگلس) می‌پردازم، بلکه به آنچه که اقتصاددانان سیاسی مارکسیست و رادیکال متأخر، ازجمله تورستین وبلن، پل باران، پل سوییزی و آلن اشنایبرگ، به آن پرداخته‌اند نیز اشاره خواهم کرد.

نقدی بر تحلیل دیوید هاروی از امپریالیسم / جان اسمیت / ترجمه‌ی حسین رحمتی

یکی از تأثیرگذارترین کتاب‌هایی که در چند دهه‌ی اخیر در تبیین امپریالیسم معاصر نوشته شده کتاب «امپریالیسم جدید» اثر دیوید هاروی است. در نوشته‌ی حاضر، جان اسمیت، نویسنده‌ی کتاب «امپریالیسم در قرن بیست‌ویکم» دیدگاه هاروی را نقد کرده است. از هر دو نویسنده پیش از این مطالبی در نقد اقتصاد سیاسی منتشر شده است و پاسخ هاروی به نقد اسمیت را نیز طی روزهای آتی منتشر خواهیم کرد. ـ نقد اقتصاد سیاسی

یادی از سمیر امین / سعید رهنما

سمیر امین از سرشناس‌ترین نظریه‌پردازان توسعه‌ی اقتصادی و از نویسندگان برجسته‌ی سوسیالیست، ضد امپریالیست و ضد سرمایه‌داری بود، و سهم بزرگی در توضیح، تشریح و افشای سیاست‌ها‌ی مخرب امپریالیستی و سرمایه در جهان، به‌ویژه در کشورهای به اصطلاح «جهان سوم» داشت. در سال‌های اخیر نیز در سازمان‌دهی «فوروم‌های اجتماعی»، و تلاش برای ایجاد بین‌الملل جدیدی، به‌طور خستگی‌ناپذیری فعال بود.

انبوه نوشته‌ها و سخنرانی‌های او در پهنه‌ی زمانی بیش از نیم قرن به مسائل گوناگون اقتصادی و سیاسی و فرهنگی در زمینه‌ی کشورهای پیشرفته سرمایه‌داری و کشورهای متعدد آسیایی، افریقایی و امریکای لاتین و خاورمیانه، طبیعتاً عاری از تناقض، و گاه تناقض‌های عمده، نیست. در طول این دهه‌ها در پاره‌ای از نظریه‌های اولیه‌ی خود تجدیدنظر کرد و در پاره‌ای موارد بر سر همان باور‌های اولیه‌ی خود باقی ماند. بنیان تفکر او مارکسیستی بود. هم به مارکس و هم به لنین باور داشت، اما با برداشت‌های خاص، و گاه نه چندان بی‌مسئله. البته، خود را نیز به نظرات آن‌ها محدود نمی‌کرد.

از میان مقوله‌های گوناگونی که امین به آن‌ها پرداخته، به چند جنبه‌ی مرتبط به‌هم می‌توان اشاره کرد: توسعه‌نیافتگی، امپریالیسم و جهانی‌شدن سرمایه، و دورنمای سوسیالیستی.

سمیر امین وعده می‌دهد که موج جدیدی در راه است و می‌گوید که ما در حال حاضر در دوره‌ی «میان – موجی» هستیم. او به سخنِ معروف گرامشی اشاره می‌کند که «جهان قدیم در حال مرگ است، جهان نو در تقلای زایش است، و هیولاها از خلالِ سایه روشن‌ها پدیدار می‌شوند» و می‌گوید در این دورانِ سکونِ میان – موجی هیولاها در شکل و شمایل شخصیت‌های سیاسی و تاریخی ظهور می‌کنند.

نولیبرالیسم، ریشه‌ی مسائل امروز جهان / جورج مونبیو / ترجمه‌ی محمود حائری

در بروز بحران مالی جهانی، فاجعه‌ی زیست‌محیطی وحتی ظهور دونالد ترامپ، نولیبرالیسم نقش داشته است. چرا نیرو‌های چپ نتوانستند هیج بدیلی ارائه بدهند؟

رویکردهای پولانتزاس و فوکو درباره‌ی قدرت و استراتژی / باب جیسوپ / ترجمه‌ی امیر صفری

نه فوکو و نه پولانتزاس سیر نظری مستقیم و سرراستی نداشتند و بررسی کردن پیچ‌و‌خم¬های آثار آن‌ها چندان مفید نیست. ¬در عوض بر تحلیل‌های فوکو و پولانتزاس از قدرت و استراتژی، آن‌طور که در دهه‌ی 1970 بسط و گسترش پیدا کردند، متمرکز خواهم شد. بنابراین کارهای اصلی فوکو مراقبت و تنبیه، جلد نخست تاریخ سکسوآلیته با عنوان اراده به دانستن و مصاحبه‌ها و یادداشت‌هایی است که در قدرت/دانش جمع¬آوری شده¬اند و در مورد پولانتزاس کارهایی که مورد توجه قرار می‌گیرند طبقات در سرمایه‌داری معاصر، بحران دیکتاتوری و دولت، قدرت، سوسیالیسم هستند. در هر دو مورد، من به مصاحبه‌ها و یادداشت‌هایی که با این کتاب‌ها مرتبط هستند نیز اشاره خواهم کرد.
سهم نظری مهم پولانتزاس، بسط رویکردی نسبت به قدرتِ دولت به‌مثابه یک رابطه‌ی اجتماعی است که در و از طریقِ اثرِ متقابل میان شکلِ نهادی دولت و ویژگی در حال تغییرِ نیروهای طبقۀ سیاسی بازتولید می‌شود. پولانتزاس در بسط این دیدگاه، شرح¬ مفصلی از شکل نهادی دولت مدرن و نزاع‌ها برای کسب هژمونی ملی- عمومی و/یا سلطه‌ی سیاسی طبقه ارائه کرده است. او همچنین نقش دولت را در سازمان‌دهی میدان پیکر اجتماعی (قلمرومند بودن آن، سازمان‌دهی زمانی آن و زندگی فرهنگی آن) و پیکر فردی (از طریق خشونت، قانون، شهروندی، زبان، نظام بهداشت و …) توصیف کرده است. وام‌داری پولانتزاس به تحلیل‌های فوکو در فهم او از ماهیت مستمر، پراکنده، محلی و «مویرگی» فن‌آوری‌های انضباطی آشکار است.
میشل فوکو فیلسوف و تاریخ‌نگار فرانسوی بود. کارهای متقدم او عمدتاً معرفت‌شناسانه و روش‌شناسانه بودند و، در کنار سایر مسائل مورد توجه او، در تضاد با اومانسیم و مارکسیسم ارتدوکس قرار داشتند. یکی از درونمایه‌های اولیه در کارهای او مخالفت تمام و کمال با این ایده بود که افراد را می‌توان به عنوان دلیل آغازگر کردارهایشان تلقی کرد. فوکو در کارهای بعدی‌اش این ادعا را بسط داد که سوژه‌های فردی در و از طریق کردارهای اجتماعیِ بهسازی و به‌هنجارسازی، برساخته می‌شوند. بعد از رویدادهای می 1968، فوکو توجه خودش را به مسئله‌ی گسست و ناپیوستگی، قدرت و دانش و چندارزی بودنِ روابط اجتماعی معطوف کرد. این مسئله را می‌توان در مراقبت و تنبیه و اراده به دانستن، یعنی جایی که فوکو ماهیت قدرت در جوامع مدرن را بررسی می‌کند، ملاحظه نمود. فوکو با انجام این کار، روایت‌های مارکسیستی و لیبرالی از قدرت را رد و بر در نظر گرفتن قدرت به‌عنوان یک رابطه اجتماعی که هیچ منشأ ممتاز و یا ذات پیشینی ندارد، تأکید می‌کند. فوکو به‌طور ویژه بر سه جنبه‌ی مهم قدرت تأکید می‌ورزد: درون‌ماندگاری آن در تمامی روابط اجتماعی، مفصل‌بندی آن با گفتمان‌ها و نهادها و چندارزی بودن آن (به این معنی که قدرت می‌تواند در استراتژی‌های مختلف تلفیق شود). فوکو بیش از هر چیز بر فن‌آوری‌‌های مختلف قدرت، برنامه‌های به‌هنجار‌سازی و انعطاف‌پذیری استراتژی‌ها تمرکز می‌کند…